انتخاب برگه

آزمایش [مونولوگ]-مارک ریون هیل-مترجم: مهناز مظلومی

آزمایش [مونولوگ]-مارک ریون هیل-مترجم: مهناز مظلومی

آزمایش [مونولوگ]

مارک ریون هیل

مترجم: مهناز مظلومی

«آزمایش» برای اولین‌‌بار، در اکتبر 2010 به‌‌عنوان بخشی از «فصل وحشت»[1]در تماشاخانۀ SouthWark در لندن به اجرا درآمد. اجراگر آن، مارک ریون هیل بود.

1

فکر کنم… خیلی وقت پیش بود.

و یادم میاد که توی یه خونۀ خیلی معمولی با پارتنرم[2] زندگی می‌‌کردم.

و صورتت… فکر کنم شاید… تو یکی از همسایه‌‌هامون بودی.

و ما خیلی خوشحال بودیم… خیلی… توی اون خونۀ قدیمی بزرگ.

چون ما دو تا بچه داشتیم… از هرکدوم یکی… یکی از هرکدوم.

یه جفت فوق‌‌العاده… یه بچۀ فوق‌‌العاده و خاص… و یادم میاد که… آره… ما… تو خونۀ اشرافی و بزرگمون بودیم… یادمه یه بار… ما روی بچه‌‌هامون آزمایش انجام دادیم… چون می‌‌دونی… ما یه‌‌جورایی می‌‌دونستیم که یه‌‌روزی یکی از بچه‌‌هامون قراره با یه بیماری لاعلاج بزرگ بشه… یه بیماری که… هیچ‌‌وقت… درمانی نداره.

پس تصمیمی که پارتنرم گرفت و من… ازش تبعیت کردم… ما با هم تصمیم گرفتیم… تصمیم گرفتیم که روی بچه‌‌ها آزمایش کنیم… چون تا اون موقع دیگه ما درمان رو داشتیم… ما درمان رو واسه بیماری بچۀ بعدی پیدا کرده بودیم.

خب ما خیلی… اگه یادم بیاد… خیلی دقیق بودیم… راجع بهش… خیلی منظم… بیشترین نظم ممکن… یه آشوب منظم.

و ما بچه‌‌ها رو آلوده می‌‌کردیم… با قطره‌‌های کوچیک ویروس یا تزریق سلول‌‌های کوچیک سرطان… و ما… می‌‌دونی… وسط میله‌‌های یه قفس، اون قفس توی یه فیلم بود… من اون قفس رو توی یه فیلم دیدم… یه مستند یا فیلم ترسناک… یه یه قفس توی یه داستان جن‌‌وپری که مامان‌‌‌‌بزرگم واسه‌‌م وقتی تو قطار بودیم به مقصد… به… به… مقصد…

پس وجود نداشت… شاید وجود نداشت… هیچ قفسی… چون اون بچه اتاق قشنگی داشت… بهترین اتاق توی اون خونۀ کوچیک و دلگیر… ستاره‌‌هایی که روی سقف می‌‌درخشیدن… کاغذدیواری پرنسس‌‌ها… یه قالی با نقش یه دنیای خیالی… اما چون پارتنرم بیماری لاعلاجی داشت… اون موقع لاعلاج بود… همون زمان بود که پارتنرم تصمیم گرفت که آزمایش‌‌ها رو روی بچه‌‌ها انجام بده.

یه بعدازظهر تاریک، بارونی و گرم تابستونی بود. زمانی که صبحانه درست کرده بودیم و روی کابینت تکیه داده بودیم و اون، اون سمت بود و پارتنرم بهم گفت: من یه بیماری لاعلاج دارم و کاری که باید بکنیم اینه که روی بچه‌‌ها آزمایش کنیم تا یه داروی جدید واسه نجات‌‌دادن من پیدا کنیم.

و من… یادم نمیاد.. من… کاملاً مخالف بودم… من بلافاصله متوجه شدم… من مات و مبهوت بودم و نمی‌‌دونستم چی‌‌‌‌کار کنم…

این اتفاق واسه من نیفتاد… این واسه یه آدم دیگه اتفاق افتاده… یه آدم دیگه… با یه پارتنر دیگه… توی یک…

این اتفاق واسه تو افتاده… این واسه یه آدمی که یه بار توی یه مستند دیدم اتفاق افتاد… پس من هم باهاش همراهی کردم… یادمه بچه رو بستم به تخت… من خیلی مهربون بودم… من خیلی آرومش کردم… من عاشق فرزندم بودم؛ اما عاشق پارتنرم هم بودم، ما باید یه درمان پیدا می‌‌‌‌کردیم.

برای اینکه یه همچین چیزی رو بتونی هضم کنی، وقتی می‌‌دونی واسه یه هدف والاتره، بی‌‌حس‌‌کردن احساساتته… قلبت رو از جا درمیاری، درش میاری…

راجع به شروع آزمایش‌‌ها چیزی رو به‌‌خاطر نمیارم…

فقط می‌‌بینی اونجایی و پارتنرت بچه رو بسته به تخت و داره به بچه قطره‌‌های کوچیک ویروس و سرطان رو تزریق می‌‌کنه.

و من چیزی ازش یادم نمیاد… یادم میاد بچه‌‌ها به بدترین شکل ممکن خوابشون برد… من تمام مدت خواب بودم و یادمه بیدار شدم و به پارتنرم گفتم: «بدترین چیز ممکن داره کنار گوشمون اتفاق میفته… همسایه‌‌های کناری دارن روی بچه‌‌هاشون آزمایش می‌‌کنن تا یه راه درمان پیدا کنن».

و پارتنرم گفت: «می‌‌دونم؛ البته که همچین چیزی ادامه پیدا می‌‌کنه، ادامه پیدا می‌‌کنه؛ اما واسه خیلی‌‌وقت پیشه».

اما من خیلی مطمئن بودم و یک، فکر کنم اگه یادم بیاد، یه دوربین فیلم‌‌برداری جدید گرفتم و پریدم اون‌‌ور حصارها توی حیاط همسایه.

 این‌‌طوری بودم که… می‌‌دونی، احتمالاً بعد از دو سه شیش ماه سال از اون بود.

بعد از یه مدت تو، تو فکر می‌‌کنی که خودت بودی، فکر می‌‌کنی تو منی، بعد از یه مدت باید بدونی که اگه یه اتفاق واقعی داره میفته باید یه چیزایی رو ضبط کنی.

پس من… من یادم میاد که چراغای کریسمس هنوز روشن بودن و من داشتم توی اون خونه بزرگه… از پله‌‌ها بالا می‌‌رفتم وقتی هرم اجاق توی خونه پیچیده بود.

فکر کنم در انباری بود… فکر کنم صدای بچه رو می‌‌شنیدم از پشتِ…

بابا بابا سوزن تیزه.

مامان مامان قلبت رو از جا بِکن.

که خب من به‌‌صورت شعر یادم میاد که خب نمی‌‌تونه این‌‌طور باشه، که باید این‌‌طور باشه که… هیچی نبود… نمی‌‌تونست باشه… اما توی سر من منظومه.

بابا بابا قلب رو از جاش بکن

مامان مامان سوزن…

و من در رو فشار دادم، کشیدم، باز کردم و در مقابل چشم دوربین دیدم که پارتنر همسایه‌‌م داره به بچه‌‌ای که به تخت بسته شده و خوابیده، تزریق می‌‌کنه.

و یادمه اعتراض کردم و گفتم: اوه خدایا، این چیه؟ به اینجا رسیده؟ مگه ما حیوونیم؟ مایی که مخلوق خداوندیم؟ مایی که این‌‌قدر به فرشته‌‌ها نزدیکیم؟ مایی که ساختۀ دلیل و تفکریم؟ این کاریه که داریم با همۀ چیزایی که خداوند بهمون داده، می‌‌کنیم؟ این تست‌‌ها؟ این آزمایش‌‌ها؟

کاش اینا رو می‌‌گفتم. وقتی تو ذهنم به عقب برمی‌‌گردم، وقتی داستان رو به خودم یا به تو می‌‌گم، آرزو می‌‌کردم کلمه‌‌هایی که می‌‌گفتم «مایی که مخلوق خداوندیم» باشه.

اما یادم میاد من…

من یادم میاد فقط فریادزنان پشت‌‌سرهم می‌‌گفتم : عوضی عوضی عوضی عوضی عوضی

چون‌‌که البته… این کار رو نکردم… درسته… الان یادم میاد… یادم میاد… ترتیبش به هم ریخته بود… این اتفاق نیفتاد.

ما خیلی وقت پیش توی یه خونۀ معمولی اجاره‌‌ای زندگی می‌‌کردیم و حدس می‌‌زنم یه شک‌‌هایی داشتم وگرنه چرا، نمی‌‌تونم در اون زمان به‌‌دلیل دیگه‌‌ای واسۀ هل‌‌دادن در با دوربین فیلم‌‌برداری فکر کنم؛ اما نه.

آره من هیچی نمی‌‌دونستم راجع به، آره خودشه، من هیچی راجع ‌به آزمایش‌‌ها یا دلایل اونا نمی‌‌دونستم تا اون موقع.

من هیچی اصلاً نمی‌‌دونستم.

و هیچی نمی‌‌دونستم و این دلیلیه که اون واکنش رو داشتم [و گفتم]: عوضی

و اون زمانی بود که پارتنرم من رو روی صندلی نشوند. اونجا ایستاده بودم با ودکا تو دستم. چایی سرد بود و هوا گرم و بارونی و پارتنرم بهم توضیح داد.

همسایۀ کناری یه بیماری لاعلاج دارن پس کاری که ما باید بکنیم اینه که روی بچۀ شما آزمایش انجام بدیم تا بتونیم یه درمان پیدا کنیم. بچه‌‌هامون ممکنه یه‌‌کم زجر بکشن؛ اما بهت اطمینان می‌دم که یه درمان واسه بیماری همسایه بغلی پیدا می‌‌شه.

و این وقتی بود که من یادم میاد پارتنرم بهم گفت، چون هنوز دوربین فیلم‌‌برداری تو دستم بود برای اینکه این باید قبل این باشه که دوربین فیلم‌‌برداری دزدیده شد؛ اما اون یه دوربین فیلم‌‌برداری دیگه بود.

و درنهایت من یادم میاد که با آزمایش‌‌ها موافقت کردم.

و این‌‌طور شد که پارتنرم من‌ رو مجبور کرد با آزمایش‌‌ها موافقت کنم.

زمانی یه شخصی بود که با آزمایش‌‌ها به‌‌شرط اینکه جواب بدن، موافقت کرد.

و من یادم میاد که همسایه‌‌مون عصبانی بود، این تو بودی؟ شاید تو بودی؟ تو بودی که با حالت مسخره‌‌آمیز فهم خشمگین من[3] رو به سخره می‌‌گرفتی و اداش رو درمی‌‌آوردی.

پارتنر تو داره پولش رو درمیاره چون تو یه شرکت آزمایش روی کودکان سهام داره.

و یادمه بهت گفتم: برای پیشگیری یه بیماری لاعلاج.

و یادمه اون موقع تو کشیدی کنار.

و این بچه… این بچه رو ببین. این بچه خیلی آسیب دیده. هیچ حافظه‌‌ای نداره. هیچ گذشته‌‌ای یا آینده‌‌ای واسه این بچه وجود نداره. این بچه هیچ درکی از اخلاقیات نداره. این بچه نمی‌‌تونه بهت بگه این درسته این غلطه. این بچه هیچ احساساتی نداره. این بچه هیچ‌‌یک از احساساتی رو که بقیه می‌‌تونن حس کنن، نمی‌‌تونه حس کنه. واقعاً می‌‌تونیم بگیم این غلطه که روی این بچه آزمایش کنیم؟ من به این بچه نمی‌‌گم حیوون. چون صادقانه بگم… به حیوون توهین می‌‌شه.

2

من توی اتاقم

اتاق محقریه

جعبۀ پیتزا… قوطی‌‌های آبجو

و من دارم به برادر دوقلوم نگاه می‌‌کنم

و پوستش سخت و خشکه، قرمز شده و تاول زده. همۀ دستاش رو گرفته و داره صورتش رو می‌‌پوشونه.

دارم بهش نگاه می‌‌کنم که روی تخت نشسته.

و فکر می‌‌کنم که از من متنفره به‌‌خاطر لباسام و پوست صافم.

و قُلَم از من سوال می‌‌‌‌پرسه:

یادت نمیاد؟ یادت نمیاد با ما چی‌‌کار کردن؟

چه‌‌جوری اون شب ما رو بیدار کرد و پیژامه‌‌هامون رو تنمون کرد و از پله‌‌ها بردمون پایین.

اینو یادت نمیاد؟

شاید

و این‌‌طوری ما رو بردن توی کمد زیر پله‌‌ها.

و چقدر زیر پله‌‌ها تاریک بود.

و می‌‌تونستی بشنوی اونجا بچه‌‌های دیگه هم دارن گریه می‌‌کنن.

احتمالاً

و اینکه چطوری قطار زیر پله‌‌ها نگه داشت.

و چطوری همه‌مون سوار قطار شدیم

و چطوری رفت تو کوه‌‌ها

و چطوری اون از ما خوشش اومده بود چون دوقلو بودیم.

یادت میاد؟

یه کمی

و ما دیگه هیچ‌‌وقت بقیۀ بچه‌‌ها رو ندیدیم

اونا محو شده بودن

اما اون ما رو برد به اتاق مخصوصش

و روی ما آزمایش انجام داد

اون‌ رو یادت میاد؟

مطمئن نیستم

و یه روز اون گریه کرد

خیلی گریه کرد و گفت

انسانیت تموم شده

به‌‌زودی آخرین انسان می‌‌ره.

اما اشکالی نداره

چون من قراره انسان‌‌های جدید درست کنم.

می‌‌بینین؟ برای همین دارم روی شما آزمایش انجام می‌‌دم.

و وقتی زمانش برسه یه نژاد جدید از انسان‌‌ها وجود خواهند داشت.

و همه‌‌شون از سلول‌‌های شما ساخته می‌‌شن.

اگه فقط بتونم آزمایش‌‌ها رو درست انجام بدم.

می‌‌بینید؟

و اون دیگه گریه نکرد.

و یه لبخند بزرگ روی صورتش بود

اینو یادت میاد؟ تو باید، اون لبخند بزرگ روی صورتش، یادت میاد؟

و من گفتم:

نه

هیچ‌‌کدوم از اونا اتفاق نیفتاده

تو به کمک نیاز داری

باید بهت رسیدگی شه

این اتفاق نیفتاد

بشریت نمرده

پرده‌‌ها رو بکش

بیرون رو ببین

یه نژاد کامل بشر اون بیرونه

اونا ما نیستن

اونا از آزمایش‌‌کردن روی ما توی یه اتاق ساخته نشدن

هر کدوم از اونا خاص و منحصربه‌‌فردن و

چرا همچین چیزی از خودت ساختی؟

و قُلَم بهم گفت:

تو کسی هستی که از خودت دروغ سرهم می‌‌کنی. من کسی‌‌ا‌‌م که حقیقت رو می‌‌گه.

تو کسی هستی که از خودت دروغ سرهم می‌‌کنی. من کسی‌‌ام که حقیقت رو می‌‌گه.

3

و یادمه بعد از سه تا ده‌‌ سال بچه بیش از حد بزرگ بود برای اتاق، برای انباری، برای… یادم میاد که بچه‌‌ها خیلی بزرگ و غول‌‌پیکر شده بودن

و من به پارتنرم گفتم: آزمایش‌‌ها روی بچه‌ها تموم شدن؟

و این پارتنرم بود که به من گفت: آزمایش‌‌ها روی بچه‌‌ها تموم شدن.

ما دیدیمش، من خیلی زیاد اطمینان دارم، اول از همه توی اخبار: آزمایش‌‌ها روی بچه‌‌ها تموم شدن.

یه جای دیگه یه نفر دیگه یه راه درمان پیدا کرده بود با آزمایش روی…

یادم رفته.

یادم نمیاد.

من خیلی واضح بالارفتن از پله‌‌های بزرگ اون خونۀ کلنگی رو به‌‌سمت اون حال پذیرایی بزرگ یادم میاد

فقط البته که اونا اون موقع اونجا نبودن

رفتم به دفتر پارتنرم در شهر و گفتم:

اونا پیداش کردن، ما کشفش کردیم، یه راه درمان با پادزهر هست و زندگی بچه‌‌های همسایه نجات پیدا کرد، تو قراره زندگی کنی عزیزم، و این اولین قرصه.

و یادمه فکر می‌‌کردم که قراره تا ابد زندگی کنیم.

4

اون روز یه روز زیبا بود. ما توی مرکز خرید بودیم و داشتیم یه پیروزی دیگه رو جشن می‌‌گرفتیم.

و با اتوبوس برگشتیم خونه.

و خیلی دوست‌‌داشتنی بود.

چون همه خیلی خوشحال بودن بابت پیروزی.

و همه‌‌شون داشتن لبخند می‌‌زدن و به همدیگه تبریک می‌‌گفتن.

و یه زن هیکلی سیاه‌‌پوست من رو به سینه‌‌اش چسبوند، من رو گرفته بود و گفت:

یک پیروزی دیگه، زنده‌باد زنده‌باد

و ما رسیدیم خونه

و من داشتم یه نوشیدنی واسۀ خودمون آماده می‌‌کردم تا توی بالکن بخوریم.

وقتی که پارتنرم گفت:

من دوباره دیدمشون

می‌‌خواستم پارتنرم رو کتک بزنم و بهش بگم خفه شه

ولی من تحصیل‌‌کرده‌‌تر از این حرفام پس گفتم:

بله؟

و پارتنرم گفت:

اون دو تا پسربچه

اول یه صدا بود

چون داشتن صدامون می‌‌کردن

بابا بابا سوزن تیزه

ولی بعدش من اونا رو انتهای تخت دیدم.

دو تا بدن که از اینجا و اینجا بهم متصل شده بودن

دو تا ولی یکی

و اونا لخت بودن

و رد تزریقات همه‌‌جاشون دیده می‌‌شد.

و بریدگی‌‌های کوچولو همۀ این قسمت

و چشماشون

 و دندوناشون

کشیده شده بودن و

این همون‌ طوریه که ما رو ساختن؟ این چیزیه که ما هستیم؟

اونا این تست‌‌ها رو، این آزمایش‌‌ها رو انجام دادن تا ما بتونیم…؟

و اگه ما انسان نباشیم

هیچ‌‌کدوم از ما دیگه انسان‌‌های واقعی نیستیم

اما همۀ ما تنها توسط مردی ساخته شدیم که اون پسرها رو می‌‌برد، توی انباری توی…

و من گفتم

نگاه کن خورشید داره غروب می‌‌کنه

خیلی زیباست

و طعم نوشیدنی عالیه

پس بیا فقط …. باشه؟

من با این پارتنر نخواهم بود

هیچ چیزی ابدی نیست

ولی تا وقتی که راجع به آزمایش‌‌ها صحبت نکنیم

چندسالی وقت داریم

و این دوست‌‌داشتنیه.


[1] Terror Season

[2] به این دلیل که در متن اسمی از همسر برده نشده و تا انتها نیز جنسیت افراد مشخص نمی‌شود، در ترجمه نیز از واژۀ پارتنر استفاده شده است. م

[3]  My furious understanding

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب