برف سراسری در ایرلند، موتیف در داستان مردگان اثر جیمز جویس – گفتوگویی با مجید خادم-دانیال عماری
برف سراسری در ایرلند، موتیف در داستان مردگان اثر جیمز جویس – گفتوگویی با مجید خادم
دانیال عماری
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیستم و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.
از تعاریف اولیه آغاز کنیم. موتیف چیست؟ چگونه موتیف را در متن داستان شناسایی میکنیم؟
بحث موتیف، بسیار پایهای و مهم است؛ به طوری که هرجا صحبت از کمپوزیسیون میشود، می توان حتی کلیت کمپوزیسیون را بحث چگونگی موجود شدن موتیفها و چگونگی ساختارسازی آنها دانست. بنابراین، مطلب بسیار گسترده است و نیاز به جلسات متعدد برای بحث دارد. چرا که ما باید از کمپوزیسیون، ساختار، مسئله انسجام و هماهنگی و اتصالها صحبت کنیم، و بعد به مباحث تشابه، تضاد و تکرار برسیم. سپس از بحث تشابه، تضاد و تکرار میتوانیم وارد بحث موتیف شویم. بعد از آن که بحث موتیف را جمعبندی کردیم، باید به موتیفِ در حال حرکت بپردازیم، چرا که ما در روایت همواره حرکت داریم. این مسیر کلی حرکت بحث است. البته بحث موازیِ آن هم که مسئلۀ موتیف به عنوان یک نشانه در متن و نظام موتیفال به عنوان یک رمزگانِ درونمتنی است را هم نباید فراموش کرد که کلا مرتبط می شود با بحث فرایند دلالت. به همین دلیل، بیاغراق لااقل به هفت هشت نشست دوسه ساعته برای پرداخت مفصل به مطلب نیاز است. کلا از دو جنبه میتوان بحث کرد. جنبه اول همین نگاه گسترده و بسیط است، که دقیقتر و صحیحتر است و نتایجش قابل اتکاتر. رویکرد مرسوم و تقلیلیافتهای هم وجود دارد به مفهوم موتیف که شاید برای این نشست مناسب تر باشد.
موتیف یک چیز، یک واحد، یک جزء، یک کیفیت، یک نظام، یک نشانه، یک پدیده در درون یک ساختار است که به واسطه تکرارش الگویی ایجاد میکند، که آن الگو، چیزِ تکرارشونده را به دلالتی ضمنی میرساند. یعنی اینکه ما یک چیز تکرارشونده در یک متن/ساختار داریم؛ آن چیز تکرارشونده به واسطه الگویی که ایجاد میکند، خودش یک کمپوزیسیون درونهای تشکیل میدهد. یعنی درون متن/ ساختار ما، یک کمپوزیسیون موتیفی تشکیل میشود، که آن را الگوی موتیفال مینامیم و به مثابه یک رمزگان جدید در درون آن متن هم می تواند مطرح شود. این کمپوزیسیون یک کلبودگیِ کل دارد، که معنایی دارد فراتر از آنچیزهایی که موتیف را ساختهاند. یعنی بحث موتیف، اساساً بحث ساختاریِ صرف نیست. بحثی ساختاریدلالتی است، یا بحثی ساختاریمعنایی است. من فکر میکنم بهتر باشد روی خود موتیف در شکل سادهاش متمرکز شویم. همان چیزِ درونِ ساختار، که با الگویی مشخص تکرار میشود.
تلاش می کنیم از ارتباط موتیف و دلالت هم صحبت کنیم. این تعریف را چگونه با داستان مردگان منطبق میکنیم؟
مجدد باید بسیار خلاصه و تیتروار اشاره کنیم. ببینید اساساً برای فهم مسئله موتیف، باید از مبحث تکرار شروع کنیم. ما در فرض ابتدایی، هر ساختاری را شامل اجزایی میدانیم که به هم اتصال دارند. اگر خود اجزا، یا اتصالات میانشان، تکرار شوند، یعنی براساس تشابه، در سطح ساختار پراکنده شوند، ما میتوانیم یک موتیف داشته باشیم. یعنی موتیف، از مجموعهای چیزها تشکیل شده که با هم متشابهاند، و نسبت به چیزهای مجاورشان، متضاد، و یا متفاوتاند. پس بسیار اهمیت دارد که ما چه چیزهایی را اجزای ساختاری فرض کنیم. پیشنهاد من این است که در این نشست، با توجه به اینکه میخواهیم درباره داستان مردگان و موتیف برف صحبت کنیم، این نشانۀ واحد را یک موتیف بدانیم. اینگونه بحث درباره دلالتها هم درمیگیرد. یعنی اگر ما یک ساختار/متن را شامل مجموعهای نشانه بدانیم؛ و با این پیشفرض نشانهشناختی حرکت کنیم، که هر چیز، در یک متن، بالقوه نشانه است، پس میتوان با هر یک از نشانههای موجود در یک روایت نوشتاری، یک موتیف بسازیم. حال، در داستان مردگان، برف، از طرفی یک کلمه است، از سوی دیگر، کیفیتی از فضاست، یک شئِ در مکان هم است، و همینطور در ارتباط مستقیم با شخصیتپردازی قرار دارد. پس با یک نشانۀ خاص طرف هستیم. یک نشانه که تقریباً در کل روایت حاضر است. روایت مردگان را میتوانیم براساس ترتیب صحنه ها، سهبخشی در نظر بگیریم. در بخش اول برف حضور دارد، در بخش میانی حضورش بسیار ضعیف میشود و در بخش پایانی اوج میگیرد. یعنی ما در حرکت موتیفِ برف یک سکته داریم. در بخش میانی داستان، مهمانی را داریم، و چیزی که جای موتیف برف را در این بخش میگیرد، موتیف آواز، موسیقی، رقص، شعر و ادبیات است. بطور خلاصه میتوانیم بگوییم موتیف موسیقی و آواز. از آنجایی که آواز، موسیقیِ کلامی است، شعر و ادبیات هم با آن ترکیب میشود. این موتیف، زمانی که اوج حضور خودش را نمایان میکند، موتیف برف کنار رفتهاست و برعکس. یعنی کل ساختار داستان مردگان را میتوان با نسبت میان این دو موتیف تحلیل کرد. از یک طرف، موسیقی، آواز و رقص و از طرف دیگر برف، سردی و سفیدی. این را در نظر داشته باشید که وقتی یک الگوی موتیفال تشکیل میشود، ضرورت ندارد که موتیفها عیناً مثل هم باشند. زیرا که ما اینجا موتیف را یک نشانه یا دستهنشانه در نظر گرفتیم، نه یک کلمه. برف، سردی و سفیدی نشانههای نزدیک به هم هستند. این تشابه در دیالوگهای بخش پایانی داستان در کالسکه هم قابل شناسایی است. آواز و موسیقی و رقص را هم ما از لحظه آغاز داستان داریم، تا حتی صحنه هتل، که مرگ معشوقۀ قدیمی زن مطرح میشود. بین این دو موتیف میتوانیم نسبت برقرار کنیم. بخواهیم به ابتدای بحث برگردیم، اشاره کردیم که هر تکراری را نمیتوانیم موتیف درنظر بگیریم. تکرارها باید الگومند باشند و دلالتهای ضمنی در کلبودگی کل ایجاد کنند. به همین خاطر من برف، سردی، سفیدی را کنار هم قرار میدهم و موسیقی، آواز و رقص را هم همینطور. اگر اینگونه به داستان بنگریم، میبینیم که موتیف در سطوح گسترده ای از ساختار تکرار شدهاست. هم در پیرنگ، هم در نظام موقعیت و در نهایت هم تمام اینها حول نظامِ شخصیتپردازیِ شخصیت گابریل رخ میدهند.
صحبت از نظامهای روایت شد، به نظرم باید مختصری هم دربارۀ کمپوزیسیون داستان توضیح بفرمائید.
به نظر میرسد در این داستان کمپوزیسیون حول شخصیتپردازیِ در پیوند با نظام موقعیت شکل میگیرد. یعنی پیرنگ آنقدرها برجسته نیست، هرچند اهمیت دارد.
در برخی جنبهها پیرنگ بسیار مهم به نظر میرسد. مثلا مکالمات گابریل با زنها، یا سخنرانی شام در شخصیتپردازی بسیار تاثیرگذار هستند. اینگونه نیست؟
اگر ما شخصیت گابریل را مرکزی بگیریم، یعنی حرکت ما حول شخصیت گابریل باشد، پیرنگ تحت شخصیتپردازی قرار میگیرد. یعنی ما با تحول بنیادیِ گابریل در طول پیرنگ روبرو نیستیم. یا کنشی خاص و شدتمند در بافت جهانِ داستان از طرف وی اتفاق نمیافتد، یا به نظر نمی رسد تغییر موضع شدیدی در درون یا بیرونِ وی رخ داده باشد. گابریل انتهای داستان، فاصلۀ عظیمی با گابریلۀ ابتدای داستان ندارد. آنچه بر او آشکار شده، پیش تر هم وجود داشته هرچند وی نادیده اش گرفته بوده و یا انکارش کرده بوده.
اما کشمکش درونی شدیدی در گابریل وجود دارد.
درست است، اما دلیل پیدایش این کشمکش را نمیتوان فلان حادثِۀ بیرونیِ در طول روایت شناسایی کرد. یا به تعبیری دیگر، پیرنگ روایت به واسطۀ کشمکش شخصیت به پیش نمی رود و کنش و واکنش های او موجب سلسله حوادث داستان نیست. درصورتی که اگر ما شخصیت گرتا را بررسی کنیم، با یک پیرنگ برجسته طرف میشویم. یعنی سلسله حوادثی که گرتا را از ابتدای مهمانی میرساند به انفجار انتهایی در صحنه هتل. به همین دلیل من ترجیح میدهم در بررسیِ شخصیت گابریل به تعاملاتِ پیرنگی توجه کمتری داشته باشم و نظام موقعیت را در مرکز توجه خودم قرار دهم. اگر بخواهیم به پیرنگ توجه کنیم، کنش و واکنش های گرتا بسیار اهمیت پیدا میکند، در حالی که به نظر میآید داستان حول گابریل شکل گرفتهاست. در بخش زیادی از داستان، گرتا حضور ندارد. از این رو، برف، به عنوان یک موتیف/نشانه در متن، حول نظام شخصیتپردازیِ گابریل و نظام موقعیت، شکل گرفته است. یعنی نمیتوانیم بگوییم موقعیت حاضر است تا شخصیت را بسازد، یا موقعیت نمود بیرونی درون شخصیت است. بلکه موقعیت به همان اندازه پراهمیت است، که شخصیت. نظام موقعیت، دوبلین را به لحاظ زمانی، مکانی، سیاسی، مذهبی، تاریخی، فرهنگی بازمی نمایاند. این داستان حدود دوازده شخصیت دارد که از طبقات مختلف اجتماعی هستند. یا به تعبیر دیگر، نظام موقعیت، زیستجهانِ فارغ از گابریل را هم تشریح میکند. به این دلایل، من نظام موقعیت را تماماً در اختیار شخصیتپردازی نمیدانم، هرچند کاملا به هم مرتبط هستند. به نوعی موقعیت و شخصیتپردازی، هر دو در مرکز کمپوزیسیون هستند.
حالا موتیفهایی که شناسایی کردیم را چگونه میتوان به مباحث تحلیل کمپوزیسیون مربوط کرد؟
موتیف ما، هم وجهی ساختاری از موقعیت است، هم وجهی ساختاری از پرداخت شخصیت. از این بابت میتوانیم بگوییم با یک موتیف مقید طرف هستیم. حرکت موتیف بین این دو نظام، موتیف را در طول حرکتِ روایت هم مقیدتر میکند هم پیچیدهتر.
یعنی میتوانیم بگوییم که موتیف در این داستان، با تاثیرگذاری مستقیم در دو نظام روایی، در حال گسترش دادن دلالتهای ضمنی خود است؟
بله، کاملاً.
از موتیف مقید یاد کردید. توضیحی در این باره میفرمائید؟
موتیف مقید، موتیفیست که الگوی آن در هماهنگی کامل با آن الگوی ساختاری است که در درون آن شکل یافته است. مثلا در این داستان، برف و سرما و سفیدی، الگویی ایجاد میکند که این الگو، در درون الگوی نظام موقعیت و با کلیت ساختاریِ آن در هماهنگی و انسجام کامل است. یعنی تکمیلکننده و شکلدهنده است. در نسبت با نظام شخصیتپردازی هم همچنین مقید است. میبینیم که موتیف برف، با شخصیت هماهنگ است. مثلا در واضح ترین نمود، سردی رفتاری گابریل، با این موتیف مرتبط است. از آن طرف، فعالیت و مشارکتش، با آن موتیف آواز و موسیقی مرتبط است. اگر برای مثال، برای گابریل، دو فاز مثبت و منفی تشکیل دهیم. مثلا با نامهای سردی و گرمی. از این طریق کلیت داستان قابل تحلیل است. ورود وی با گرمی است، صحبتش با دختر خدمتکار، باعث سردی میشود. بعد مجدد در مهمانی گرمی داریم. سپس در صحبت با آن زن در هنگام رقص مجدد سردی داریم. نزدیک به انتهای داستان که شهوت برانگیخته میشود گرمی است. سپس حرفهای همسرش سردی است و الاآخر. یعنی میتوانیم یک حرکت سینوسی با این دو موتیف و این دو فازِ متغیرِ شخصیت اصلی تعریف کنیم. میتوانیم به این نتیجه برسیم، که این دو موتیف، دارای نقش ساختاری هستند، پس مقیداند. به عبارت دیگر، موتیف مقید، موتیفی است که دلالتهای ضمنی آن، کاملا در خدمت ساختاری است که در آن قرار گرفته. ما دلالتهای ضمنی برف را تا هرکجا رصد کنیم، یا درحال ساختن آن زیستبوم جهان داستان است، یعنی دوبلینِ آن زمانمکان بخصوص، یا در حال پرداخت شخصیت گابریل است به عنوان یک شخصیت منحصربفرد.
موتیفهای آزاد چطور؟ آنها چه ارتباطی با ساختار برقرار میکنند؟
موتیفهای آزاد اینگونه نیستند. موتیفهای آزاد یک استقلال بیانی دارند. بگذارید نکتهای را مطرح کنم، تا تعاریف روشنتر شوند. موتیف را معمولا، کوچکترین واحد بیانی در یک ساختار درنظر میگیرند. واحد بیانی یعنی واحدی که میتواند دلالت یا اکسپرسیون (بیانگری) ایجاد کند. حال در موتیف مقید، این کوچکترین واحد بیانی، بیانی تولید میکند که تکمیلکننده و غنیبخشِ بیانِ کلِ ساختار است. در جهت حرکت ساختار عمل میکند. بخاطرهمین، استقلال بیانی کمی دارد. ولی موتیفهای آزاد، به لحاظ بیانی، خیلی مستقل عمل میکنند. یعنی در درون ساختار الگو تشکیل میدهند، جزئي از ساختار هستند، اما آن دلالت ضمنی، یا اکسپرسیون ثانویه که ایجاد میکنند، استقلال بیانی دارد. من در داستان مردگان، موتیف آزاد ندیدم. شاید اگر دقیقتر بررسی کنیم، وجود داشته باشد. آن دو دسته موتیفهایی که تعریف کردیم (برف، سردی، سفیدی و موسیقی، آواز، رقص)، هردو به شدت مقید به ساختار هستند.
از موتیف آزاد مثالی بهخاطر دارید؟ آیا میتوان جمله «بله، رسم روزگار چنین است.» را که در رمان «سلاخخانه شماره پنج» اثر کورت ونهگات تکرار میشود، موتیف آزاد دانست؟
این جمله در ابتدای این رمان به عنوان یک موتیف آزاد عمل میکند، ولی به مرور که پیش میرویم تبدیل به یک موتیف مقید میشود. این دو دسته موتیف میتوانند به هم تبدیل شوند. اگر به داستان مردگان دقت کنیم، برف از ابتدا، به عنوان یک موتیف مقید، در نظام موقعیت حاضر میشود و در نظام شخصیتپردازی یک موتیف آزاد است. ولی هرچه پیش میرویم، آزادی خودش را از دست میدهد، و نسبت به شخصیتپردازی هم تبدیل به یک موتیف مقید میشود. این سیر حرکت تدریجی، در کلبودگیِ خودش، دلالتهایی میتواند ایجاد کند. چگونه این شخصیت، در درون این بافت، در ارتباط با دیگران، کشمکشهای درونیاش، نمودهای متفاوت پیدا میکند؟ چگونه وجوه پیچیده و پنهان درونیاش نمایان میشود؟ پاسخ این سوال از تغییر شکل موتیف برف در طول روایت قابل شناسایی است. از اینرو، برف در نظام شخصیتپردازی، در ابتدای داستان موتیف آزاد است و به مرور تبدیل به موتیف مقید میشود. اما در نظام موقعیت، از همان ابتدا موتیف مقید است و تا انتها هم مقید باقی میماند. نکته بسیار مهم این است که در مباحث موتیفشناسی، ما با یک تقسیمبندیِ دانشمانند برای درک بهتر مواجه نیستیم. بلکه با ابزاری مواجهیم برای کشف اکسپرسیونها و دلالتهای پیچیدهتر برای کسب یا خلق دانش.
منظور شما این است که توجه به موتیفها، درک ما از داستان را گسترش میدهد؟
منظور این است که نمیتوانیم بگوییم ما این شخصیت را شناختیم، حالا برف را به آن ربط دهیم. نه، این دو در ابتدا استقلالی از هم دارند، و مثل دو خط همگرا، در نقطههایی به هم وصل میشوند تا در صفحه آخر، یا پاراگراف آخر داستان، کاملا به هم میپیوندند. این روند، دلالتهای پیچیدهای ایجاد میکند. مثلا شخصیت گابریل، در ابتدای داستان احساس میکند از دیگران فراتر و آگاهتر است. حال همین شخصیت در انتها، با آن دشتهای خالی و قبرستانها یکی میشود. گویی با شکستن آن شأنی که برای خود قائل بود مواجه میشود. این روند هم کاملا تدریجی اتفاق میافتد. این تغییر را میتوان با دو موتیفی که بحث کردیم، تحلیل کرد. میتوان گفت، حرکت موتیف برف از آزاد به مقید، یکی شدن گابریل با کل بافت است. یعنی محو شدن شخصیت. به جمله پایانی داستان دقت کنید که گابریل روحش از حال میرود. یعنی این تغییر وضعیت موتیف، دلالتها و اکسپرسیونهای خاصی ایجاد میکند. درواقع اگر موتیف برف، در کلیت روایت مقید بود، همچین دلالتی ایجاد نمیکرد. درست برعکسِ برف در نظام موقعیت؛ که اگر ابتدا آزاد بود و سپس تبدیل به موتیف مقید میشد، دلالتهایش اینگونه که اکنون است، ایجاد نمیشد. یعنی ما در جهان داستانیِ مردگان با موقعیتی پویا و تغییرکننده مواجه نیستیم. با موقعیتی ساکن و مرده مواجهیم. این موقعیت، ضرورت حضور موتیف مقید را ایجاد میکند. اما شخصیت اینگونه نیست. گابریل، با آنکه دچار تغییر و تحول بزرگی نمیشود، اما میتوانیم بگوییم دچار حرکت میشود. یعنی شخصیت پویا است و این شخصیت پویا، تغییر در وضعیت موتیف را ضروری میکند. حال اگر این مباحث را روی موتیف آواز و موسیقی پیادهسازی کنیم، بحث تغییر میکند، که البته بحث مورد نظرِ کنونیِ شما نیست.
در ابتدای داستان، وقتی گابریل وارد میشود، میبینیم که سرتاپای لباسهایش را برف گرفته است. در انتهای داستان هم میبینیم که راوی میگوید، برف در ایرلند سراسری است. با توجه به صحبتهای شما و این نکته، آیا میتوانیم بگوییم گابریل، در وجه نمادین شخصیتپردازی، همان ایرلند است؟
خود شخص گابریل، شخصیت بسیار خاصی است؛ اما این بخصوص بودنش، هرچه پیشتر میرویم کاهش پیدا میکند. راوی ما تا حدود زیادی وابسته به شخصیت گابریل حرکت میکند. نه در تمام داستان، اما تا حد بسیار زیادی به گابریل متعهد است. اینکه میگویم نظام شخصیتپردازی و نظام موقعیت هر دو با هم مهم هستند منظور همین است. نه نظام شخصیت آنقدر مهم است که گابریل به یک نماد سراسر نو یا مفهومی کلی تبدیل شود، نه گابریل آنقدر برجسته است که تمام بافت بیرونی تبدیل شود به نمودی از وضعیت روانیاش. این دو همواره موازی پیش میروند. به همین دلیل، همهچیز جنبۀ دوگانه پیدا میکند. بخصوص موتیف برف، سردی، سفیدی. این موتیف هم در حال ساختن بافت فارغ از گابریل است، هم دارد شخصیت گابریل را فارغ از بافت میپردازد. این دو عملاً در درون کمپوزیسونِ کل روایت یکی میشوند، اما هیچکدام بر دیگری غلبه پیدا نمیکند. یعنی جنبههای منحصربفرد گابریل، و جنبههای نمادیناش، کموبیش در تعادل کامل هستند. الگوی موتیفال را دقت کنید. در ابتدا و انتهای داستان تراکم زیادی از تکرار برف داریم. هرچه به میانه داستان حرکت میکنیم، این تراکم کاهش پیدا میکند. همین الگو برای موتیف آواز و موسیقی برعکس میشود. پس ما با یک الگوی متعادل روبرو هستیم. یک الگوی متعادل اما کمی گسسته. یا بخواهیم کاملتر بگوییم، الگوی موتیفال ما، منسجم، پویا، کمی گسسته، متعادل و تا حدود زیادی متقارن است.
به بحث درباره موتیف آزاد برگردیم. دلالتهای موتیف آزاد، با توجه به استقلالشان، چه ارتباطی با دلالتهای ساختار ما برقرار میکنند؟ این دو مسیر دلالتی میتوانند بر ضد هم عمل کنند؟
بستگی دارد. موتیفهای آزاد بیان مستقل ایجاد میکنند، اما بیان مستقل همواره به معنای بیان متضاد نیست. هرچند در بعضی آثار دیده میشود که تلاش شده این تضاد ایجاد شود. این تضاد میتواند کیفیات هجوآلود، طنزآمیز، یا کیفیات احساسی شدیدتری ایجاد کند. یا معناهای اثر را متناقض کند؛ اما در مجموع، مخاطب، چون با کل کمپوزیسیون طرف میشود، بخاطر همجواری موتیفها با سایر اجزای ساختار، بالاخره ارتباطاتی میانشان برقرار میکند.
در تحلیلهای معناشناختیای که روی داستان مردگان انجام شده، تفاوت نظرهای بسیار زیادی درباره معنای برف دیده میشود. برخی تحلیلگران برف را نشان از مرگ و خاموشی میدانند، برخی آن را نشان از شروع دوباره درنظر میگیرند. یک موتیف، با وجود تکرار زیاد، که تحکیمکننده دلالتهاست، چگونه این اندازه تاویلپذیر میشود و امکان خوانشهای متفاوت را ممکن میکند؟
نکتهای را در نظر داشته باشید. یک نشانه معمولا یک دلالت آشکار دارد با توجه به رمزگانی که نشانه در آن به موقعیت نشانگانی درآمده است، و مجموعهای دلالت های ضمنی. مجموعه دلالتهای ضمنیاش هم کاملا وابسته است به همجواریاش با سایر نشانههای آن متن، روابط بیامتنی آن متن و متون دیگر و مسائلی در ارتباط با بافت برخورد و خوانشگر. جنبه خوانشگر را فعلاً نادیده بگیریم. به نوعی میتوانیم بگوییم نشانه، در وجه نمادینش یک دلالت صریح و آشکار دارد که حتی فارغ از آن متن خاص، از رمزگانش میآید؛ ولی دلالتهای ضمنیاش همواره وابسته به متن است. یعنی جزئی از ساختار متن ماست، و از آنجا میتوانیم دلالتهای ضمنی متعددی ایجاد کنیم، که منجر به تاویلپذیری بالاتر میشود. حال اگر این نشانه، درون متن، خودش در یک کمپوزیسیون درونهای دیگر قرار بگیرد، یعنی موتیف شود (در الگوی موتیفال قرار بگیرد)، کلبودگی کل آن الگو، سطح جدیدی از دلالت ایجاد میکند. بعد کلبودگی کل آن الگو، با سایر اجزای آن کمپوزیسیون اصلی و بیرونی ما، مجدد سطح دیگری از دلالت ایجاد میکند. در واقع یک چیز، یک نشانه، وقتی موتیف میشود، به شکل بالفعل، جنبههای پیچیدهتر، یا لایههای عمیقتر، یا دلالتهای متعددتری ایجاد میکند. این بدیهی است. اصلا ما چرا از موتیف استفاده میکنیم؟ موتیفها همواره دلالتهای عمیقتر و پیچیدهتری ایجاد میکنند. این ماهیت آنهاست. اگر برف موتیف نبود، تاویلپذیری کمتری داشت. الان که موتیف هست، میبینیم این حد گسترده از تاویلپذیری را دارد. این خاصیت موتیف است.
اینکه این موتیف در حال فعالیت موازی در دو نظام است هم بر تاویلپذیری تاثیرگذار است؟
بله، شدیداً موثر است. نشانهای که در موتیف نبودن میتواند چند دلالت ضمنی محدود داشته باشد، اگر وارد یک الگوی موتیفال پیچیده شود، میتواند چقدر دلالتهایش را گسترده کند؟
یک نکته جالب توجه در داستان، سه مواجهۀ گابریل با سه زن در طول داستان است. در این برخوردها، آن تشخص گابریل برای خودش آرامآرام فرو میریزد. برخورد اول با دختر خدمتکار است که به مردانگی گابریل حمله میکند. این برخورد با موتیف برف همراه است. برخورد دوم با میس آیورز است، که به وجه روشنفکرانه و تخصصی گابریل حمله میکند و با موتیف آواز و موسیقی همراه است. و در نهایت صحبش با همسرش، که وجه روانی و عاشقانه گابریل را مورد هجوم قرار میدهد و مجدد با موتیف برف همراه است. هیچکدام از این برخوردهای سرنوشتساز، بدون حضور موتیفها اتفاق نمیافتند.
به آخرین برخورد اشاره نکردید. اگر ما یک خط صعودی داشته باشیم که در طول روایت، کشمکش درونی گابریل، به واسطه این برخوردها در حال افزایش است، یک گرهگشایی، یک نزول کوچک هم در انتهای داستان داریم، که هردو موتیف در آن جریان دارند. منظورم آن خاله است که در خیال گابریل میآید و گابریل به مرگ زودهنگامش فکر میکند. یعنی برخورد فیزیکیاش با خاله، در ابتدای داستان رخ میدهد و همراه است با موتیف موسیقی و آواز. ولی ناگهان در انتها، ذهنش را دربر میگیرد. وقتی از پنجره به برف بیرون نگاه میکند، به مرگ خاله میاندیشد. این برخورد، گابریل را به یک غریبگی یا حسی از تهی بودگیِ خیلی عمیقی میرساند و در آن سیر صعودی، نزول اندکی ایجاد میکند و داستان به پایان میرسد. قبل از آن هم البته مشخص بود که خاله شخصیت مهمی در داستان است و در شخصیتپردازی گابریل بسیار مهم ظاهر میشود. پس این مواجهه با خاله برای شخصیت گابریل غیرقابل چشمپوشی است.
صحیح. یعنی میتوانیم سه مواجهۀ فیزیکی و یک مواجهۀ ذهنی در نظر بگیریم، که میان گابریل و شخصیتهای مهم زن اتفاق میافتد. تمام صحبتها در مورد هرچند مواجهۀ ذهنیاش با مایکل هم صدق میکند. درباره ارتباط موتیف با دلالت صحبت شد. از ارتباط موتیفها با اکسپرسیون چه میتوان گفت؟
اساساً وقتی یک الگوی موتیفال در یک ساختار شکل میگیرد، به سرعت به هر عنصر همجوار تسری پیدا میکند. و این تسری، در کنار تعدد دلالتهای ضمنی، اکسپرسیون را هم تقویت میکند.
میتوانیم بگوییم کیفیت تکرار همواره اکسپرسیون را تقویت میکند؟
معمولا تکرار، اکسپرسیون را تقویت میکند. مگر اینکه تکرار، اکسپرسیون را تغییر دهد. مثلا در فیلمی طنز میبینیم شخصیت زمین میخورد و این حادثه، اکسپرسیونی ایجاد میکند. حال اگر این زمین خوردن چندین دفعه پشت سر هم تکرار شود، اکسپرسیون دچار تغییر میشود. ولی تکرار نقاط عطف در ساختار پیرنگ پایه (حرکت قهرمان به سوی هدف) اکسپرسیون را در جهتی مشخص تقویت میکند. یعنی در نقطه عطف سوم (نقطه اوج نهایی)، اکسپرسیون نقطه عطف اول و دوم را هم به شکل شدیدتر و همسو با نقطه عطف سوم داریم.
در واقع میتوان گفت، اوج اکسپرسیون در آن ساختار، در آن نقطه تخلیه میشود. به همین دلیل، اکسپرسیونهای پیشین در جهت تحکیم اکسپرسیون نقطۀ اوج عمل میکنند.
کاملاً. به نظر میرسد همواره الگوی تکرار در یک موتیف، یا اکسپرسیون را تقویت و موکد میکند، یا اینکه اکسپرسیون را تغییر میدهد.
نمیتوان گفت که تقویت اکسپرسیونها در پیشروی روایت مردگان، اکسپرسیون اولیه را تضعیف میکند؟ چون که مدام تکرار میشود.
فکر نمیکنم اینگونه باشد. برای مثال، درک ما از فضا در ابتدای داستان مردگان را درنظر بگیرید. اگر آن حس سردی و رخوت را مبنا قرار دهیم و روند شدت یافتن آن را بررسی کنیم، در انتهای داستان، چندین برابر شدیدتر نشده است؟ کاملا به این بستگی دارد که چه حسی را مبنا قرار دهیم. سنجش اکسپرسیون همواره نیازمند مبنایی مشخص است. با مبنای حس رخوت، سردی و مردگی، میتوانیم بگوییم اکسپرسیون به شدت افزایش پیدا میکند. حال ممکن است با مبنای دیگری به نتایج متفاوتی برسیم.
درباره ارتباط موتیف با دلالت و اکسپرسیون صحبت کردیم. موتیف با چه کیفیات دیگر میتواند ارتباط داشته باشد؟ مثلا ارتباط موتیف با بازنمایی، یا ارتباط آن با تزئین.
بسیار جای بحث و گفتوگو دارد. اگر نشانههای موجود در یک صحنۀ روایی را موتیف فرض کنیم، موتیفها در روایتها همواره بازنمایانه هستند. یعنی موتیفها حتی پیش از دلالتهای ضمنیشان و پیش از بیانگرایی یا اکسپرسیونشان، درحال بازنمایی چیزی هستند.
یعنی برف در متن روایت، در مرحله اول، بازنمایی برف است.
بله. خود بازنمایی برف در موتیف برف، بر دلالتهای ضمنی و بیانگرایی اولویت دارد. ولی ما آن را بدیهی فرض میکنیم، تا به دلالتهای ضمنی و اکسپرسیونها بپردازیم. تزئین را هم اشاره کردید. موتیفها در کنار کارکردهای گفته شده، میتوانند جنبه تزئینی داشته باشند. موتیفهای آزاد به ویژه بسیار با کارکرد تزئینی مرتبطاند. چرا که تزئین را معمولا، در مقابله، در تقابل یا در تضاد با کاربردِ شیء ساختارمند در نظر میگیرند، موتیفهای آزاد جنبه تزئینی بیشتری میتوانند پیدا کنند. هرچند موتیفهای مقید هم در بخشی از ساختار مقید هستند، ممکن است در بخش دیگری از ساختار آزاد عمل کنند. مثلا اگر موتیف برف را در پیرنگ بررسی کنیم، میتواند به موتیف آزاد تبدیل شود. با توجه به اینکه برف موجب حوادث و اتفاقات داستان نیست، یعنی به لحاظ روابط علتومعلولیِ منطقی، موجب رخدادهای داستان نمیشود، میتوانیم بگوییم، کارکرد تزئینی هم دارد. اما موتیف برف در نظام موقعیت نمیتواند تزئینی باشد، چرا که ماهیت موقعیت را میسازد، باعث خاص بودگی موقعیت میشود.
درواقع میتوانیم بگوییم، اگر برف را از پیرنگ حذف کنیم، تغییر بخصوصی در سیر حوادث داستان رخ نمیدهد. اما اگر از نظام موقعیت حذف شود، موقعیت ما به کلی تغییر میکند.
احتمالاً، فرض کنید کل ماجرا در شبی سرد اما بارانی رخ می داد. درست است که دلالت ها و اکسپرسیون ها عوض می شدند و حتی عمق شخصیت و نهایتا کلیت روایت، اما عینا همین حوادث و رخدادهای حال حاضرِ داستان قابل تصور بودند.
اما موتیف آواز و موسیقی در پیرنگ، نمیتواند به موتیف آزاد تبدیل شود، چراکه موسیقی باعث شد که همسر گابریل به یاد مایکل بیافتد. در واقع این موتیف در سیر حوادث کارکرد اساسی دارد.
همینطور است. اگر ما بخواهیم یک کمپوزیسیون را تحلیلِ موتیفال کنیم، به ناچار وارد تمام سطوح ساختاری میشویم. به همین دلیل میگویم که بررسی موتیف در یک کمپوزیسیون، درواقع تحلیل کل کمپوزیسیون است. موتیفها، الگوهای حرکتشان، واریاسونها و نسبت موتیفها با هم.
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید. صحبتی برای پایان گفتوگو مدنظرتان هست؟
نکته بسیار مهمی که باید درنظر داشته باشیم، توجه به سیال بودن مطالب، براساس مبناها و پیشفرضهایمان است. باید مبناهای روشنی داشته باشیم. تقسیمبندیها یا قاعدههای مشخص، همیشه باعث گمراهی ما میشوند. مثلا اینکه بگوییم موتیفها به دو دسته مقید و آزاد با مرزبندیِ کاملا ثابت و مشخص تقسیمبندی میشوند، یک تقسیمبندی ماهیتی نیست. در واقع فقط مبنایی توصیفی است. میتوانیم براساس ویژگیهایی که درون متن و ساختار پیدا کردهایم، به این دو گونه، موتیفها را توصیف کنیم. یعنی آزاد بودن یا مقید بودن کاملا در نسبت با ساختار و بخشهای مختلف آن است. مخصوصاً روایتِنوشتاری که ساختار دوچندان پیچیدهای است و ما در درون آن، ساختارِ نظامهای روایی و ساختار صحنه ها و همچنین ساختار نوشتار را هم داریم. به همین دلیل، موتیفی که در یک نظام موتیف آزاد است، ممکن است در نظام دیگری مقید باشد. در مثلا یک ساختار موسیقاییِ غیرروایی یا ساختار یک نقاشی، با پیچیدگیِ کمتری به لحاظ سطوح مختلف نشانگانی و دلالتی مواجهیم. در نهایت، وضعیت خاص این موتیف در کلیت روایت، به کمپوزیسیون کل، مفهوم غلبه، مسئله انسجام و هماهنگی و… برمیگردد. میخواهم بگویم که ما قاعدۀ هموارهِ ثابتی در توصیف و تبیین وجوه ساختاریِ یک اثر نمیتوانیم پیدا کنیم. باید تمام مطالبی که صحبت شد، دقیقاً به شکل موردی و با مبناهایی روشن و فرض هایی مشخص بررسی شوند، و آنگاه با استفادۀ به جا از کلمات، دست به توصیف وضعیت کمپوزیسیونیِ آن ساختار یا وجهی خاص از آن ساختار بزنیم. تحلیل آثار در ادبیات داستانی، دنیایی است به گستردگی و گونه گونیِ خودِ ادبیات داستانی.