بهار و مهشید در آستانه-نجمه بهاری
بهار و مهشید در آستانه
نجمه بهاری
شب
تاریکی
اتاقی نسبتاً بزرگ، واقع در طبقۀ اول یک هتل سهطبقه در خیابانی شلوغ و پرتردد.
نور چراغ راهنمایی از خیابان روبهرو، روی دیوار میافتد. در زمان این روایت تکرار میشود.
در سمت راست باریکهای نور از اتاق بهآرامی انتهای صحنه را روشن میکند. صدای آرامخندیدن و صحبتکردن چند نفر از داخل اتاق، خیلی ناواضح شنیده میشود. سایۀ پاهایشان گاهی بزرگ و گاهی کوچک میشود. پاها روی هم جفت میشوند.کمی بعد دوباره از هم جدا میشوند.
در سمت چپ و انتهای صحنه حمام و دستشویی است. بهار بهآرامی در را باز میکند. لحظهای مکث. تکهپارچهای سفید در دست دارد. به جلوی صحنه میآید.
نور ضعیفی صحنه را بهکُندی روشن میکند. تخت فلزی دونفرهای در سمت چپ و میز چوبی رنگورورفتهای در سمت راست.
تکهپارچه را بهآرامی میچلاند. چند بار تکان میدهد. روی لبۀ تخت پهن میکند. از روی تخت روسریاش را برمیدارد و با بیحوصلگی روی ملافه را میپوشاند.
بهار [سعی میکند با هیجان صحبت کند] آخرش هم همون کاری رو کردم که خودت گفتیا. خسرو هم گفته بود که با همین اپلیکشن تا بیستدرصد مکالمههای اولیه رو یاد میگیرم [با ذوق] خود تولهسگش مث چی حرف میزنه. یهمدت هم رفته بود توی مودش که یونان باستانی یاد بگیره. زدن در کونش گفتن برو بابا [مکث] نمیدونی چقدر خوشحالم براش. نمیدونم شما هم اینجا دارین یا نه، اونجا دور از جون شما، هر موقع میگن فرصتهای طلایی ینی قراره توی بانک و اینورواونور یه دزدیای بشه و یه بیلاخ دستشونه [آرام و آهسته] وای چقدر خوبه که مهراب نمیفهمه من اینقدر بددهن شدم این آخرکاری. هورمونهای لعنتی [میخندد] ولی این… کلاً این ماجراها بهترین فرصت برای خسروئه. [با صدای بلند] یه فرصت طلایی [میخندد]
صدای بستهشدن در.
مهشید در آستانۀ در اتاق میایستد. به در تکیه میدهد. آینۀ کوچک به دست، رژ میزند.
بهار برمیگردد و مهشید را میبیند. میزند زیر خنده. مشغول مرتبکردن تخت میشود.
مهشید [در همان حال که دهانش را باز کرده و رژ میزند] همم؟
بهار تو هنوز این عادتت رو ترک نکردی…
متن کامل این نمایشنامه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.