آرمانگرایی در چند گرم کوکائین-یادداشتی بر مجموعۀ تلویزیونی افسانۀ زاتوئیچی-سمیه نجمینژاد
آرمانگرایی در چند گرم کوکائین
یادداشتی بر مجموعۀ تلویزیونی افسانۀ زاتوئیچی
سمیه نجمینژاد
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیستم و چهارم– تابستان 1402) منتشر شده است.
مجموعۀ تلویزیونی افسانۀ زاتوئیچی ساختۀ بین سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۶۲ سینمای ژاپن، آیینۀ تمامنمای بستری است که در آن جان میگیرد. راهآهن اولین قطار سریعالسیر ژاپن در سال ۱۹۶۴ افتتاح میشود. ژاپن در حال سرعتبخشیدن به کارهاست. حرکات فرز و چابک دستها و پاهای زاتوئیچی این مهم را مرتباً به ما یادآور میشوند. اولین پرتاب موفق موشک به فضا که ماهوارۀ اوسومی را در مدار زمین قرار میدهد، در این زمان اتفاق میافتد. برای ژاپن سالهای رشد اقتصادی و جنبش و بازپسگیری است. در سال 1970، شورش کوزا علیه حضور نظامی آمریکا در اوکیناوا صورت میگیرد و تا همین سال، ژاپن مجدداً بدل به قدرت بزرگی شده است. در ۱۹۷۴ نخستوزیر، ایساکو ساتو، جایزۀ صلح نوبل را از آن خود میکند. زاتوئیچی هم طرفدار صلح و آشتی است.
در شروع طوفانی افسانۀ زاتوئیچی با هنرنمایی بیبدیل توشیو اوکومورا با نام هنری شینتاروکاتسو، دو قبیلۀ یاکوزایی برای هم شاخوشانه میکشند. یکی زاتوئیچی و دیگری هیراته را استخدام میکند که با هم کارزار کنند و قبیلۀ برنده بازرس منطقه شود. زاتو بر لب برکه او را در حال ماهیگیری میبیند و به یاری همان شم پیشگویانۀ خود، پی به بیماری لاعلاج او میبرد. این دو با هم به ماهیگیری مینشینند، چند گیلاسی ساکی مینوشند و دوستی عمیقی بینشان شکل میگیرد. او قمار هم میکند، پول به جیب میزند و خیلی بزرگمنشانه و دستودلبازانه این پول را با داستانی کاملاً ساختگی در اختیار پیرزنی که همین اواخر پسر او را به ضرب شمشیر از پا درآورده است، قرار میدهد. روح صلح و منطق بین زاتو و این مادر پیر داغدیده بهروشنی پابرجاست. پیرزن پیش از آنکه دست به انتقامگرفتن بزند و یا بر مرگ پسر مویه کند، در چشمبرهمزدنی درمییابد که این نبرد جوانمردانه بوده است و آرزو میکند ای کاش زاتو پسر او بود. زاتو اقرار میکند که یک کور بیخاصیت است و هیچیک از آنچه که آنها میاندیشند، در او نیست.
این همه اصرار زاتو برای اینکه به بقیه بباوراند که یک کور بیخاصیت است برای چیست؟ زاتو در ردهبندی تودوزا (انجمن کورها) یک عنوان به معنی کهین است؛ بنابراین زاتو یعنی مرد کور فرومایه. البته مرد کور حقیری که از قضا ماساژور هم هست؛ پیشهای که در ژاپن فئودالی بسیار دون محسوب میشده است. زاتو استاد نوعی هنر رزمی به نام «آی ایی دو» است که به شمشیرزنی وارونه معروف است. در این شیوه از شمشیرزنی، نوک شمشیر به سمت زمین است. او، کاتسو، چنان با مهارت این کار را انجام میدهد که همان قدر که به حقیقتاً کوربودنش شک میبریم، به اینکه شمشیرباز کور ماهری هم است، ظنین میشویم. این سبک از شمشیرزنی، جهانی وارونه از همۀ آنچه کاتسو و زاتو در خود جمع دارند، به تصویر میکشد: نمایشی اینجهانی از وارونگی. شمشیر وارونۀ سبک «آی ای دو» در برابر شمشیرهای رو به آسمان سامورائیهای آن زمان. زاتو/کاتسو نقطۀ تقارن یا محور گردش ایندو به دور هم است. نظر میکنیم به صحنههای آغازین مجموعه، آنجا که به رقیب مهر میورزد سرانجام او را میکشد. چه شد؟ قرارمان این نبود! میدانیم که برای یک سامورایی کشتهشدن به دست یک مشت یکلاقبا و رذل بسیار جانکاه است. سامورایی یا جوانمردانه در جنگ برای سلامت سر امپراطور کشته میشود یا اینکه باید خوب بخورد، خوب بنوشد، سرخاب و سفیداب بمالد و خودش شکمش را بدرد که کم از کشتهشدن در راه امپراطور و آرمانها ندارد. زاتو که سابقاً پی به بیماری لاعلاج رقیب برده است، خود شخصاً او را از رنج راه آسوده میکند.
شینتاروکاتسو اما در سینمای ژاپن به مرد دردسرساز معروف شده است. روزی او را به این جهت که در بساطش مقادیری کوکائین و ماریجوانا یافتهاند، از فرودگاه هاوایی به ژاپن پس میرانند. نوازندۀ خوشصدای شامیزن، اکنون سرافکنده (اینگونه انتظار میرود) به خانه بازمیگردد. ناگفته نماند که این آوازه با کشتهشدن بدلکاری روی صحنۀ فیلمی در حین ساخت، به دست پسرش فزونی مییابد. او تهیهکنندۀ مستندی دربارۀ زندگی و حرفۀ بوکسور نوکیش آمریکایی محمدعلی کِلِی است. اینگونه بازیگوشانه پروژکتور را روی نقطۀ دیگری میاندازد و خودش در تاریکی قرار میگیرد. محمدعلیِ تازهمسلمان، قهرمان سنگینوزن بکس جهان، نمونۀ والای آرمانگرایی مدرن محسوب میشود. جهانی او را میشناسد و ستایش میکند؛ اما برای جهان بیمار و تبزده بهتر آن بود که نوری به کاتسو میتاباند و او را بهتر میشناخت.
او در مقابل دوربین کنجکاو کارگردانان بسیاری قرار میگیرد؛ اما کارگردان شیفتۀ غرب، کوراساوا، را بر سر انگشت میگرداند. هزینۀ گزاف یک روز فیلمبرداری کاگموشا را به او تحمیل میکند و کمی مانده به پایان اولین روز فیلمبرداری، بر سر مسئلهای که از قضا بوی پول هم میدهد، دست کوراساوا را توی پوست گردو میگذارد. کوراساوا که از قضا نقش کاگموشا را برای شینتارو نوشته است، مجبور به ادامۀ کار با تاتسویا ناکادایی میشود. باید اعتراف کرد که کاتسو خواسته یا ناخواسته تا حدی انتقام سینمای ژاپن را از کوراساوا که گفته میشود در آن زمان کان شیموزاوا را به حاشیه رانده است، میگیرد. کان شیموزاوا نویسندۀ ژاپنی خالق شخصیتهای افسانهای بسیاری از جمله زاتوئیچی است. او همچنین کارگردان و تهیهکنندۀ فیلمهای بسیاری بوده است که تمام عمر هنریاش بهدلیل حضور کوراساوا مورد کملطفی و تا حدی بیاعتنایی قرار گرفته است؛ اما کوراساوا که علیرغم تمایلش موفق نشد فیلمی با بازی کاتسو بسازد، هرگز نتوانست او را به سایه براند.
شینتارو کاتسو و همزادش زاتوئیچی بر روی دو خط موازی پیش میروند. هر بار یکی بر دیگری پیشی میگیرد اما مقصد یکیست: هیچکجا. ناگفته پیداست که آنها پایان آرمانگرایی هستند یا به تعبیری پایانی هستند بر آرمانگرایی. از همین زادبوم، یوکیو میشیمای آرمانگرا سر بلند کرده است. رنج زوال ارزشها او را دمی رها نمیسازد و سرانجام در چهلوپنج سالگی درحالیکه شکمش را دریده است و رودههایش را بیرون ریخته است، دستیارش را که قرار بود کار را به اتمام برساند، ماتومبهوت بر جای میگذارد. او در جایی بین مرگ و حیات نیمبند، اینگونه زوال ارزشها را به تصویر میکشد. او نویسندۀ مجموعۀ چهارجلدی دریای حاصلخیزی است که در جلد دوم این مجموعه، اسبهای لگامگسیخته، با شرح و بسط نوعاً ملالآور آرمانگرایی خود او روبهرو هستیم. میشیما برای عقیده، باور و امپراطور جان میدهد و هیچ حتی عشق و خانواده مانع از رسیدن او به آرمانش نمیشوند. شینتارو و همزادش زاتو، آب پاکی را روی دستمان میریزند: پایان آرمانگرایی هیچ است. شینتارو که خود هنرمند و صاحبسبک و سلیقه است، به یاکوزا میپیوندد و به قاچاق و مصرف مواد روی میآورد. ژاپنی که عمری برایش ساز زده و فیلم بازی کرده است، بر ردش بوکِشان، سوراخسمبهها را میگردد تا ادبش کند. با خمیرهای از انسان بهطور عام روبهرو هستیم که بهراحتی میفریبد و بهسهولت در پشت نقابهای رنگووارنگ پنهان میشود. زاتوئیچی قمار میکند، دزدی میکند و آدم میکشد؛ اما این مرد کور بابصیرت، چون غیبگویی قادر است گام برنداشته را بخواند، دست حریف را رو کند و او را رسوا سازد.
آرمانگرایی با امید و انتظار، عجین و آمیخته است؛ بااینحال، زاتوئیچی را ظاهراً در انتظار و صد البته امیدوار به چیزی نمیبینیم. تیاس الیوت از انتظار بدون امید میگوید؛ چراکه بر این باور است که امید ممکن است امید به چیزی غلط باشد که آرامش را درمیرباید و آسودگی را حرام میکند. آرامش زاتو ریشه در کجا دارد؟ طمأنینۀ او هرگونه برنامۀ هدفمند را منتفی میسازد؛ رها و جاری تا به هرآنچه جهان پیش روی او میگذارد، گشوده بماند. زیباترین زنها بهسمت زاتوئیچی رواناند و پول بهسمتش سرازیر. نه به زنها وقعی مینهد، نه پول را ذخیره میکند. همچنان چون خاک آرام و بیتلاطم است؛ مگر بادی بوزد. زاتوئیچی نمونۀ بارز این مفهوم است که آنچه به نام آرامش و سکون بارآوردۀ فرهنگ کهن خاور دور است، مطابقت چندانی با تئوریها و نظریهپردازیهای جهان امروز ندارد.
مخلص کلام اینکه زاتوئیچی، این عضو درجهچهار انجمن نابینایان، با مذهب شینتو در ضدیت است: نقصی در دل سیستم. او قمار میکند، دزدی میکند و بهآسانی آبخوردن آدم میکشد و در کمال ناباوری بصیرتی پیامبروار دارد. او تشخیص میدهد که آیا رقیب ضربۀ شمشیر را با دست چپ زده است یا راست. صدای پای حریف را روی خاک نرم از دوردست میشنود. از نقصی در دل سیستم گفتیم؛ همچون آدمی که عضوی از پیکرش درگیر ناخوشی میشود و تا چنین نشود قدر عافیت را نمی داند و البته به شکرانۀ آن بیماری، چشمش به اهمیت عضو درگیر باز میشود. شینتارو هم همیانی است از همۀ آنچه چشم سیستم را باز میکند.
کاتسو در ابتدا با نواختن شامیزن وارد عرصۀ هنر میشود؛ اما همین که متوجه میشود بازیگری حرفۀ پولسازی است و از این طریق میتواند پول بیشتری به جیب بزند، به بازیگری روی میآورد. همزادش، زاتو هم پول دوست دارد، چکوچانه میزند، بر سر کموزیاد آن جروبحث راه میاندازد، قمار میکند و کمتر دیده میشود بیآنکه از جایی پولی به جیب زده باشد آنجا را ترک کند.
ازآنجاییکه زاتو یک ماساژور است، به بدن یاکوزاها نزدیک میشود. شانهها، کمرها و بازوهای آنها را از نزدیک میآزماید، ضعفها و قوتها را پیدا میکند. نبض اربابان و ساموراییهای دیگر زیر انگشتان ماهر و منعطف او میزند و کالبدشان در دستان او به شامیزنی (سازی که کاتسو و همزادش در نواختن آن تبحر دارند) برای نواختهشدن میماند. او تاروپود آنها را چون سازی به صدا درمیآورد. به صدای نبض آنها خوب گوش فرامیدهد. چه نواختنی شیرینتر از این؟ اما دانستن نقاط ضعف و قوت آنها هرگز او را تشویق به انجامدادن یا ندادن کاری نمی کند. او حتی یک محرم واقعی است. شمشیر وارونهاش تنها بر فرق یاغیان و مالاندوزان فرود میآید. یک ابَرمرد در قالب این سامورایی کور میزید؛ البته آنچه از مهارت شمشیرزنی و هماهنگی فرز و بیبدیل دستها و بازوها در زاتو میبینیم، تنها توسط کان شیموزاوا روی کاغذ آمده است. این درایت کاتسوست که این مهارتهای فراانسانی را به تصویر میکشد. حرکات بینقص اندام و اندامکهای کاتسوست که به مخاطب اینطور القا میکند که چیزی جز واقعیت نمیبیند. ویژگی بارز و افسانهای زاتو، سرعت برقآسای او در شمشیرزنی است. قبل از اینکه شمشیر کشیده شود و فرود آید، سکهای به دو نیم میشود و قراردادی به دو پاره. کاتسو، رخت افسانهایترین شخصیت سینمای جهان را به بر میکشد و با بازی مبهوتکنندۀ خود بدان معنایی فراتر از متن میبخشد. مخاطب را متقاعد میکند که کور است، دردمند است، اما همچون خاک آرام و در دست باد است. رخت زاتو بر تن کاتسو به زیبایی مینشیند. زاتوئیچی، جان یک راهب در کالبد یک سامورایی است. پیامبری که خدا خود مستقیماً با او حرف زده است و به او گفته است: «زاتوئیچی! در وادی مقدس کفشهایت را دربیاور و شمشیرت را غلاف کن.» زاتو مجموعهای است از سیاه و سفیدها که میاندیشیدیم در یک تن جمع مینشوند. او استاد هنرهای رزمی است (بارها تأکید میکند که خودآموخته است). یک سامورایی هم هست. سرد و ظاهراً بیاحساس. یک خونریز، او یک یاکوزاست. در سینه اما قلبی، به وقتش، رئوف دارد که داد دل مظلوم را در چشمبرهمزدنی میستاند. از آن صفحۀ عریض و طویل سینما، چون برق با تیغۀ شمشیرش زمان و مکان را میشکافد و بر قلب و جان مخاطب مینشیند. کورهای بسیاری جلوی دوربین از او وام گرفتهاند. یکی از این محبوبهای روشندل، آل پاچینو در عطر خوش زن است. کاتسو، طلایهدار موسیقی رپ در میانۀ دهۀ ۶۰ میلادی اینگونه دست به هر کاری میزند و چشمپوشیدن بر هنرش ناممکن مینماید. آهنگساز، نویسنده، کارگردان، تهیه کننده. دیگر چه میخواهیم؟ کاتسو غوغا به پا میکند. او تنها بیستوپنج سال دارد.
شینتارو در ایفای نقش زاتوئیچی سنگتمام را آنجایی میگذارد که از کوری خود در فیلم درد میکشد، بارها او را میبینیم که چشمهایش را به هم میفشرد و صورتش را در هم میکشد. آیا کوری دردناک است؟ آیا کسی که دو دست یا دو پای خود را در جنگی از دست داده است، هر روز صبح با دردی جانکاه در ناحیۀ عضو ازدسترفته از خواب میپرد؟ بله، است. دردناک است. شینتارو چون فیلسوفی باریکبین به دردناکبودن حیات واقف است. «همه در رنجیم.» شونریو سوزوکی بر این باور است که: «خود رنج نحوۀ همینطور زندگی ما و نحوۀ تداوم زندگی ماست.» چهرۀ در غلیان از احساس و عاطفۀ زاتو یکدم رهایمان نمیکند. او در هیبت یک راهب با سری حداقل در قسمتهای آغازین مجموعه تراشیده، یک کشیش هست و نیست. یک پیرو مکتب ذن، یک راهب، یک بودایی و درعینحال هیچیک از اینها نیست. او بر پشتهای از همۀ اینها استوار ایستاده است. همۀ این شخصیتهای مذهبی دینی و اخلاقی را تداعی میکند؛ حال آنکه پیروی «کور»، هیچیک از آنها نیست. پایبندی چندانی به اصول اخلاقی هیچیک ندارد. قمار میکند، عاشق بدکارهها میشود، مینوشد. حال آنکه آموزههای تمامی مذاهب در رفاقت، دستگیری از مظلومین و همدردی با ستمدیدهها را تماموکمال به اجرا درمیآورد. بهتر است بگوییم برای خود مکتبی دارد: مکتب زاتوئیچی. او تاریخی سیار است، آیینۀ تمامنمای همۀ آنچه بشریت به خود دیده است. او پایان آرمانگرایی است یا به تعبیری پایانی است بر آرمانگرایی.