انتخاب برگه

آدم‌هایی به نام «پتر کین» – بازخوانی رمان «کیفر آتش»-خالو خالد

آدم‌هایی به نام «پتر کین» – بازخوانی رمان «کیفر آتش»-خالو خالد

آدم‌هایی به نام «پتر کین» – بازخوانی رمان «کیفر آتش»

خالو خالد

رمان کیفر آتش نوشتۀ «الیاس کانتی»؛ ترجمۀ «سروش حبیبی»؛ نشر نیلوفر؛ چاپ دوم؛ 1386.

خودخواهی: معنایی که در تمامی رمان گسترده شده است. کیفر آتش قصۀ آدم‌هایی است که اولویت در روابط‌‌ اجتماعی‌شان خواست خود است، بدون آنکه به طرف مقابل توجهی بکنند. از شخصیت‌های اصلی تا فرعی‌تر تا آدم‌های رهگذر و کسانی که در حد تماشاگر هستند، همۀ طبقات اجتماعی و با هر دانشی از پزشک و محقق و سرمایه‌دار تا کلفت و فاحشه و هر آدم دیگری، با هر فاصله‌ای که در روابط داشته باشند. از روابط زناشویی تا همکاری تا همشهری‌بودن، هیچ‌گاه شناختی بین انسان‌ها به‌وجود نمی‌آید. هیچ‌گاه درک متقابلی بینشان اتفاق نمی‌افتد. مبنای همۀ روابط بر منفعت شخصی گذاشته شده است.

پروفسور پتر کین، متخصص زبان و فرهنگ چین است. راوی به معرفی پتر کین می‌پردازد: بلند‌بالا و لاغر، کم‌حرف و عبوس، صاحب بزرگ‌ترین کتابخانۀ خصوصی شهر و توضیحاتی از این دست. در کنار خصوصیت فردی و موقعیت اجتماعی، اندیشه و قضاوت‌هایش را نیز بازگو می‌کند که بیانگر نوع برخورد وی با دنیای پیرامونش است.

راوی سعی می‌کند هرآنچه را از ذهن پتر کین می‌گذرد، بازگو کند و اصلاً تلاش نمی‌کند شخصیتش را تحلیل کند. به‌‌گونه‌ای قضاوت و تحلیل را به عهدۀ مخاطب می‌گذارد؛ البته در طول رمان ویژگی‌های یکسانی ندارد. راوی نیز همچون باقی شخصیت‌ها بعضی وقت‌ها موضع بی‌طرف می‌گیرد یا نه، به طرف‌داری از شخصیتی سخن می‌راند یا شخصیتی را که تحسین می‌کرد، در حادثه‌ای دیگر تخریب می‌کند. اصلاً در بعضی صحنه‌ها همراه با هیجان جریان رمان ذوق می‌کند و درکل جایگاه ثابتی به‌لحاظ اظهارنظر و زاویۀ دید ندارد.

«و طی گردش روزانۀ خود از ساعت هفت تا هشت صبح عادت داشت که به ویترین کتابفروشی‌هایی که سر راهش بودند، نگاهی بیندازد. از اینکه می‌دید دامنۀ هرزگی و کثافت مثل علف هرز هر روز گسترده‌تر می‌شود، اندکی به نشاط می‌آمد.»(صفحۀ ۱۱). با چه اندیشه و تحلیل و ایدئولوژیی، ارزش‌گذاری می‌کند که این طیف را می‌سازد؟ دامنۀ هرزگی و کثافت دارد افزایش می‌یابد؟ چرا گاهی از وضعیت، احساس نشاط می‌کند؟ در ادامه می‌گوید: «مشکل می‌توانست از خرید کتاب، حتی کتاب‌های بد خودداری کند…»(۱۲). تصمیم‌گیری و کنش رفتاری با ارزش‌گذاری مبهمش در صفحۀ قبل تضاد دارد. «گاهی کارآموز جوانی که می‌خواست اعتماد رئیسش را به خود جلب کند، زودتر از وقت آمده و در انتظار کارمند ارشد، پشت در ایستاده بود و کلید درِ کتاب‌فروشی را با شوق از او می‌گرفت و می‌گفت: «من از ساعت هفت اینجایم» یا «در بسته است و نمی‌توانم بروم سر کار». این علاقه‌مندی به کتاب بر دل کین می‌نشست»(۱۲). تضاد ادامه دارد. چرا باید انسانی فرهیخته چون کین، چنین تفکر ضدونقیضی داشته باشد؟ چطور ممکن است کسی قصد جلب‌توجه رییس‌ را داشته باشد، ولی این‌گونه تعبیر ‌شود که علاقه‌مند به کتاب است؟ درحالی‌که از فروشنده‌ها برمی‌آید که کتاب را مثل باقی کالاها نگاه ‌کنند: وسیله‌ای برای امرار معاش؛ شاهدهایی از مفهوم کلی رمان نشان می‌دهند که این رویه از عادت‌های خود پتر کین است. پتر کین دیگران را نسبت به خواست خود قضاوت می‌کند. روابط بین رییس و کارگر برای کسب درآمد و سود شخصی بنا نهاده شده و به‌واقع فرقی نمی‌کند دادوستد بر سر چه کالایی است. کارگر برای جلب رضایت رییسش دست به هر شیرین‌کاریی می‌زند؛ زیرا می‌داند رضایت رییس یعنی دریافت عایدی بیشتر.

«اگر کیف از سر اتفاق از دستش می‌افتاد و قفلش، هرچند که او هر روز پیش از بیرون آمدن از خانه امتحانش می‌کرد، درست در همین لحظۀ خطیر باز می‌شد، کتاب‌های نازنینش ضایع می‌شدند. او بیش از هرچیز از کتاب کثیف بیزار بود»(۱۲). ماهیت کتاب به‌خاطر کارکردش مثلاً بایگانی اطلاعات، دارای اهمیت است؛ پس نگهداری فیزیکی کتاب نیز خواه‌ناخواه اهمیت می‌یابد. می‌توان گفت رفتار پتر کین به نگهداری کتاب ریشه در شغلش دارد: کتابخانه‌داری. اما کم‌کم حجم زیاد حساسیتش شک‌برانگیز می‌شود که ممکن است وی دچار اختلال روانی وسواس باشد. این نشانه را جزو اولین نشانه‌ها در نظر می‌گیریم تا در ادامه خلاف یا صحتش ثابت شود. هرچه اختلاف ظاهر با باطن بیشتر باشد، آشفتگی پیوندها بیشتر می‌شود. سوال ایجاد می‌شود که دقیقاً چه‌چیز اهمیت دارد: محتوا یا ساخت فیزیکی کتاب؟ وقتی جانب یکی از وجوه گرفته شود؛ یعنی سطح دیگر اهمیت کمتری دارد؛ در نتیجۀ این ارزش‌گذاری‌ها دوست و دشمن برگزیده می‌شوند و حال که دو جبهۀ خیر و شر ایجاد شده است، باید انتظار جنگ را نیز داشت.

پروفسور در مواجهه با پسربچه‌ای که به خواندن کتاب علاقه دارد، نقدی بر نظام آموزشی و فضای کتاب‌خوانی ارائه می‌دهد. پتر کین احکامی ارائه می‌دهد، هرچند هم درست باشد؛ ولی در راستای نفی عقیدۀ دیگری و تأکید بر اندیشۀ خود اوست که شکلی از دیکتاتوری را ایجاد می‌کند؛ پس به هر بهانه‌ای سعی می‌کند برتری ارزش‌های خویش را نسبت به تمامی ارزش‌ها بازتولید کند و راه‌حلی نیز برای مقابله با معضل اندوه‌زایش ارائه دهد: «تنها کسی که در این شهر کتابخانه‌ای سزاوار این نام داشت، خود او بود و نمی‌توانست کودکی را نزد خود بپذیرد…»(۱۳). خود را مُحِقِّ همۀ احترام‌ها می‌داند و کوچک‌ترین رفتاری را که نشانی از بی‌حرمتی داشته باشد، برنمی‌تابد و رنجیده می‌شود؛ بااین‌حال حاضر نیست کنشی در جهت ارزش‌های خویش داشته باشد. فاصلۀ بین دو وجهۀ درون و بیرون او (اندیشه و اقدام) نمایان است و این خودشیفتگی و تناقضات رفتاری و عقیده‌ای‌ او را روشن‌تر بروز می‌دهد. او خود را منحصربه‌فرد می‌داند به‌خاطر مطالعاتش و همۀ محتواهای غیر را مبتذل می‌داند؛ بااین‌حال حاضر نیست اقدامی کند که ابتذال را کاهش دهد. در این قسمت منظور ارزش‌قائل‌شدن برای دانش پتر کین نیست؛ بلکه نشان می‌دهد چه شکاف عمیقی در شخصیت پتر کین وجود دارد و در ادامه می‌توان نمودش را در تمامی شخصیت‌ها و روابطشان دید. برای رفتارهای کین می‌توان دلایل دیگری هم یافت؛ مثلاً نمی‌خواهد منحصربه‌فردبودنش را از دست بدهد؛ البته همین دلیل نیز ریشه در خودخواهی و خودبرتربینی‌اش دارد: مصالحی مستحکم برای ساخت حصاری بین خود و دیگران. گسترش ابتذال، ابتذالِ از دیدِ پتر کین، باعث شده خود را خاص بداند و رضایتمندی‌اش از خویش بیشتر ‌شود. موقعیت متناقض فکری و رفتاری پتر کین چنان حاد است که نمی‌توان به این زودی قضاوتی از وی داشت. حتماً خودشیفتگی می‌تواند یکی از دلایل باشد و نیز فریفتن خویش برای اینکه اقدامی نکند و فقط به حرافی در ذهن بپردازد.

پتر کین پس از رویارویی با کودک جلوی ویترین کتابفروشی یاد کودکی خود می‌کند. خاطره‌ای که نشان از پیشینۀ علاقه‌اش به کتاب دارد و آرزوهایی که توانسته به دستشان آورد. از همان دوران تاکنون که فردی میان‌سال‌ ا‌ست و به آرزوهایش رسیده و تبدیل به دانشمند شده، هنوز در کودکی ‌مانده است. انگار گذر زمان فقط باعث رشد فیزیولوژیکی‌اش شده و هیچ اتفاقی پیش نیامده که باعث تحول درونی وی در تصمیمات و تمایلاتش شده باشد.

«سر ساعت هشت کار او که خدمت به حقیقت بود، شروع می‌شد»(۱۷). ارزش‌گذاری‌های او در کلی‌گویی‌ها توجیه‌پذیرترند و این «خدمت به حقیقت» تلاشی است برای آرامش وجدان خویش و نمایشی است که برای عموم برگزار می‌کند. هیچ‌گاه دروغ نگفته و الان هم شغلی که انتخاب کرده، در راستای حقیقت‌گویی است. با ارزش‌گذاری‌های اخلاقی صحه بر کار خویش می‌گذارد و هرچه‌بیشتر خود را منحصربه‌فرد و بری از انتقاد می‌پندارد؛ درحالی‌که برای هر کسی حقیقت چیز دیگری است و با کلی‌گویی نمی‌توان در دسترس قرارش داد. «برای نزدیک‌شدن به حقیقت باید از انسان‌ها دوری جُست»(۱۷). علت دوری از انسان‌ها برای این است که نمی‌خواهد در معرض تکثر عقاید قرار بگیرد؛ چراکه بسیاری از آن‌ها در موضع تقابل و رد عقیده‌‌اش هستند و در باورش نمی‌گنجد که خدشه‌ای به تعاریف مطلقی وارد شود که برای خویش مشخص کرده است.

«از وقتی به یاد داشت بلندبالا و بسیار لاغراندام بوده. از سیمای خود تصوری مبهم داشت و آن، چیزی بود که در شیشۀ کتابفروشی‌ها به ابهام دیده بود. در خانه‌اش آینه‌ای نداشت…»(۱۸). پرداختی استعاری از رویکردی که پتر کین به خویش دارد: ارزش‌قائل‌بودن برای ثباتی که بر خویش متصور است؛ اما دیگر از خویشتن خویش آگاه نیست و تصویری مبهم از خودش ساخته که زیر لوای کلی‌گویی‌های اخلاقی گم شده است و هیچ‌گاه تلاشی در راستای خودانتقادی نکرده است تا بتواند درک و تصویر صادق‌تری از خود به دست بیاورد.

«جای کتاب‌فروشی‌ها را بی‌نگاه‌کردن نیز می‌دانست. کافی بود کار را به غریزه واگذارد. او هم از هنر اسب‌ها که بی‌هدایت صاحبشان به سوی اصطبل می‌شتابند، بی‌نصیب نبود»(۱۸). تمثیلی از اوضاع پتر کین: کسی که با طراحی ازپیش‌تعیین‌شده رفتار می‌کند. می‌شود ماشینی که تمامی لحظه‌هایش برنامه‌ریزی شده و در سیستمش خللی وجود ندارد و گذر زمان سبب نمی‌شود تحولی در وی به‌وجود آید. نمی‌تواند از چارچوب‌های ازپیش‌تعیین‌شدۀ خودخواسته‌اش قدمی پس‌وپیش بگذارد. اصلاً راه دیگری را نمی‌شناسد. زندگی‌اش را خلاصه کرده در همین وضعیت. با این شرایط اگر کسی از وی آدرسی بپرسد چه واکنشی نشان می‌دهد؟ فردی آدرسی می‌پرسد و پتر کین متعجب می‌ماند که مخاطب سخنی نمی‌گوید. چنان جایگاه والایی برای خود متصور است که درصدی قائل نیست که ممکن است از او آدرس پرسیده باشند. از اینکه کسی پیدا شده که مثل خودش است، خشنود می‌شود. پرسشگر پافشاری می‌کند تا اینکه تبدیل به پرخاشگر می‌شود و آنگاه پتر کین متوجه می‌شود مخاطب خودش بوده است. نشانه‌ها و نتایج همۀ اتفاقات به‌گونه‌ای رقم می‌خورد که تئوری پتر کین درست از آب درآید: صحت اندیشۀ خویش و وحشیگری دنیای پیرامون. کودک کتاب‌خوان، او را یاد کودکی خویش می‌اندازد و اینکه دیگران چقدر به او بی‌توجه بودند و بعد پرخاشگری شخصی که جویای آدرسی است، نمایشی از وحشیگری دنیای پیرامونش می‌شود که تنها راه مقابله با آن سکوت و گریختن است؛ اما وقتی پای اقدامات خود در میان باشد وضع فرق می‌کند. در اینجا هم باز حق به جانب اوست. او در خودبرتربینی‌اش به‌قدری یقین دارد که در سطوح بالای علمی و پژوهشی و هرکجا امکان مسئولیتی برایش مهیا شده باشد، برای دیگران تعیین تکلیف می‌کند؛ مثلاً به دانشجویانی که از دید وی ناکارآمد هستند، با سخت‌گیری‌هایش اجازۀ ادامۀ تحصیل را نمی‌دهد؛ چراکه طبق خواسته‌‌اش عمل نمی‌کنند.

«در خیابان موت شخصی از من پرسید که خیابان موت کجاست. به ملاحظۀ اینکه مبادا اسباب خجالتش بشوم، ساکت ماندم»(۲۵). پتر کین در بازتعریف آنچه در برخورد با مرد جویای آدرس پیش آمده بود، دست می‌برد و چگونگی اتفاق را به نفع خود مصادره می‌کند: همان روشی که جهانش را بر پایۀ آن، یعنی دروغ بنا نهاده و آن‌قدر خودخواه هست که دروغ‌هایش تبدیل به باورهایش شده‌اند. باور اینکه هیچ‌وقت جز راستی حرفی نزده و کارش هم افشای حقایق است. «…از ما دو نفر کدام‌یک احمق‌تر بود؟»(۲۵). با این عبارت آخر نشان داد که او خود را نیز از نیش انتقاد معاف نمی‌دارد. روایت توسط پتر کین تحریف می‌شود؛ پس هرکسی با روایت او مواجه شود تنها یک قضاوت می‌تواند داشته باشد: کسی که آدرس پرسیده انسان قبیحی بوده و با پرسش پایانی روایت پی می‌برد که چقدر پتر کین انسان باملاحظه و فروتنی است که هیچ قضاوتی نکرده و می‌خواهد دیگران نظرشان را بگویند. راویِ همراه پتر کین دست قابلی دارد. انگارنه‌انگار که شاهد ماجرا بوده. در تمامی سطرهای داستان در راستای تمجید پتر کین روایتگری می‌کند؛ البته در این موقعیت. چراکه در آینده می‌توان دید دیدگاه‌ها و قضاوت‌های گوناگونی درهمراهی با شخصیتی یا علیه شخصیت دیگری اظهار می‌کند.

«کین که اول از پرحرفی‌های او تنگ‌حوصله شده بود، به‌زودی توجهش به حرف‌های او جلب شد، توجهی آمیخته به تعجب. دید که زن بی‌سواد بر آموختن این‌همه ارزش می‌نهد…»(۴۵). در بخش «راز» راوی خدمتکارِ پتر کین، ترزه کروم هولتس را معرفی می‌کند: سابقۀ کاری و اینکه چگونه به خدمت پتر کین درآمده است. در بخش «کنفوسیوس واسطۀ ازدواج» دوباره از کین صحبت به میان می‌آید و اینکه هنگام حضور در اجتماع چه نگاه حقیرانه‌ای به پیرامونش دارد. کین به پسر همسایه قول داده بود که برای استفاده از کتابخانه‌اش اجازه می‌دهد روزهای تعطیل به آنجا بیاید؛ ولی با گذر زمان یک‌هفته‌ای همۀ حس‌وحالی را که به کودک داشت، از یاد می‌برد و در مواجهه با خدمتکار نیز چنین است. ترزه قریب به هشت سال در خانه و کتابخانۀ پتر کین کار می‌کند و انگار برای اولین‌بار است این دو با هم گفت‌وگویی می‌کنند و باعث جلب‌توجه کین می‌شود. قدرت پیش‌داوری‌های کین آن‌قدر زیاد است که هیچ‌وقت زحمت گفت‌وگو با دیگران را به خود نمی‌دهد و اگر سماجت ترزه نبود، گفته‌هایش از طرف کین همچنان نشنیده می‌ماند؛ اما در صفحۀ چهل‌وشش کتاب می‌بینیم که لحن راوی نسبت به پتر کین حالتی پرخاشگر دارد.«…و با اشارۀ دست او را اندکی از خود دور کرد. آنچه می‌خواست بخواند احتیاج به میدان داشت. با تکلفی که با سادگی متن تضادی زننده داشت شروع به خواندن کرد…»(۴۶). این در حالی است که تا پیش از این همۀ رفتارهای شخصیت اصلی داستان را تأیید می‌کرد.

«وعده‌ای که داده بود خیالش را ناراحت می‌کرد. درست است که زن هرروز کتاب‌ها را گردگیری می‌کرد و تا آن روز آسیبی به آن‌ها نرسانده بود…»(۴۷). حالت بیمارگونۀ پتر کین در محافظت از کتاب‌ها شدت می‌گیرد. وی پیش از اینکه سعی به اشاعۀ محتواهای کتاب‌ها داشته باشد (که بهترین محافظت از کتاب‌هاست‌)، سعی می‌کند از حالت فیزیکی کتاب مراقبت کند و ازآنجا‌یی‌که اهمیتش برای دیگران غیرقابل‌درک است، فقط رنج بی‌حساب کسب می‌کند و در ادامه کابوسی به سراغش می‌آید که نشئت‌گرفته از نوع اندیشۀ وی است. بسیاری از تمدن‌ها در طول تاریخ بسیاری از کتاب‌سوزی‌ها را تجربه کرده‌اند که تلاشی برای ازبین‌بردنشان بوده است؛ اما پتر کین متوجه نیست که علم و دانش در کتابخانه‌ها و فیزیکِ کتاب‌ها محفوظ نمی‌ماند؛ بلکه وقتی دانش در بین مردم منتشر شده باشد، آن‌وقت می‌تواند دوباره به رشتۀ تحریر درآید و بازتولید شود. «قراردادهای بیمه را در حالی سخت سزاوار تحقیر بسته و بعد از کار خود شرمگین شده بود. بعد خواسته بود که آن‌ها را فسخ کند؛ اما از این کار منصرف شده بود تا از رفتن به موسسه‌ای که در آن چهارپایان و کتاب تابع قوانین واحدی بودند…»(۵۱). فضایی همچون کتابخانه چه به‌عمد، چه برحسب تصادف یا حوادث غیرمترقبه ممکن است از بین برود. حال اگر خسارت بارآمده را به‌لحاظ مالی موسسه‌ای چون بیمه جبران کند، به‌واقع خسارت معنوی را نیز می‌شود جبران کرد. این همان نکته‌ای است که هنوز پتر کین نه اینکه نفهمیده؛ ولی نتوانسته راهی برایش پیدا کند. وی ارزش معنوی‌شان را می‌داند؛ ولی عملکردش تقلیل پیدا کرده در حد نگهبانی از جلد و کاغذ کتاب‌ها. به نکتۀ دیگری که می‌شود توجه کرد، این است که پتر کین شخصیتی است که برای توجیه افکار و عملکردش سفسطه‌بافی‌های بسیار می‌کند. نگهبانی از کتاب‌ها با تئوری تاریخی آتش‌سوزی‌ها هم‌خوانی دارد. وی با این دستاویز چنین حقی را برای خود قائل می‌شود.

«…رمان استوارترین شخصیت را متلاشی می‌کند. انسان یاد می‌گیرد که خود را در قالب همه‌گونه اشخاص رمان قرار دهد و از این عوض‌کردن پیوستۀ قالب خوشش می‌آید…»(۵۲). رمان کیفر آتش نوشته شده برای تقابل با این تصور. دقیقاً همان نکته‌ای را که موهبت رمان است، پتر کین غذای بد روح می‌داند. رمان می‌تواند آدمی را از جلد خود و چارچوب‌هایش بیرون بکشد و باعث درک وضعیت‌های دیگرگونه ‌شود. همان نکته‌ای که با دنیا و اندیشۀ پتر کین مغایرت دارد. اصلاً این نوع اندیشه می‌تواند شمایلی مدرن از کتاب‌سوزی باشد که انگار خود پتر کین به‌عمد یا سهو از آن بی‌خبر است. بازیگوشی‌های راوی، اینکه موضع‌های متفاوت می‌گیرد یا دیگر شخصیت‌ها را همراهی می‌کند و از گذشته و آینده‌نگری‌هایشان می‌گوید، رفتاری است درمقابل انسان‌هایی چون کین که حاضر نیستند برای شناخت دیگری قدم از قدم بردارند.

«…دولت‌ها بایست برای مصلحت جامعه انتشار رمان را ممنوع کنند…»(۵۳). کسانی که علم و دانش را برای استحکام هرچه‌بیشتر چارچوب‌های فکری خویش به کار می‌بندد، افراد خطرناک‌تری هستند. هرچند برای پتر کین آتش‌سوزی کتابخانۀ اسکندریه هولناک است؛ اما اندیشه‌اش پیامدی جز همان جنایت‌ها در پی ندارد. رمان می‌تواند دریچه‌ای باشد تا انسان‌ها با دنیاهای دیگر آشنا شوند. جالب که خود پتر کین هم از این ویژگی مطلع است؛ ولی مسئله این است که از نظرش آنچه باعث راه‌گشایی بین روابط انسانی می‌شود، یعنی درک متقابل، جزو ویژگی‌های منفی رمان محسوب می‌‌شود و حکم صادر می‌کند که باید جلوی انتشارش را گرفت. این نگرش او نشان می‌دهد که اصلاً شناخت روابط انسانی را دیگرگونه دریافت کرده است.

«بیش از همه به چینیان کهن علاقه‌مند بود. آن‌ها را از درون کتاب‌ها و طبقه‌هایی که در آن بودند، بیرون می‌خواند و به اشاره‌ای پیش می‌آورد و پیش خویش می‌نشاند و به مناسبت به آن‌ها درود می‌گفت یا تهدیدشان می‌کرد…»(۵۵). پیش می‌آید انسانی اهل مطالعه و اندیشمند، رفتارهای غیرانسانی‌ (طبق اخلاقیات و عرف جامعه‌) از خود بروز می‌دهد که از او توقع چنین رفتارهایی محال به نظر می‌رسد. پتر کین نمونۀ بارز این افراد است. با بازی‌هایی که برای خود ساخته، در دنیای خود فرو رفته و به‌صورت پیش‌فرض، خط بطلانی بر تمامی اندیشه‌ها می‌کشد بدون آنکه لحظه‌ای وقت برای درک دیگری گذاشته باشد. ناشنیده و نادیده و ناخوانده حکم را صادر کرده که هر لحظه‌ای را برای درکِ غیر بگذارد که این کار جز وقت‌تلف‌کردن نیست. درکل دست به هر بهانه‌جویی می‌زند تا برای ازبین‌بردن هر نوع فکر و اندیشه‌ای توجیهی بسازد و نفی‌شان کند.

در آغاز بخش «صدف» شرحی از مراسم ازدواج پتر کین و ترزه داده می‌شود که در راستای همان روشی است که شخصیت‌پردازی‌ خود پتر کین ارائه شده است: سرد و بی‌روح و خشک. راوی شخصیتی به نام هوبرت بردینگر پینه‌دوز را معرفی می‌کند و به تجربه‌‌هایش و حس‌وحالش در ازدواج‌هایی اشاره می‌کند که در مقام شاهد از وی درخواست حضور داشته‌اند. این معرفی تأثیر جالب‌توجهی به وجود می‌آورد. هوبرت که از سردی پتر کین و مراسم عروسی به ستوه آمده، دست به اقدامی شهوت‌بر‌انگیز می‌زند تا شاید خونی در رگ‌های پتر کین بجوشاند. رفتار هوبرت درسی عملی برای پتر کین است، هرچند ظاهری وقیحانه دارد. ازآنجایی‌ که راوی قبل از این عمل مخاطب را با هوبرت آشنا کرده، متوجه روحیۀ او هست و او را قضاوت منفی نمی‌کند؛ ولی در ادامه نتیجۀ قضاوت پتر کین از اتفاق پیش‌آمده، راوی را به این سمت سوق می‌دهد که امیال انسانی، مبتذل و جلف هستند. پتر کینِ قضاوتگر در سکوت‌های طولانی‌ و خوددرگیرانه‌اش رفتار هوبرت را واکاوی می‌کند و درگیر می‌شود که چه باید بکند. تقابل بین تمامی ارزش‌ها و چارچوب‌هایش، انتظاراتی که ممکن است در پی ازدواج از وی خواسته شود، اینکه باید با ترزه چه‌کار کند و چگونه رفتار کند و هر مسئلۀ کوچکی چنان در فکر و اندیشه‌اش پیچ‌وتاب می‌خورد که به‌مانند گردابی در‌می‌آید که راه فراری از آن نیست؛ درحالی‌که می‌شود با پرسشی ساده معاشرت کرد و مسائل را به راحتی پیش برد.

«گفت: “دسته‌کلیدم را در خانه جا گذاشته‌ام.” به‌این‌ترتیب می‌بایست درِ خانه را بشکند؛ همان‌طور که در کودکی صدف را. مشکل روی مشکل. هیچ‌کارش درست درنمی‌آمد. سخت پکر شده بود. با ناامیدی دست به جیب دیگر شلوارش برد. خیر، دسته‌کلید در آن جیب هم نبود. همچنان می‌گشت که صدای قفل در بلند شد. «دزد» این کلمه همچون آذرخشی از ذهنش گذشت. در همان لحظه دست ترزه را بر دستگیرۀ در دید. ترزه از خوشحالی درخشان گفت: “عوضش من کلیدهایم را جا نگذاشته‌ام”»(۷۳). این بند مشخص می‌کند خودمحوری چه معظلی می‌سازد. تا چه اندازه چنین شخصیت‌هایی فقط پاسخ‌ها را در خود جست‌وجو می‌کنند که پیامدی جز سوءتفاهم ندارد.

ماجرای کودکی پتر کین با صدف را از دو جنبه می‌شود بررسی کرد. علت آن تداعی خاطرۀ دامن ترزه و رابطۀ زناشویی‌ است و باعث شده ذهن پتر کین پریشان شود. نشانه‌ها تمثیل‌وار و اروتیک می‌شود. در خاطرۀ کودکی، پتر کین با صدف حرف می‌زند تا گشوده شود و کنجکاوی‌اش برطرف شود و برای حل مشکل از خدا می‌خواهد واسطه شود تا باعث شود درِ صدف باز شود؛ بااین‌حال راه به هیچ جایی نمی‌برد و مجبور می‌شود صدف را له کند که به نابودی صدف و تصوراتش منجر می‌شود. می‌شود ریشۀ گفت‌وگونکردن و درخواست‌نکردن را در کودکی‌اش جُست. در خدایی که شنواست و قرار است حاجت‌دهنده باشد؛ اما پاسخی به درخواست پتر کین نمی‌دهد و راهی جز نابودکردن صدف نمی‌تواند پیدا کند.

در بخش «مبل‌های چشم‌بند» ازدواج کین و ترزه سر گرفته و الان ترزه خانم خانه شده و چهرۀ واقعی ترزه نمایان می‌شود: زنی که می‌خواهد خانه‌داری‌اش را به‌درستی انجام دهد. درخواست‌هایی دارد که باعث می‌شود، تحولاتی در خانۀ کین به وجود آید: «او حضور آن‌ها را حس می‌کرد. اگر صد در نیز میان او و آن‌ها حائل بود، حسشان می‌کرد؛ اما فقط حسِ بودنشان را. حال آنکه در گذشته هر لحظه لمسشان می‌کرد و این محرومیت برایش سخت‌ گران می‌افتاد…»(۸۸). از آن کین سلحشور و حافظ کتابخانه چیزی باقی نمانده است. پس از ازدواج خود را دست‌وپابسته می‌بیند و از گنجینه‌اش دور افتاده.

«اگر او پیوسته به این حقیقت آگاه بود حروف پیش چشمانش مدام در رقص می‌بودند و نوک انگشتانش از فشار آن حرکت شیطانی پیوسته سوزن‌سوزن می‌شد و روزی یک سطر سست معنی نیز بر کاغذ نمی‌آورد…»(۹۴). تحولاتی که توسط ترزه انجام شد، در کین هیچ تأثیری نمی‌گذارد. او که دنیایش کتابخانه‌اش بود، چاره‌ای نمی‌بیند که بیشتر در خود فرو رود. حلقۀ دژِ تنهایی‌اش را تا به اندازۀ تَن کاهش می‌دهد. فاصلۀ دو نفر در یک خانه بازتولید می‌شود. قبل از این ارباب‌وکلفتی بود، حالا زن‌وشوهری. حتی دربارۀ کوچک‌ترین مسئله‌ هم هیچ حرفی بینشان ردوبدل نمی‌شود. راوی با سرک‌کشیدن به ذهنیات هر دو، مخاطب را متوجه می‌کند که چقدر از هم فاصله دارند و هر نشانه‌ای برای هرکدام به‌گونه‌ای دلخواه تعبیر می‌شود که درکل هیچ ربطی به هم ندارند. پس چشم‌بستن تعمدی کین که شکلی از کوری است، تیر خلاصی است بر روابطش، حتی روابط زناشویی.

در ابتدای بخش «بسیج» شخصیت جدیدی وارد داستان می‌شود: سرایدار. شگردی که نویسنده به کار می‌بندد، چنین است: ابتدا شخصیت را معرفی می‌کند و کارکردش در ادامۀ داستان مشخص می‌شود که حتماً مرتبط با شخصیت اصلی، پتر کین است. سابقه‌ای که در معرفی از وی می‌گوید، ویژگی‌هایی است که به جریانات آتی مربوط می‌شود. به‌خاطر عملکردش به‌عنوان سرایدار که نمی‌گذارد هیچ گدایی برای گرفتن صدقه به ساختمان وارد شود، از دید کین بسیار ارزشمند است؛ چراکه کسی به بهانۀ گرفتن صدقه آرامش و خلوتش را به هم نمی‌زند. پتر کین از فرصت خروج ترزه از خانه استفاده می‌کند. خودش که توانش را ندارد؛ ولی از سرایدار می‌خواهد تختخواب‌ها و مبل‌ها را از اتاق‌ها خارج کند و در‌‌ سالن خانه بگذارد. باز کتابخانه‌اش خالی از هرگونه وسیلۀ آسایش می‌شود که باعث شده بودند پتر کین را از کتاب‌هایش دور کنند.

«…در سال 213 پیش از میلاد امپراتور شی‌ هوانگ‌ ‌تی که غاصبی خون‌ریز بود و گستاخی را به جایی رسانده بود که عنوان اعلیحضرت خورشید ایوان و یزدان همال به خود داده بود، دستور داد که تمامی کتاب‌های چین سوزانده شود. صدراعظمش، لی‌ ‌سی، این ازراه‌گشتۀ فرومایه، که خود پروردۀ کتاب بود، توانست عریضه‌ای زیرکانه نوشته او را به این جنایت بی‌نام برانگیزد و کار به جایی رسید که حتی گفت‌وگو از دیوان سروده‌های کهن و تاریخ چینیان باستان مجازات مرگ در پی داشت. مقرر شده بود که انتقال شفاهی فرهنگ نیز همراه گنجینه‌های مکتوب از میان برداشته شود. فقط شمار اندکی کتاب از نابودی معاف ماند و آن، چنان‌که خود می‌توانید حدس بزنید کتاب‌های پزشکی و داروسازی و غیب‌گویی و کشاورزی و درخت‌کاری و خلاصه آثاری عوام‌پسند بود که حاصل عملی داشتند»(۱۲۲). رفتار پتر کین نقطۀ مقابل صدراعظم لی‌ ‌سی است؛ ولی عملکردشان یکسان است. هرکدام بنا به اندیشه و ارزش‌هایی که برای خود پرورش داده‌اند، قسمتی از فرهنگ بشری را نابود می‌کنند و به طرز دیوانه‌واری از قسمتی که موردپسند خودشان است، محافظت می‌کنند. تاریخ از 213 پیش از میلاد تا دنیای معاصر با همین طرز گذران کرده، برای همین است که ویرانگری بشریت تمامی ندارد. ارزش‌هایی برای زندگی می‌سازند و پایبندش می‌شوند و تا سرحد ازبین‌بردن زندگی دشمنی می‌کنند. رفتار عجیب و دیوانه‌وار و مضحک پتر کین که ریشه در تعصب به باورهای فردی خویش دارد، نمی‌گذارد تحمل تختخوابی را در اتاقش داشته باشد و حضور چنین وسیله‌ای را برابر می‌داند با کتاب‌سوزی امپراتور شی‌ هوانگ‌ ‌تی. توجیه کارش می‌شود: «هر بار که در کتاب تاریخ‌نویسی چینی شرح این کتاب‌سوزان را می‌خوانم، بی‌اندکی اهمال در همۀ منابع و مراجع موجود به فرجام عبرت‌انگیز این کتاب‌سوزی نیز مراجعه می‌کنم. خوشبختانه شرح این فرجام همه‌جا وصف شده است و تا این سیاه‌کار خون‌آشام ده ‌بار پیش چشمان خیالم ارّه نشود آرام نمی‌گیرم و خواب از چشمانم می‌گریزد»(۱۲۳). پتر کین برای کار خود ارزش قائل است؛ چراکه خود را موظف می‌داند نگذارد کتاب‌سوزی دیگری در تاریخ رخ ‌دهد. این در حالی‌ است که امپراتور شی‌ هوانگ‌ ‌تی و صدراعظمش نیز این توجیه را دارند که کتاب‌سوزی مقابله‌ای است با امپراتوری‌های گذشته؛ چراکه آن‌ها فقط کتاب‌های اعتقادی را سوزاندند، نه کتاب‌های علمی که به کار جامعه‌‌شان می‌خورد.

«بااین‌حال اقرار می‌کنم که گناه وضعی که ما در آن گرفتاریم، بر گردن خود من‌ است. من آن‌قدر جسارت دارم که به این گناه در برابر شما اعتراف کنم. اگر از من بپرسید (حق دارید بپرسید‌) که چطور تا به این حد غافل بودم، باید با شرمندگی جواب دهم که غفلت من از آن بود که سخنان استاد بزرگمان مونگ را از یاد برده بودم که می‌گوید: “در کارند و نمی‌دانند چه می‌کنند، به عادات خود دل بسته‌اند و نمی‌دانند چرا و تمام عمر راه خود را نمی‌شناسند. تودۀ عوام چنین‌اند”»(۱۲۴). پتر کین با کتاب‌هایش حرف می‌زند و درددل می‌کند. اعتراف می‌کند، به تنها مرجعی که هویت خویش را از آن‌ها به دست آورده است. دانش می‌تواند در شرایطی نه آگاهی‌رسان که ویرانگر شود. دانشی که از انسان، ماشینی تک‌بعدی می‌سازد. انسانی بدون نقطه‌نظر انتقادی که کلی‌گویی‌های سخنان گوهربار را به نفع خویش مصادره می‌کند، سخنانی که هرکسی با هر اعتقادی می‌تواند سرلوحۀ کار خویش قرار دهد، سخنانی که اندیشمند را از عوام جدا می‌کند و در طبقۀ والای انسانی می‌نشاند. پس هر رفتاری را که عامۀ مردم از خود نشان می‌دهند، پست می‌شمارد و حاضر نیست تن به تختخوابی بسپارد که همۀ مردم از آن استفاده می‌کنند. از همۀ رفتارهای زندگی انسانی امتناع می‌کند. «کین ساکت شد و در انتظار با نگاه چالش و تهدید به اطراف خود نگریست. کتاب‌ها نیز ساکت ماندند و چون هیچ‌یک از آن‌ها گامی پیش ننهاد و شکایتی نکرد، کین به ایراد خطابه‌ای که به‌دقت آماده کرده بود، ادامه داد:…»(۱۲۴). معنامندی از دریچۀ ذهن بشر متصاعد می‌شود. پتر کین با اشیا حرف می‌زند، در صحنه‌ای با تخت‌خواب‌ها و در صحنه‌ای با کتاب‌ها؛ اما حس‌وحالی که به اشیا دارد بسیار متفاوت است. با آن‌ها به گونه‌ای سخن می‌گوید که انگار معنای حرفش را می‌فهمند و منتظر پاسخ از سویشان نیز می‌ماند. این در حالی است که خود اوست که به آن‌ها معنا داده و هستی‌شان را بازتعریف کرده است. آن‌ها چیزی جز شی‌ء بی‌جان‌ودرک نیستند: چوب و کاغذ و پارچه؛ پس دراصل پتر کین دارد با خودش حرف می‌زند و می‌خواهد موقعیت کنونی را حلاجی کند و در مقابل آنچه در حال وقوع است ایستادگی کند که ارزش‌های فردی‌اش لطمه نبیند. خطابه‌اش با کتاب‌ها شباهت بسیار دارد با خطابه‌ای که حکمرانی برای مردمش می‌خواند، مردمی که زیر سلطۀ یک ایدئولوژی، یک اندیشه، هستند و پیوسته باید همان‌ها را بازخوانی کنند. وقتی اعلام جنگ می‌کند و خود را رهبر می‌پندارد، در لیستی رفتارهای وضعیت جنگی را مشخص می‌کند. در این عملکرد می‌شود نتیجۀ تفکر تک‌بُعدی و انتقادناپذیر را دید که در طول تاریخ تکرار شده‌ است. احساس خطر از تئوری توطئه نشئت‌ گرفته است که منجر به اقدام عملی می‌شود تا بر ضد تمامی افکار و رفتارهای غیرایستادگی برخیزد؛ چراکه ممکن است به وی صدمه بزنند. یکی از اقدامات جالب‌توجه: «کلیۀ تفاوت‌های حیثیت و بزرگی یا ارزش شرکت‌کنندگان در جنگ که از گذشته باقی‌مانده است، از امروز ملغی می‌شود. برابری و دموکراسی در ارتش از امروز به این صورت تظاهر می‌کند که کلیۀ کتاب‌ها عقب‌گرد می‌کنند و عطفشان رو به دیوار قرار می‌گیرد. این اقدام باعث می‌شود که احساس هم‌بستگی میان ما افزایش یابد و دشمن غارتگر اما بی‌فرهنگ را از معیار ارزیابی محروم خواهد ساخت…»(۱۲۷). اقدامی که در حکومت‌های ایدئولوژیک انجام می‌شود: یکسان‌سازی ظاهری.

«تعلیمات گوتاما بودا که اساساً صلح‌جویانه بودند، با اعلام علائم ملایم خودداری از خدمت نظام، در برابر جنگ‌جویی او قد علم کردند. او به تمسخر خندید و فریاد زد: “جرات دارید صحبت از صلح کنید.” اگرچه گفته‌اش حکایت از نهایت اطمینان می‌کرد، انعکاس احساسی راستین نبود. زیرا ده‌ها جلد از کتاب‌هایش سرشار از همین سخنان بودند و تنگاتنگ در کنار هم صف کشیده بودند به زبان‌های پالی و سانسکریت و نیز ترجمه‌های چینی و ژاپنی و تبتی و انگلیسی و آلمانی و فرانسوی. آن‌ها خود گروهانی می‌شدند با قدرتی قابل‌توجه»(۱۲۸). در جوامع توتالیتر با بهانه‌های مذهبی و ایدئولوژیک و دموکراتیک که بازتولید خودمداری و خودکامگی هستند، چون بر جامعه‌ای مستقر می‌شوند، این قابلیت را دارند که به‌لحاظ فرهنگی گونه‌های متفاوتی از خود را به وجود بیاورند؛ اما فرهنگ مردمی که خرده‌فرهنگ‌های بی‌شماری را شامل می‌شود، هیچ‌گاه زیر لوای یک حکومت درنمی‌آید و یک‌پارچه نمی‌شود. به مرور زمان بده‌بستان‌های فرهنگی بین فرهنگ عامه و سلطه‌گر ردوبدل می‌شود. حکومت‌ها هم در ثبات هرچه‌بیشترِ پایه‌های خود باتوجه‌به شناختی که از فرهنگ عامه پیدا کرده‌اند، شعارهای انسان‌دوستانۀ موردقبول جامعه‌شان را سر می‌دهند که نشان دهند همگام با مردم هستند؛ ولی با این سیاست احکام سلطه‌گری خویش را نیز اعمال می‌کنند؛ البته هر ایدئولوژیی از بدو فعالیت و معرفی خود آرمان‌شهر خود را تعریف می‌کند و در ادامه با بیان معیارهای اخلاقی، روش رسیدن به آرمان‌شهرشان را شرح می‌دهند. همۀ این تعاریف و بده‌بستان‌ها تنها در دوران صلح برقرار است و در موقعیت‌هایی چون جنگ و مقابله‌به‌مثل و حتی شرایط انقلابی نه‌تنها تمامی تعاریف اکتسابی که اخلاقیات خودشان را نیز با توجیه مصلحت‌اندیشی کنار می‌گذارند و تنها یک هدف باقی‌ می‌ماند: آن هم دفاع از ایدئولوژی تا آخرین قطرۀ خون. ایدئولوژی‌ها با شعارهای انسان‌دوستی و انسان‌پروری (‌بی‌تردید همه‌شان این شعارها را دارند) برای حفظ خود، جان انسان‌ها را هدر می‌دهند. در این قسمت کتاب‌هایی هم هستند که مبنایشان صلح است. برای پتر کین که همۀ خودبزرگ‌بینی و خودبرتراندیشی‌اش را از همان‌ کتاب‌ها گرفته، حال از همه‌شان می‌خواهد تنها یک اقدام بکنند: لباس رزم بپوشند و جنگ آغاز کنند. جنگ تنها یک رویه دارد: تنها انسان و اندیشه کشته می‌شود و لاغیر. حتی اگر انگشت‌شماری در میانه تلف شوند. «…بودا انتقام این اهانت‌های ناهنجار و ناشنیده را از او گرفت. ساکت ماند. کین شتابان سخنان بودا را پشت به دیوار گرداند تا هرچه زودتر از این جو مایوس‌کنندۀ شکست‌پذیر بگریزد. وظیفۀ سنگینی بر دوش گرفته بود. گرفتن تصمیم‌های جنگی دشوار نیست؛ اما بعد باید یک‌یک جنگندگان را زیر نظر داشت تا دست از پا خطا نکنند و از خط خارج نشوند. مخالفان اصلی جنگ عدۀ ناچیزی بودند…»(۱۲۹).

پتر کین تنها یک راه‌حل برای برخورد با ترزه در نظر گرفته: جنگ. پارادوکس حاصل طنز عمیقی ایجاد می‌کند. او که بر اعتقاد خود راسخ است، در مواجهه با فلسفه‌ها و اندیشه‌هایی که باورهایش را تشکیل داده‌اند، دچار تناقض می‌شود. تناقضی که برمی‌آشوبدش و سردرگمش می‌کند. تمامی اقدامات وی علیه ترزه است، ترزه‌ای که جز روال روزمره و نیازهای اولیۀ زیست بشر به مسئلۀ دیگری نمی‌اندیشد. دنیایی که فرد خودکامه برای خود ساخته، کوچک‌ترین تخطی را نمی‌پذیرد. پارادوکس‌های درونی خودش نیز مزید بر علت می‌شوند و دنیایی غریب و پراضطراب‌وآشوب می‌سازند. خودکامگی آن هم از نوع اندیشمندانه‌اش نه‌تنها نیازهای اولیۀ انسانی چون ترزه را کوچک می‌شمرد که هر اقدام وی برای رفع نیاز را اقدامی خصمانه تلقی می‌کند. پیش‌ازاین کین با کودکی که طالب کتاب و کتاب‌خوانی بود و به‌لحاظ رفتاری و فکری مشابهت‌هایی با او داشت، رفتاری غیرانسانی کرد؛ یعنی هرلحظه‌ای که نیاز شخصی‌اش ایجاب می‌کند، به بخشی از ایدئولوژی‌اش که لازم بداند اعتنا می‌کند و بقیۀ اخلاقیات را، حال حتی اگر ریشه‌های اعتقادی خودش باشد، زیر پا می‌گذارد. پتر کین برای خودشیرینی جلوی نوعروسش، ترزه، پسر را لگدمال می‌کند.

در رمان شخصیت‌هایی وارد و خارج می‌شوند. داستانک‌هایی می‌سازند یا معرفی‌هایی از آن‌ها می‌شود که هم، نقش و تأثیری در خط اصلی داستان دارند و هم، تبدیل به شخصیت‌هایی می‌شوند که کارکرد انتقادی متن را افزایش می‌دهند. راوی‌نویسنده شخصیت‌هایی را که تیپ‌وار هستند، می‌آورد. شخصیت‌هایی که بنا به کارکردی که در متن دارند، یک وجه آن‌ها به نمایش گذاشته می‌شود. برای همین بیشتر شبیه تیپ می‌شوند تا شخصیت؛ اما در همۀ آن‌ها به‌نوبه‌ای، مفهوم کلی رمان مشهود است: یعنی خودخواهی و عدم درک دیگری. مثلاً پینه‌دوز؛ برای پینه‌دوز در ازدواج جنبۀ بوسیدن و شهوت‌برانگیزبودن اولویت دارد و نمی‌تواند درکی از رفتار پتر کین داشته باشد که چرا این‌قدر به چنین امر لذت‌بخشی سرد و بی‌روح است. تا آنجا که دست به اقدامی عملی می‌زند و زنی را می‌بوسد تا طرز درست‌رفتارکردن را نشانش دهد. سرایدار در این توهم است که همچنان افسر پلیس است و بنا به گذشته‌ای که داشته، حق‌به‌جانب عمل می‌کند و همۀ رفتارهای خود را بر اساس اصولی طراحی‌شده می‌پندارد که باعث رضایت شهروندان ساختمان می‌شود؛ البته شهروندانی که علاوه‌بر دستمزد، پول بیشتری می‌دهند، در اولویت هستند. گروپ شکل دیگری از خودخواهی است. دون‌ژوان‌وار زنان را اغوا می‌کند تا بتواند پولی را از آن‌ها تیغ بزند. حال گسترۀ تیغش را تا هرچقدر بتواند می‌برد: از پول یک وعدۀ غذا یا جلب رضایت مشتری برای خرید که باعث می‌شود کارمند خوبی برای کارفرمایش شود تا اگر بشود سرمایه‌ای هنگفت به جیب بزند و تجارت مستقل خودش را راه بیندازد.

«…شوهر لایق نیست که زن برای پرستاری‌اش این‌جور خود را فدا کند. زن برای شوهرش همه‌کار می‌کند؛ اما شوهر برای زن چه می‌کند؟ شوهر خیال می‌کند جز خودش کسی در دنیا نیست. این‌ است که زن مجبور است از خودش دفاع کند و وظیفۀ مرد را یادش آورد…»(۱۴۹). پتر کین در درگیری تناقضات فکری‌اش شکست می‌خورد؛ درحالی‌که سعی می‌کرد خود را برای جنگ با ترزه آماده کند: همچون جنگ‌های داخلی که باعث تضعیف حاکم می‌شوند. باتوجه‌به بی‌مبالاتی‌های کین به همسر، ترزه نیز به اندازۀ وسع خود نقشه‌هایی کشیده و پیشروی‌هایی نیز کرده است و الان قدرت را به دست گرفته و سعی می‌کند دارایی کین را از آن خویش کند. حال که کین در موضع ضعف قرار گرفته، یورش‌های ترزه آغاز می‌شود و با تکرارهای خستگی‌ناپذیر سعی می‌کند درخواست‌هایش را عملی کند.

«…اما این علاقۀ شدید و همیشگی‌اش به پول برای او معمایی شده بود. پول بی‌هویت‌ترین، بی‌معنی‌ترین و بی‌خصلت‌ترین چیزی بود که او می‌توانست تصور کند. وای که او خود چه آسان و بی‌زحمت و استحقاق از راه ارث به آن رسیده بود.»(۱۵۱). در تحلیل‌هایی که پتر کین از ترزه می‌کند، نیاز وی به پول را بی‌ارزش می‌شمرد. حال‌آنکه خود در جایگاه بالای علم و ثروت است، جایگاه قدرتی که از دردست‌داشتن پول کسب کرده. این اندیشه از آنجا نشئت می‌گیرد که فقط نیازهای خویش را دارای اهمیت می‌پندارد و هرنوع نیازی برای غیر را بی‌ارزش در نظر می‌گیرد؛ پس درخواست پول برای رفع نیازها نیز امری بیهوده جلوه می‌کند. بعد از ترزه سرایدار برای دست‌یافتن به مزایایی دوروبر کین می‌گردد. او شخصیتی است عمل‌گرا و زن‌ستیز که تربیت را فقط در تنبیه می‌بیند و زن برایش رقیبی است که اصلاً نمی‌خواهد قدرت را با وی تقسیم کند. در حادثه‌ای کین به حال مرگ می‌افتد. سرایدار برای ملاقات به بستر کین می‌رود تا راهی بیابد که بتواند عایدی بیشتری به چنگ بیاورد و از روش‌هایی که می‌توان علیه ترزه استفاده کرد، می‌گوید: «…تمام عمر این روشم بوده، همیشه گفته‌ام، آدم باید یاد بگیرد طوری بزند که طرف از هوش نرود…»(۱۵۳). پتر کین که از ضعف جسمانی رنج می‌برد و اشاره می‌شود که از کودکی درگیر چنین مشکلی بوده، تسلای خاطری از حرف‌های سرایدار می‌گیرد و از همه مهم‌تر: «کتاب شمارۀ سی‌ونه در این طومار، کتاب کهنۀ ضخیمی بود درخصوص سلاح‌ها و تاکتیک لاندس کنشت‌ها… هیجانی شدید بر کین چیره شد. سرایدار در هیئت لاندس کنشت؟ غیر از این چه می‌توانست باشد؟ آن هیکل پت‌وپهن، آن علاقه‌اش به پول، آن صدای رعدآسا، آن بی‌باکی دیوانه‌گونی که هیچ‌چیز حریفش نمی‌شد و حتی از زن‌ها واهمه نداشت…»(۱۵۵). کتاب در جایگاه مرجع همۀ حس‌ها و رفتارها و افکار کین بوده و هست؛ پس بر وجود سرایدار صحه می‌گذارد: مثالی از عمل‌گرایی که خود فاقدش است. برای رویارویی با رنج‌هایش تنها ذهنش را می‌تواند درگیر کند؛ ولی الان حضور سرایدار می‌توانست رؤیای نبرد با ترزه را به‌شکل عملی تحقق بخشد. ترزه وقتی متوجه توطئه‌ای علیه‌ خودش می‌شود، به تنها منبع مالی قابل‌دسترس، یعنی کتابخانه روی می‌آورد و از کتاب‌ها لیست‌برداری می‌کند.

در چند بخش بعد کشمکش‌های درونی پتر کین و ترزه علیه یکدیگر در روایت پیگیری می‌شود: وسوسۀ تصاحب سرمایه‌هایی که تخمین می‌زنند دیگری داشته باشد. آن دو بدون آنکه کلمه‌ای با هم ردوبدل کنند، طبق نشانه‌ها یا بخشی از شنیده‌هایشان دیگری را قضاوت می‌کنند و آن‌قدر طمع دارند و به فکر منفعت شخصی خویش هستند که همۀ نشانه‌هایی را که دریافت می‌کنند، به سود خویش تعبیر می‌کنند و با هر دریافتی خیالات خویش را مستحکم‌تر و پروارتر می‌کنند. تا آنجاکه گفت‌وگوهایی که درمی‌گیرد، به مضحکه‌ای بدل می‌شود. آن دو با هم حرف می‌زنند و در ظاهر انگار حرف‌های یکدیگر را می‌فهمند؛ چراکه پاسخ‌ها و پرسش‌های درستی ردوبدل می‌شود؛ اما گفت‌وگوها ظاهر مسئله است. پشت این ظاهر، خودخواهی عمیقی نهفته و هیچ درکی از طرف مقابل وجود ندارد.

روند تقابل بین پتر کین و ترزه تمثیلی از تاریخِ مشاجرات بین حکومت‌هاست. مکانی که پتر کین در آن ساکن بوده، بیشتر از آنکه کاربری خانه داشته باشد، کتابخانه بوده و پس از ورود ترزه هویت خانه به‌شکل مکانی برای زندگی به آن اضافه می‌شود. در بخش «مجازات» رویکرد دیگری از منفعت‌طلبی بشری بازنمایی می‌شود. حال که هر دو متوجه شده‌اند از پس‌انداز و پشتوانه‌های مالی خبری نیست، سعی می‌کنند آنچه را که هست، با قوانین مرزبندی در چنگ خود گیرند: مرزهایی بین سرزمین‌های خانه و کتابخانه.

جزئیاتی از افکار و آینده‌نگری‌ها و تحلیل‌ها که از جبهۀ روبه‌رو ارائه می‌شود، در بعضی جهات بسیار طولانی و خسته‌کننده و تکراری می‌شود و این همان تکراری است که کل تاریخ بشریت را گرفته است: جنگ‌های مکرر و تکراری با علت‌هایی مشابه. آن دو روبه‌روی هم می‌ایستند و بر خواستۀ خویش پافشاری می‌کنند و سعی می‌کنند بر پیروزی‌های خویش بیافزایند؛ اما حاضر نیستند برای به‌سامان‌شدن اوضاع کلامی بگویند. به مرحله‌ای رسیده‌اند که اصلاً نمی‌دانند جنگ بر اثر چه شروع شده و خواسته‌هایشان ریشه در چه داشته و وقتی هر دو در مکانی هستند که کاربری مشخصی دارد، تلفیقی از خانه و کتابخانه، چرا باید حرص بزنند برای به‌دست‌آوردن یک متر بیشتر تا لحظه‌لحظۀ زندگی‌شان سرشار از جنگ باشد و انگار دانش‌ ‌پترکین‌ و غریزۀ انسانی‌ ‌ترزه‌ هیچ‌کدام نمی‌توانند راهکاری ارائه بدهند. هرچه هست، در خدمت پافشاری بر خواست فردی به کار گرفته می‌شود و هر تنشی آن دو را از ریشه‌های ابتدایی دور می‌کند. تنها سعی می‌کنند پس از هر کنشی، واکنشی نشان دهند و سعی بر مقابله‌به‌مثل می‌کنند. هر دو وقتی به خاطره‌های خویش رجوع می‌کنند در وجود دیگری حیوانی تجلی می‌شود. از دید پتر کین، ترزه همچون ببری است در قفس‌های چینی و برای ترزه، پتر کین همچون سگِ ارباب‌های سابقش است.

نامِ کتاب اول رمان کیفر آتش، «سری فارغ از دنیا» است. پتر کین؛ عالمی است بی‌عمل که تمام آگاهی‌هایش ذره‌ای فایده ندارد؛ چراکه کنشی در دنیای بیرون از ذهنش نمی‌تواند انجام دهد. برای این عملکردش هزاران بهانه می‌آورد که مفصل در کتاب اول شرحش آمده است. در پایانِ کتاب اول این ویژگی پتر کین باعث می‌شود سرانجامی جز ویرانی کتابخانه‌اش نداشته باشد. هرچند عملاً کتابخانه هنوز ویران نشده؛ ولی او را از خانۀ خودش و از تنها چیزی که در دنیا برایش اهمیت دارد، یعنی کتاب‌هایش، دور کرده‌اند. بدون آنکه کوچک‌ترین اقدامی انجام دهد. در زدوخوردهایی که بین ترزه و پتر کین روی می‌داد، ترزه بر قلمرواش می‌افزاید و پتر کین وامی‌دهد و حصار را بر خویش تنگ و تنگ‌تر می‌کند و مرز را تا اندازۀ پوست کالبدش عقب می‌راند و به نظر خودش چه نقشۀ هوشمندانه‌ای است که خود را چون مجسمۀ سنگی کرده و ترزه او را با تنها دارایی‌اش، یعنی جسم و ذهنش، از خانه بیرون انداخته است.

پتر کین که ترزه را فردی اُمّی می‌پنداشت و جایگاه خویش را چنان بالا و دست‌نیافتنی می‌دانست که حاضر نمی‌شد کلامی با هرکسی و حتی با عالمان بگوید و تمامی نیازهای بشری برایش پلشت بودند، از ترزه شکست خورد و بی‌خانمان شد.

«…تا فرارش با موفقیت صورت پذیرد، می‌بایست ترزه گمان کند که اوست که شویش را از خانه بیرون می‌راند… درست است که خانه‌اش را فدا کرده بود؛ اما جایی که جان انسان در گرو علم باشد، انسان برای نجات آن از هیچ‌کاری روی‌گردان نیست»(۲۴۵). پتر کین نمونۀ کلکسیونری است که طبق عادت شیء موردنظرش را جمع‌آوری می‌کند، بدون اینکه آن شیء کارکردی در زیست فردی و اجتماعی‌اش داشته باشد. تنها و تنها یک مسئله اهمیت دارد: شیء موردنظر که اینجا کتاب است، با ویژگی‌هایی که از پیش برای خود تعیین کرده، هم‌خوانی داشته باشد. کتاب در مقام یکی از اعلاترین کالاهایی که نشانه‌های فرهنگی هر جامعه‌ را به نمایش می‌گذارد، شناخته شده است. کتاب وسیله‌ای برای بایگانی اندیشه و تجربۀ بشری و گسترش و انتقال آن‌ها به هم‌نسلان و آیندگان است. انسان با دو رویکرد در زیستش مواجه است: زندگی فردی و زندگی اجتماعی. تفکیک‌ها و وابستگی‌هایی بین این دو زیست وجود دارد. آدمی برای مواجه‌شدن با زندگی ‌(چگونگی تعامل با خود و دیگران‌) نیاز به آگاهی دارد و این آگاهی‌هایی که داده و گرفته می‌شود، نه برای جمع‌آوری که برای اعمال‌کردن آن‌هاست. در دنیای مدرن، دنیای صنعتی، کتاب تنها وسیلۀ انتقال دانش نیست. این انتقال در دوره‌هایی با حضور صنعت‌هایی چون سینما و رادیو و تلویزیون با چالش روبه‌رو شده است و همچنین در دورۀ پرترافیک امروز با حضور اینترنت و رسانه‌های شخصی چون پادکست و از این دست رسانه‌ها رقبای بیشتری پیدا کرده است. پتر کین نمونۀ کلکسیونری است که از آنچه جمع‌آوری می‌کند، تنها یک سود به دست می‌آورد و آن هم این است که خود را توجیه می‌کند که کار مفیدی انجام می‌دهد و به خویش هویت می‌بخشد: هویتی دروغین. داروین با گونه‌های گیاهی و جانوری که جمع‌آوری می‌کرد، گفت‌وگو می‌کرد. اندیشه‌هایش را در طبقه‌بندی‌ها جست‌وجو می‌کرد؛ پس تعاملی بینشان در می‌گرفت. این‌گونه بود که فرضیه‌ها و نظریه‌هایی را ایجاد کرد که ممکن است بعضی‌شان رد شده باشد؛ اما فضایی ایجاد کرد برساخته از همان تحقیقاتی که از طریق جمع‌آوری نمونه‌ها کسب کرده بود. می‌توان گفت چیزی که جمع‌آوری شود، اهمیت ندارد، اینکه با آن چه‌کار می‌شود کرد، اهمیت دارد. مثل کلکسیونر نقاشی که در حراجی اقدام به خرید اسلحه‌ای می‌کند که ونگوگ با آن خودکشی کرده. این کلکسیونر تنها بیماری جمع‌آوری دارد و آن‌قدر پول دارد که این حس را ارضا کند. پتر کین در ذهنش عالمی بی‌بدیل است: کسی که کتاب جمع‌آوری می‌کند و سروکارش با کتاب است. وی موضوعات را تفکیک می‌کند و چنان با موضوعات کتاب ‌(‌بایگانی هویت فرهنگی بشری‌) با فضل‌فروشی با دیگران برخورد می‌کند که حتی در جمع کتاب‌فروش‌ها هم جایگاه خود را نمی‌بیند. به دروغ‌هایی که می‌سازد، باور دارد و همه را به نفع خود مصادره می‌کند. جزئیات رفتارهای متقابل پتر کین و ترزه با یکدیگر بیان شد و نیز چگونگی اخراج‌شدنش از خانه. ولی او خود را همچنان پیروز میدان می‌داند و همه را نقشه‌ای ازپیش‌طراحی‌شده می‌پندارد؛ درحالی‌که کتابخانه‌ای را رها کرده که سال‌ها پول و زمان برایش هزینه کرده بود و از نو در اتاق هتل سعی می‌کند کتاب‌های مدنظرش را آن هم با اندک‌سرمایه‌اش جمع‌آوری کند و دروغی بزرگ‌تر و مهلک‌تر به خود می‌گوید: اینکه خود را برای حفظ علم بشری صرف می‌کند، ایثاری عوام‌فریبانه که خودش هم دروغش را پذیرفته است.

کتاب دوم: «دنیای بی‌سر» از جایی آغاز می‌شود که کین از خانۀ خودش توسط ترزه بیرون انداخته شده. پتر کین همچنان همان شخصیت کتاب اول باقی‌مانده است با همان تفکرات که باعث تداوم رفتارهای پیشینش می‌شود. در دو بخش اول کتاب دوم شخصیت جدیدی وارد داستان می‌شود به نام «فیشر». چگونگی آشناشدن کین با فیشر و شناخت شخصیت فیشر طبق ساختار کلی رمان پیش می‌رود.

راوی وقتی می‌خواهد شخصیتی را وارد داستان کند، از کنار پتر کین بلند می‌شود و کم‌کم به شخصیت جدید نزدیک می‌شود. از ظاهر و رفتار اولیه‌اش شروع می‌کند تا تاریخچه‌ای از وی بازگو می‌کند و در مرحلۀ بعد از افکار و خواسته‌هایش می‌گوید و در ادامه نقشی که قرار است در رمان بازی کند، روایت می‌کند. راوی هر شخصیت را بنا به حجم نقشی که قرار است در داستان ایفا کند، پردازش می‌کند. مثل شخصیت‌هایی که در کتاب اول آمدند و رفتند. وقتی راوی در کتاب دوم از نیمۀ بخش اول تا پایان بخش دوم را کامل به فیشر قوزی شطرنج‌باز اختصاص می‌دهد، می‌توان حدس زد که قرار است نقش زیادی در زندگی پتر کین ایفا کند.

فیشر نیز همچون ترزه خواسته‌هایی دارد. هر دو در بدو ورودشان خود را تسلیم پتر کین می‌کنند که بتوانند به وی نزدیک شوند؛ چراکه فکر می‌کنند وی پول هنگفتی در بساط دارد؛ ولی در دنیای شخصی و ذهنیاتشان به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند، خواست کین است. اولویت آن‌ها خواست خودشان است و حاضرند برای به‌دست‌آوردنش به هر خفتی تن دهند؛ اما چالش اصلی اینجا تقابل بین خواست‌های فردی با فرد دیگر است. پتر کین هر خواستی را جز آنچه دلخواه خودش است، مبتذل می‌داند. از خانه به‌خاطر خودخواهی طرد شده و حال با همان اندیشه وارد اجتماع می‌شود. روند چگونگی پیامدهای رفتارش در قبال فیشر در «دنیای بی‌سر» نمایش داده می‌شود.

فیشر با نقشه‌ای قصد می‌کند پول‌هایی را که پتر کین حیف‌ومیل می‌کند، به چنگ آورد. پای چهار شخصیت دیگر به داستان کشیده می‌شود که در بخش‌های قبل معرفی‌هایی هرچند اندک از آن‌ها شده بود. راوی برای نزدیک‌شدن به این چهار شخصیت: دست‌فروش دوره‌گرد، گدای نابینا، پیرزن روزنامه‌فروش و مأمور نظافت مجاری فاضلاب و شناخت آن‌ها از به‌تصویرکشیدن ظاهرشان شروع می‌کند. سپس به گذشته‌شان می‌رود و به اندیشه‌شان و نیز آینده‌نگری که دارند، ورود می‌کند و می‌بینیم که همه ریشه در خواسته‌های فردی دارند. فیشر وقتی آن چهار نفر را استخدام می‌کند، می‌بینیم که آن‌ها نه برای هدف فیشر که برای خواسته‌های فردی خودشان تن به همکاری می‌دهند و البته فیشر به‌خوبی این قضیه را می‌داند. برای کنترل اوضاع با هر یک از چهار نفر روش برخورد متفاوتی دارد و بعضی مسائل را از دیدشان مخفی می‌کند و واقعیت‌ها را به شکل دیگری بازتعریف می‌کند.

«کین دریافت که فیشرله درست صاحب خصلتی است که او خود فاقد آن‌ است و آن آشنایی با زندگی عملی است با تمام شاخ‌وبرگ‌ها و ریزترین ظرایف آن»(۳۴۶).

«کین می‌کوشید دوستش را آرام کند. درست نبود که آدمی چنین حقیر را با خود مقایسه کند؛ البته از ظرافت دور بود که کسی در برابر خدمتی که انجام می‌دهد پول قبول کند؛ اما این رسم ناپسند میان عوام جا افتاده و حتی به میان فرهیختگان راه یافته است. افلاطون علیه این کار مبارزۀ بسیار کرد؛ اما کوشش‌هایش به جایی نرسید. به همین دلیل است که او، کین از همان آغاز کار از کرسی استادی بیزار بوده است. به‌ازای کارهای علمی‌اش هرگز دیناری قبول نکرده است. فیشرله گفت: «افلاطون نفسش از جای گرم درمی‌آید.» اول بار بود که نام افلاطون به گوشش می‌خورد. “من او را خوب می‌شناسم. پول پارو می‌کند. تو هم آدم پول‌داری هستی. می‌پرسی از کجا می‌دانم؟ ازآنجا‌که فقط پول‌دارها این‌جور حرف می‌زنند؛ ولی مرا نگاه کن. من یکی آدم لخت و آسمان‌جل، نه چیزی دارم نه کسی هستم. بعد از این هم چیزی نمی‌شوم و با این همه پولی از کسی قبول نمی‌کنم و این شخصیت من است. این سرایدار تو باج‌بگیر است. صد شلینگ می‌گیرد که خود کلی پول است و روزها می‌افتد به جان بیچاره‌ها؛ اما شب‌ها، حاضرم قسم بخورم که می‌خوابد. اگر کسی در خانۀ تو را بشکند و وارد شود او خبردار نمی‌شود. مثل مست‌ها روی صد شیلینگش می‌خوابد و کتاب‌های تو را به امان خدا می‌گذارد. من طاقت ندارم شاهد این وضع باشم. این کار سرایدر عین رذالت است. راست می‌گویم یا نه؟”»(۳۷۸).

«ترزه… اما شکایت را گذاشت برای وقتی که پولی که آخرین‌بار شوهرش بابت خرجی به او داده بود تمام شده باشد. می‌خواست به پلیس ثابت کند که شوهرش هرچه بوده برده و یک دینار پول برای او نگذاشته و وصیت‌نامه‌ای هم تنظیم نکرده است. وقتی برای خرید بیرون می‌رفت راه خود را کج می‌کرد تا با سرایدار روبه‌رو نشود. می‌ترسید که سرایدار سراغ آقای پروفسورش را از او بگیرد. البته تا آن‌وقت اظهاری نکرده بود؛ اما اول ماه یقین سروکله‌اش پیدا می‌شد. تا آن‌وقت پول چایش را اول هر ماه گرفته بود؛ اما این‌بار کسی چیزی به او نمی‌داد و ترزه از همین حالا او را در نظر مجسم می‌کرد. به گدایی آمده و تصمیم قاطع گرفته بود که او را دست‌خالی از خانۀ خود بیرون اندازد. هیچ‌کس نمی‌توانست او (‌ترزه) را مجبور کند که پول مفت به کسی بپردازد. اگر گستاخ می‌شد شکایت پیش پلیس می‌برد»(۳۸۸).

«…از همان راهرو صدای فریادی می‌شنود که تکرار می‌کند: “وای حیف این همه پول.” هرچه هست باید به او مربوط باشد. پیداست که کسی بر او پیش‌دستی کرده است. وای به حال او. او‌ (‌فیشرله) مدام در تقلاست و خود را به آب‌وآتش می‌زند و حالا معلوم نیست چه کسی از گرد راه رسیده کِشته‌های او را درو می‌کند…»(۴۱۳).

اگر رأس شخصیت‌های اصلی رمان، پتر کین در نظر گرفته شود، دو ضلع پایین‌تر منتهی به ترزه و فیشر می‌شود. دو شخصیتی که در ظاهر از جنسیت گرفته تا طرز فکر تا آینده‌نگری و خواسته‌ها متفاوت هستند و دو فصل زندگی پتر کین را تشکیل می‌دهند؛ ولی درحقیقت کارکرد هر دوی آن‌ها یکی است. هر دو تنها به‌دنبال به‌چنگ‌درآوردن پول پتر کین هستند که از نظرشان کین آن‌ها را به بیهودگی خرج می‌کند؛ چراکه آرزوهای خویش را باارزش‌تر می‌پندارند. زیرمجموعۀ فیشر و ترزه نیز شخصیت‌هایی هستند که هرکدام علایق منحصربه‌فردی دارند و به‌دنبال کام‌جویی‌های خویش‌اند. شخصیت‌ها هرچه به پتر کین نزدیک‌تر باشند، به‌لحاظ حجمی پرداخت بیشتری از آن‌ها ارائه می‌شود؛ ولی در همه‌شان از درشت‌ترین تا ریزترین تا آدم‌هایی که فقط جمع شده‌اند و نظاره‌گر درگیری شخصیت‌های اصلی هستند، یک فصل مشترک وجود دارد: همه‌شان به‌دنبال کسب پول بیشتری هستند. از شخصیت‌های دورتر تنها به سودجویی‌شان اشاره می‌کند؛ ولی دربارۀ شخصیت‌های نزدیک‌تر جزئیات بیشتری می‌گوید. از گذشته‌شان می‌گوید، از علاقه‌شان، از انگیزه‌های فردی‌شان و اینکه خود را محق‌تر می‌دانند، از اینکه دیگری ارزش داشتن پول را ندارد و نمی‌فهمد، از راهکارهایی که برای کسب هرچه‌بیشتر سرمایه طراحی می‌کنند و به مرحلۀ اجرا می‌گذارند و نیز از اینکه آرزوهایی دست‌یافتنی را پروارتر می‌کنند. در بین این شخصیت‌پردازی‌ها مضمون یکسانی وجود دارد هرچند ظاهرشان گوناگون باشد، همه‌شان می‌خواهند به آرزویشان برسند. حال این آرزو هرچه می‌خواهد باشد: کتابدار بزرگ بودن، قهرمان شطرنج شدن، لذت‌های جنسی، پس‌اندازی برای پیری و کوری و از این قبیل آرزوها. محق‌دانستن خود و بی‌ارزش‌دانستن دیگری باعث می‌شود نبردی سخت بینشان دربگیرد. در این میانه کتاب‌ها زیر دست‌وپا ریخته می‌شود. عده‌ای را ترزه و سرایدار می‌فروشند و عده‌ای را فیشر می‌فروشد و بازخرید می‌کند و عده‌ای را پلیس ضبط می‌کند؛ پس کتاب‌ها بی‌سامان و پخش می‌شوند و از سویی دیگر حق‌به‌جانب‌بودن‌ همۀ اشخاص دوروبر کین چنان درونی می‌شود که پتر کین را دزد خطاب می‌کنند؛ چراکه باور دارند دارایی‌های پتر کین نه مال وی که از آن آن‌هاست. راوی در پی کنش‌ها و واکنش‌ها از هر شخصیتی دور و به شخصیت دیگری نزدیک می‌شود و از ذهنیت‌هایشان می‌گوید: از قضاوت‌هایی که هریک دربارۀ دیگری می‌کند و اوصافی که هرکدام از وضعیت خود دارند. رفتار راوی نشان می‌دهد چه تفاوت عمیقی است بین آنچه در واقعیت در حال رخداد است و آنچه در ذهن دیگران قضاوت می‌شود و دلیل این قضاوت‌های دور و غریب ریشه در خودخواهی دارد. شخصیت‌ها، از پتر کین تا باقی‌شان، کافی است در خیال خود اقدامی را شایستۀ خود بدانند، آنگاه شروع به پرورشش می‌کنند تا آنجا که دیگر برایشان تبدیل به حقیقت می‌شود. ترزه به پول پتر کین فکر می‌کند و فکر می‌کند پول‌ها مال خودش هستند و تا آنجا پیش می‌رود که شاکی می‌شود که پتر کین پول‌هایش را دزدیده است. پتر کین نیز از رهگذری خبر مرگ زنش را می‌شنود و ازآنجا‌یی‌که خواست خودش را در این خبر می‌شنود، چنان به‌وجد می‌آید که کتاب‌هایی را که با نقشۀ فیشر به وی می‌فروختند، چند برابر می‌خرد. مرگ ترزه را در خیالات می‌پروراند و شادی می‌کند و به باور قلبی‌اش بدل می‌شود و وقتی با ترزه مواجه می‌شود دیوانه می‌شود؛ همچون کسی که مرده‌ای جلویش زنده شده باشد. «این توهم برای من بسیار دردناک است»(۴۴۰). یا سرایدار که در میانۀ درگیری‌ها و زدوخورد بین ترزه و پتر کین و پلیس به یاد نقطه‌ضعف خویش می‌افتد و می‌ترسد از اینکه کسی، به‌خصوص پلیس بفهمد و یقه‌اش را بگیرد که دخترش را کشته یا نه؛ درحالی‌که فضا و اتفاقات مربوط به مسائل دیگری هستند؛ ولی خودخواهی باعث می‌شود همۀ روابط را متوجه خود بداند. این‌گونه است که روایت با هر اتفاقی که پیش می‌آید، از منظر و قضاوت‌های تمامی شخصیت‌ها بازتعریف می‌شود و این نشان می‌دهد از هم دور هستند. از بازجویی پلیس‌ها گرفته تا چهار نفری که به انتظار فیشر ایستاده‌اند، هرکدامشان در دنیای متفاوتی سیر می‌کنند. همۀ منظرها هم‌زمان روایت‌ها را پیش می‌برند. این درهم‌تنیدگی در کتاب اول مجزاتر بود؛ ولی در کتاب دوم بخش‌به‌بخش بیشتر شد که باعث افزایش هیجان روایت و طنز بیشتری شده است.

در کتاب اول، روایت در بین شخصیت‌ها پخش بود. در کتاب دوم همان‌طور که حوادث باعث می‌شوند شخصیت‌ها به یکدیگر نزدیک شوند، خط‌های روایتی که سرمنشأ آن‌ها همان شخصیت‌ها و دنیاهای فردی‌شان است و از لحاظ کمّی تفاوت دارند، درهم می‌شوند و در فصل آخر کتاب دوم، شخصیت‌ها دوباره از هم جدا می‌شوند و به امیال و آرزوهای خویش می‌پردازند و در همان دنیای فردی خویش پیش می‌روند؛ اما اندیشه‌های خودخواهانه‌ای که شخصیت‌ها دارند، به‌گونه‌ای است که با تمام نزدیک‌شدن‌ها و شناخت‌هایی که به هم پیدا می‌کنند، همچنان مصر به عقیدۀ خویش‌اند و هیچ حادثه و برخوردی رویشان تأثیر نمی‌گذارد. شخصیت‌ها بعد از برخورد با دیگران و جدا‌شدن از آن‌ها همچنان همان رفتارها و خواسته‌های قبلی خود را دارند و همۀ تقلا‌هایشان در راستای همان نقشه‌ای است که از اول برای خود کشیده‌اند. فصل پایانی کتاب دوم و ورود به کتاب سوم به‌گونه‌ای است که سرنوشت هرکدام از شخصیت‌ها را پس از همۀ حوادث ازسرگذرانده، نشان می‌دهد.

«…علت دیوانگی آن است که شخص همیشه فقط به خود فکر می‌کند. جنون مجازات خودپرستی است. به این دلیل است که شریرترین اراذل کشور در تیمارستان‌ها جمع می‌شوند…»(۵۷۳). ژرژ کین یا گئورگ کین برادر پتر کین پزشک روان‌شناس در فرانسه است. از اوایل رمان گاه‌وبیگاه و به هر بهانه‌ای اسمی از وی به میان می‌آمد. در کتاب سوم روایت به سمت جمع‌بندی پیش می‌رود. شخصیت‌ها پراکنده شده‌اند و حوادث رو به افول گذاشته‌اند. در صفحۀ (573) مفهومی بیان می‌شود که در تمامی رمان می‌توان ردش را گرفت و همان مفهومی است که دلیل رفتار شخصیت‌ها در هر صنفی را نمایان می‌کند؛ اما راوی با چه شگردی مفهوم را ایراد می‌کند؟ وقتی پای شخصیت‌هایی مثل فیشر و سرایدار به روایت باز می‌شود، راوی از خصوصیت‌های اخلاقی‌شان و خواسته‌هایشان و گذشته‌شان می‌گوید و در ادامه نوع رفتارشان را در موقعیتی که در آن قرار می‌گیرند و پس از حوادثی که از آن گذر می‌کنند، نشان می‌دهد. حس خودخواهی از تمامی خصایصی که ممکن است در آدمی وجود داشته باشد، قدرتمندتر است. به‌گونه‌ای که شخصیت‌ها پس از عبور از حوادث داستان در هر موقعیتی که قرار گرفته‌اند، باز همان آدم‌های قبلی هستند. همچنان همان رفتارها را نشان می‌دهند و همچنان همان تخیلات را دارند. این مسئله در فصل پایانی کتاب دوم «آقا کوچیک» کاملاً مشخص است که مختص به فیشر است تا سرانجام او را نشان دهد. در فصل اول هم وقتی به پتر کین و سرایدار بازمی‌گردد، پتر کین همچنان در اوهام خویش است؛ همچنین وقتی زندگی سرایدار را دوباره بازگو می‌کند و می‌بینیم که او همسر و دخترش را شکنجه می‌کرده و به مرگ کشانده، رفتارش با ترزه را می‌بینیم که بسیار مشابه با رفتار گذشتۀ اوست و پس از همۀ این‌ها او همچنان همان شخصیت اولیه است و چنان حق‌به‌جانب هست که ذره‌ای اشکال در رفتار خودش نمی‌بیند. حال پس از پانصدوهفتادوسه صفحه راوی برای اینکه مفهومی را بازگو کند، به ژرژ گئورگ می‌پردازد و زندگانی وی را مفصل بازگو می‌کند؛ پس شگرد او می‌شود پرداختن مفصل به زندگی هر شخصیتی که پایش به داستان باز می‌شود. به‌طوری که انگار مفهوم اصلی رمان که خط اتصال داستان‌ها و حوادث است، در اولویت نیست؛ بلکه اولویت، زندگی انسان‌هاست که آن مفهوم اصلی را نیز به وجود آورده‌ است.

نویسنده برای شناساندن ژرژ کین از ساختار رمان پیروی می‌کند؛ به‌این‌ترتیب که تاریخچه‌ای از زندگی‌اش را می‌گوید: از گذشته و روابطش تا نقطه‌ای که داستان او قرار است روایت را پیش ببرد. چه شد که از دکتر روان‌شناس تغییر شغل داده و به بیمارانش چه نگاهی دارد؟ این‌ها مسائلی هستند که با جزئیات فراوان به آن‌ها پرداخته می‌شود. شخصیت‌هایی که در نقش بیمارهای ژرژ کین معرفی می‌شوند، کارکرد مشابهی دارند که با پتر کین در فصل‌های پیشین مرتبط‌اند؛ اما تفاوت اندیشگانی و رفتاری عمیقی بین ژرژ و پتر وجود دارد. در اینجا اگر داستانی از زندگی شخصیت‌ها گفته می‌شود ژرژ به آن‌ها گوش می‌دهد تا درکی عمیق از انسانی دیگر به‌دست آورد و با این ترفند می‌تواند راهی برای ازبین‌بردن دیوانگی و بیماری‌های روانی مراجعه‌کنندگان پیدا کند. این شیوۀ او نقطۀ مقابل پتر کین است که دانشش باعث خودخواهی و پست‌شمردن دیگران می‌شود. «ژرژ از بابت یک کشف به خود می‌بالید و کشفش این بود: تأثیر توده بر تاریخ به‌طورکلی و بر زندگی یک‌یک افراد جامعه. نفوذ آن بر بعضی تغییرات ذهن. موفق شده بود که این تأثیر را روی بعضی از بیماران خود ثابت کند. علت دیوانگی در بسیاری از مردم آن‌ است که تودۀ درون آن‌ها بیش از اندازه نیرومند است و ارضا نمی‌شود. خود و فعالیت خود را از هیچ راه دیگری نمی‌توانست توجیه کند. زمانی بود که امیالی شخصی داشت و آتش نام‌جویی و زن‌بارگی در او تیز بود. اکنون فقط میل داشت که پیوسته خود را انکار کند. با این کار بیش از اطرافیانش به افکار و امیال توده نزدیک می‌شد»(۵۹۵).

«دستیارانش می‌کوشیدند که فعالیت او را به شیوۀ خود توجیه کنند. با خود می‌گفتند: “علت این شیفتگی شدید رئیس نسبت به بیماران چیست؟ علتش این‌ است که او خود دیوانه است، اما نیمچه‌دیوانه‌ای بیش نیست. چرا دیوانگان را معالجه می‌کند؟ زیرا تاب تحمل دیدن دیوانه‌تر از خود را ندارد…”»(۵۹۵). پتر کین و ژرژ کین دو روی یک سکه هستند. هر دو روشی را برای خویش در نظر گرفته‌اند که در هر دو روش در رشته‌هایی که فعالیت می‌کنند، به درجۀ استادی رسیده‌اند. در دو کتاب اول دیده شد که پتر به دیگران کمترین توجه را دارد و رفتارش به نگاه دیگران به خودش دامن می‌زد. درخصوص ژرژ که برعکس پتر است، تمام وقت و فعالیتش صرف شناخت دیگران می‌شود و باز دیگران قضاوتش می‌کنند، دیگرانی که با هر انگیزه‌ای به وی برچسب می‌زنند تا موقعیت و عملکردش را زیر سوال ببرند.

«…شاید من در تحسین تو مبالغه کرده‌ام. اگر ما دو نفر را آب می‌کردند و یک آدم جدید می‌ساختند این آدم ذهنی کامل داشت…»(۶۳۲). این جمله گفته‌ای است که از زبان ژرژ بیان می‌شود، در بخش «ادیسۀ نیرنگ‌باز». در آن بخش تقابل دو برادر که نمادی از دو رویکرد به زندگی هستند، در گفت‌وگوهای طولانی به نمایش گذاشته می‌شود؛ اما ازآنجا‌یی‌که ژرژ خود را پزشک می‌داند و به پتر نگاه برادری و بیماربودن دارد، سعی می‌کند برای حل مشکل و نفوذ به درونیات برادرش راهکارهایی به کار ببندد؛ پس تقابل آن‌ها شکلی نمادین و استعاری به خود می‌گیرد؛ چراکه ژرژ متوجه می‌شود راه نفوذ به پتر نه یورش مستقیم به اوست؛ بلکه در تحلیل روایت‌هایی است که بازگو می‌کند. پتر در اوهام و سایه‌های شخصیت‌های اساطیری است. هروقت از انسان‌های دوروبرش حرف می‌زند گفت‌وگو را سخیف می‌خواند؛ ولی وقتی همان حرف‌ها را در لوای قصه‌ها و افسانه‌ها می‌گوید حس بهتری دارد و خود را دیگر هم‌سطح دیگران نمی‌داند؛ پس ژرژ به‌خوبی متوجه می‌شود باید قصه‌ها را شنید و از میانۀ قصه‌ها نمادها را بیرون کشید تا بتواند متوجه درد پتر بشود. به‌گونه‌ای می‌توان نقد روانکاوانه و اساطیری را در این مرحلۀ گفت‌وگوی پتر و ژرژ دید. این شگرد کارکردهای متفاوتی به‌وجود می‌آورد؛ ازجمله شخصیت‌پردازی و نمایش تفاوت دو دیدگاه و نیز تداوم روایت: اینکه پتر بعد از آنچه به سرش آمده، اکنون به کجا رسیده و قرار است چگونه اقداماتی را انجام دهد. شگرد جالب‌توجهی در اینجا به کار گرفته شده است.

این شگرد جالب‌توجه باعث می‌شود تک‌گویی‌های فخرفروشانۀ پتر تبدیل به گفت‌وگوهایی شود که پتر در آن‌ها نه‌تنها پاسخگوست که پرسشگر هم شده است و از ژرژ می‌خواهد وضعیت‌های ذهنی‌اش را تعبیر کند. «گئورگ حرف او را نبرید. می‌خواست هرچه گفتنی دارد بشنود. پتر به‌قدری با شتاب حرف می‌زد و به‌قدری به هیجان آمده بود که هیچ حرف دوستانه‌ای بازش نمی‌داشت. برخاسته بود. همین‌که صحبت از کتاب بود حرکات خفیف و حاکی از کم‌دلی‌اش وسعت می‌گرفت و از اطمینان سرشار می‌شد. گئورگ از کردۀ خود پشیمان بود. خواسته بود خیال برادرش را به راستایی شایسته هدایت کند و چون فکر بهتری به نظرش نرسیده بود تصویر بی‌جنسی ثمربخش موریانگان را برگزیده بود تا تخیل برادرش را به راستای مطلوب هدایت کند و افسوس به نتیجه‌ای که می‌خواست نرسیده بود. همان تصویر اینکه ممکن باشد کتاب‌هایش را آتش بزند، پیش از هر آتشی او را می‌سوزاند. او به‌قدری به کتابخانه‌اش عشق می‌ورزید که حاضر بود انسان‌ها را بسوزاند و کتابخانه‌اش سالم بماند»(۶۴۶).

گفت‌وگوی دو برادر ادیسه‌وار دنیای اساطیر و قصه‌ها را می‌پیماید. پس از قریب به ششصد صفحه پرداختن به زندگی و افکار پتر کین آن‌قدری از این شخصیت شناسانده شده که علاج وی را در یک نشست نمی‌توان جُست. برای همین کافی است به‌سهو جمله‌ای در ردش زده شود تا ناگهان با شدیدترین لحن به طرف مقابلش بتازد. اویی که در راستای تأیید اندیشه‌اش فهرستی از افسانه‌ها را ردیف کرده و در تحلیلشان آن‌ها را به سود ذهنیت خویش بازتعریف می‌کند؛ پس این گفت‌وگوی طولانی تنها قدم اول است که ژرژ گئورگ فقط متوجه شود چه بر سر پتر آمده تا بتواند راهکاری پیدا کند و او را به نقطۀ قبلی زندگی‌اش بازگرداند. برای همین ریتم گفت‌وگو بالا و پایین می‌شود. همۀ احتیاط‌ها از سوی گئورگ است که بتواند به گفت‌وگو تداوم ببخشد؛ پس لحن گئورگ در عین اینکه تحلیل‌گرانه است، بسیار مضطرب هم هست؛ چراکه متوجه است که چقدر گفت‌وگو با برادرش می‌تواند شکننده باشد و کوچک‌ترین خطایی منجر به حادثه‌ای ناگوار و جبران‌ناپذیر می‌شود. در مرحلۀ عملی، پتر کین کتاب است، ادبیات است و گئورگ با تحلیل ادبیات، حال از دیدگاه روان‌کاوی تمامی آموزه‌ها را به اقدامات عملی تبدیل می‌کند. کتاب بخشی از زیست بشری را پر می‌کند. کتاب وسیله‌ای برای آموزش است. کسی که کتاب را می‌خواند، بخش دیگر را تشکیل می‌دهد. اگر کتاب خوانده شود و هیچ اقدام و تغییری به‌وجود نیاورد، خوانندۀ کتاب تبدیل به کتاب می‌شود. پتر کین کتابی سیار است؛ همان‌گونه که خودش بارها اشاره می‌کند که در ذهنم انبوهی از کتاب‌ها را ذخیره کرده‌ام. گئورگ آموزش‌ها را از پتر کین می‌گیرد و آن‌ها را عملی می‌کند و شگردهایی از تجربۀ شخصی به آن می‌افزاید تا بتواند برادرش را از ورطه‌ای که درونش ناآگاهانه دست‌وپا می‌زند، نجات دهد؛ ولی نباید انتظار تحولی در پتر کین داشت.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب