خورشید امروز-علیرضا جلالیان
خورشید امروز
علیرضا جلالیان
خورشید امروز در نورانیترین حالت خود است. همهجا را نورانی و درخشان کردهاست. به همین سبب تمامی شهرها و کوچههاخالیست. هیچکس حتی در آنها قدم هم نمیزند. چه برسد به سروصدا. تمامی پنجرهها پوشانده شدهاند. هیچ نقطۀ کوری وجود ندارد که بشود از بیرون داخل خانهها را دید؛ یا از داخل خانه، بیرون را.
در یکی از همین خانهها مردی بر روی صندلی نشسته است. مثلاینکه مقام بالایی دارد. در سالنی که نشسته هیچچیز جز صندلی که در وسط سالن بهرویش نشسته است، وجود ندارد. در سالن که باز میشود، دو تن وارد سالن میشوند. مرد نشسته بر روی صندلی در اتاق سرد و تاریک شروع به سخن گفتن میکند:میدونی الآن سه شبی میشه که منتظرم.
سکوت حکمفرماست و آبی که از دهن سرازیر میشود؛ و دهنی که آب دهنش را قورت میدهد.
– شبا خیلی سخت میخوابم. خیلی سخت. حتی گروی هم مجبور کردم چیزی نخوره. تنهایی خوردن اصلاً برام جذاب نیست.
دستانش بهطرز ترسناکی میلرزد. آب گلویش تبدیل شده است به اشک چشمهایش.
– قربان. من آخرینشونم. اگه میشه منو نکشید.
آنقدر گریه میکند که اتاق دیگر فقط سرد و تاریک نیست…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و دوم– زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.