انتخاب برگه

سیاه‌پوشانی که به قرمز می‌مانند. (ماهی سیاه کوچولو، سرمد و بهرام)-یادداشتی بر اجرای چندرسانه‌ای «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» به کیوریتوری امیر وارسته، اجرای نرگس محمدیان، هنرمندی زهرا حبیبی خسروشاهی و به اهتمام عباس حبیبی-آناهیتا جوادپور

سیاه‌پوشانی که به قرمز می‌مانند. (ماهی سیاه کوچولو، سرمد و بهرام)-یادداشتی بر اجرای چندرسانه‌ای «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» به کیوریتوری امیر وارسته، اجرای نرگس محمدیان، هنرمندی زهرا حبیبی خسروشاهی و به اهتمام عباس حبیبی-آناهیتا جوادپور

سیاه‌پوشانی که به قرمز می‌مانند. (ماهی سیاه کوچولو، سرمد و بهرام)

یادداشتی بر اجرای چندرسانه‌ای «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» به کیوریتوری امیر وارسته، اجرای نرگس محمدیان، هنرمندی زهرا حبیبی خسروشاهی و به اهتمام عباس حبیبی

آناهیتا جوادپور

بر این پهنۀ خاک چیزی هست به رغم ما ادامه می‌دهد

نفس بودن به راستی موکول به بودن ما نیست

و این خوب است، خوب است که جلوه‌های بودن را به غم و شادی ما نبسته‌اند

خوب است که غم ما با استناد به قول شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی»

دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند!

هوشنگ گلشیری

مقدمه‌ای بر آنچه که در ادامه خواهیم خواند:

جهان جاودانه، لایۀ سرخ میان شب و روز و خاکستری میان سیاه و سفید، رنگ‌هاییست که در اجرای پرفورمنس «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» دیدم. پیش از دیدن این اجرا به فکر سیاه‌پوشان دیگری به جز ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی نبودم.

سرخی چشمان ماهی که در قالب زن جلوه می‌نمود، من را به فضایی برد که آیا می‌توان روزی سیاه از تن کَند و یا به عبارتی، سیاه ندید؟

همان‌طور که سرمد جامۀ سیاهش را به شاعر داد، همچنین بهرام گور که در اقیلم اول سیاه‌پوش شده بود و بعد از گذشت هفت مرحله سرانجام در مواجهه با آخرین اقلیم، سفید بر تن کرد و ماهی‌های سیاهی که در میانشان آنکه چشمانش به رنگ قرمز می‌ماند، به آزادی می‌اندیشید.

و اما دخترک فیلم Schindler’s list که در مقابل فضای سیاه‌وسفید فیلم رنگ نباخت و گویی قصد داشت به ما نشان دهد که آزادی متوقف نمی‌شود و روزی از راه خواهد رسید. شاید هم با گذر زمان او هم سیاه‌وسفید (خاکستری) شد. چشمان ما در فضای خاکستری فیلم، رنگ سرخ به خود گرفت و مسیر داستان تغییر کرد.

 این مقدمه‌ایست بر نقدی که به مطلب «زن‌ها و قرمزها در نبرد با کپتالیسم» نوشتۀ حسین اکبری نسب دارم.

گوشه‌نظری بر متن «زن‌ها و قرمزها در نبرد با کپتالیسم!»

حسین اکبری‌نسب، منتقد و تحلیل‌گر آثار هنر معاصر، نقد خود را با پاراگرافی از گی ‌دو موپاسان، رمان‌نویس فرانسوی، مبنی بر پناه‌بردن به رستوران برای فرار از برج ایفل شروع می‌کند.

«گی‌ دو موپاسان» رُمان‌نویس فرانسوی می‌گوید: برای فرار از برج ایفل به رستوران درون برج پناه می‌بردم و ظهرها آنجا غذا می‌خوردم؛ این‌گونه دست‌کم در آن لحظات، برج ایفل را که از آن متنفر بودم، نمی‌دیدم.

در پاراگراف بعد با چنین جمله‌ای مواجه می‌شویم: به همین قیاس می‌توان گفت این اجرا، هجوم بر اندام و مؤلفه‌های سرمایه‌داری و به چالش کشیدن آن است.

قیاس با چه؟ با پناه بردن به رستوان برای فرار از برج ایفل و قابل پذیرش و تحمل کردن آن. آیا این قیاس، عادلانه و منصفانه‌ است؟

هنگام مواجهه با این عنوان و مقایسه، بار سنگینی بر روی دوش خود به عنوان یک زن پیدا کردم. گویی ارزش کالایی دارم و یا وسیله‌ای هستم برای نبرد، فریب، زینت و یا زیبایی نظام سرمایه. خودم را همانند یک مغازۀ لباس‌زیر‌فروشی دیدم که حضور آقایان در آن ممنوع است. منتقد همچنین با پرداختن به مواجهۀ انتقادی با خود سوڑه، مرکز تجاری و بعد مبدل‌ساختن آن به یکی از نمادهای گل‌درشت در ساختار سرمایه‌داری و آئین مصرف و… بیشتر ذهن را درگیر عبارات و کلمات مارکسیستی کرده؛ نه مفاهیم و در جایی بار معنایی مصرفی دارد. این درحالی‌ست که قصۀ «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» محدود به توصیف و نحوۀ‌ قرارگیری در میان دیگر اجزای مجتمع تجاری نیست و داستان‌های زیادی برای روایت دارد.

در ضمن توجه شما را جلب می‌کنم به گذر بانوان موجود در انتهای طبقۀ همکف مجتمع تجاری اپال نزدیک آسانسور که به بادکنک‌های سفید و صورتی مزین شده تا فقط محل عبور زنان باشد. اگر حالتان از فضا بد شد به آنجا پناه ببرید. خودتان گفتید، زن‌ها و قرمز‌ها در نبرد با کپتالیسم.

عکس۱- علی یاسی

ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند، آن‌ها دریا را فهمیده‌اند!

 و اما قصه چه بود و چگونه اجرا شد. در بدو ورود به مجتمع تجاری اپال با پارچه‌هایی سفید رنگ که بر روی آ‌ن‌ها نُه فیگور اصلی الهام‌شده از تصویرگری‌های فرشید مثقالی در ده‌ها نقش متفاوت جان گرفته و چاپ شده ‌است، مواجه می‌شویم. این پرده‌ها نوسانات حال انسان را دربرمی‌گیرد و در هر قدم بیشتر مجذوب هنر دست آفرینندگانشان می‌شوید و گاه از میان زخمی که بر تن پارچه است، نور و تصویر پشتشان را می‌بینید.

کمی جلوتر هنگام گذر از کنار اجزای فریبنده به ماهی‌های سیاه‌رنگ و یا می‌توان گفت لایه‌ای میان سیاه و سفید، خاکستری، برمی‌خوریم. آن‌ها، ماهیانی هستند که عزم پرواز کرده‌اند. پرنده‌ها اما، ۳۱۱ تن بودند. هریک متفاوت با دیگری.

عکس۲ و ۳- علی یاسی

و اما بعد با بزرگ‌ترین باور مردم روبه‌رو می‌شویم، ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی که هنوز و همیشه زنده است. او به اندازۀ تصمیمش و تمایل انسان آزاده به آزادی‌خواهی بزرگ است و در  زمینۀ سفیدرنگ که مستقل است از هر جنسیت و راهبری، محصور در شکم مرغ سقا حضور دارد و کماکان بزرگترین جاندار اقیانوس است به مقیاس سه متر و هشتادسانتی‌متر طول در سه متر. تمام عمق دریا را  زنی که گیسوان خود را در طی سال‌های استبداد به بلندای شب بافته، اجرا و راهبری می‌کند.

و اما چشم ماهی سیاه کجاست؟

عکس ۴- علی یاسی

تنگ‌هایی به نشان زندان در اندازه‌های مختلف را مشاهده می‌کنیم که سرد و مرده‌اند و در هیچ‌یک زندگی جاری نیست و پر است از آب‌هایی که راکد مانده‌اند و بی‌نصیب از رقص ماهی قرمز.

و اما هنگامی که زن می‌آید؛ ماه از ابر سیاه رخصت برای حضور می‌گیرد و خورشید نورش را به او می‌دهد تا بار دیگر بر روی دریایی که با تمامش شادی می‌کند، بتابد و دیداری با زن تازه کند. گویی او همان نگاه گمشدۀ ماهی است. او در ماهی نشسته است، خودش را بر تن ماهی وصله می‌زند و از گیسوانش ریسمانی می‌بافد برای رهایی. در طول چهار ساعت و در طی چند روز!

عکس۵- علی یاسی

خیلی‌ها گذشته‌اند! آن‌ها حالا دیگر برای خودشان دسته‌ای شده‌اند و مرد ماهی‌گیر را به تنگ آورده‌اند.

«ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» خوانشی است از رمان «ماهی سیاه کوچولو» به قلم صمد بهرنگی و تصویرگری فرشید مثقالی. اجرا(پرفورمنس)، دوخت و بافت، طراحی، حجم و چیدمان این ارائۀ چندرسانه‌ای به کوشش نرگس محمدیان صورت گرفته‌است همراه با هنرمندی زهرا حبیبی خسرو شاهی در چاپ، طراحی، نقاشی و هم‌چنین حجم و چیدمان اثر و به کیوریتوری امیر وارسته.

در باب تعقل عمل‌گرا و فضای بی‌هدف جویبار

محل برگزاری این اجرا در مکانی تجاریست که می‌توان آن را مثالی از فضای بی‌هدف جویبار دانست و چیدمان دیگر اجزا در آن محیط را مخالفت‌ها و تهدید‌هایی که ماهی سیاه کوچولو بر مسیر خود داشت و جلادانی که سرمد (یکی از شخصیت‌های داستان سیاه‌پوشان گلشیری) را وادار کردند تا برای اثبات خود به زنان محکوم تیراندازی کند. در قصه و اجرای «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» با موضوع تصمیم‌گیری و انتخاب مواجه هستیم و این مهم در فضای هم‌نشینی و تعامل با دیگر اجزای فریبنده که دنیای خود را زیبا می‌دانند، کفچه‌ماهی‌ها، خرچنگ و … اتفاق می‌افتد؛ نه نبرد.

نبرد و طلب حریف، گویی عجله در رسیدن به مقصد است که رنگ قرمز را از بین خواهد برد.

برایم جای سوال بود که چرا بین این همه لایه و رنگ دل سپردیم به رنگ سیاه؟ گمانم فاصلۀ ماست تا رسیدن به تعقل عمل‌گرا و یا همان عمل‌گرایی.

در مقدمۀ کتاب شاه‌سیاه‌پوشان، عباس میلانی می‌گوید: عجله در رسیدن به کمال، سیاه‌پوشی در پی دارد و فرجام آن تباهی‌ست. هرچند که با این گفته به دلیل شرایط کنونی که در آن هستیم، موافق نیستم؛ چراکه چشمان ماهی سیاه کوچولو، سرمد و بهرام گور هیچ‌گاه سیاه نشد، چراکه آن‌ها حرکت کردند. آن‌کس که در اندیشه خود محصور ماند، سیاه می‌ماند. همانند شهر مدهوشان. ماهی سیاه، زنده است به قرمزی چشمانش، سرمد به شاعر و بهرام گور به قصاب! (اشاره به داستان شاه سیاه‌پوشان و هفت پیکر نظامی)

بااین‌حال جست‌وجوی ممکن بودن و یادگیری را لازمۀ آزادی می‌دانم. لازم‌به‌ذکر است که در ادبیات شاهد تاکید به زن بر بردباری و صبر در پیمودن راه هستیم. در همین راستا، نرگس محمدیان که رنگ قرمز به تن کرده است به نشان چشم گمشدۀ ماهی، سعی دارد همانند زنان هفت پیکر نظامی که نمادی از زیبایی هستی هستند و آینه‌ای مقابل بهرام تا او را با خود مواجه کنند تا به کمال برسد و یا نامزد سرمد، که بعد از شلیک به او به‌اجبار جلادان، رنگ سیاه را از تن می‌کند. به همین خاطر از گیسوانش به تن ماهی سیاه بزرگ می‌آویزد تا آزادی را به او خاطرنشان و برایش ممکن کند. سفیدی فرشته که بی‌هیچ رنجی سفید شده (شاعر-شاه سیاه‌پوشان)

عکس۶- علی یاسی

ماهی سیاه بزرگ ما در شکم مرغ سقا و در زمینه‌ای سفیدرنگ حضور دارد که نشانی بر باور مردم به زنده‌ماندن هنوز ماهی سیاه کوچولو و جاودانگی بهرام دارد، این امید را می‌دهد به آزادی. چراکه رنگ سفید در داستان هفت ‌پیکر نظامی، ملاقات بهرام با شاهزادۀ سپیدپوش ایران است که او را به پیروی از عقل و برتری آن بر عدم دعوت می‌کند و افسانه‌هایی را برای او بازگو می‌کند و درنهایت بهرام جاودان می‌شود. و سفید رنگ ایران است.

عکس۷- علی یاسی

و زن آینه‌ای است در برابر مرد!

هنگامی که نرگس ایستاده بود در نقش چشم قرمز ماهی سیاه که الهام‌گرفته از تصویرگری فرشید مثقالی است، علاوه بر اینکه سکون و جا‌به‌جایی بی‌قراری زن را نشان می‌داد، در مواقعی هم آینه‌ای بود در برابر مردان و زنانی که به او حرف‌های مختلفی می‌زدند یا به گونه‌هایی متفاوت به او می‌نگریستند. (این را در استوری‌های نرگس محمدیان از تجربه‌ای که داشت خواندم.)

از آنجایی که قصه پیرو حوادث شکل می‌گیرد، این اتفاق من را بار دیگر به داستان هفت پیکر برد و زنانی که آینۀ آگاهی بودند در برابر چیرگی بهرام.

عکس۸-علی یاسی

بردباری و صبر در پیمایش مسیر رسیدن به دریا!

چون آرایشی دگرگون ساخت

کحلی اندوخت قرمزی انداخت

گفت: امشب به بوسه قانع باش

بیش از این رنگ آسمان متراش

(نظامی-هفت پیکر)

هنگامی که پارچه‌های سفیدرنگ را که به هنر دست زهرا حبیبی از بدنۀ داخلی مجتمع تجاری اپال آویخته شده بود دیدم، به یاد نشستن بهرام در گنبد سیاه و دختر سیاه‌پوش اقلیم اول افتادم.

تعریف افسانه‌ای که مضمون آن صبر و استواری در مسیر آزادی‌ است.

بر روی پارچه‌های سفیدرنگ، ماهی‌های سیاهی نقش بسته بودند که لایه‌ای خاکستری را تداعی می‌کردند و سرشار بودند از نافرمانی مدنی و استمرار در مسیر، حتی اگر به انتهای جویبار نرسیم.

عکس۹ -علی یاسی



سعی دارم که مطلب را به پایان برسانم. اجرای چندرسانه‌ای «ماهی‌ها در تنگ نمی‌مانند» به کیوریتوری امیر وارسته، اجرای نرگس محمدیان، هنرمندی زهرا حبیبی خسروشاهی و به اهتمام عباس حبیبی، یادآور این مهم شد که امروزه سرمد‌ها در جامعه زیاد هستند. همان کسانی که قصد چیرگی بر زنان دارند(اشاره به داستان شاه‌  سیاه‌پوشان). در این مسیر اما نمی‌توان از حضور شاعر(کسی که در زندان به سرمد قصۀ شاه سیاه‌پوشان کمک کرد و برایش از نظامی خواند) در زندان‌های تودرتوی شهر، خیابان و یا مارمولکی که ماهی سیاه کوچولو را نصیحت کرد، نا‌امید شد. همانند موسیقی اجرای مذکور که راهنمایی برای تصمیم‌گیری درست و دیدن آنچه باید، بود. آزادی روزی همانند ویروس فراگیر خواهد شد و نمی‌توان از زیر بار مسئولیت، هم‌نشینی و تعامل با آن شانه خالی کرد. برخی از ما به پایان راه می‌رسیم با تداوم در مسیر و رنگ سیاه از تن درآورده و به دیگران می‌دهیم تا آن‌ها را هم بی‌قرار آزادی و رنگ قرمز کنیم.

عکس۱۰-علی یاسی

هر روز پرسش‌های پرشمار ذهنمان را تسخیر خواهد کرد تا جایی که وقتی از زاویۀ درست به چیدمان تنگ‌های کوچک در پرفورمنس می‌نگری، تصویری از ماهی قرمز(نرگس محمدیان) در آن می‌بینی و بی‌قرار می‌شوی.

خلوت‌ترین کنج چشم‌های نابینای پدر همسرم بود چرا که کمتر دیده بود. (شاعر- شاه سیاه‌پوشان)

عکس۱۱- علی یاسی

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می‌گفتم

لیک با اندوه با تردید

روز سوم هم گذشت

اما بر سر پیمان خود بودم.

فروغ فرخزاد

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب