راه، حرف میآورَد-گفتوگوی ساغر سلیمانی با خالو خالد-بهار 1401
راه، حرف میآورَد
گفتوگوی ساغر سلیمانی با خالو خالد
بهار 1401
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال پنجم – شماره بیستم– تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
بخش اول؛ درنظرگرفتن زمان و محاسبۀ گذر زمان و لحظههای پیشِرو؛ کِی حرکت کنیم؟ چقدر در راه هستیم؟ کِی برمیگردیم؟ و اقدام به عملی دیگر… زمان برای سپریشدن است. نوشیدن چای قبل از حرکت، بستن بندِ کفش، جاده… تا که خواهان کدامشان باشد؟ لاستیکها آسفالت را بپیمایند. نمایش خط افق با خط کنار جاده یکی باشد. رسیدن بالای کوه که زیرش آبشاری ایستاده باشد… .
تیکتاک… صدای ثانیۀ اول با ثانیۀ چندم یکی است. تیکتاک… ولی وقتی در یک لحظه، زمان حال باشد، زمان تجربۀ پیشین باشد، زمان تداعیگرِ حادثهای در عمق اساطیر باشد، زمان آیندهنگر باشد، آنگاه صدای آن ثانیه هم تیکتاک است؟
برای به یاد نیاوردن نیز تلاشی لازم است. برای به یاد نیاوردن نباید تشبیه را به کار گرفت. گیسوانی را همچون شاخههای نرم و دراز بیدِ مجنون دید، برآمدگی و فرورفتگی و درهمشدگی تپهها و کوهها بشوند کلاهآهنیهای بهجامانده از سربازهای کشتهشده… شمایل سنگها، برگ درختها، امواج رودخانه، بر اثر فرسایش، تغییر آبوهوا، پستی و بلندی، میشود حیوانی، انسانی، آسمان… برای به یاد نیاوردن باید همۀ قصهها و خاطرهها را فراموش کرد.
«سری قبل که اومدم هیچکی نبود. سکوت دره یه ترسی توی دلم انداخت. سکوت که نبود، صدای آب بود و جونورایی که لابهلای درختا میپلکیدن. انگار صدا فقط باید از آدمیزاد باشه و ماشینا… عادته دیگه. این همه صدا هست؛ ولی اینقدر غریبه هستن که انگار سکوته. شاید هم معنای سکوت رو نمیدونم. توی نقطهای، مثلاً توی پیچ و سربالایی، موقع رفتن به بالا میرفتم و رودخونه به پایین… بادی که از دالان دره میوزید، میچرخید لای درختها و از طرفی آبِ رودخونه توی خَم از حفرۀ سنگچینی بر گودی زیرِ تختهسنگی فرود میاومد. همزمانی صداها یادآور نعرۀ درندۀ خرس و گرگ میشد. از نبرد صداها که گذر کردم، بوی تعفنی اومد که متوجه شدم از مردار گوسفندی بود. لحظهای ایستادم به چهرۀ لهشدهاش نگاه کردم، پشه و کرم بود که توی صورتش میلولید… یاد صحنهای از یه فیلم افتادم راجع به مسیح. یهودا پس از خیانت به مسیح، انگار مجنون شده باشه، سر به کوه و بیابون میذاره که با مردارِ گوسفند یا گاو یا شتری مواجه میشه، بعدش هم خودش رو حلقآویز میکنه…»
بهیادآوردن یا تهیشدن از تداعیها نیاز به مقاومت سختیناپذیری دارد. وقتی مجموعۀ درختها و رودخانه و سنگهای مرطوب و خزهبسته و زمین سبزشده و بوتههای کمپشت و پُرپشت کنار هم قرار میگیرند، باید تنها یک عمل انجام داد: سیخها را بیرون کشید و کباب جوجه یا گوشت راه انداخت و در آخر چای زغالی ساخت. تجربۀ گردش با تورگردها پیامدی جز همین نگاه به طبیعت را نمیدهد. چقدر توان لازم است که از فرهنگ تورگردی گذر کرد؟ از تمام قصهها و اساطیر و ساختارها گذر کرد… و از آن مهمتر، چه چیزی را جایگزین میتوان کرد؟
بخش دوم؛ چه چیزی باعث میشود قرار ملاقاتی گذاشته شود؟ بیست سال پیش قدم بر راهی گذاشته میشود. بیست سال بعدش قدمی بر همان راه گذاشته میشود.
دو مرد در انبار ابزار کارخانۀ پتروشیمی، شیفت شب، برای هم حرف میزنند. از زمان حرف میزنند. از گذر زمان. بر بالای برج تقطیر ایستاده، محوطه را میپاید. رد چرخهای جرثقیلها بر محوطۀ بِتُنی، ردی از سالهای دور و نزدیک که هر بار آمده وسیلهای به بالای برج رسانده، نگه داشته، پایین آورده… جرثقیلی نیست؛ اما ردّش هست. گذر زمان بارها جرثقیل را برده و آورده؛ اما ردّش باقی مانده. ردّش گم نمیشود. هستش تا همیشه. دست بر پُتکها میکشند. لبۀ برگشتهشان، تورفتگیها، ضربدیدگیها… همهشان بر اثر گذر زمان پیش آمده. بارها به سایت رفتهاند. بارها بالا رفتهاند و با قدرت بازو کوبیده شدهاند. پیچهای باز، بسته شدهاند و بستهها، باز. گذر زمان… .
ساعت چند حرکت میکنیم؟ چند ساعت در راه هستیم؟ چقدر آنجا میمانیم؟ کِی برمیگردیم؟ عباراتی که زمان را ثبت میکنند، نه تأثیری که میگذارد.
«تو فرزند رفیقی هستی که بیستوپنج سال پیش در انبار، در شیفت شب، مینشستیم و از فیلمهایی که دیده بودیم، حرف میزدیم. چنان تعریف میکرد که دیگر لازم نبود بار دیگر آن فیلم را ببینم. برایم میگفت که وقت خواب فیلمها را به قصهای تبدیل میکرده و برایت بازگو میکرده و تو از هیجان شنیدن قصه نمیخوابیدهای یا اگر میخوابیدی، قصه توی خوابت ادامه داشت. همان قصهها باعث شد که ما گروه دوستان الان کنار هم باشیم و به راهی میان جنگل بزنیم. لای درختهایی که در حصار باغها هستند. من که آن بیستوپنج سال را گذراندهام دلیل این تلاقی برایم معنای دیگری دارد. قدمزدن با پدر در انباری باریک، لای ابزارهای آهنی و مسی و فولادی و… . حالا با فرزند قدم برمیدارم در راهی به ما را به آبشارِ کبود میرساند. پدر قصۀ سینمایی برایت میگفت و تو الان قدم بر راهی گذاشتهای که آنها را بسازی.»
بخش سوم؛ مقصدی انتخاب میشود؛ آبشار. مسافتی حدود صد کیلومتر، ولی چون جاده پُرپیچوخم است، دو ساعتی زمان میبرد. دیدن، شنیدن، تنفس، نشستن، خوردن، خوابیدن و بازگشتن. تمام میشود؟ کجا آغاز شده بود که کجا پایان یابد؟ آغازش برمیگردد به بیست سال پیش؟ اگر بیست سال پیش دو مرد در انبارِ ابزارِ کارخانه به گفتوگو نمینشستند، آیا فرزند یکیشان به ملاقات آن یکی میرفت؟
مکالمهای تلفنی: «اومده تهران. میگه میخواد مستقل بشه. تنهایی از اصفهان پا شده اومده تهران. میگه میخواد بره موزهها و شهرک سینمایی و گالریها و… البته اگر بیکاری و حوصله داری یه سری بهش بزن؛ چون اینطور که به ما گفته خودش برنامهریزی کرده… مسیرها و جاهایی رو که باید بره، مشخص کرده، خیالم ازش راحته…»
سر از پلههای سنگی درآوردی که از ته دره میکشاندت تا بالای کوه. تمام تنت از خستگی میلرزید؛ حتی جان بلندکردن عصای کوهنوردی را نداشتی. چنان بهسختی دموبازدم میکردی که انگار در هوا ذرهای اکسیژن نیست. قدم از قدم که برمیداشتی نوک کفشت میسایید به لبۀ سنگی که پله شده بود. هر آن با خود میگفتم که اگر نتوانی پایت را درست بلند کنی و بخورد به لبۀ سنگ، نامتعادل هستی، بیهوا سِکَندری میخوری و زانو و ساقِ پایت لِه میشود. هر پله را که فتح میکردی، میایستادی و به ته دره نگاه میکردی، به آبشار، به پلههای بسیاری که باید میگذراندی. تو که سودای جهانگردی داشتی… از کجا آغاز شده و به کجا قرار است برسد؟ آن پلهها در آن شرایط معنای واقعی تکتک قدمها را نشان میدادند. در آنجا هر قدم میتواند مبدأ و مقصد هر سفر باشد. هر بار که توی راه ایستادیم و لبۀ پرتگاه نشستیم و به دشت و کوههای مقابل نگاه کردیم، دشت و کوههایی که در مه رقیقی غرق بودند، بادِ خنک و غبار به صورتمان میزد و لازم نبود حرفی بزنیم. فقط باید میدیدیم که باد چگونه از سویی به سوی دیگری میوزد… برای تو حرکت عقربۀ ساعت، دقیقه یا ثانیه، از نشانهای به نشانهای دیگر. زمانبندی میکنی که به پدر و مادر چه بگویی که دلشان تنگ شده، دلشان نگران است که باید در تماس باشی و خیالشان راحت باشد که از این سفر ناخواسته برگردی و خودت را به مکانی دیگر برسانی. یادداشتهایت را کی بنویسی، خستگی راه مجالی برای نوشتن میدهد.
بخش چهارم؛
- معنای این آوا چیست؟
- صدایی نمیشنوم.
- صدا از طبل بزرگی میآید که خیلی نرم و ریز رویش میکوبند. صدای دم اسب که شلاقی است در هوا. صداها در هم میروند و دیگر پیدا نیست صدای شلاقی دم اسب است یا صدای کوبیدن نرم و ریز بر طبلی بزرگ… .
«سبک مشخصی ندارم.» من صداهایی را میشنوم که تو نمیشنوی؛ حتی معنایشان را نمیدانم. نمیدانم وقتی از آن آواهای بخصوص حرف بزنم، چقدر نزدیکت میکنم یا چقدر دور. چگونه میتوانم پلی بسازم بین من و تو؟ میتوانم حرف بزنم و در حرفزدنم تجربه کنم که چه کلماتی را چطور و چگونه در کنار هم بگذارم. کمی حس، کمی رنگ، کمی آوا از آنچه شنیدم، برایت بازگو کنم… تو چقدر تحمل داری که تجربههایم را ببینی و بگذاری تجربه کنم. بگذاری خودم را تصحیح کنم؛ چراکه وقتی بازگویشان میکنم و میبینم هنوز برای گفتن و انتقال حس، جای بسیاری هست یا به بیراهه میروم، توانش را دارم که مرزبندیها را جابهجا کنم… در این حرفها نشد، در حرفهای بعدی… اصلاً برای تجربههای شخصی دیگر. چه آنهایی که فقط من حسشان میکنم و چه آنهایی که هرکس دیگری میتواند حسشان کند و برای هر کسی حسی متفاوت میسازد.
میآموزیم و میآموزانیم… برای سرگرمی توپی میاندازند. دویدنها و ضربهزدنها… برای گَردش به ساحل یا به جنگل یا به کوهستان و یا… میشود رفت. میبَرَنَدمان و میبَریمشان… سودای موزیسینشدن، از موسیقیهایی که شنیده میشوند، میآید. به سینما رفتن، عشق سینما میسازد و نقاشی و نوشتن و… یکیشان قلابش را گیر میاندازد و دستاویز میشوند و راهی رقم زده میشود… کوشش و محصول، استعارهای از استعداد هستند… عملکرد چنان با زیست درمیآمیزد که انگاری سرچشمهاش از نهاد است. زمان، علم و فرهنگ را طبقهبندی میکند. از بدو تولد عرصهها معرفی میشوند و در زمان تکمیل میشوند و با رشتههای دیگر میآویزد و بُعد میگیرند و میشوند زیست بشری… .
بخش پنجم؛ میپرسی: «چگونه نامِ مناسبی برای داستانهایتان انتخاب میکنید؟» میگویم جوابِ خودت به این سوال چیست؟ پاسخ میدهی: «اولین قدم این است که بهشدت خودم را به اثری که خلق کردهام، نزدیک میکنم و چندین روز یا شاید بیشتر، بهمدت چندین دفعه میخوانمش و بهطور ناگهانی چندین اسم در ذهنم پدیدار میشوند و یا چند روزی به مطالعۀ کلمات میپردازم. در کوچه و خیابان به تمامیاسمها توجه میکنم یا دلیل انتخاب اسم مغازه و مکانهای مختلف را از افراد میپرسم تا آگاهانهتر به کلمات فکر کنم. بعضی وقتها هم به معنا و مفهوم اثرم میاندیشم و سعی میکنم در همان حیطه کلمهای را انتخاب کنم که بیانگر هدف من از خلق اثر باشد؛ اما هوشمندانه.»
بخش ششم؛ راههای کوهستانی همهشان لحظاتی دارند که میخواهند تا لبۀ پرتگاه ببرند و ته دره را نشان دهند. بعد کنار میکشند. همهشان تا خورشید میروند و بعد سرازیر میشود و دیوارهای سترگ چنان محیط میشوند که دست خورشید دورترین کسی است که بتواند لمس کند؛ اما نام گردنه یا تنگهای شُهره میشود، هرچند کارکرد همۀ گردنهها و تنگهها یکسان باشد. سوال اینجاست که آیا همۀ کوهها و راهها ساخته شوند تا در میانهشان منحصربهفردهایی تولید شود؟ ساخته شود؟ یا نه. وقتی راههای بسیاری طی شود، تجربۀ زیست درراهبودن زیاد شود، در مواجه با آن گردنههای مشهور و تنگههای خاص با خود این سوال را میپرسی: «چه اعجابها دیدهام که این معروفها در کنارشان هیچاند… پس چرا نامیاز آنان نیست؟»
نقطۀ آغاز و پایان تنها بهانه است. پس میشود آغاز و پایان را حذف کرد. میشود ساعتها به افق خیره شد. میشود ساعتها بر خاک سخت بیابان قدم زد. موج موج میآید به ساحل میرسد و بازمیگردد. باز میآیند و باز میآیند و باز میآیند و بازمیگردند؛ اما نگرش در هیچکدام به تکرار نمیافتد. بیابان میطلبد که جهانی از افکار را در خود ببلعد یا بازتولید کند.
چه تو بگویی، چه من. تو میگویی ،تو میپنداری، تو میآزمایی و من همۀ آنچه را انجام میدهی، میپذیرم. میان من و تو هستی تکرارشوندهای قرار دارد که میطلبد هزارانبار بازخوانی شود:«روزانهنوشتن، هر روز چقدر به انسانها و احساسات و جامعه توجه کردهایم و چه چیزی از محیط پیرامون آموختهایم یا نظر خودمان نسبت به موضوعات مختلف چگونه است و چه تغییراتی کردهایم و بیشتر خود درونیمان را بشناسیم؛» «اما شیوۀ خلق آثار برای هرکس متفاوت است و هیچ روش مطلقی وجود ندارد. اگر میخواهم به تنهایی بپردازم، مدتی کتابهایی در آن باره میخوانم. آثار نقاشی و عکاسی را تماشا میکنم و مطالعهای بر روی شیوۀ برخورد هنرمندهای مختلف با تنهایی انجام میدهم تا به نگرشی تازه یا کار نو برسم و خودم را بهطور کامل درگیر مبحث تنهایی میکنم. مدام از خودم سوال میپرسم تا هدفم از خلق اثر بهطور واضح مشخص شود و در همین حین مینویسم و مینویسم.»