انتخاب برگه

دختر راپاچینی-نویسنده: ناتانائیل هاوثورن-مترجم: مرضیه عبداللهی‌پناه

دختر راپاچینی-نویسنده: ناتانائیل هاوثورن-مترجم: مرضیه عبداللهی‌پناه

دختر راپاچینی

نویسنده: ناتانائیل هاوثورن

مترجم: مرضیه عبداللهی‌پناه

مردی جوان، به نام جووانی گواسکونتی[1]، خیلی وقت پیش از مناطق جنوبی[2] ایتالیا آمد تا تحصیلات خود را در دانشگاه پادوا دنبال کند. جووانی که فقط مقدار اندکی سکۀ طلای دوکات[3] در جیب داشت، در اتاقی مرتفع و تاریک از عمارتی قدیمی اقامت گزید. عمارت برای اینکه زمانی قصر یکی از اشراف پادوایی باشد، بی‌ارزش هم به نظر نمی‌رسید. در حقیقت بالای در ورودی عمارت یاتاقان‌های زرهی خاندانی را به نمایش گذاشته بودند که مدت‌ها پیش منقرض شده بود. جوان غریبه که از ادبیات غنی کشورش بی‌اطلاع نبود، به یاد آورد که دانته یکی از اجداد این خانواده و شاید یکی از ساکنان پیشین همین عمارت را در کتاب دوزخش به‌عنوان شریک عذاب‌های جاودانه آورده بود. این نشانه‌ها و تداعی معانی با زودرنجی‌ای که یک مرد جوان هنگام دوری از خانواده پیدا می‌کند، باعث شد که جووانی همان‌طور که به

اطراف آپارتمان متروک و بدمبله نگاه می‌کرد، آه سختی بکشد.

لیزابتا، خانم پیری که جذب زیبایی انکارناشدنی مرد جوان شده بود و با مهربانی تلاش می‌کرد تا حال‌وهوای قابل‌سکونتی به اتاق بدهد، فریاد زد: «یا مریم باکره! این چه آهی بود که از دل مرد جوان بیرون آمد؟ آیا این عمارت قدیمی برایتان غم‌انگیز است؟ محض رضای خدا، سرت را از پنجره بیرون ببر تا به اندازۀ ناپل آفتاب درخشان ببینی.»

گواسكونتی بی‌اختیار به توصیۀ پیرزن عمل کرد؛ اما نمی‌توانست کاملاً با او موافق باشد كه آفتاب لومبارد به اندازۀ آفتاب جنوب ایتالیا شاداب باشد. بااین‌حال نور خورشید با تمام شادابی‌اش به باغ پایین پنجره می‌تابید و تأثیرات پرورندۀ خود را به سوی گیاهان متنوعی می‌کشاند که به نظر می‌رسید با مراقبت بیش از حد کاشته شده‌اند.

جووانی پرسید:«این باغ متعلق به عمارت است؟»

لیزابتای پیر پاسخ داد: «خدا نکند، آقا! مگر اینکه عمارت پر از گیاهانی باشد بارورتر از هر آنچه که در آن باغ وجود دارد. نه، این باغ توسط دستان خود جاکومو راپاچینی دکتر معروف ساخته شده که مطمئنم اسمش تا ناپل رفته است. می‌گویند که او این گیاهان را به عصاره‌هایی تبدیل می‌کند که مثل طلسم، قوی‌اند. اغلب اوقات ممکن است دکتر و گاهی اوقات دخترش را در حال جمع‌آوری گل‌های عجیب‌وغریبی ببینید که در باغ می‌رویند.»

پیرزن اکنون آنچه را که از دستش برمی‌آمد برای بهتر شدن اتاق انجام داده بود و با قدردانی از مرد جوان که حواسش به مجسمۀ قدیس‌ها بود، او را ترک کرد.

جووانی هنوز مشغولیتی بهتر از نگاه کردن به باغ زیر پنجره‌اش پیدا نکرده بود. از ظاهر باغ، آن را یکی از آن باغ‌های گیاه‌شناسی دانست که سابقاً در پادوا نسبت به جاهای دیگر ایتالیا یا حتی جهان بیشتر پیدا می‌شد؛ یا نه، حتی به‌طور غیرمحتملی، ممکن بود زمانی محل تفریح خانواده‌ای ثروتمند بوده باشد؛ زیرا ویرانه‌ای از فواره‌ای مرمری در مرکز باغ وجود داشت که به نظر می‌رسید اثری سفارشی بوده؛ اما آن‌قدر اندوه‌بار شکسته شده بود که نمی‌شد طرح اصلی را از تکه‌های باقی‌ماندۀ آشفته تشخیص داد. بااین‌حال، آب همچنان به شادابی همیشه، در پرتوی خورشید می‌جوشید و می‌درخشید. صدای شرشر ملایمی به پنجرۀ مرد جوان رسید و جووانی احساس کرد که انگار فواره، روحی نامیرا بود که آواز خود را بی‌وقفه و بی‌اعتنا به تغییرات اطراف می‌سرایید؛ بااینکه آن روح یک قرن در آن فواره گرفتار شده بود، بااین‌حال با آواز خود آرایشی فانی را روی زمین می‌پراکند. در تمام حوض که آب در آن فرونشسته بود، گیاهان مختلفی رشد کرده بودند که به نظر می‌رسید برای تغذیۀ برگ‌هایی به آن غول‌پیکری به رطوبت فراوانی نیاز دارند و برخی از آن‌ها گل‌های فوق‌العاده باشکوهی داشتند. به‌طور خاص، درختچه‌ای در گلدانی مرمری وسط حوض قرار داشت که شکوفه‌های ارغوانی فراوانی داشت که هرکدام درخشش و غنای یک جواهر را در خود داشت و همۀ شکوفه‌ها چنان نمایش شکوهمندی ساخته بودند که حتی اگر آفتابی نبود برای روشنایی باغ کافی به نظر می‌رسیدند. هر بخش از خاک، مملو از گل و گیاهانی بود که اگرچه به زیبایی آن گلدان نبودند؛ اما باز هم نشانه‌هایی از مراقبت بسیار را به‌همراه داشتند. گویی هریک فضائل خاص خود را داشتند که نشانی از ذهن باسوادی داشت که آن‌ها را پرورش داده بود. برخی از آن‌ها در کوزه‌هایی با حکاکی‌های قدیمی قرار گرفته بودند و برخی دیگر در گلدان‌های معمولی باغ. برخی مانند مار در امتداد زمین خزیده بودند، برخی با استفاده از هر وسیله‌ای که امکان صعود را مهیا می‌کرد، از آن بالا رفته بودند. یکی از گیاهان دورِ مجسمۀ ورتومنوس[4] حلقه زده بود؛ اما درون پرده‌ای از شاخ‌وبرگِ آویزان، پنهان شده بود و چنان با مسرت آراسته شده بود که ممکن بود در خدمت یک مجسمه‌ساز قرار بگیرد تا روی آن به‌عنوان اثری هنری مطالعه کند.

درحالی‌که جووانی پشت پنجره ایستاده بود، صدای خش‌خشی از پشت پرده‌ای از برگ‌ها شنید و متوجه شد که شخصی در باغ مشغول کار است. ظاهرش به‌زودی نمایان شد. هیچ نشانی از کارگری معمولی نداشت؛ بلکه مردی قدبلند و لاغراندام و زردرنگ با ظاهری بیمارگونه بود که جامۀ سیاه یک محقق را بر تن داشت. میانسالی را رد کرده بود، با موهای خاکستری، ته‌ریش خاکستری و چهره‌ای که به‌طور عجیبی نشان از هوش و فضل داشت؛ اما به نظر می‌رسید حتی در جوانی‌اش هم قلبی گرم و بامحبت نداشت.

هیچ‌چیز نمی‌توانست بیشتر از دقتی باشد که این باغبان عالم در بررسی هر درختچه‌ای به عمل می‌آورد. به نظر می‌رسید که به ماهیت درونی آن‌ها نگاه می‌کرد، در مورد ذات بدیع آن‌ها مشاهداتی انجام می‌داد و کشف می‌کرد که چرا یک برگ به این شکل رشد کرده و برگ دیگر به آن شکل. چرا این گل و آن گل، رنگ و عطرشان با یکدیگر تفاوت دارد. بااین‌وجود، علی‌رغم هوش ژرفش، مرد برای ایجاد صمیمیت بین خودش و گیاهان هیچ تلاشی نمی‌کرد. برعکس، او از لمس یا استشمام مستقیم بوی آن‌ها اجتناب می‌کرد. با احتیاطی که جووانی را به‌طرز ناخوشایندی تحت‌تأثیر قرار داد. چرا که رفتارش به‌گونه‌ای بود که گویی در میان موجودات بدطینت راه می‌رفت. انگار آن‌ها حیوانات وحشی، مارهای کشنده یا ارواح شیطانی باشند که اگر یک لحظه به آن‌ها اجازه می‌داد، مرگ وحشتناکی برایش به بار می‌آوردند. دیدن این دلواپسی در فردی که باغی را پرورش می‌دهد، آن ساده‌ترین و بی‌گناه‌ترین زحمت انسانی، که شبیه شادی و زحمت آدم و حوا قبل از هبوط از بهشت بود، به‌طرز عجیبی برای تخیل مرد جوان ترسناک بود؛ یعنی این باغ، باغ عدنِ جهانِ کنونی بود؟ و این مرد با چنان تصوری که از آسیب دیدن از آن گیاهان داشت که اتفاقاً رشد آن‌ها به دست خودش هم انجام شده بود، حضرت آدم بود؟

باغبان بدگمان درحالی‌که برگ‌های مرده را می‌کند یا شاخه‌های بیش از حد انبوه را هرس می‌کرد، با یک جفت دستکش ضخیم از دستانش دفاع می‌کرد. این‌ها تنها زره او نبودند. هنگام قدم زدن در باغ به گیاه باشکوهی رسید که جواهر‌های ارغوانی خود را کنار فوارۀ مرمر آویزان کرده بود، نوعی ماسک را روی دهان و بینی خود گذاشت؛ گویی این‌همه زیبایی از پس هر کاری بر می‌آمد جز پنهان کردن نفرتی مرگ‌بار. اما چون کارش را بسیار خطرناک می‌دانست، عقب کشید، نقاب را برداشت و با صدای بلند اما ضعیفِ فردی که به بیماری‌ای باطنی مبتلا بود، صدا زد:«بئاتریس! بئاتریس!»

صدای شاداب و جوانی مانند غروب گرمسیر (که جووانی نمی‌دانست چرا با شنیدن آن صدا به رنگ‌های بنفش و زرشکی و عطرهای شهوت‌انگیز فکر می‌کند) از پنجرۀ خانۀ مقابل فریاد زد:«اینجا هستم. پدر! چه می‌خواهید؟ در باغ هستید؟»

باغبان پاسخ داد: «بله بئاتریس و به کمک شما نیاز دارم.»

به‌زودی زیر درگاهی سنگ‌تراشی‌شده، پیکر دختری جوان ظاهر شد. به‌اندازۀ زیباترین گل‌ها، باسلیقه آراسته شده بود، به زیبایی روز بود و با چنان نور عمیق و زنده‌ای می‌درخشید که حتی یک پرده از نورش هم زیاد بود. زندگی و سلامتی و انرژی بیش‌ازاندازه داشت. همۀ این صفات، با همۀ شکوه و جلال خود، در وجود باکره و پاک او جمع شده بودند. بااین‌حال، درحالی‌که جووانی به باغ نگاه می‌کرد، باید تخیلات نامناسبی در فکرش پا گرفته باشند؛ زیرا تصوری که غریبۀ جذاب روی دختر داشت این بود که انگار این دختر هم گل است، خواهر انسانی آن گیاهان، به زیبایی آن‌ها، حتی زیباتر از زیباترینشان. اما باید مثل آن‌ها فقط با دستکش لمس می‌شد و بدون ماسک نباید نزدیکش می‌شد. هنگامی که بئاتریس از مسیر باغ پایین می‌آمد، مشخص بود که چندین گل را نوازش و استشمام می‌کند؛ کاری که پدرش با پشتکار تمام از آن دوری کرده بود.

آن دیگری گفت: «اینجا بئاتریس. ببین چقدر کار هست که باید در گنجینۀ ما انجام شود. بااین‌حال، همان‌طور که شرایط ایجاب می‌کند، زندگی من (مثل منِ درهم‌شکسته) باید تاوان نزدیک شدن بیش‌از‌اندازه به این‌ها را بپردازد. متأسفانه، ازاین‌به‌بعد، این گیاه به تنها وظیفۀ تو تبدیل می‌شود.»

خانم جوان همان‌طور که به‌سمت گیاه باشکوه خم می‌شد و آغوشش را باز می‌کرد، با صدای شاداب خود فریاد زد: «و من با خوشحالی آن را قبول خواهم کرد. بله، خواهرم، شکوه من، وظیفۀ بئاتریس این است که از تو پرستاری و به تو خدمت کند و تو او را با بوسه‌ها و بوی عطر خود پاداش بدهی؛ که عطر تو برای این دختر مانند نفس زندگی است!»

سپس با تمام لطافتی که در کلامش آشکار می‌شد، توجه خود را مشغول گیاهی کرد که به آن نیاز داشت و جووانی پشت پنجرۀ بلندش، چشمانش را مالید و تقریباً شک کرد که این دختری است که از گل مورد علاقه‌اش مراقبت می‌کند یا خواهری که محبتی را به خواهرش روا می‌دارد. صحنه خیلی زود خاتمه یافت؛ یا دکتر راپاچینی کارش را در باغ به پایان رسانده بود یا چشم مراقبش چهرۀ غریبه را دیده بود. بازوی دخترش را گرفت و رفت. شب در حال رسیدن بود. به نظر می‌رسید که زفیر ظالمانۀ گیاهان برمی‌خواست و بی‌صدا به‌سمت بالا می‌آمد و از پنجرۀ باز گذر می‌کرد؛ و جووانی توری را بست، به سمت مبل خود رفت و رؤیای گلی باشکوه و دختری زیبا را دید. گل و دوشیزه متفاوت و درعین‌حال شبیه بودند و هر دو مملو از خطری عجیب.

اما قدرتی در نور صبح وجود دارد که هرگونه خطای خیالی یا حتی قضاوتی را اصلاح می‌کند که در هنگام نبودِ خورشید، یا در میان سایه‌های شب، یا در درخشش کم‌جان مهتاب متحمل شده‌ایم. اولین حرکت جووانی بعد از بیداری، این بود که پنجره را باز کند و به باغی خیره شود که رؤیاهایش را پر از رمزوراز کرده بود. او از اینکه خواب‌هایش چقدر واقعی و حقیقی‌اند، شگفت‌زده و کمی شرمنده شد. در اولین اشعه‌های خورشید که قطرات شبنم را طلایی کرده بود، قطراتی که آویزان برگ و شکوفه شده بودند و با اینکه اشعه‌های خورشید به هر گلی زیبایی فروزان‌تری می‌داد؛ اما همه‌چیز را در محدودۀ تجربه‌ای معمولی نگه می‌داشت. مرد جوان به وجد آمد که در دل شهری برهوت این مزیت را داشت که مشرف به این باغ دوست‌داشتنی و سرسبز باشد. با خود گفت که نزدیکی به این باغ، مثل زبانی نمادین، او را به طبیعت نزدیک نگه می‌دارد. اکنون نه دکتر جاکومو راپاچینی[5] بیمار و متفکر، واقعی بود و نه دختر تابناکش قابل‌رؤیت؛ طوری که جووانی نمی‌توانست بفهمد منحصربه‌فرد بودن آن دو چقدر به‌خاطر ویژگی‌های خودشان بود و چقدر به‌خاطر خیال شگفتی‌ساز خودش. اما او مایل بود که دیدگاهی منطقی نسبت به کل موضوع داشته باشد.

آن روز، جووانی به سینیور پیترو بالیّونی، استاد پزشکی دانشگاه و پزشکی مشهور ادای احترام کرد و معرفی‌نامه‌ای به او داد. پروفسور شخصی سال‌خورده بود. تاآنجاکه می‌شد از ظاهرش فهمید طبیعت خونگرمی داشت و می‌شد او را خوش‌گذران دانست. او مرد جوان را برای شام نگه داشت و به‌خاطر آزادی و سرزندگی‌ای که در کلامش موج می‌زد، دلپذیر می‌نمود. به‌خصوص وقتی سرش با یکی‌دو بطری کتابی شراب توسکانی گرم می‌شد. جووانی با تصور اینکه پزشکان هر شهر باید با یکدیگر آشنا باشند، از فرصت استفاده کرد و نام دکتر راپاچینی را ذکر کرد؛ اما پروفسور آن‌قدر که پیش‌بینی می‌کرد با خوش‌رویی پاسخ نداد.

پروفسور پیترو بالیّونی در پاسخ به سؤال جووانی گفت:«ناشایسته است که معلم هنر قدسی پزشکی اطلاعات دکتری تحسین‌شده و ماهر مثل راپاچینی را از شما پنهان کند؛ اما از طرف دیگر از سر وجدان هم که شده باید به دور از خساست به جوانی ارزشمند چون شما، پسر دوست قدیمی‌ام، اجازه بدهم افکار خطایی در مورد مرد محترمی پیدا کنی که ممکن است در آینده، زندگی و مرگ شما در دستان او باشد. حقیقت این است که دکتر راپاچینی محترم ما به‌اندازۀ هر عضو هیأت علمی در پادوا و حتی تمام ایتالیا (شاید به جز یک مورد استثنا) دانشمند است؛ اما ایرادات سنگینی به شخصیت حرفه‌ای او وارد است.»

مرد جوان پرسید «و آن‌ها چه هستند؟»

پروفسور با لبخند پرسید: «آیا دوست من، جووانی، بیماری جسمی یا روحی دارد که این‌قدر در مورد پزشکان کنجکاو است؟ در مورد راپاچینی گفته می‌شود (من چون او را خوب می‌شناسم، می‌توانم پاسخگوی حقیقت آن باشم) که او بیشتر از آنکه به انسان‌ها اهمیت بدهد، به علم اهمیت می‌دهد. بیمارانش فقط برای او به این دلیل جالب‌اند که سوژه‌هایی از یک آزمایش جدیدند. او جان انسان و حتی خود را یا هر چیزی که برایش عزیز است، قربانی می‌کند تا به کوه دانشش به اندازۀ یک دانۀ خردل بیفزاید.»

گوآسکونتی با یادآوری جنبۀ مطلق سرد و روشنفکرانۀ راپاچینی گفت:«حقیقتاً که او مردی وحشتناک است.»

جووانی پرسید: «اما بااین‌حال، پروفسور محترم، آیا همین نشان نمی‌دهد که او روحی شریف دارد؟ آیا مردان بسیاری وجود دارند که قابلیت عشق ورزیدن به علم را داشته باشند؟»

پروفسور قدری تند پاسخ داد: «خدا نکند. مگر اینکه آن‌ها دیدگاه‌های درست‌تری به این هنر شفابخش داشته باشند نسبت به دیدگاهی که راپاچینی در این مورد دارد. در نظر او، تمام فضائل دارویی در آن موادی است که ما آن‌ها را سم گیاهی می‌نامیم. او این سموم را با دستان خود پرورش می‌دهد و حتی گفته می‌شود که گونه‌های جدیدی از سم تولید کرده است که به‌طرز وحشتناکی زیان‌آورتر از طبیعت است. بدون مساعدت او، کی جهان دچار چنین بلایی می‌شد؟ اینکه دکتر با موادی چنین خطرناک کمتر از حدی که انتظار می‌رود شرارت انجام می‌دهد، غیرقابل‌انکار است. باید ذکر شود که گاه‌وبیگاه درمان شگفت‌انگیزی انجام داده است یا لااقل به نظر می‌رسد که انجام داده است؛ اما به شما بگویم دوست من، سینیور جووانی، او باید اعتبار کمی برای چنین موفقیت‌هایی دریافت کند (احتمالاً آن‌ها کار شانس‌اند)، اما باید به‌شدت پاسخگوی شکست‌های خود باشد و عادلانه‌اش این است که همین شکست‌ها را کار خودش بدانیم.»

جوان اگر می‌دانست که نزاع حرفه‌ای طولانی‌ای بین او و دکتر راپاچینی در جریان است (و عموماً تصور می‌شد دومی در حال پیروزی در این جنگ است)، ممکن بود نظرات بالیّونی را حتی با کمی افراط بپذیرد. اگر خواننده تمایل داشته باشد که خودش قضاوت کند، او را به سیاه‌نامه‌ای مشخص ارجاع می‌دهیم که در بخش پزشکی دانشگاه پادوا نگهداری می‌شود.

جووانی پس از فکری دربارۀ تعصب منحصربه‌فرد راپاچینی به علم گفت: «چندان چیزی نمی‌دانم، استاد فرهیخته، نمی‌دانم این پزشک چقدر هنرش را دوست دارد؛ اما مطمئناً چیزی عزیزتر از علم هم برایش وجود دارد؛ او یک دختر دارد.»

پروفسور با خنده فریاد زد: «آهان! راز دوست ما جووانی فاش شد! شما در مورد این دختر شنیده‌اید. شنیده‌اید که همۀ مردان جوان در پادوا دیوانۀ او هستند، هرچند تابه‌حال شش نفر از آن‌ها هم اقبال دیدن چهرۀ او را نداشته‌اند. من کمی سینیورا بئاتریس را می‌شناسم. بئاتریس غیر از اینکه گفته می‌شود راپاچینی علم خود را مفصل به او آموخته است و همان‌طور که شهرت او می‌گوید جوان و زیباست. او همین حالا هم صلاحیت پر کردن کرسی استادی را دارد. احتمالاً پدرش او را برای من مقدر کرده است! شایعات پوچ دیگری نیز وجود دارد که ارزش صحبت یا توجه را ندارند. حالا هم، سینیور جووانی، لیوان لاکریمایت را بنوش.»

گوآسکونتی در حالی به محل اقامت خود بازگشت که سرش گرم از شرابی بود که سرکشیده بود و باعث شد در ذهنش خیالات عجیبی درمورد دکتر راپاچینی و بئاتریس زیبا شنا کند. اتفاقاً در راه، از کنار گل‌فروشی رد شد و دسته‌گلی تازه خرید.

از پله‌های اتاقش که بالا رفت، نزدیک پنجره نشست. سایه‌ای که از ژرفای دیوار روی باغ پرتاب شده بود، توانسته بود شرایطی به وجود آورد که بتواند با کمترین خطر کشف شدن، به باغ نگاه کند. زیر چشمانش خلوتی وجود داشت. گیاهان عجیب‌وغریب حمام آفتاب گرفته بودند و گاه‌و‌بیگاه، به‌آرامی و گویی به نشانۀ هم‌دردی و خویشاوندی، برای یکدیگر سر تکان می‌دادند. وسط حوض، در کنار فوارۀ متلاشی‌شده، آن درختچۀ باشکوه رشد کرده بود. با جواهرات ارغوانی‌اش که در هوا می‌درخشیدند و از اعماق حوض سوسو می‌زدند. انگار سرریزی بود با پرتویی ملون که از انعکاس قوی درون آب می‌آمد. در ابتدا، همان‌طور که گفتیم، باغ خلوت بود.

 بااین‌حال، به‌زودی (همان‌طور که جووانی نیمه‌امیدوار و نیمه‌ترسان بود) شمایلی زیر درگاه سنگ‌تراشی‌شده ظاهر شد و در میان گیاهان پایین آمد و عطرهای مختلفشان را استشمام کرد. گویی آن دختر، یکی از آن موجودات در افسانه‌های کلاسیک قدیمی بود که بر فراز آن عطرهای شیرین زندگی می‌کرد. مرد جوان وقتی دید بئاتریس از تصوری که در خاطرش مانده بود چقدر زیباتر است، مبهوت شد. چنان درخشان و خرم بود که در میان نور خورشید می‌درخشید و همان‌طور که جووانی با خود زمزمه می‌کرد، سایه‌های داخل باغ را به‌زیبایی روشن می‌کرد.

اکنون چهره‌اش بیشتر از بار قبل مشخص بود و جووانی از تجلی سادگی و شیرینی او شگفت‌زده بود. ویژگی‌هایی به فکرش راه پیدا کرده بودند که نه از آن دختر در افکارش سراغ داشت (و باعث شد که دوباره از خود بپرسد که این دختر چه موجود فانی‌ای است) و نه باعث شد دوباره به شباهت بین دختر و درختچه زیبا فکر نکند؛ همان درختچه‌ای که گل‌های جواهرمانند خود را بر فراز چشمه آویزان کرده بود. شباهتی که به نظر می‌رسید بئاتریس از طریق انتخاب خود لباس و رنگ‌های لباسش، با طنزی خارق العاده در آن افراط کرده بود.

با نزدیک شدن به درختچه، با تب‌وتابی پرشور آغوشش را باز کرد و شاخه‌های آن را با صمیمیت در آغوش کشید. آن‌قدر صمیمی که در سینۀ پربرگ گل پنهان و حلقه‌های زلف براقش همه با گل‌ها آمیخته شد.

بئاتریس فریاد زد: «خواهر نفست را به من بده؛ که من از هوای معمولی خسته‌ام! این گل را به من بده که با لطیف‌ترین انگشتان از ساقه جدا می‌کنم و کنار قلبم می‌گذارم.»

بعد از گفتن این کلمات، دختر زیبای راپاچینی یکی از باشکوه‌ترین شکوفه‌های درختچه را چید و می‌خواست آن را به سینۀ خود ببندد؛ اما انگار جووانی به‌خاطر شراب حواسش از کار افتاده بود؛ چون در همان هنگام حادثه‌ای غریب رخ داد. خزنده‌ای کوچک و نارنجی‌رنگ، مارمولک یا آفتاب پرستی، اتفاقی در امتداد مسیر، درست پیش پای بئاتریس خزید. به نظر جووانی رسید که یک یا دو قطره نم از ساقۀ شکسته گل روی سر مارمولک فرود آمد؛ اما از آن فاصله، جووانی به‌سختی می‌توانست چنین چیز کوچکی را ببیند. یک‌ آن خزنده با حرکتی شدید خود را پیچاند و سپس بی‌حرکت زیر نور آفتاب دراز کشید. بئاتریس این پدیدۀ جالب‌توجه را دید. متأسف شد و با انگشت صلیبی روی سینۀ خود کشید. نه متعجب شد و نه در بستن گل کشنده به سینه‌اش درنگی کرد. آنجا بود که گل سرخ شد و با جلوه‌ای خیره‌کننده مانند سنگی قیمتی سوسو زد و به لباس و ظاهر بئاتریس جذابیتی بخشید که هیچ چیز دیگری در جهان نمی‌توانست شبیهش باشد؛ اما جووانی خارج از چارچوب پنجره‌اش به جلو خم شد و در خود جمع شد و زمزمه کرد و لرزید.

جووانی با خودش گفت:«آیا من بیدارم؟ آیا حواسم سر جای خود هستند؟ این چه موجودی است؟ او را زیبا بنامم؟ یا به‌غایت ترسناک؟»

 بئاتریس اکنون بی‌احتیاط در باغ پرسه می‌زد و به پنجرۀ جووانی نزدیک‌تر می‌شد. به‌طوری که جووانی مجبور شد سرش را کاملاً از درون مخفیگاه بیرون بیاورد تا کنجکاوی شدید و دردناکی را ارضا کند که بئاتریس برانگیخته بود. همان موقع حشره‌ای زیبا روی دیوار باغ پیدا شد. شاید در شهر پرسه زده بود و هیچ گل و سبزه‌ای در میان آن شهر کهنِ پررفت‌وآمد پیدا نکرده بود. تا اینکه عطر سنگین درختچه‌های دکتر راپاچینی از دور آن را فریب داده بود. روی گل‌ها فرود نیامد؛ اما انگار این درخشان بالدار جذب بئاتریس شده بود. در هوا ماند و در اطراف سر او بال زد. اینجا اتفاق دیگری نمی‌توانست افتاده باشد مگر اینکه چشمان جووانی گواسکونتی فریبش داده باشند. شاید چنین بود؛ اما جووانی تصور کرد درحالی‌که بئاتریس با لذتی کودکانه به حشره خیره شده بود، حشره غش کرد و جلوی پای او افتاد. بال‌های درخشانش می‌لرزیدند. حشره مرده بود. بدون هیچ دلیلی که او بتواند بفهمد، مگر اینکه هوای نفس بئاتریس بود. بئاتریس دوباره با انگشت صلیبی روی سینۀ خود کشید و همان‌طور که روی حشرۀ مرده خم می‌شد، آه سنگینی کشید.

حرکت یک‌بارۀ جووانی، نگاه بئاتریس را به‌سمت پنجره کشاند. آنجا بود که سر زیبای مرد جوان را دید (بیشتر به یک یونانی شباهت داشت تا یک ایتالیایی. با ظاهری زیبا و مرتب و برقی طلایی در میان طره‌های مویش). مانند موجودی که در هوا معلق است به بئاتریس خیره شده بود. جووانی که به‌سختی می‌دانست چه کرده است، دسته‌گلی را که تابه‌حال در دست داشت، به سمت بئاتریس پرت کرد و گفت: «سینیورا، این گل‌ها پاک و سالم‌اند. محض رضای جووانی گوسکانتی آن‌ها را بر تن کن!»

بئاتریس با صدای باشکوه خود که انگار تراوش موسیقی بود، با شادی نیمه‌کودکانه و نیمه‌زنانه‌‌ای پاسخ داد: «متشکرم، سینیور. من هدیۀ شما را می‌پذیرم و مایلم با این گل ارغوانی نفیس آن را جبران کنم؛ اما اگر این گل را به هوا پرتاب کنم، به دست شما نمی‌رسد؛ بنابراین سینیور گواسکونتی باید به تشکر من بسنده کند.»

بئاتریس دسته‌گل را از روی زمین بلند کرد و گویی با پاسخ‌گویی به احوالپرسی غریبه‌ای از دخترانگی‌اش کم شده باشد و از این بابت از درون شرمنده بود، به‌سرعت از داخل باغ به‌سمت خانه رفت؛ اما در چند لحظۀ کوتاه، به نظر جووانی رسید هنگامی که بئاتریس به سمت درگاه سنگ‌تراشی‌شده می‌رفت، آن دسته‌گل زیبا در حال پژمردن در چنگ او بود. فکری بیهوده بود؛ چون اصلاً امکان نداشت بتوان در آن فاصله، گلی پژمرده را از گلی تازه تشخیص داد.

پس از این واقعه، مرد جوان تا روزها از پنجره‌ای دوری می‌کرد که به باغ دکتر راپاچینی باز می‌شد؛ گویی اگر یک نگاه به باغ می‌انداخت، چیزی زشت و هیولایی چشمش را نابود می‌کرد. او احساس می‌کرد که با ارتباطی که با بئاتریس برقرار کرده بود، تا حدی خود را تحت‌تأثیر قدرتی پیچیده قرار داده است. اگر روحش واقعاً در خطر بود، عاقلانه‌ترین کار این بود که فوراً اقامتگاه خود و حتی پادوا را ترک کند. کار عاقلانۀ بعدی این بود که تا حد امکان خودش را به منظرۀ آشنا و مثل روز روشنِ بئاتریس عادت دهد. پس باید منظم و دائم بئاتریس را درون محدودۀ تجربیاتی معمولی می‌آورد. حداقل درحالی‌که از دیدنش دوری می‌کرد، باید قدری نزدیک این موجود خارق‌العاده می‌ماند که حتی امکان آمیزش با او، نوعی واقعیت به هوس‌های وحشی‌اش می‌بخشید؛ هوس‌هایی که تخیلاتش بی‌وقفه و پرشور دائم در حال ایجادشان بود. گوآسکونتی احساساتی نبود (یا درهرحال اکنون احساساتی نداشت)؛ اما او تخیلی تند و خویی جنوبی و سوزان داشت که هر لحظه تب سوزان‌تری را رد می‌کرد؛ خواه بئاتریس آن ویژگی‌های وحشتناک (آن نفس کشنده و خویشاوندی با آن گل‌های زیبا و کشنده) را داشت یا نه. البته با آنچه که جووانی دیده بود قابل تصدیق بود که او حداقل سمی قوی و ظریف را به بدن جووانی تزریق کرده بود. اگرچه زیبایی پرشکوه بئاتریس برایش دیوانه‌وار بود؛ اما آنچه تجربه می‌کرد نه کاملاً عشق بود و نه کاملاً وحشت؛ حتی تصور می‌کرد که روح بئاتریس با همان جوهرۀ شومی آغشته شده است که بدنش را هم مسموم کرده است، بلکه فرزندی وحشی بود از عشق و وحشت که هر دو والدین را در خود داشت؛ مثل عشق می‌سوزاند و مثل دیگری می‌لرزاند. جووانی نمی‌دانست از چه چیزی بترسد و حتی کمتر از آن می‌دانست که باید به چه‌چیزی امیدوار باشد. بااین‌حال امید و ترس در سینه‌اش مدام با هم سر جنگ داشتند و یکی‌درمیان بر یکدیگر پیروز می‌شدند و باز برای مسابقه‌ای دیگر از نو خود را آماده می‌کردند. صد رحمت به احساسات ساده؛ چه آن احساساتی که تیره‌اند و چه آن احساساتی که روشن‌اند! ترکیب ترسناک این دو است که جهنم را روشن نگه می‌دارد.

گاهی اوقات سعی می‌کرد تا تب جانش را با قدم زدن سریع در خیابان‌های پادوا یا فراتر از دروازه‌های آن تسکین دهد. قدم‌های او با ضربان‌های مغزش ضرب می‌گرفت، طوری که پیاده‌روی‌اش درخور بردن مسابقه بود. روزی به خود آمد و دید که گیر افتاده است. فردی تنومند بازویش را قاپیده بود و مرد جوان را شناخته بود و نفس زیادی را صرف سبقت‌ گرفتن از مرد جوان کرده بود.

فریاد زد: «سینیور جووانی! بمان، دوست جوان من! آیا مرا فراموش کرده‌ای؟ اگر من هم به‌اندازۀ شما تغییر کرده باشم، ممکن است همین اتفاق افتاده باشد.»

آن مرد بالیّونی بود که جووانی از اولین ملاقاتشان از او دوری کرده بود؛ چراکه می‌ترسید پروفسور با زیرکی خود رازهای او را بپاید. در تلاش برای بازیابی خود، از دنیای خود به دنیای واقعی آمد و مانند مردی صحبت کرد که در رؤیا سیر می‌کند:«بله، من جووانی گواسکونتی هستم. شما پروفسور پیترو بالیّونی هستید. حالا اجازه دهید من بگذرم!»

پروفسور که لبخندی به لب داشت اما با نگاهی جدی او را بررسی می‌کرد، گفت: «نه، هنوز نه، سینیور جووانی گواسکونتی. من و پدرت در مجاورت هم بزرگ شدیم. آیا پسرش باید مثل غریبه‌ها از کنار من در این خیابان‌های قدیمی پادوا عبور کند؟ بی‌حرکت بایست سینیور جووانی، چراکه قبل از جدایی باید یکی‌دو کلمه صحبت کنیم.»

جووانی با بی‌حوصلگی تب‌آلودی گفت: «پس سریع پروفسور محترم، سریع! آیا حضرت عالی نمی‌بیند که عجله دارم؟»

همان‌طور که داشت صحبت می‌کرد، مردی سیاه‌پوش در امتداد خیابان آمد که خمیده و ضعیف حرکت می‌کرد. انگار سلامت درستی نداشته باشد. چهره‌اش از ناخوشی و زردی پوشیده شده بود؛ اما درعین‌حال چنان با هوش ساعی و نافذی پر شده بود که یک ناظر ممکن بود به‌راحتی ویژگی‌های فیزیکی را نادیده بگیرد و فقط این انرژی شگفت‌انگیز را ببیند. وقتی از کنار آن‌ها رد می‌شد، سلامی سرد و بافاصله با بالیّونی ردوبدل کرد؛ اما چنان با جدیت چشمانش را به جووانی دوخته بود که به نظر می‌رسید در تلاش است هرآنچه درون جووانی قابل‌اعتنا بود، بیرون بکشد. بااین‌وجود، سکوت عجیبی در نگاهش وجود داشت. گویی علاقه‌ای انسانی به او نداشت و صرفاً مشغول تفکر در طبیعت و هویت مرد جوان بود.

هنگامی که غریبه از کنارشان گذشت، پروفسور زمزمه کرد: «این دکتر راپاچینی است! تابه‌حال صورتت را دیده است؟»

جووانی با شنیدن اسم راپاچینی از جا پرید و جواب داد: «نه تا آنجا که می‌دانم.»

بالیّونی با عجله گفت: «او شما را دیده است! او باید شما را دیده باشد! نمی‌دانم برای چه هدفی اما این مرد دانشمند شما را مورد تحقیق قرار داده است. من این نگاه او را می‌شناسم! این همان نگاهی است که به سردی صورتش را روشن می‌کند وقتی در پی آزمایشی روی پرنده‌ای یا موشی یا پروانه‌ای خم می‌شود و آن موجود را با عطرِ گلی می‌کُشد؛ نگاهی به عمق خود طبیعت، اما بدون گرمای عشقی که در طبیعت وجود دارد. سینیور جووانی، جانم را بر سر این قضیه می‌گذارم، تو موضوع یکی از آزمایشات راپاچینی‌ای!»

جووانی باهیجان فریاد زد: «آیا مرا احمق فرض کرده‌ای؟ پروفسور،من را امتحان کردی و این حرفتآزمایش خودسرانه‌‌ای بود.»

پروفسورِ خونسرد پاسخ داد: «صبر داشته باش! صبر داشته باش! جووانی بیچارۀ من، راپاچینی به تو علاقه‌ای نه انسانی بلکه علمی دارد. تو در دستان ترسناکی افتاده‌ای! و سینیورا بئاتریس؟ او چه نقشی در این معما دارد؟»

اما گواسکونتی که دیگر سماجت بالیّونی را غیرقابل‌تحمل می‌دانست، از او جدا شد و قبل از اینکه پروفسور بتواند بازوی او را بگیرد، رفت. پروفسور بادقت مراقب مرد جوان بود و سرش را تکان داد.

بالیّونی با خود گفت: «نباید این‌طور شود. این جوان، پسر دوست قدیمی من است و به‌هیچ‌وجه نباید از اعمالی که شگفتی علم پزشکی برای او در نظر دارد، ضرری ببیند. علاوه بر آن این گستاخی بیش‌ازحد راپاچینی را می‌رساند که بخواهد این پسر را از دستان من برباید. مطمئنم که می‌خواهد از او برای آزمایش‌های جهنمی‌اش استفاده کند. دخترش باید بررسی شود. راپاچینی همه‌چیزدان، شاید شر تو را از جایی رفع کنم که خوابش را هم نمی‌بینی!»

در همین حال، جووانی مسیر پرپیچ‌و‌خمی را دنبال کرد و درنهایت خود را جلوی در اقامتگاهش یافت. وقتی از آستانۀ در عبور کرد، با پوزخند لیزابتای پیر روبرو شد که ظاهراً می‌خواست توجه جووانی را جلب کند. بااین‌حال بیهوده بود؛ زیرا جوشش احساسات مرد جوان به آنی به خلأ سرد و کسل‌کننده‌ای فروکش کرده بود. به چهرۀ پژمرده‌ای نگاه کرد که خودش را با لبخندی چروک‌تر هم می‌کرد؛ اما به نظر می‌رسید که جووانی لبخندش را نمی‌بیند. پیرزن به ناچار شنلش را در دست گرفت.

پیرزن هنوز لبخندی به پهنای تمام صورتش داشت، طوری‌که بی‌شباهت با کنده‌کاری‌های گروتسک روی چوبی نبود که بر اثر گذر قرن‌ها تیره شده باشد. لیزابتا زمزمه کرد: «سینیور! سینیور! گوش کن! باغ یک ورودی خصوصی دارد!»

جووانی فریاد زد و آن‌قدر سریع چرخید که گویی شیء بی‌جانی زندگی پرشوری را آغاز کرده باشد: «چه می‌گویید؟ یک ورودی خصوصی به باغ دکتر راپاچینی؟»

لیزابتا همان‌طور که دستش را روی دهانش می‌گذاشت، زمزمه کرد: «ششش! ششش! آن‌قدر بلند حرف نزنید! بله، به باغ والاحضرت، جایی که شما می‌توانید تمام درختچه‌های لطیفش را ببینید. بسیاری از مردهای جوان در پادوا طلا می‌دهند تا بتوانند در میان آن گل‌ها راه بروند.»

جووانی تکه‌ای طلا در دست او گذاشت و گفت: «راه را به من نشان بده.»

تصوری که احتمالاً از گفتگوی او با بالیّونی برایش به وجود آمده بود، به ذهنش خطور کرد که این مداخلۀ لیزابتای پیر ممکن است با دسیسه‌ای (با هر ماهیتی) مرتبط باشد که پروفسور بالیّونی اخطار داده بود؛ دکتر راپاچینی می‌خواهد جووانی را درگیر آن کند. چنین سوءظنی، اگرچه باعث ناراحتی جووانی شد؛ اما برای مهار او کافی نبود. انگار لحظه‌ای که او از امکان نزدیک‌ شدن به بئاتریس آگاه شد، انجامش برای موجودیت جووانی، به ضرورتی مطلق تبدیل شد. فرقی نمی‌کرد که فرشته باشد یا شیطان؛ جووانی بی‌اختیار در هوای او بود و باید از قانونی پیروی می‌کرد که او را به ناچار جلو می‌راند، به‌سوی نتیجه‌ای که جووانی سعی در پیش‌بینی‌اش نداشت. بااین‌حال عجیب است که او دچار تردیدی ناگهانی شد که این علاقۀ شدید توهم است؟ که ماهیتش آن‌قدر ژرف و مثبت است که خود را در چنین موقعیت نامعلومی بگذارد؟ که این فانتزی محض مرد جوان نیست و اصلاً ربطی به احساساتش ندارد؟

مکث کرد. تردید کرد. بدنش را نیمه چرخاند؛ اما دوباره ادامه داد. راهنمای چروکیده‌اش او را در امتداد چندین گذرگاه تیره‌وتار هدایت کرد و سرانجام دری را گشود. وقتی در باز شد، صدای خش‌خش برگ‌های زیبا و خوش‌نوا و آفتاب منکسر در میان آن‌ها پدیدار شد. جووانی جلو رفت و با فشار خودش را از درختچه‌ای درهم‌تنیده بیرون کشید که شاخه‌هایش روی ورودی مخفی حلقه زده بودند. زیر پنجرۀ اتاقش، در محوطۀ باز باغ دکتر راپاچینی ایستاد.

چقدر پیش می‌آید که وقتی ناممکن‌ها به وقوع می‌پیوندند و جوهرۀ مبهم رؤیاها به واقعیت‌های ملموس تبدیل می‌شوند، میان شرایطی که پیش‌بینی می‌کردیم می‌توانست هذیانی از شادی و عذاب باشد، خود را آرام و حتی خوددار بیابیم؟ سرنوشت لذت می‌برد که طور دیگری عمل کند. شور و هوس تا زمانی که سلسۀ مناسبی از رویدادها او را احضار کنند، به‌آرامی منتظر می‌ماند و زمان مناسبی برای بازگشت به صحنه پیدا می‌کند. شور و هوس با جووانی هم همین کار را می‌کرد. رفته‌رفته با تصور بعید ملاقات با بئاتریس و ایستادن رودرروی او در همین باغ، غرق آفتاب شرقی زیبایی‌اش و یافتن معمایی که در وجود دختر بود و معمای وجود خود را از آن می‌دانست، نبضش با خونی تب‌آلود می‌تپید؛ اما حالا در سینه‌اش متانتی منحصربه‌فرد و نابهنگام وجود داشت. نگاهی به اطراف باغ انداخت تا بداند که بئاتریس یا پدرش در آنجا حضور دارند یا نه و وقتی فهمید تنهاست، شروع به مشاهدۀ دقیق گیاهان کرد.

نه‌تنها وضع یکی از آن‌ها، بلکه وضع همۀ آن‌ها ناراحتش کرد. زیبایی‌شان خشن و پرشور و حتی غیرطبیعی به نظر می‌رسید. اگر آدم سرگردانی در میان آن جنگل راه خود را گم می‌کرد، به‌سختی درختچه‌ای پیدا می‌کرد که از طبیعت وحشی‌اش به حیرت نیفتد. به گونه‌ای که انگار چهره‌ای غیرزمینی در میان بیشه‌زار به او خیره شده باشد. چندین درختچه نیز با ظاهر غیرمصنوعی خود غریزۀ لطیف آدمی را شوکه می‌کردند که نشان می‌داد آن‌ها از آمیزش چند گیاه به وجود آمده‌اند و گویی نتیجۀ زنای چند گونۀ‌ گیاهی مختلف‌اند و دیگر ساختۀ خدا نبودند، بلکه زادۀ هیولاوارِ خیالاتِ فاسد مردی بودند و انگار فقط با تمسخر شیطان از زیبایی است که می‌درخشند. آن‌ها احتمالاً نتیجۀ آزمایشی بودند. یکی‌دو موردشان گل‌هایی دوست‌داشتنی‌ بودند که با ترکیباتی مشکوک و شوم به گیاهانی تبدیل شده بودند که این باغ را از دیگر باغ‌ها متمایز می کرد. در کل جووانی فقط دو یا سه گیاه را در مجموعه تشخیص داد. دقیقاً همان‌هایی که به‌خوبی می‌دانست سمی‌اند. درحالی‌که فکرش مشغول این مسائل بود، صدای خش‌خش جامه‌ای ابریشمی را شنید و وقتی چرخید، بئاتریس را دید که از زیر درگاه سنگ‌تراشی‌شده بیرون می‌آمد.

جووانی با خودش فکر نکرده بود که باید چه رفتاری داشته باشد. نمی‌دانست باید به‌خاطر ورود بی‌اجازه‌اش به باغ عذرخواهی کند یا طوری تظاهر کند که حتی اگر با اجازۀ دکتر راپاچینی یا دخترش آنجا نیست، به‌خاطر موضوعی محرمانه آنجاست؛ اما رفتار بئاتریس او را راحت کرد. اگرچه جووانی را همچنان در شک و تردید قرار داد که به چه واسطه‌ای پذیرفته شده است. بئاتریس به‌آرامی در امتداد مسیر آمد و جووانی را در نزدیکی فوارۀ شکسته ملاقات کرد. تعجبی در چهره‌اش وجود داشت؛ اما درعین‌حال چهره‌اش با سادگی و مهربانی مزین شده بود.

بئاتریس با لبخندی و با اشاره به وقتی که جووانی دسته‌گلی برای او از پنجره پرت کرده بود، گفت: «شما در زمینۀ گل‌ها خبره‌اید، سینیور. بنابراین جای تعجب نیست اگر مجموعۀ کمیاب پدرم شما را وسوسه کرده باشد که نگاهی نزدیک‌تر به آن بیاندازید. اگر او اینجا بود، می‌توانست حقایق عجیب و جالب بسیاری در مورد ماهیت و عادات این درختچه‌ها به شما بگوید؛ چراکه او عمری را صرف چنین مطالعاتی کرده و این باغ دنیای اوست.»

جووانی او را نظاره کرد و گفت:«و البته خود شما هم بانو. اگر شهرتی که از شما پیچیده درست باشد، شما نیز به تمام خصوصیات این شکوفه‌های غنی و عطر تندشان آگاهید. آیا بر من منت می‌گذارید که معلم من باشید؟ من زیر نظر شما به محقق شایسته‌تری تبدیل می شوم تا زیر نظر خود سینیور راپاچینی.»

بئاتریس با خنده‌ای که مثل موسیقی دلنشین بود، پرسید: «آیا چنین شایعات بیهوده‌ای وجود دارد؟ مردم می‌گویند من در علمی که پدرم از گیاهان دارد آگاهی دارم؟چه مزاحی! نه، با وجود اینکه در میان این گل‌ها بزرگ شده‌ام، چیزی بیشتر از رنگ و عطرشان نمی‌شناسم و گاهی حاضرم خود را از همین شناخت کم هم خلاص کنم. اینجا گل‌های زیادی وجود دارد و حتی آن‌هایی که زرق‌وبرقشان کم هم نیست، وقتی به چشمم می‌آیند مرا شوکه و آزرده‌خاطر می‌کنند؛ اما سینیور خواهش می‌کنم شما این داستان را دربارۀ دانش من باور نکنید. از من هیچ چیزی جز آنچه با چشمان خود می‌بینید، باور نکنید.»

جووانی درحالی‌که یادآوری صحنه‌های قبلی باعث شده بود در خود جمع شود، بی‌پرده پرسید:«آیا باید تمام آنچه را که با چشمان خود دیده‌ام باور کنم؟ نه، سینیورا. شما خواستۀ بسیار کوچکی از من دارید. به من امر کنید هیچ چیزی را باور نکنم، مگر آنچه که از لبان شما بیرون می‌آید.»

به نظر می‌رسید که بئاتریس او را درک کرده است. گونه‌اش سرخِ سرخ شد؛ اما عمیقاً به چشمان جووانی خیره شد و با غروری ملکه‌وار به نگاه مشکوک او پاسخ داد.

بئاتریس پاسخ داد: «پس من به شما امر می‌کنم، سینیور! هر خیالی دربارۀ من کرده‌اید فراموش کنید. اگر چیزی در ظاهر صادق باشد، باز هم ممکن است در ذات خود دروغ باشد؛ اما سخنان بئاتریس راپاچینی از صمیم قلب راست است. آن‌ها را باور کنید.»

شوری در تمام سیمای بئاتریس درخشید و مانند نور حقیقت بر فهم جووانی تابید؛ اما همان‌طور که بئاتریس صحبت می‌کرد، عطری در فضای اطراف او وجود داشت که با وجود ناپایداری، غنی و لذت‌بخش بود؛ اما مرد جوان از سر اکراه نامشخصی، به‌سختی جرئت داشت آن را داخل ریه‌هایش بکشاند. ممکن بود بوی گل‌ها باشد. آیا ممکن بود نفس بئاتریس باشد که کلماتش را با غنای عجیبی معطر کرده باشد؟ گویی آن‌ها را در قلب خود فروکرده است؟ ضعف مانند سایه‌ای از روی جووانی گذشت و دور شد. به نظر می‌رسید که از طریق خیره‌شدن به چشمان دختر زیبا به روح نازکش رسیده است و دیگر هیچ شک و ترسی احساس نمی‌کند.

سایۀ شور و هوسی که رفتار بئاتریس را رنگ‌آمیزی کرده بود، ناپدید شد. سرمست شد و به نظر می‌رسید که به‌خاطر ارتباطش با جوان لذتی خالص از او بیرون می‌طراود. حالش بی‌شباهت نبود به حال دختری که در جزیره‌ای دوردست زندگی می‌کند و با مسافری متمدن هم‌کلام می‌شود. ظاهراً تجربه‌اش از زندگی در محدودۀ آن باغ محصور شده بود. اکنون بئاتریس دربارۀ مسائلی به‌سادگی نور روز و ابرهای تابستانی صحبت می‌کرد و دربارۀ شهر جووانی، خانه دوردستش، دوستانش، مادرش و خواهرانش سؤال می‌پرسید. پرسش‌هایی که نشان از گوشه‌نشینی و عدم آشنایی‌اش با رسم و رسومات انسانی داشت و جووانی احساس می‌کرد به نوزادی پاسخ می‌دهد.

روحش مانند جویباری تازه‌نفس در برابر جووانی فوران کرد؛ روحی که انگار تازه اولین نگاه خود را به نور خورشید می‌انداخت و از انعکاس‌های زمین و آسمان که در آغوشش پرت می‌شد، متعجب بود. افکاری هم در ذهنش شکل گرفت که از خاستگاهی عمیق می‌آمدند و خیال‌پردازی‌هایی که شفافیتی جواهرمانند داشتند؛ که گویی این افکار و خیال‌پردازی‌ها الماس و یاقوت‌هایی بودند که چشمک‌زنان، از فواره، در میان حباب‌ها، بالا می‌آمدند. در آن لحظه در ذهن مرد جوان حسی شگفت درخشید: که باید دوشادوش موجودی راه برود که آن‌قدر تخیلش را به کار انداخته است. کسی که جووانی با چنان رنگ‌های وحشتناکی برای خودش جذابش کرده بود. کسی که جووانی شاهد چنین جلوه‌هایی از ویژگی‌های وحشتناکش بود؛ اما همچنان در نظرش عزیز می‌نمود. با خود فکر می کرد که باید مانند یک برادر با بئاتریس صحبت ‌کند و باید مثل دختری باکره و یک انسان با او رفتار کند؛ اما چنین تأملاتی فقط چند لحظه دوام آورد. تأثیر شخصیت او بیش از حد واقعی بود، جوری نبود که فقط یک بار تأثیر خود را بگذارد و بعد محو شود.

در آمیزشی آزادانه در باغ سرگردان بودند و اکنون پس از پیچش‌های فراوان در میان راه‌های آن به فوارۀ شکسته رسیدند که کنارش درختچۀ زیبا با گنجینۀ شکوفه‌های درخشانش روییده بود. عطری از آن پخش شد که جووانی مشابه آن را در عطر نفس بئاتریس حس کرده بود، اما به‌طور غیرقابل‌قیاسی قوی‌تر. وقتی چشم بئاتریس به درختچه افتاد، جووانی دید که بئاتریس دستش را روی سینه‌اش فشار می‌دهد. انگار قلبش ناگهان و دردناک می‌تپد.

بئاتریس خطاب به درختچه زمزمه کرد: «برای اولین بار در زندگی‌ام، تو را فراموش کرده بودم!»

جووانی گفت: «سینیورا، به یاد دارم که زمانی به من قول دادی یکی از این گوهرهای زنده را در عوض آن دسته‌گل به من پاداش می‌دهی. آن دسته‌گلی که من جسارتش را داشتم که جلوی پای شما پرت کنم. اکنون به من اجازه بدهید تا یکی از گل‌هایش را به‌عنوان یادبودی از این ملاقات بچینم.»

دستش را دراز کرد و قدمی به‌سمت درختچه برداشت؛ اما بئاتریس خود را جلو انداخت و فریادی برآورد که مانند خنجر در قلب جووانی فرورفت. بئاتریس دست جووانی را گرفت و با تمام قدرتی که اندام باریکش داشت او را عقب کشید. برای جووانی لمس بئاتریس حتی از میان الیاف لباس هم هیجان‌انگیز بود.

بئاتریس با صدای پررنجی فریاد زد: «به آن دست نزن! برای جانت هم که شده به آن دست نزن! کشنده است!»

و همان‌طور که چهره‌اش را با دو دست پنهان می‌کرد، فرار کرد و زیر درگاه سنگ‌تراشی‌شده ناپدید شد. همان‌طور که جووانی با چشمانش او را تعقیب می‌کرد، هیکل لاغر و مرد عالم رنگ‌پریده، دکتر راپاچینی را دید که داشت در سایۀ در ورودی صحنه را تماشا می‌کرد؛ اما نمی‌دانست از کی.

به محض اینکه گواسکونتی در اتاقش تنها شد، تصویر بئاتریس به افکار شهوانی‌اش بازگشت. با تمام جادویی که از اولین نگاهش به بئاتریس در افکارش شکل گرفته بود و اکنون تصویرش به گرمایی از جنسِ یک زنانگی دخترانه آغشته شده بود. انسان بود و طبیعتش آغشته به تمام صفات ملایم و زنانه بود. شایسته‌ترین برای پرستش بود. لایق بود رفعت و شجاعت عشق را تجربه کند. نشانه‌هایی که جووانی تابه‌حال به‌عنوان شواهدی از خصوصیاتی ترسناک در بدن و سیرتش در نظر می‌گرفت، اکنون یا فراموش شده‌ بودند یا با سفسطۀ ظریف شهوت، به تاج طلایی افسون تبدیل شده‌ بودند و باعث می‌شد بئاتریس تحسین‌برانگیزتر شود و تا آنجا پیش می‌رفت که او را یگانه‌تر هم کند. هر چه زشت به نظر می‌رسید، اکنون زیبا بود یا اگر چیزی زشت در وجودش بود که نمی‌توانست چنین تغییری کند، خود را در میان آن ‌تصوراتِ نصفه‌نیمۀ بی‌قاعده پنهان می‌کرد. تصوراتی که در جایی تاریک، جایی فراتر از روشنایی آگاهی‌مان گم می‌شود. جووانی شب را به‌این‌ترتیب گذراند و به خواب نرفت تا اینکه سپیده‌دم شروع به بیدار کردن گل‌های غنودۀ باغ دکتر راپاچینی کرد، تا جایی که رؤیاهایش او را کشاندند. خورشید در موعد مقرر طلوع کرد و همان‌طور که پرتوی خود را بر پلک‌های مرد جوان پرتاب می‌کرد، او را با احساس دردی بیدار کرد. وقتی کاملاً بیدار شد، حس عذاب‌آور سوزش و گزگزی را در دستش (دست راستش) احساس کرد. همان دستی که وقتی می‌خواست یکی از گل‌های جواهرمانند را بچیند، بئاتریس در دستش گرفته بود. پشت دستش، روی مچ، ردی ارغوانی به‌شکل چهار انگشت کوچک و شست باریک پدیدار شده بود.

آه، عشق چه سرسختانه کار خودش را می‌کند (حتی آن چیزی که شبیه عشق است و حیله‌گر است و در تخیل شکوفا می‌شود اما هیچ ریشه‌ای به قلب نمی‌زند) چه سرسختانه ایمانش را حفظ می‌کند، تا وقتی که لحظۀ موعود فرا رسد. لحظه‌ای که عشق محکوم است در مهی نازک ناپدید شود! جووانی دستمالی دور دستش پیچید و با خود فکر کرد که چه موجود شیطانی‌ای او را نیش زده است و به‌زودی درد خود را با خیال بئاتریس فراموش کرد.

بعد از اولین ملاقات، ملاقات دوم در مسیر اجتناب‌ناپذیر چیزی بود که آن را سرنوشت می‌نامیم و بعد از آن ملاقات سوم و چهارم. بعد از آن ملاقات با بئاتریس در باغ دیگر حادثه‌ای در زندگی روزمرۀ جووانی نبود، بلکه شاید بتوان گفت کل فضایی بود که او در آن زندگی می‌کرد؛ چراکه انتظار و خاطرۀ آن ساعت نشئه‌آور باقی زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. برای دختر راپاچینی هم غیر از این نبود. او منتظر رسیدن جوان بود و با اعتمادبه‌نفس به سمت او پرواز می‌کرد؛ به بی‌پروایی آنکه انگار آن‌ها از اوایل کودکی هم‌بازی بودند، گویی هنوز هم هم‌بازی‌اند. اگر برحسب اتفاقی غیرعادی جووانی نمی‌توانست در لحظۀ مقرر سربرسد، بئاتریس زیر پنجره می‌ایستاد و صدای شیرین و باشکوهش را بالا می‌فرستاد تا در اتاق جووانی و دورش شناور شود و در سراسر قلبش طنین‌انداز شود: «جووانی! جووانی! چرا درنگ می‌کنی؟ پایین بیا.» و جووانی شتابان به سمت آن عدن گل‌های سمی می‌رفت.

اما با این‌همه آشنایی صمیمانه، همچنان در رفتار بئاتریس احتیاطی وجود داشت. چنان سفت و سخت و پایدار که تصور نقض آن به‌ندرت به ذهن جووانی خطور می‌کرد. همۀ نشانه‌ها حاکی از آن بودند که آن دو عاشق هم‌اند. آن‌ها به عشق نگاه کرده بودند، با چشمانی که این راز مقدس را از اعماق یک روح به اعماق روح دیگر می‌بُرد. گویی مقدس‌تر از آن بود که بتوان آن را زمزمه کرد. در آن شور و هوس، زمانی که جانشان به‌شکل نفس‌هایی منقطع بیرون داده می‌شد، مانند زبانه‌های شعله‌ای که مدت‌هاست پنهان مانده، عشق را به زبان آورده بودند. بااین‌حال نه بوسه‌ای را چون مهری به لب می‌زدند، نه دستی به هم قلاب می‌کردند و نه یکدیگر را کوچک‌ترین نوازشی؛ حتی وقتی عشق همه‌شان را می‌خواست و تقدیس می‌کرد. جووانی هرگز حتی به یکی از طره‌های درخشان موهای بئاتریس هم دست نزده بود. لباس بئاتریس (که مانع فیزیکی بینشان بود) هرگز با نسیمی در برابر جووانی تکان نخورده بود. در موارد معدودی که به نظر می‌رسید جووانی وسوسه شده بود از حد مجاز فراتر رود، بئاتریس آن‌قدر غمگین، آن‌قدر عبوس می‌شد و چنان قیافۀ حزینی به خود می‌گرفت که دیگر حتی یک کلمه هم برای دورکردن جووانی لازم نبود. در چنین مواقعی جووانی از گمان‌های مهیبی وحشت‌زده می‌شد که هیولاگونه از غارهای قلبش برمی‌خاستند و مستقیم به صورتش خیره می‌شدند. عشقش مانند مه صبحگاهی نازک و ضعیف می‌شد. شک و تردیدهایش رنگ می‌گرفتند؛ اما هنگامی که چهرۀ بئاتریس پس از پدیدار شدن سایه‌ای زودگذر دوباره روشن می‌شد، به‌یک‌باره از موجودی مرموز و مشکوک که جووانی با ترس و وحشت بسیار تماشایش کرده بود، به دختری زیبا و ساده‌طبع تبدیل می‌شد که جووانی احساس می‌کرد روحش را فراتر از همه‌چیز می‌شناسد.

زمان قابل‌توجهی از آخرین دیدار جووانی با بالیّونی گذشته بود. بااین‌حال یک روز صبح به‌طرز ناخوشایندی از ملاقات پروفسور شگفت‌زده شد که به‌ندرت در هفته‌های اخیر به او فکر کرده بود و با کمال میل می‌توانست مدت بیشتری هم به او فکر نکند. چون مدت‌ها بود به هیجانی فراگیر تسلیم شده بود. نمی‌توانست هیچ هم‌صحبتی را تحمل کند مگر اینکه با وضعیت فعلی او کاملاً همدردی می‌کرد. چنین همدردی‌ای از پروفسور بالیّونی انتظار نمی‌رفت.

بازدیدکننده چندی دربارۀ شایعات شهر و دانشگاه سرسری گپ زد و بعد موضوع دیگری را پیش کشید.

او گفت: «اخیراً آثار نویسنده‌ای کلاسیک را مطالعه کرده‌ام و با داستانی روبرو شدم که به‌طرز عجیبی برایم جالب بود. احتمالاً آن را به خاطر داشته باشید. داستان

مربوط به شاهزاده‌ای هندی است که زنی زیبا را به‌عنوان هدیه برای اسکندر کبیر می‌فرستد. زن مانند سپیده‌دم دوست‌داشتنی بود و مانند غروب آفتاب زیبا، اما چیزی که او را متمایز می‌کرد عطری محشر در نفس‌هایش بود. عطری غنی‌تر از عطر گل رز باغ‌های ایرانی. اسکندر همان‌طور که از فاتحی جوان انتظار می‌رفت، در نگاه اول عاشق این غریبۀ پرشکوه شد؛ اما طبیبی عاقل که اتفاقاً در آنجا حضور داشت، به راز وحشتناکی دربارۀ او پی برد.»

جووانی پرسید: «و آن چه بود؟» و چشمانش را به سمت پایین چرخاند تا از چشمان پروفسور دوری کند.

بالیّونی با تأکید ادامه داد: «این زن دوست‌داشتنی از بدو تولد با سموم تغذیه می‌شد تا زمانی که تمام وجودش آن‌قدر با سموم آغشته شده بود که خودش تبدیل به مهلک‌ترین سم موجود شده بود. سم عنصر وجودش بود. با عطر نفس‌هایش، هوا را مسموم می‌کرد. عشقش زهر می‌شد. آغوشش مرگ می‌شد. داستان شگفت‌انگیزی نیست؟»

جووانی با عصبانیت از روی صندلی پرید و گفت: «افسانه‌ای کودکانه! تعجب می‌کنم که چگونه حضرت‌عالی برای خواندن چنین مطالب بیهوده‌ای در میان آن‌همه مطالعات مهم، وقت پیدا می‌کنید.»

پروفسور بی‌قرار به او نگاه کرد و گفت: «اتفاقاً می‌خواستم بدانم، این چه عطر منحصربه‌فردی است که بویش در آپارتمان شما پیچیده؟ عطر دستکش شماست؟ بی‌جان است؛ اما خوش‌بوست و بااین‌حال به‌هیچ‌وجه به مذاق خوش نمی‌آید. چنین می‌نماید که اگر آن را طولانی نفس بکشم مرا بیمار می‌کند. مثل نفس یک گل است؛ اما من هیچ گلی در اتاق نمی‌بینم.»

جووانی که در حین صحبت پروفسور رنگش پریده بود، پاسخ داد: «نه گلی وجود دارد نه حتی فکر می‌کنم که عطری وجود داشته باشد، مگر در تخیل حضرت‌عالی. بوها وقتی با احساسات شهوانی و معنوی ما ترکیب می‌شوند، می‌توانند ما را فریب دهند. خاطرۀ عطری خاص، حتی تصور ساده‌اش، ممکن است به‌راحتی با واقعیت فعلی اشتباه گرفته شود.»

بالیّونی گفت: «بله، اما تخیل من وقتی الکلی ننوشیده‌ام، اغلب چنین حقه‌هایی رو نمی‌کند و اگر من به بویی علاقه پیدا کنم، آن عطری است که داروسازی فرومایه ساخته است و احتمالاً انگشتانم به‌قدر کافی به آن‌ها آغشته شده‌اند. همان‌طور که شنیده‌ام، دوست ارزشمند ما راپاچینی داروهای خود را با بوهایی می‌آلاید بسیار قوی‌تر از بوهایی که عرب‌ها می‌سازند. بی‌تردید سینیورا بئاتریس زیبا و زیرک نیز به بیمارانش با نفسی به شیرینی نفس دختری باکره خدمت می‌کند؛ اما وای بر آن کسی که آن نفس را جرعه‌جرعه فرومی‌دهد.»

چهرۀ جووانی احساسات متضاد بسیاری را نشان داد. لحنی که پروفسور با آن به دختر پاک و دوست‌داشتنی راپاچینی اشاره می‌کرد، برای روحش عذاب بود. ولی بااین‌حال آن دیدگاه دربارۀ شخصیت بئاتریس، برخلاف چیزی که خودش از بئاتریس سراغ داشت، یک آن به هزاران سوءظن مبهم نور تاباند که اکنون مانند هزاران شیطان به او پوزخند می‌زدند؛ اما او سخت کوشید تا آن‌ها را فروبنشاند و با ایمانِ کاملِ عاشقی واقعی به بالیّونی پاسخ دهد.

او گفت: «پروفسور، شما دوست پدر من بودید. شاید هم هدفتان این است که با پسرش رفتاری دوستانه داشته باشید. من در برابر شما جز احترام و تسلیم چیزی ندارم؛ اما سینیور از شما خواهش می‌کنم که ملاحظه کنید. موضوعی وجود دارد که ما نباید در مورد آن صحبت کنیم. شما سینیورا بئاتریس را نمی‌شناسید؛ بنابراین نمی‌توانید بفهمید چه تصورات خطا و حتی توهینی به شخصیتش روا می‌دارید.»

پروفسور با حالتی آرام و پرترحم پاسخ داد: «جووانی! جووانی بیچارۀ من! من این دختر بدبخت را خیلی بهتر از تو می‌شناسم. من حقیقت را دربارۀ راپاچینی مسموم‌گر و دختر سمی‌اش می‌گویم. بله او به‌قدر زیبایی‌اش زهرآلود است! حتی اگر احترام موهای سفیدم را نگه نداری، باز هم من ساکت نخواهم شد. آن افسانۀ قدیمی زن هندی با علم ژرف و کشندۀ راپاچینی، در بئاتریس دوست‌داشتنی به حقیقت تبدیل شده است!»

جووانی نالید و صورتش را پنهان کرد.

بالیّونی ادامه داد: «محبت پدرانه باعث نشده تا راپاچینی فرزندش را به این شکل وحشتناک قربانی اشتیاق جنون‌آمیز خود به علم نکند. بگذار عادلانه درباره‌اش حرف بزنیم: راپاچینی مرد علم است و قلب خود را در انبیقی تقطیر کرده است. پس سرنوشت شما چه خواهد شد؟ بدون شک شما به‌عنوان آزمایش جدیدش انتخاب شده‌اید. شاید نتیجه‌اش مرگ باشد، شاید سرنوشتی افتضاح‌تر از آن! راپاچینی با عشقی که به علم دارد (عشقی که خودش آن را عشق به علم می‌نامد)، هیچ تردیدی برای آزمایشات جدید ندارد.»

جووانی با خود زمزمه کرد: «این یک رؤیاست! بدون شک این یک رؤیاست!»

پروفسور ادامه داد: «اما پسر دوستم، خوشحال باش. هنوز برای نجات‌یافتن دیر نشده است. احتمالاً حتی بتوانیم این طفل بدبخت را هم که به‌خاطر دیوانگی پدرش از طبیعت دور شده، به طبیعت درست بازگردانیم. این گلدان نقره‌ای کوچک را ببینید! این گلدان کوچک با دستان بنونوتو سلینی[6] پرآوازه ساخته شده است و آن‌قدر ارزشمند است که می‌تواند هدیه‌ای عاشقانه برای زیباترین دختر ایتالیا باشد؛ اما ارزش محتوایش قابل‌تخمین‌زدن نیست. یک جرعه از این پادزهر می‌تواند خطرناک‌ترین سموم بورجیاها[7] را بی‌خطر کند. شک نکنید که در برابر سموم راپاچینی به همان اندازه مؤثر خواهد بود. گلدان و مایع گرانبهای درون آن را به بئاتریس بدهید و به نتیجه‌اش امیدوار باشید.»

بالیّونی بطری نقره‌ای کوچک و نفیسی روی میز گذاشت و با تعظیم خارج شد و گذاشت تا آنچه که گفته بود اثر خود را بر ذهن مرد جوان بگذارد.

درحالی‌که از پله‌ها پایین می‌آمد با خودش می‌خندید و فکر می‌کرد:«ما نقشه‌های راپاچینی را نقش بر آب خواهیم کرد؛ اما باید اعتراف کنم: او مرد شگفت‌انگیزی است! واقعاً مرد شگفت‌انگیزی است! اما عمل شرورانۀ او توسط کسانی که به قوانین خوب و قدیمی پزشکی احترام می‌گذارند، قابل‌تحمل نیست.»

در تمام مدت آشنایی جووانی با بئاتریس، گهگاه همان‌طور که گفتیم، گمانه‌زنی‌های تاریکی دربارۀ شخصیت بئاتریس جووانی را تسخیر کرده بود. بااین‌حال تصویری که بئاتریس از خود نزد جووانی ساخته بود به‌قدری ساده، طبیعی، بامحبت و بی‌فریب بود که تصویر ساخته‌شده توسط پروفسور بالیّونی عجیب و باورنکردنی به نظر می‌رسید که انگار با تصور اولیۀ خودش مطابقت نداشت. درست بود. جووانی خاطرات زشتی در ارتباط با اولین دیدار با دختر زیبا داشت. جووانی نمی‌توانست دسته‌گلی را که در آغوش او پژمرده شده بود و حشره‌ای را فراموش کند که در میان هوای آفتابی تلف شده بود. هیچ‌چیزی جز عطر نفسش نمی‌توانست عامل این اتفاقات باشد. بااین‌حال این وقایع در پرتوی ناب شخصیت بئاتریس حل می‌شدند و حقایق، دیگر کارایی خود را نداشتند بلکه حتی اگر همۀ حواسش هم در جهت اثبات این گمان‌ها گواهی می‌دادند، باز هم به‌عنوان خیال‌پردازی‌هایی نادرست شناخته می‌شدند. نسبت به چیزی که می‌توانیم با چشم ببینیم و با انگشت لمس کنیم، چیزی حقیقی‌تر و واقعی‌تر وجود دارد: شواهد بهتری وجود داشت که باعث شد جووانی اعتماد خود را به بئاتریس پیدا کند. هرچند این اعتماد بیشتر به‌خاطر کیفیات عالی‌اش بود تا هرگونه ایمان عمیق و سخاوتمندانه‌ای که خودش داشت؛ اما اکنون روحش قادر به حفظ ایمان خود نبود. نه آن‌طور که شور و هوس اولیه ایمانش را به اوج رسانده بود. ایمانش کم‌رنگ شده بود و در میان تردیدهای زمینی غوطه‌ور شده بود و آن تردید‌ها، سفیدیِ خالصِ تصویرِ بئاتریس را آلوده کرده بود؛ اما این‌گونه نبود که او را رها کرده باشد. همه‌چیز داشت به جز بی‌اعتمادی. پس تصمیم گرفت آزمایشی قاطع را به اجرا بگذارد که یک بار برای همیشه او را راضی کند که آیا آن ویژگی‌های وحشتناک در طبیعت بئاتریس وجود دارد یا نه؛ که البته این ویژگی‌ها بدون همکاری برخی شرارت‌های روحی نمی‌توانست وجود داشته باشد. ممکن بود چشمانش از دور او را درمورد مارمولک و حشره و گل‌ها فریب دهند؛ اما اگر می‌توانست به فاصلۀ چند قدم، شاهد پژمردن ناگهانی گل تازه و سالمی در دست بئاتریس باشد، جای سؤال دیگری باقی نمی‌ماند. با این فکر، سریع به گل‌فروشی رفت و دسته‌گلی خرید که هنوز با قطرات شبنم صبحگاهی مزین بود.

ساعت معمول ملاقات روزانه‌اش با بئاتریس فرارسید. جووانی قبل از پایین رفتن، نتوانست به چهرۀ خود در آینه نگاه نکند. غروری در چهره‌اش بود که از مردی جوان و زیبا انتظار می‌رفت؛ بااین‌حال نشانه‌ای از سطحی بودن احساس و عدم صداقت در شخصیتش بود که خود را در آن لحظۀ آشفته و تب‌دار نشان می‌داد. به‌هرحال

 به خود خیره شد و با خود فکر کرد که هرگز صورتش تا این حد ظرافت، چشمانش چنین نشاط و گونه‌هایش چنان رنگ گرمی از حس زندگی نداشته‌اند.

فکر کرد: «حداقل هنوز سمش را وارد بدن من نکرده است. من گلی نیستم که در چنگ او نابود شوم!»

با این فکر نگاهش را به دسته‌گلی چرخاند که حتی یک بار هم از دستش کنار نگذاشته بود. با درک اینکه آن گل‌های شبنم‌دار از قبل شروع به پژمردن کرده‌اند، هیجانی از وحشتی توصیف‌نشدنی در بدنش تزریق شد. گل‌ها نشانه‌هایی داشتند که نشان می‌داد دیروز تازه و دوست‌داشتنی بوده‌اند. جووانی مثل سنگ مرمر سفید شد و بی‌حرکت جلوی آینه ایستاد و به انعکاس خودش در آن خیره شد، انگار به چیزی ترسناک خیره شده است. سخنان بالیّونی را در مورد عطری که اتاق را پر کرده بود، به یاد آورد. حتماً عطر سمی بود که در نفسش بود! سپس لرزید. از خودش ترسید و به خود لرزید. پس از درآمدن از گیجی، با چشمی کنجکاو شروع به تماشای عنکبوتی کرد که مشغول کار بود. تار خود را از کتیبۀ کهنۀ آپارتمان آویزان کرده بود و از سیستم هنرمندانۀ خطوط درهم‌تنیده عبور می‌کرد و دوباره برمی‌گشت. انگار پرجنب‌و‌جوش‌ترین عنکبوتی بود که تابه‌حال از آن سقف قدیمی آویزان شده است. جووانی به‌سمت حشره خم شد و نفسی عمیق و طولانی را بیرون داد. عنکبوت ناگهان دست از کار پر زحمت خود کشید. تار با رعشه‌ای لرزید که از بدن استادکار کوچک شکل می‌گرفت. جووانی دوباره نفسی عمیق‌تر و طولانی‌تر و آغشته به احساسی زهرآگین از قلبش بیرون فرستاد. نمی‌دانست که شریر است یا فقط بیچاره است. عنکبوت با دست و پاهایش چنگی زد و آن طرف پنجره، مرده، آویزان شد.

جووانی با زمزمه خودش را خطاب قرار داد: «ای نفرین‌شده! ‌ای نفرین‌شده! آن‌قدر سمی شده‌ای که این حشرۀ کشنده با نفست از بین می‌رود؟»

در آن لحظه، صدای شیرین و باشکوهی از باغ بلند شد: «جووانی! جووانی! از ساعت ملاقات گذشته. چرا نمی‌آیی؟ پایین بیا!»

جووانی دوباره زمزمه کرد: «بله. بئاتریس تنها موجودی است که نفس من نمی‌تواند او را بکشد. کاش می‌شد!»

جووانی با عجله پایین رفت و یک آن در برابر چشمان درخشان و عاشق بئاتریس ایستاد. لحظه‌ای پیش، خشم و ناامیدی‌اش چنان شدید بود که آرزویی بیشتر از این نداشت که بتواند با یک نگاه او را پژمرده کند؛ اما با حضورش چنان تأثیراتی به وجود آمد که نمی‌توانست یک‌باره از بین برود و آن چیزی نبود جز یادآوری ظرافت و لطافت زنانه‌اش که اغلب جووانی را در آرامشی روحانی غوطه‌ور می‌کرد. یادآوری هزاران طغیان مقدس و پرشور قلبش، وقتی که چشمۀ پاک قلبش سرریز می‌کرد و جووانی می‌توانست درون روحش را با چشم بصیرت خود ببیند؛ یادآوری‌هایی که اگر جووانی می‌دانست چگونه آن‌ها را بسنجد، به او اطمینان می‌داد که تمام این معمای زشت فقط توهمی زمینی است و هرقدر هم غبار شیطانی بر سر بئاتریس جمع شده باشد، باز هم بئاتریس واقعی فرشتۀ بهشتی است. حتی با اینکه جووانی از همچون ایمان بالایی برخوردار نبود؛ اما هنوز حضور بئاتریس جادوی خود را کاملاً از دست نداده بود. خشم جووانی به‌شکلی از بی‌عاطفگی سردی تقلیل یافت. بئاتریس با حسی معنوی و هوشمندانه بلافاصله احساس کرد که گردابی تاریک بین آن‌ها وجود دارد که نه خود و نه جووانی نمی‌توانند از آن عبور کنند. آن‌ها غمگین و ساکت با هم به راه افتادند و به فوارۀ مرمر و به حوض آب رسیدند که در میان آن درختچه‌ای رشد کرده بود که شکوفه‌های جواهرمانند داشت. جووانی از لذت (یا

شاید بتوان گفت اشتهای) مشتاقانه‌ای که به استشمام عطر گل‌ها داشت، وحشت کرد.

او ناگهان پرسید: «بئاتریس این درختچه از کجا آمده است؟»

بئاتریس با ساده‌دلی پاسخ داد: «پدرم آن را آفریده است.»

جووانی تکرار کرد: «آن را آفریده است. آن را آفریده است. منظورت چیست بئاتریس؟»

بئاتریس جواب داد: «او مردی است که به‌طرز وحشتناکی با اسرار طبیعت آشنا است و همان ساعتی که من برای اولین بار نفس کشیدم، این گیاه از خاک بیرون آمد؛ درحالی‌که من فرزند زمینی‌اش هستم، این گیاه فرزند علم و خرد اوست. به آن نزدیک نشوید.» و همان‌طور که با وحشت می‌دید که جووانی دارد به درختچه نزدیک می‌شود ادامه داد: «این گل ویژگی‌هایی دارد که شما خیلی کم از آن‌ها خبر دارید؛ اما من، جووانی عزیز، من با این گیاه بزرگ شدم و شکوفا شدم و با نفس آن تغذیه شدم. خواهرم بود و من آن را با عشقی انسانی دوست داشتم. افسوس! آیا به آن مشکوک نشده بودی؟ سرنوشت هولناکی رخ داد.»

جووانی چنان با اخم تلخی به او نگاه کرد که بئاتریس مکث کرد و لرزید؛ اما ایمان بئاتریس به مهربانی جووانی به او اطمینان داد و از شرمندگی سرخ شد که برای یک لحظه به او شک کرده است.

بئاتریس ادامه داد: «عذاب وحشتناکی رخ داد؛ تأثیر عشق مهلک پدرم به علم باعث شد من از تمام جوامع انسانی دور شوم. تا زمانی که خدا تو را فرستاد، جووانی عزیز. آه! بئاتریس بیچارۀ تو چقدر تنها بود!»

جووانی چشمانش را به او دوخت و پرسید: «آیا عذاب سختی بود؟»

بئاتریس با لطافت پاسخ داد: «فقط همین اواخر فهمیدم چقدر سخت بود. آه، بله، اما قلب من بی‌حس و خاموش بود.»

جووانی مانند رعدوبرقی که از ابری تاریک سر بزند، سردی‌اش به خشم تبدیل شد.

جووانی با عصبانیت و تحقیری زهرآگین فریاد زد: «ای نفرین‌شده! تنهایی خود را خسته‌کننده می‌دانی؛ ولی من را مثل خودت از گرمای زندگی جدا کردی و با اغوا به سرزمین وحشتناک خود کشاندی!»

بئاتریس چشمان درشت درخشانش را روی صورتش چرخاند و فریاد زد: «جووانی!» بئاتریس آن‌قدر حیرت‌زده بود که کلمات جووانی نتوانست به ذهن او راه پیدا کند.

جووانی با هیجان با خودش تکرار کرد: «بله، چیزی سمی! تو این کار را انجام دادی! تو من را نابود کردی! رگ‌هایم را پر از سم کردی! من را به موجودی نفرت‌انگیز، زشت و کشنده مانند خودت تبدیل کردی: به یک شگفتی در دنیا، به یک هیولای وحشتناک! حالا اگر نفس هایمان همان‌قدر برای خودمان کشنده باشد که برای دیگران، بگذار لب‌هایمان را با بوسه‌ای نفرت‌انگیز در مجاورت هم درآوریم و سپس بمیریم!»

بئاتریس با صدای ناله‌ای که از قلبش بیرون می‌شد، زمزمه کرد: «چه بر سر من آمده است؟ باکرۀ مقدس به من رحم کن، به طفلی دل‌شکسته و بیچاره رحم کن!»

جووانی با همان تحقیر زهرآگین فریاد زد: «تو! مگر تو عبادت می‌کنی؟ دعاهای تو همان‌طور که از لبانت برمی‌آید، فضا را به مرگ آلوده می‌کند. آری، آری، بیا دعا کنیم! بگذار به کلیسا برویم و انگشتانمان را در آب مقدس فروببریم! آن‌ها که پس از ما به آن کلیسا می‌روند، مثل طاعون‌زده‌ها هلاک می‌شوند. بگذار صلیب‌هایمان را در هوا بکشیم! لعن و نفرین است که در هوا به‌جای صلیب مقدس پخش خواهد شد!»

بئاتریس که اندوهش فراتر از آن بود که بتواند بیانش کند، با آرامش گفت: «جووانی، چرا من را با آن کلمات وحشتناک یکی می‌کنی؟ درست است، من همان چیز وحشتناکی هستم که می‌نامی. اما تو، تو چه می‌کنی؟ جز اینکه با بدبختی هولناک من به لرزه بیفتی، از باغ بیرون بروی و با کسی از تبار خودت بیامیزی و فراموش کنی که تابه‌حال هیولایی مانند بئاتریس بیچاره روی زمین خزیده است؟»

جووانی با اخم از او پرسید: « تظاهر به نادانی می‌کنی؟ تماشا کن! این قدرت را از دختر پاک راپاچینی به دست آورده‌ام!»

انبوهی از حشرات تابستانی در هوا پرواز می‌کردند، در جستجوی غذایی که بوهای گل باغ مرگبار وعده داده بود. آن‌ها دور سر جووانی حلقه زدند و همان‌طور که چندین درختچه آن‌ها را به خود جذب کرده بودند، به سمت او هم جذب شدند. او در میان آن‌ها بازدمی بیرون داد و درحالی‌که حداقل پنج حشره مرده روی زمین می‌افتادند، لبخند تلخی به بئاتریس زد.

بئاتریس فریاد زد: «فهمیدم! فهمیدم! علم مرگبار پدرم است؟ نه، نه، جووانی، این نبود! هرگز، هرگز! من فقط آرزو داشتم که تو را دوست داشته باشم و مدت کوتاهی با تو باشم و بگذارم تو ناپدید شوی و تنها تصویری از تو را در قلبم باقی بگذارم. زیرا، جووانی، باور کن، اگرچه بدن من با زهر تغذیه می‌شود، اما روح من مخلوق خداست و عشق را همچون غذای روزانه‌اش طلب می‌کند؛ اما پدرم، او ما را در این علاقۀ ترسناک وصلت داده است. من را رد کن! مرا زیر پا بگذار! مرا بکش! آه، بعد از این سخنان تو مرگ چیست؟ اما این کار من نبود! حتی برای یک دنیا سعادت هم این کار را نمی‌کردم!»

احساسات شدید جووانی از آن‌همه طغیان که از لبانش بیرون می‌زد، خسته شده بود. اکنون به‌خاطر رابطۀ صمیمی و عجیب بین خودش و بئاتریس متوجه حسی محزون (و نه بدون لطافت) در خودش شد. انگار در خلوت مطلقی ایستاده بودند و حتی انبوه‌ترین جمعیت انسانی در اطرافشان هم چیزی از آن خلوت کم نمی‌کرد. آیا آن برهوت بی‌کسی که اطرافشان بود، نباید این جفت منزوی را به هم نزدیک‌تر می‌کرد؟ اگر آن‌ها قرار بود نسبت به یکدیگر ظالم باشند، چه کسی باید با آن‌ها مهربان می‌بود؟ علاوه بر این جووانی فکر کرد که آیا امیدی به بازگشت به طبیعت سابق خودش وجود نداشت؟ آیا امکان هدایت بئاتریس (بئاتریس رستگارشده) با کمک وجود نداشت؟ آه، روح ضعیف، خودخواه و نالایق را ببین که می‌توانست رؤیای اتحاد و خوشبختی زمینی را تا این حد بپروراند، حتی پس از اینکه چنین عشق عمیقی، به‌تلخی مورد ظلم واقع شده بود؛ همان‌طور که عشق بئاتریس با سخنان ویرانگر جووانی. نه نه؛ نمی‌توانست چنین امیدی وجود داشته باشد. بئاتریس باید به‌سختی، با آن قلب شکسته، از مرزهای زمان عبور می‌کرد. او باید دردهای خود را در چشمه‌ای در بهشت غسل می‌داد و غم خود را در پرتوی جاودانگی فراموش می‌کرد، تا آمرزیده شود!

اما جووانی نمی‌دانست.

درحالی‌که جووانی به او نزدیک می‌شد، بئاتریس مثل همیشه که جووانی به او نزدیک می‌شد، در خود جمع و از جووانی دور شد؛ اما اکنون با انگیزۀ متفاوتی این کار را کرد. جووانی گفت: «بئاتریس عزیز، بئاتریس عزیزم، سرنوشت ما هنوز آن‌قدر درخودفرومانده نشده است. ببین! دارویی وجود دارد قوی. پزشکی حکیم به من اطمینان داده است و تقریباً تأثیر آن الهی است. ترکیبی است از متضادترین موادی که پدر ترسناکت با آن‌ها این بلا را بر سر من و تو آورده است. از گیاهان مبارکی تقطیر شده است. نباید آن را با هم سر بکشیم و بدین ترتیب از شر پاک شویم؟»

بئاتریس دستش را دراز کرد تا بطری نقره‌ای کوچکی را بگیرد که جووانی از سینه‌اش بیرون آورده بود و گفت: «آن را به من بده.» سپس با تأکیدی عجیب اضافه کرد: «من این را می‌نوشم؛ اما شما منتظر نتیجه باش.»

بئاتریس پادزهر بالیّونی را روی لب‌هایش گذاشت. در همان لحظه سایۀ راپاچینی در درگاه نمایان شد و به‌آرامی به‌سمت فوارۀ مرمر آمد. وقتی مرد عالم و رنگ‌پریده نزدیک می‌شد، به نظر می‌رسید با حالتی پیروزمندانه به جوان و دوشیزۀ زیبا نگاه می‌کند؛ مانند هنرمندی یا گروهی از مجسمه‌سازان که عمر خود را صرف دستیابی به اثرشان کنند و از نتیجۀ کار خود راضی باشند. مکث کرد، قد خمیده‌اش آگاهانه راست شد، دستش را سمت آن‌ها دراز کرد، به حالتی که انگار پدری برای فرزندانش دعای خیر می‌کند؛ اما این دست‌ها همان دستانی بودند که زهر را به جویبار زندگی‌شان انداخته بود. جووانی لرزید. بئاتریس بسیار عصبی لرزید و دستش را روی قلبش فشار داد.

راپاچینی گفت: «دخترم، تو دیگر در دنیا تنها نیستی! یکی از آن جواهرات گران‌بهای خواهرت درختچه را بچین و از دامادت بخواه آن را درون سینۀ خود بگذارد. حالا دیگر آن گل به او آسیبی نمی‌رساند. علم من و علاقۀ بین شما دو نفر، آنچنان در جانش کارگر افتاده است که حالا او از مردان عادی جداست؛ همان‌طور که تو دختر غرور و پیروزی من از زنان عادی جدایی. در دنیا آن را دست‌به‌دست کنید؛ از محبوبی به محبوب دیگر و برای همه هولناک!»

بئاتریس همان‌طور که صحبت می‌کرد، دستش را روی قلبش نگه داشت و ضعیف گفت: «پدر، چرا این عذاب سیاه را به فرزندت تحمیل کردی؟»

راپاچینی فریاد زد: «سیاه؟! منظورت چیست دختر نادان؟ این را بدبختی می‌دانی که از موهبت‌های شگفت‌انگیزی برخوردار باشی که هیچ دشمنی از آن‌ها برخوردار نیست؟ این را بدبختی می‌دانی که بتوانی قوی‌ترین موجودات را با یک نفس نابود کنی؟ این را بدبختی می‌دانی که به همان اندازه که زیبایی، خوفناک باشی؟ آیا ترجیح می‌دادی زنی ضعیف باشی که در معرض همه شری باشد ولی نتواند از خودش دفاع کند؟»

بئاتریس درحالی‌که فرومی‌رفت، زمزمه می‌کرد: «من خوشحالم که به جای اینکه ترسیده باشم، دوست داشته شده‌ام؛ اما حالا مهم نیست. پدر، من می‌روم؛ به جایی که شر مثل رؤیایی از من دور شود؛ شری که تو تلاش کردی با وجود من درآمیزد. می‌روم که شر از من مثل عطر این گل‌های سمی دور شود و دیگر نتوانند نفسم را در میان این گل‌های باغ عدن سمی کنند. بدرود جووانی. کلمات پرنفرت تو هدایتی بودند که به قلب من رسیدند؛ اما آن‌ها هم با صعود من سقوط خواهند کرد. آه، آیا از اول در تو زهر بیشتری وجود نداشت؟»

برای بئاتریس که بخش زمینی‌اش از بنیاد توسط راپاچینی ساخته شده بود، زندگی مانند زهر بود؛ بنابراین پادزهر قدرتمند آن مرگ بود و بدين ترتيب قربانی بیچارۀ نبوغ آن مرد و انحرافی در طبیعت و زیانی که نتیجۀ تلاش خردی منحرف بود، آنجا، زير پای پدرش و جووانی از بين رفت. درست در همان لحظه، پروفسور پیترو بالیّونی از پنجره به بیرون نگاه کرد و با صدایی بلند، با لحنی پیروزمندانه که با وحشت آمیخته بود، به راپاچینی عالم که انگار رعدوبرق به او اصابت کرده باشد، گفت: «راپاچینی! راپاچینی! آیا این حاصل آزمایش شماست؟»


[1]. Giovanni Guasconti

.[2]  در متن اصلی از عبارتmore southern  استفاده شده است که بیشتر از اشاره به جهت جغرافیایی، معرف داشتن مشخصات و خلق جنوبی است.

 .[3] سکه‌ای از جنس طلا که سابقاً در اکثر کشورهای اروپایی رایج بوده است.

[4] Vertumnus:خدای فصول، تغییر و رویش گیاهان در روم باستان که قادر بود خود را به هر شکلی درآورد.

[5] Giacomo Rappaccini

[6] Benvenuto Cellini مجسمه‌ساز، زرگر و نویسندۀ ایتالیایی که در قرن 16 در ونیز می‌زیسته.

 .[7] خانواده‌ای قدرتمند و ثروتمند که در اواخر قرن 15 و اوایل قرن 16 در اروپا زندگی می‌کرده‌اند.‌ این خانواده هم‌پای خانوادۀ مدیچی در حمایت از هنر و علم شناخته می‌شوند.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب