انتخاب برگه

آخرین داستانم، ان‌شاءالله-مازیار عارفی‌نژاد

آخرین داستانم، ان‌شاءالله-مازیار عارفی‌نژاد

آخرین داستانم، ان‌شاءالله

مازیار عارفی‌نژاد

آی نشستی به این کشتی و رفتی توی بیابان که اسب می‌گفت: الله اکبر، بیابان چهارم! تو در این بیابان چه بودی عزیز (روی صحبتم با همین اسبه است. تو که سواری نداری کنار گاری نگه می‌داری برای چه کاری؟ اسب خر چه کار شد، خر چرا سوار شد؟ سوار چه بر شد، بر حرف‌های بتر شد و دستش کمر تبر شد که عندی ره و مال‌خانۀ فیها عاملان و آبدارخانه. تو از، سم‌سمک گرفته گرفتار کنیم و اسب بی‌حجب و نجابتی، باوقار کنیم). دوست دارم به این اسب بگویم زندگی من. آخ، که شکست قلبم و هم قلوب ‌المومنین و المومنات تجری من تحتهم اموات شب ‌القدر ثلاثه ‌العشره الفروردین هزار و چهارصد و دو که کداممان نوروز روزه می‌گیرد و کداممان نوروز گرسنه می‌میرد. اسب گریه می‌کرد و می‌گفت: ’خدا شاهد است ده سال تازیدیم در بیابان چهارم و چشم بالا آوردیم و دیدیم تا آخرش همین است.‘ در بیابان دنبال غربت خاک بودم. می‌خواستم همین وسط غرق شوم. در این همه زیبایی غرق شوم. کسی هم دنبال من نمی‌گشت، بیابان چه می‌گردی؟ قربت خاک. دوست داشتم شن‌ها با من بمیرند. دوست داشتم که این شن‌ها باشند برایم سالگرد بگیرند. وسط این همه بخشندگی‌شان غرق شوم. گریه کنم برای این همه لالایی که می‌خواند سگ و مارمولک برایم. مثل این‌ها هیچ کتابی نیست. این‌ها لالایی‌هایشان بهتر است. دور چاه حلقه می‌زدیم، اول من می‌رفتم تو و تشنه بر می‌گشتم، بعد تو. روال بود. تند و تند می‌نوشتند: «لالایی برای توی تشنه» و می‌خواندم و گرسنگی یادم می‌رفت. هروقت گرسنه می‌شدم از خودم می‌خوردم، تشنگی یادم می‌رفت. (پیش مرگ چغلی‌ات را می‌کردم. پیش مرگ چغلی‌ات را می‌کردم. پیش مرگ چغلی‌ات را می‌کردم و چشمانم را که باز می‌کنم هرچه دور و برم است مرده.)…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب