انتخاب برگه

پیرنگ خاموش در رمان جهان‌رنجوری در ویران‌شهر نوشتۀ محمد جابری به ما چه می‌گوید؟-سپیده نوری‌جمالویی

پیرنگ خاموش در رمان جهان‌رنجوری در ویران‌شهر نوشتۀ محمد جابری به ما چه می‌گوید؟-سپیده نوری‌جمالویی

پیرنگ خاموش در رمان جهان‌رنجوری در ویران‌شهر نوشتۀ محمد جابری به ما چه می‌گوید؟

سپیده نوری‌جمالویی

آن کس که بتواند بزرگ‌ترین ناخرسندی را ایجاد کند، بزرگ‌ترین وطن‌پرست خواهد بود. آرمان آزادی بر ضد سرکوبی به جهان‌شهرها نیازی ندارد. این آرمان صرفاً به وطن‌پرستان نیاز دارد. برای اینکه فردی بتواند یک وطن‌پرست باشد، باید تمرین شهروندی کرده باشد و تمرین شهروندی یعنی فرد باید ارزش‌های اخلاقی را در گفتار بزرگی که ارزش‌های فرهنگی میهن را نیز در بر می‌گیرد، درآمیزد؛ ازاین‌رو شهروند مدرن کسی است که بتواند نفع شخصی خود را در هم‌آمیزی با اجتماع و در واقع در هم‌آمیزی با نفع عمومی جست‌وجو کند؛ یعنی در کنار اینکه می‌تواند عزت‌نفس و حرمت خود را حفظ کند و به دنبال علایق شخصی و آزادی فردی‌اش برود، می‌تواند مطمئن باشد که جامعه آسیبی به او وارد نمی‌کند و از آزادی‌های او پشتیبانی خواهد کرد. این وضعیت نیازمند یک پیش‌شرط نیز هست: زندگی در یک اجتماع سالم. در اجتماعی فاسد، زندگی فرد بی‌کیفیت و فلاکت‌بار می‌شود. هنگامی که شهری رو به تباهی و نابودی برود، شهروندان دیگر نمی‌توانند فضایل اخلاقی را آن‌گونه که شایستۀ ایشان و اجتماعشان است در خود بپرورند. فضایلی که از آن‌ها حقیقتاً یک شهروند می‌سازد؛ اما باتوجه‌به نسبی‌بودن معیارهایی ازاین‌دست، همیشه این پرسش باقی می‌ماند که این فضایل چیست و شهروند حقیقی کیست؟ شهروند حقیقی کسی است که در برابر فساد شهرش منفعل باقی نمی‌ماند؛ بلکه با منتهای شور و حرارت با آن می‌جنگد. آن کس می‌تواند بر خود نام شهروند نهد که در برابر آزمندی و فرصت‌طلبی دیگران (گروه یا دسته‌های اندک اما قدرتمند) پروای برخاستن و استقامت دارد؛ بنابراین بدون عدالت، شهری نمی‌تواند باشد.

در رمان جهانرنجوری در ویرانشهر نوشتۀ محمد جابری، با شخصیت‌هایی طرفیم که شاید بتوان آنان را ناشهروند نامید. ناشهروندانی نادان و بدکردار. آن کس که رخسار آدمی داشته باشد، هرگز از مردن برای آزادی شهر و به تبع آن میهن خود تن نمی‌زند. شاید به همین خاطر است که این ناشهروندان حتی نام و رخسارۀ آدمی نیز ندارند. بازارهای سیاه، رشوه، چشم‌وهم‌چشمی، بیکاری گسترده، اتحادیه‌ها و نهادهای بی‌معنی و باطلی که این ناشهروندان گاه از وجودشان نیز بی‌اطلاع‌اند، برزبان‌آوردن گزاره‌های مطلق و وحی‌گونه و عاری از هرگونه منطق، گرسنگی، ترس و ترس و ترس از همه‌چیز و همه‌کس، تنها بخشی از حالات و وضعیت‌هایی است که این ناشهروندان در زیست هرروزۀ خود با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. شهر در این رمان جایگاهی ویژه دارد؛ اما این شهر هرگز به انتظارات ما از یک شهر معمولی پاسخی نمی‌دهد؛ در واقع وقتی شهری نیست، شهروندی هم نیست. ناشهروندانی که در این ویران‌شهر زندگی می‌کنند یا بهتر بگویم می‌گذرانند و دوام می‌آورند، فاقد رسم و نام و ننگ‌اند. آن‌ها به یک یا دو ویژگی رفتاری خود تقلیل یافته‌اند. فهمشان از پیرامون، اندک و ساده‌لوحانه‌ است. همۀ حرکات و سکناتشان (نمی‌گویم اهداف و نیات و تصمیمات، زیرا این ناشهروندان فاقد این ویژگی‌های انسانی‌اند) از یک فروپاشی و نابودی و خاموشی حکایت می‌کند. مکالماتشان باسمه‌ای است و انگار آماده‌اند تا وقت خود را برای هیچ‌وپوچ تلف کنند. درست در جایی که باید از حقوق خود حرف زده و دفاع کنند، بحث را به مسائل پیش‌پاافتاده و نامربوط می‌کشند و طفره می‌روند. آن‌ها حتی گفت‌وگوها را ویران می‌کنند. در بلهوسی‌ها و خرافه غرق‌اند و با تبهکاری و فریب به دیگر ناشهروندان نیز صدمه می‌زنند. در مقابل، شهروندان حقیقی تجاوز به آزادی هریک از خودشان را به‌مثابۀ حمله‌ای به آزادی همه‌شان خواهند دانست. بی‌توجهی به نقض آزادی و امنیت هریک از شهروندان، باید در وجود دیگرشهروندان خشمی را که منجر به کنشی سودمند می‌شود، برانگیزد. آنچه در ویران‌شهر رخ می‌دهد، کاملاً برعکس است. ناشهروندان برای حراست از مال و جان خود تبهکارانی شده‌اند که به‌راحتی به حرمت و حقوق دیگران، حتی جنازه‌ها و مرده‌ها نیز تعدی می‌کنند. این ناشهروندان درکی از این نکته ندارند که اگر با یک شهروند ناعادلانه رفتار شود، این فقط آزادی آن یک نفر نیست که نقض می‌شود؛ بلکه در اینجا آنچه نقض می‌گردد آزادی مشترک شهروندی است. آنچه رمان جهانرنجوری در ویرانشهر در برابر چشم مخاطب خود می‌نهد، نه تماشای شکوه و عظمت شکنندۀ یک شهر که تماشای نابختیاری و نگون‌بختی، نابودی و تباهی است.

یک ناکجاآباد تمام‌عیار. جایی که گنده‌لات‌هایش با اساتید دانشگاه و آدمکش‌هایش با فلاسفه‌اش تفاوت چندانی ندارند. همان‌اند و همانند‌ند. این ناشهروندان حتی وقتی به پول‌درآوردن می‌اندیشند، دستاوردهایشان نابود و خاکستر می‌شود. رابطۀ شهروند واقعی که میهن‌پرستی حقیقی نیز هست، با دیگر همنوعان و شهروندانش رابطه‌ای اخلاقی و اجتماعی است. آنچه در سراسر داستان هیچ خبری از آن نیست. ناشهروندان ویران‌شهر جابری به کلی منحط‌اند. آن‌ها به ورطۀ زیستی که سراسر تنبلی و بطالت است، سقوط کرده‌اند. رابطۀ آنان با سیاست به‌کلی قطع شده است. شهروندی و کنشگری سیاسی هر دو روی یک سکه‌اند. آنجا که کنشی نیست، شهروندی نیز وجود ندارد؛ اما ناشهروندان این ویران‌شهر فقط به خودشان فکر می‌کنند و فقط نگران شروری هستند که به‌شکل خصوصی بر آن‌ها عارض می‌شود. آن‌ها در طرز فرومایه‌ای از زندگی خود غرق شده‌اند. خودخواه و بی‌اعتنا به رنج و درد دیگری‌اند. در آن‌ها نه عشقی به قوانین دیده می‌شود و نه خبری از خدمت به خیر و نفع مشترک است. به نوشتۀ جان استوارت میل، هیچ‌گونه احساسی از نفع مشترک در بین این ناشهروندان نیست. زیرا شاهد و مدعای چنین احساسی میان مردمان این است که آنان سرنوشت خود را به‌هم‌بسته می‌بینند و می‌دانند که هر بدی که به هریک از آن‌ها برسد، به همۀ آن‌ها خواهد رسید. احتیاج آن‌ها نتیجۀ اسارت و بندگی آن‌هاست؛ ازاین‌رو استطاعت هیچ فضیلتی را ندارند. اگر نظر مائوریتزیو ویورلی را بپذیریم که شهروندی انسان مدرن، آزادی‌محور است؛ بنابراین پاسداشت قوانین می‌تواند با منافع و علایق شخصی شهروندان، کاملاً هم‌ساز باشد؛ اما ناشهروندان ویران‌شهر در این ناکجاآباد از برآوردن نیازها و منافع اولیۀ خود نیز عاجزند. آن‌ها حتی نمی‌دانند به چه چیزی علاقه دارند و به چه چیزی علاقه و میلی ندارند. راوی جهان‌رنجوری که نمونۀ یک ناشهروند کامل است، برای سیرکردن شکمش، آن هم وعده‌به‌وعده، از اینکه دست به هر کاری بزند هیچ ابایی ندارد. هیچ لزومی برای پایبندی به وظیفه‌ای که بر عهده گرفته ندارد و در هر آن می‌تواند تغییر مسیر دهد و پرونده‌ها را رها کند.

در رفتار و وجود این ناشهروندان هیچ‌گونه دل‌بستگی به فرهنگ و عشق و آزادی و کرامت و شرافت یافت نمی‌شود. نه به این خاطر که آنان اشخاص بدی هستند یا باید باشند، بلکه بیشتر به این خاطر که اصلاً فرهنگ مشخصی وجود ندارد. همه‌چیز یک ملغمۀ کامل است. دل‌بستگی آنان به نوعی دل‌بستگی به منافع شخصی و منفعت‌طلبی حصرگرا تحلیل می‌رود. روسو به لهستانی‌هایی که در آستانۀ مغلوب و مسخرشدن بودند، توصیه کرده بود که اگر خواهان دوبارۀ آزادی سیاسی‌شان هستند، دست‌کم فرهنگ ملی خود را در اذهان و قلوب خود حفظ کنند. به بیان دیگر، مردمانی که از نظر سیاسی ناآزاد هستند، می‌کوشند دست‌کم زبان، فرهنگ، تاریخ و خاطرات مشترکشان را حفظ کنند. ناشهروندان جهان‌رنجوری ارادۀ لازم را برای خروج از این وضعیت نشان نمی‌دهند. گویی حیات فکری مشترک آنان به‌کلی رو به ضعف نهاده است.

اما آنچه در جهان‌رنجوری در ویران‌شهر جلب‌نظر می‌کند، به بازنمایی این ناشهروندان در یک ناکجاآباد ختم نمی‌شود. از آنجایی که این در واقع شهر است که با قوانین و قراردادهایش شهروندان موردنظر و موردنیاز خود را می‌سازد، آن شهری می‌تواند از ساکنین خود انتظار عشق و احترام و ایثار داشته باشد که این هر سه را بزنگاه به آنان داده باشد. به‌دیگرسخن‌، اگر شهری با شهروندان خود با عدل و انصاف رفتار کند و به آنان اجازۀ مشارکت در حیات عمومی را بدهد، آن‌ها نیز به احتمال فراوان شهر (میهن) خود را به‌عنوان خیر مشترک خود تلقی خواهند کرد. نکتۀ رمان اینجا خود را نشان می‌دهد. رمان، با بازنمایی رفتار منحط و فاسد ناشهروندان (در ظاهر) به واقع می‌کوشد مخاطب را متوجه آن‌چیزی کند که در هیچ‌یک از صفحات کتاب درباره‌اش حرفی نمی‌زند. اگر در جهان‌رنجوری، ناشهروندان قدرت لازم و کافی اخلاقی را برای جنگیدن علیه فساد و ظلم و سرکوب ندارند، نه مشکل و عیب آنان که مشکل و عیب شهر و زیست‌بوم آن‌هاست. در این ویران‌شهر نه خبری از شهردار و شهریار است و نه اصلاً قانونی برقرار است. ناشهروندان به حال خود رها و فراموش شده‌اند. آن‌ها حتی حسی سرد از وظیفه و بی‌تفاوتی نیز ندارند؛ زیرا آن‌ها اصلاً وظیفه را نمی‌شناسند. آن‌ها شهر و به تبع آن میهن خود را از دست داده‌اند و هیچ‌کس بهتر از آن‌که شهر خود را از دست داده، نمی‌تواند ارزشش را درک کند. ارزش وجود قوانینی را که شهریارساز و شهرسازند. گرچه این ناشهروندان بسیار سست و بزدل و بی‌اخلاق‌اند؛ اما احساس خلأ نیز دارند. آن‌ها می‌دانند که چیزی کم دارند. که جای یک چیزی در ناکجاآبادشان خالی‌است. آن‌ها در تاریکی و ویرانی به دنبال رسنی می‌گردند که با چنگ‌انداختن به آن به آزادی برسند. وقتی شهری عشق سیاسی‌ای را که به تک‌تک شهروندان بدهکار است، از آنان دریغ می‌کند، به نوبۀ خود آن‌گونه که حقیقتاً مستوجب آن است نفرت سیاسی یا استهزای شهروندان را خلق می‌کند. ناشهروندانی مملو از تنفر و تمسخر.

هریک از ناشهروندان این رمان، نمونه‌ای کوچک و شاهدی بزرگ است بر آنچه در رمان اثری از آن نیست و مسکوت گذاشته شده و به‌اصطلاح باید لابه‌لایِ خطوط در پی آن بود. آیا از شیوۀ کنش و واکنش شخصیت‌ها باید به نوع برخورد آن‌هایی پی برد که از یک شهر یک ناشهر و ناکجاآباد و ویران‌شهر ساخته‌اند؟ اربابان در امر سپوختن انسان جدیت دارند (دیوارنوشته‌ای در توالت، از متن رمان). پرسشی که در تمام طول خواندن رمان جهان‌رنجوری در ویران‌شهر من را رها نکرد. پس قانونگذاران کجایند؟ گویی جامعه خود حکومت می‌کند. زنان خانه‌دار و مردان جقی. در کلان‌شهری (ویران‌شهری) که مملو از کثافت و تعفن است، چگونه می‌توان شهروندی پرورد؟ و به فرض محال که شهروندانی نیز پرورش یابند، آن‌ها چگونه می‌توانند عشقی به مردمی چنین موحش و کریه داشته باشند؟ آنجا که شهروندانی نباشند، هیچ شهری نخواهد بود و شهروندان نیز تنها آنجا وجود دارند که آزادی مدنی وجود داشته باشد و آزادی مدنی فقط آنجا می‌تواند وجود داشته باشد که اساسنامه‌ای سیاسی باشد. اساس‌نامه‌ای که شهروندان در تدوین و تفصیل قوانین آن دخالت کنند و همه در برابر این قوانین برابر باشند. این‌ها را مدیون روسو و مونتسکیو هستم. این همان پیرنگ خاموشی است که باید نشانه‌هایش را اندک‌اندک از درکنارهم قراردادن قطعات پیرنگِ گویا بازشناخت و بازساخت. برخلاف آنچه راوی جهان‌رنجوری مدعی است، یعنی نوشتن چیزی همه‌پسند و همه‌فهم که برای خواندن آن نیاز چندانی به اندیشیدن نباشد، برای دریافتن پیرنگ خاموش روایت نمی‌توان بی‌زحمت راه پیمود؛ اما این پیرنگ خاموشی که من قصد دارم از آن حرف بزنم، تنها به دست‌‌یافتن به نحوۀ رفتار قانونگذاران و حکمرانان، شهریاران و شهردارانِ ویران‌شهر به ما یاری نمی‌رساند، بلکه این نکته را نیز تلویحاً گوشزد می‌کند که نمی‌توان جهانی آباد داشت؛ حتی اگر یک شهر هم در آن ویران باشد. اینکه ما به‌جای کلان‌شهر شناخته‌شده‌ای چون تهران یا توکیو با ویران‌شهری ناکجاآبادی روبه‌رو هستیم، اندک‌اندک از ابتدا تا انتهای رمان ما را به این سو رهنمون می‌کند که وقتی شهری ویران است، دیگر تفاوتی ندارد که این شهر کابل است یا تهران، دبی است یا توکیو. در برابر هر ویران‌شهر ناکجاآبادی، یک جهانِ عمیقاً رنجور خواهیم داشت و نه یک جهان کامیاب. نابودی یک زیست‌بوم زنگ خطری است برای نابودی زیست‌بوم‌های دیگر. از این منظر رمان جهان‌رنجوری از نظر سیاسی نیز بی‌منظور نیست. پرسش دیگری که در سراسر خواندن رمان رهایم نکرد، این بود که چرا این ناشهروندان محض رضای خدا برای برون‌رفت از ورطه‌ای که در آن گرفتارند، کاری نمی‌کنند؟

این غریبه‌هراسی، خرافه‌پرستی، ناگشودگی در قبال مردمان دیگر و بدرفتاری را که در ناشهروندان رمان جهان‌رنجوری در ویران‌شهر جمع شده است، می‌توان تنها در شخصیت‌های ترس‌‌ولرز ساعدی یافت. ما با تکرار این موتیف طرفیم. در ترس‌ولرز نیز ما به همین میزان با شخصیت‌هایی با رفتار عجیب‌وغریب طرف می‌شویم. آن کس را که قصد رساندن هیچ گزندی ندارد، بی‌رحمانه سنگسار می‌کنند؛ اما به ملّایی که می‌خواهد یکی از زنان را آبستن کند و بی‌خبر و ناگهانی ول کند و برود، خانه می‌فروشند و وسیله می‌دهند. آنان نیز موجوداتی منفعت‌طلب و فرصت‌طلب‌اند؛ اما از آنجا که نمی‌دانند به راستی چه چیز برایشان خوب است و چه چیز نه، عاقبتشان نابودی است. رمان جهانرنجوری در ویرانشهر میراث‌دار ترس‌ولرز است.

جابری می‌داند که شهر چیست و شهروند کیست؛ همچنین می‌داند که این هر دو، خواهان و شایستۀ برخورداری از چگونه خدمتی است. اوست که آیندۀ تیره و تار و مبهم شهر خود و زیست‌بوم خود را می‌بیند و روایت می‌کند. همان نیازها و دل‌شوره‌ها و امیدهای هم‌وطنان خود را دارد؛ اما در رذایل و ضعف‌هایشان با آن‌ها انباز نمی‌شود. همچون پیامبران عهد باستان. او خشمگین و آزرده و مبهوت شده است. او به همشهری‌ها و به تبع در مقیاس هم‌ذات‌پندارانۀ بزرگ‌تری به نام میهن، به هم‌میهنانش چیزهای ناخوشایند می‌گوید و برای فراخواندن آن‌ها به اقدام و عمل، خطاهایشان را نکوهش می‌کند و مسئولیت‌هایشان را برمی‌شمارد. مخاطبی که جهان‌رنجوری را می‌خواند نه برای این است که در آن، لافِ بزرگیِ فرهنگ و ادب ملی‌اش را بیابد؛ بلکه برای آن است که انگیزش‌هایی برای ایستادن در برابر فلاکت و فساد کنونی‌شان پیدا کند. او سخن می‌گوید تا همچون دانته، در مردمش همان هیجاناتی را برانگیزد که خود احساس می‌کند؛ چون می‌داند که کارکردن با یکدیگر علیه سرکوب و فساد، نیازمند عشقی مشترک به آزادی‌ است. همان که از نظر بسیاری، غایت هنر و هنرمندی است. جابری لابه‌لایِ آنچه ننوشته است، با جدیت می‌گوید: بدون آبادشهر، و نه آرمان‌شهر، شما صرفاً حرام‌زادگان کلیتی بی‌شکل با عنوان بشریت هستید. همین و نه بیشتر.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب