انتخاب برگه

آسمان طاووسی و طاووس‌های آسمانی:متن دو است. متن هیچ‌گاه یک نبوده است.-گذرانی در داستان «پلنگش» از پری شاهیوندی-رضا قلی‌پور

آسمان طاووسی و طاووس‌های آسمانی:متن دو است. متن هیچ‌گاه یک نبوده است.-گذرانی در داستان «پلنگش» از پری شاهیوندی-رضا قلی‌پور

آسمان طاووسی و طاووسهای آسمانی:متن دو است. متن هیچ‌گاه یک نبوده است.

گذرانی در داستان «پلنگش» از پری شاهیوندی

رضا قلی‌پور

یک زن و یک مرد در جهان تناسخ: آدم‌ها از جلدی به جلد دیگر می‌روند در حالی که آینده‌شان در خواب‌هایشان یا در خاطراتشان از پیش وعده داده شده است. زمان حال یا به چیزهای تکراری ارجاع می‌دهد یا تردیدی است نسبت به گذشته و آینده. در این جهان، اتفاقی خاص افتاده است که زنِ راوی هرچه تلاش می‌کند، نمی‌تواند وعدۀ آن را در خواب‌ها و خاطره‌هایش بیابد و همین امر موجب می‌شود تا او ارتباطش را با گذشته‌اش و به تبع آن با آینده‌اش، از دست بدهد.

«گذشته انگار هیچ‌وقت نبوده. انگار من نبوده‌ام، جسم‌ها نبوده، نگاه‌ها و کلمات و بدن‌هایمان نبوده. کاش هیچ‌وقت به هم نمی‌رسیدیم که توی هیچ‌یک از خواب‌هایم نبوده این وصل‌شدن. گاهی می‌گویم شاید از گذشته‌های دور همدیگر را یک لحظه دیده‌ایم.»

راوی نمی‌تواند این وصال را درک کند. ازاین‌رو، سعی می‌کند جهان را حلّاجی کند و در این وضعیت خاص، چیزهایی را که تا پیش از این نیاز به بازشناسی‌شان نداشت، موردبررسی قرار دهد. ما چه جلدهایی پوشیده‌ایم؟ این جلدها چه ویژگی‌هایی دارند؟ وقتی این جلدها برداشته شوند، ما با چه چیزی مواجه می‌شویم؟ در مسیر جست‌وجوی راوی برای پاسخ‌دادن به این پرسش‌هاست که ما به پاسخ‌ها دست می‌یابیم. باید توجه داشت که جواب‌های راوی تنها بخشی از این مسیرند.

جلدِ مرد، پلنگ است: جلدی پر از خال‌های توخالی. پلنگ همواره عصبی است و دور خود می‌پیچد، درست مثل خال‌هایش. انگار همیشه دارد تهدید می‌شود و همین تهدیدها نمی‌گذارند او به جهان بیرون اعتماد کند. ازاین‌رو، تصمیم‌هایی که می‌گیرد، بر پایۀ حس درونی و شهودند. «آن روز هم عصبی بود. مثل کرمِ موردتهدید، دور خودش می‌پیچید. هروقت پلنگ می‌شود همین‌طوری است. ایدئولوژی کوفتی‌اش حرف زدن یا نزدن نیست، شهود است. روی حس خودش تصمیم می‌گیرد. همه‌اش پلنگ است و آدم‌بودن در کارش نیست.»

اگرچه راوی، در ابتدا، به روزی خاص اشاره می‌کند و قید «هروقت» را می‌آورد تا نشان دهد که مرد گاهی پلنگ نیست؛ اما کمی بعد، نظرش عوض می‌شود: «همه‌اش پلنگ است.» راوی درمی‌یابد آنچه را که مختص به اوقاتی خاص در نظر گرفته است، در واقع رفتاری همیشگی است. مرد بدون پلنگ هیچ است. وقتی جلدش را کنار بگذارد، یک سرِ خالی است، یک آسمان خالی. این پلنگ است که کلیّتی برای او می‌سازد. «پلنگش را آویزان کرد. حالا می‌توانیم مثل دو تا آدم حرف بزنیم. بدن یکی دیگر و سر خودت، سر یکی دیگر و بدن خودت، پلنگ و سر خودش، هیچ سری نیست، هیچ‌چی توی سرها نیست.» این تنها جایی است که مرد پلنگش را آویزان می‌کند و زن نیز لاکش را، جایی در ابتدای داستان. زن لاک‌پشت است. زن لاکش را پر می‌کند. زن پر است و مرد خالی. زن بدن است و مرد سر. برای همین است که زن راوی است، کلمه است، پر است. مرد خالی است، فضای خالی میان کلمات است، سکوت است. جلدها آویزان شده‌اند؛ اما زن و مرد از جلدها رها نشده‌اند. هنوز دوگانگی بر هم نخورده است. آن‌ها هنوز به یکدیگر به چشم تهدید نگاه می‌کنند. زن حصاری، لاکی، می‌سازد تا درونش از درندگی پلنگ در امان باشد. مرد جهان را می‌درد تا نشان دهد که همه‌چیز پوچ و اضافی است. تا کسی به او نزدیک نشده و وارد فضای خالی درونش نشود. زن دوست دارد بچه‌ای داشته باشد؛ ولی هر دم سخن از بچه به میان می‌آید، مرد پا پس می‌کشد و بچه را چیزی اضافی قلمداد می‌کند.

«بچه‌ها مثل خون، مثل ترشح، مثل گُه از بدن خارج می‌شن، یه چیز اضافه‌ن. خودشون نیستن، تن مادر و پدرشونن.»

«انتظار داری چی باشن؟»

«نمی‌دونم… مثلاً مستقل‌تر باشن.»

«باید از تن باشن، مجسمه که نیستن.»

«من هنوز نمی‌دونم خودمم یا خودم بودم قبلاً یا قراره خودم باشم. چطور می‌تونم یه بچه…»

«نمی‌دونم مسائل سختن یا تو سختشون می‌کنی؟»

«سختن، باور کن…»

«می‌بینی چه تنهایی تف‌زایی دارم؟»

«چکار کنم، فیلم ببین یا قدم بزن.»

مسائل سختند تا کسی به آن‌ها نفوذ نکند. پلنگ‌هایی هستند سخت درنده تا کسی جرئت نکند نزدیکشان شود. پلنگ‌ها می‌خواهند تنها باشند. ترومایشان این است که اضافه بوده‌اند. همیشه به آن‌ها گفته شده که باید مستقل باشند، بی‌آنکه بدانند استقلال یعنی چه. نباید هم بدانند. استقلالی در کار نیست. حالا خالی شده‌اند و افتاده‌اند در خود. «کار ما، نه کار ما از نکیر و منکر گذشته؛ حتی بحث‌هایمان هم توی یک جمله تمام می‌شود. همه‌چیزمان سفت چسبیده به خودمان. حرف‌ها و نگاه‌ها. همه‌چیز توی خودمان جمع شده؛ حتی من هم می‌افتم توی خودم. عمیق می‌شوم آن‌قدر که دیگر هیچ‌چیز نمی‌فهمم. فقط سکوت. بیرون دیگر نیست می‌شود. وقتی بیفتی دیگر نمی‌خندی هیچ‌وقت. پلنگ می‌شوی مثل او.» اما لاک‌پشت می‌خواهد بزاید تا از این تنهایی تف‌زایی که در قفسش، در لاکش، تجربه می‌کند، رها شود. اگرچه رهایی از قفس با پرکردن آن ممکن نیست. چرا تنهایی می‌زاید و من نمی‌زایم؟ تف به این زندگی. تف به آن زندگی. تف به کل سیر تناسخ. چه باید کرد؟ مرد می‌گوید:« فیلم ببین یا قدم بزن.» پاسخ مرد به خوابی ارجاع می‌دهد که زن تعریف می‌کند، هنگامی که مرد از او می‌پرسد: «تو کی هستی؟»

«نمی‌دونم… یه بار خواب دیدم تو یه بیابون بودم، آفتاب بین چند تا تپۀ سرخ داشت دید می‌زد که بیاد یا نیاد. یه لاک‌پشت برعکس بودم. یه لاک‌پشت خیلی بزرگ. حالم بد نبود. نمی‌ترسیدم. عصبانی هم نبودم. احساس می‌کردم باید راه برم. برم سمت تپه‌ها و طلوع آفتاب رو نگاه کنم. هرچند… دیدی که تو خواب حتی اگه چشمات هم بسته باشه، همه‌چیز رو می‌تونی از یه دوربین دیگه نگاه کنی؟ تو خواب پر از دوربینه به نظرم.»

«تو پرنده‌ای به نظرم.»

زن قدم نمی‌زند. او تلویزیون را ترجیح می‌دهد؛ اینکه از درون قفس جهان را بنگرد. برای او تلویزیون مثل پلنگ است: «پر شده از خال‌خالی‌های خالی.» همان‌طور که رفتن به باغ‌وحش، برای مرد، مثل نگاه‌کردن به لاک‌پشت است: بدن‌هایی درون قفس. زن می‌گوید نمی‌دانم؛ زیرا می‌ترسد با بدن خود روبه‌رو شود، می‌ترسد با آسیبی که دیده است، روبه‌رو شود؛ اما همچنان میل دارد به مرد نزدیک شود تا مرد او را بشناسد. تا در این راه همراهی داشته باشد. او خاطره‌ای تعریف می‌کند که در آن زیر باران خیس آب شده و لباسش به تنش چسبیده بود. تنش لو رفته بود. ماشینی بوق می‌زد و او هر لحظه در خیابان تهدید می‌شد؛ اما « قد یک جفت کفش» هم جای خالی پیدا نمی‌شد برای کسی که پابرهنه فرار می‌کند از ترس پلنگ؛ پلنگی که «قد یک سربرگرداندن» در نور چراغ‌ها دیده بودش؛ و این‌گونه ادامه می‌دهد: «خب ترسیدم، هنوز 17 سالم نشده بود.» او می‌خواهد درک شود. در این جهانی که یک جای خالی برای او نداشت، هیچ‌کس او را درک نکرد و فرارش به سخره گرفته شد. بله، من از تو گریختم، در این جهانی که مرا بی‌هیچ‌کمکی رها کرد. من از تو گریختم چون هنوز آماده نبودم؛ چون حتی 17 سالم هم نشده بود؛ چون می‌ترسیدم؛ چون هیچ پیوندی را تجربه نکرده بودم و گمان می‌کردم می‌خواهی مرا بدری. مرد، در خاطره‌ای، با دوستش به فاحشه‌خانه‌ای می‌رود. بله با دوستش. زیرا مرد همیشه به کسی الصاق شده بوده است. اضافی بوده است. بله فاحشه‌خانه: جایی که سرهای خالی تحقیر می‌شوند و بدن‌های پر دریده. «تو زن‌ها یه نفر تو ذهنم موند، اخمو و بی‌حوصله. همۀ دوره‌ها همین‌طوری دیدمش، همۀ دوره‌ها از اونی که بود می‌ترسید؛ اما جسمش رو دوست داشته همیشه و روحش از اینکه بره تو جلد دیگه و عوض بشه خوشش نمی‌اومده. اون حتماً تو بودی.»

«من؟»

مرد می‌گوید تو در ذهنم ماندی، در سرم، در فضای خالی. می‌دانم که از دریده‌شدن می‌ترسی؛ اما خوشت نمی‌آید فرار کنی. برای همین است که لاکی به دور خودت کشیده‌ای تا دیگر مجبور نباشی از جلدی به جلد دیگر بروی. من می‌دانم که اخمو و بی‌حوصله بودی و از سرهای خالی برای خودت سرگرمی نتراشیدی؛ و زن می‌گوید «من؟» و مرد را به شک می‌اندازد. هنوز زود است برای هردوی آن‌ها. هنوز جلدها دارند مقاومت می‌کنند. هنوز زود است که آنچه را می‌گویند، بفهمند. «گاهی چقدر دلم برایش می‌سوزد. همه‌جایش دارد می‌سوزد از چیزهایی که نمی‌دانم و گاهی دلم برای خودم می‌سوزد از چیزهایی که نمی‌دانم.»

تا می‌رسیم به صبح، صبحی خاص. مرد خوابی دیده است که شک دارد راجع به خودش بوده است یا نه: «راجع به من بود؟» و ادامه می‌دهد: «خواب دیدم توی آسمون پر بود از طاووس. طاووس‌ها پرواز می‌کردن.» و زن می‌ترسد زیرا خواب‌های مرد «مثل برگ‌های خشک اتفاق می‌افتند» که هرلحظه ممکن است تعبیر شوند: «نکنه می‌خوای طاووس بشی.» و مرد جمله‌ای را، که همیشه می‌گفته است، تکرار می‌کند؛ اما با درکی جدید: «نه… نه انگار این صورت مال من نیست.» این صورت مال من نیست؛ اما دیگر قرار نیست مدام جلدهایم را عوض کنم تا مگر روزی خودم باشم. من خالی شده‌ام. من یک فضای خالی‌ام. طاووس‌ها تو هستی. «تو پرنده‌ای به نظرم.» تو پرنده‌هایی به نظرم. تو که دریده شده‌ای. تو که تکه‌تکه شده‌ای.

«صبح رفت. جای لمیده‌اش توی تشک هنوز هست. بدن یه کسی دیگر و سر خودش، سر یکی دیگر و بدن خودش. هیچ سری نیست، هیچ‌چی توی سرها نیست. سرنوشتم خالی شده. توی روزنامه نوشتم دنبال پلنگی هستم که حرف نمی‌زند؛ اما همه‌اش پلنگ است و آدم‌بودن توی کارش نیست.»

آنچه در روزنامه نوشته شده است، یک لاک است: جلدی ابدی. لاکی که همۀ فکر و ذکرش پلنگ است، با پلنگ تنها می‌ماند. سرنوشت خالی شده است. عقده‌هایی که به بند می‌کشیدند، باز شده‌اند. حالا طاووس‌هایی در آسمان پرواز می‌کنند؛ اما این‌گونه نیست که از آن جدا باشند. هیچ‌وقت نبوده‌اند؛ مگر مرد همه‌اش سکوت نبود؟ پس چگونه سخن گفت؟ جز آن است که در هم تنیده بودند؟ مگر متن بافتی تنیده از سکوت و سخن نبود؟ نه، آن‌ها از هم جدا نبودند، این جلدها بودند که با رفتارشان آن‌ها را از هم دور می‌کردند؛ اما حالا گونه‌ای دیگر است: «بدن یه کسی دیگر و سر خودش، سر یکی دیگر و بدن خودش.» یک کسی دیگر و خودش. هر دو اویند. اویی که دو است و هیچ‌گاه یک نبوده است. نه همچون آدم (یک کسی دیگر و خودت) و نه چون جلد (پلنگ و خودش). نه می‌شود جدایشان کرد و نه می‌شود کاری کرد تا یکی بشوند. درهم‌تنیده‌اند. حالا با آسمانِ طاووسی طرفیم و طاووس‌های آسمانی.

آن بخش خالی که پس از پایان متن با آن مواجهیم، می‌توانست وقوع وعده‌ای باشد که در ابتدای اثر با حروف برجسته نوشته شده است: «هرجا پلنگی می‌بینم می‌روم دنبالش. وقتی برمی‌گردد، او نیست. شاید هم هست؛ حتی نمی‌دانم هست یا نیست.» اما سرنوشت خالی شده است. سیر تناسخ در هم شکسته است. آن تکه‌تکه‌هایی که در لاک متن و زیر کلمات پنهان شده بودند، پرواز کرده‌اند و آن آسمانی که در متنی با خال‌های سیاه توخالی محبوس شده بود، رها شده است.

ای مخاطبی که سکوت می‌کنی، سکوتت را در متن جاری کن تا طاووس‌ها از لاک خود بیرون بیایند؛ و ای مخاطبی که سخن می‌گویی، سخنت را از میان خال‌های خالی متن به درون آن بفرست تا آسمان خود را بیابد و از درندگی رها شود. ای نویسنده، سخن بگو تا مخاطبت حس نکند که چیزی اضافی است و این کار را نمی‌توانی انجام دهی مگر آنکه تکه‌تکه از لاک خود بیرون بیایی؛ و ای نویسنده سکوت کن تا مخاطبت از تو نگریزد و این کار را نمی‌توانی انجام دهی مگر آنکه بی‌کران باشی.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب