انتخاب برگه

خون‌آشام اروپایی: روان‌کاوی کاربردی و افسانۀ کاربردی-ریچارد. ام. گتلیب (انستیتو روان‌کاوی نیویورک)-ترجمه: علی نوروزی

خون‌آشام اروپایی: روان‌کاوی کاربردی و افسانۀ کاربردی-ریچارد. ام. گتلیب (انستیتو روان‌کاوی نیویورک)-ترجمه: علی نوروزی

خون‌آشام اروپایی: روان‌کاوی کاربردی و افسانۀ کاربردی

ریچارد. ام. گتلیب (انستیتو روان‌کاوی نیویورک)

ترجمه: علی نوروزی

اگرچه بسیاری از پژوهشگران به‌طور متقاعدکننده‌ای استدلال کرده‌اند که استفاده از شیوه‌های روان‌شناختی می‌تواند به فهم فرهنگ عامه[1] کمک کند (جونز[2] 1971، روهایم[3] 1952، بتلهایم[4] 1976، دوندس[5] 1987 و 1989)، این واقعیت که مطالعۀ پدیده‌های فرهنگ عامه می‌تواند به فهم بهتر بیماران روان‌کاوی و روان‌شناسی فردی در کل کمک کند کمتر آشنا به نظر می‌رسد، اگرچه ایدۀ جدیدی نیست؛ بااین‌حال یک لحظه تأمل نشان می‌دهد که استفاده از مطالعۀ فرهنگ عامه جهت روشن‌کردن ذهن اشخاص ابداً جدید نیست، اگرچه همواره چنین تشخیصی داده نمی‌شود. این ابزار قدرتمند برای اولین‌بار توسط فروید در طول خودکاوی‌اش در 1897 استفاده شد (ماسون[6] 1985؛ آنزیو[7] 1986 را ببینید)، هنگامی که او برای اولین‌بار متوجه شد که اسطورۀ باستانی ادیپ[8] تا اندازه‌ای توسط تجربیات جهانی رخ‌داده در دوران رشد کودکی تعیین شده است و اینکه فهم اسطوره می‌تواند به او در درک بهتر افراد کمک کند؛ بنابراین، عقدۀ ادیپ مشهور اولین مثال از شیوۀ کاربست فرهنگ عامه در روان‌کاوی بود. فروید یکی از جنبه‌های مهم جاذبۀ جهانی اسطوره و یکی از جنبه‌های مهم و جهانی تجارب کودکی را در یک مرحلۀ ساده فهمید.

در آنچه در ادامه می‌آید، من به طور مشابهی به یک افسانۀ آشنا، افسانۀ خون‌آشام اروپایی[9]، از همان چشم‌انداز دوگانه خواهم پرداخت؛ یعنی دو پرسش مکمل را مطرح می‌کنم و تا حدی به آن‌ها پاسخ خواهم داد:

1) از مطالعۀ افسانۀ خون‌آشام دربارۀ روان‌شناسی فردی چه چیزی می‌توانیم بیاموزیم؟

2) چگونه مطالعۀ روان‌شناسی فردی می‌تواند در درک بهتر این افسانه به ما کمک کند؟

افسانۀ خون‌آشام و برخی کاربردها برای روان‌شناسی

افسانه‌ها

اسطوره‌شناسی[10] مرتبط با خون‌آشام‌ها از قرون‌وسطا یا حتی زودتر در اروپا وجود داشته است. تأکید بر جنبه‌های ویژۀ تعاریف این مخلوقات افسانه‌ای، موجب شده که خون‌آشام در افسانه‌های قومی تاریخچه ثبت‌شده‌ای داشته باشد (مک کولی[11] 1964: 440)؛ بااین‌حال معمولاً متخصصان فرهنگ عامۀ غربی (باربر[12] 1988) باورهای خون‌آشام و فعالیت‌های ضدخون‌آشام متعلق به دورۀ تاریخ اروپا از قرون‌وسطا تا زمان حاضر را مطالعه می‌کنند. در میان این پژوهشگران، برخی تغییر ناگهانی در ماهیت فرهنگ عامۀ خون‌آشام را در جایی می‌بینند که از تنها یک محصول فرهنگ عامه خارج شده و پس از انتشار کتاب دراکولای برام استوکر[13]، با یک تغییر مهم و عامدانه، به محصولی در صنعت سرگرمی قرن بیستم تبدیل شد.

هرچیزی را که به‌عنوان منشأ داستان‌های خون‌آشام، باورها و شیوه‌های ضدخون‌آشام بپذیریم؛ اما [به‌هرحال] کمتر شکی وجود دارد که این افسانه امروزه از محبوبیت گسترده‌ای برخوردار است. برخی از سرگرمی‌های خون‌آشام ما گونه‌های تداوم‌یافتۀ قصه شگفت‌انگیز استوکر هستند. در 1933 فیلم دراکولا که در آن بلا لوگوسی[14] نقش خون‌آشام را بازی می‌کرد، به یک فیلم کلاسیک ژانر وحشت تبدیل شده است. یک تاریخ اولیۀ مهم در فیلم‌سازی، خون‌آشام مورنائو[15] (1922) ساختۀ ویلهلم فردریش[16] است. یک فیلم صامت که به‌طور گزنده‌ای بر جنبه‌ای از افسانۀ خون‌آشام تأکید دارد که من معتقدم از اهمیت بالینی زیادی برخوردار است: مالیخولیای[17] شدید هیولای طردشده. ویژگی‌ای که بعداً درباره‌اش در زمینۀ بالینی بحث خواهم کرد. فیلم‌های خون‌آشام همچنان به‌کرات ساخته می‌شوند، اگرچه تنها تعداد کمی از آن‌ها تقریباً داستان استوکر را بازگویی می‌کنند (مثل کاپولا[18] 1992).

رمان‌های خون‌آشام امروزه مخاطبان بسیاری دارند. رغبت به داستان‌های خون‌آشام برای مثال در محبوبیت فراوان سه‌گانۀ خون‌آشام آن رایس[19] (مصاحبه با یک خون‌آشام، لستات خون‌آشام و ملکۀ جهنم) دیده می‌شود.

هر کودک خردسالی که مقداری با تلویزیون مواجه شده است، با شخصیت «خیابان کنجد[20]» به نام «کانت کانت[21]» آشناست. کانت، عروسکی با دندان‌های نیش نوک‌تیز بزرگ و صورت ارغوانی‌رنگ (در نگاه من خاکستری‌رنگ)، علاقه‌مند به آواز و رقص، شیفتۀ خفاش‌ها، با پوششی از شنلی تیره‌رنگ و دارای اجبارهای روان‌شناختی[22] عجیب (همسو با خون‌آشام‌های فرهنگ عامه) است. او مجبور است که هرچیزی را که متوجهشان می‌شود، بشمرد (یک، دو، سه …)، مثل روزنامه یا سیب‌زمینی.

علاوه بر این داده‌های معاصر، مطالعات فرهنگ عامه می‌تواند با دقت بالایی درباره خون‌آشام‌های اروپایی گذشته به ما اطلاعات دهد. بحث من بر افسانۀ خون‌آشام غالباً بر خلاصۀ داده‌های فرهنگ قومی خون‌آشام باربر (1988) و بر پژوهش‌های ریموند مکنالی[23] و رادو فلورسکو[24] (1972) متکی است. کتاب باربر مطالعات ثبت‌شدۀ وسیع و دقیقی از شکل‌های گوناگون این افسانه در اروپا در حدود چندصدسال گذشته است. او جزئیاتی را از سوابق مکتوب مراحل خون‌آشام‌های تاریخی جمع‌آوری کرده که از این باور روستاییان حمایت می‌کرد که بدن خون‌آشام‌ها در گورهایشان مطابق انتظار دچار زوال یا تغییرشکل نمی‌شوند. باربر بیان می‌کند که شرط اصلی خون‌آشام‌بودن، وابسته به شاخص مرضی سالم‌ماندن مشهود بدن خون‌آشام (جسد)، پس از نبش‌قبر، و عدم‌زوال و تغییرشکل بدن است؛ بدین‌ترتیب، باربر این واقعیت بسیار مهم، اما نادیده‌گرفته‌شده را، برجسته می‌کند که سالم‌ماندن جسمانی از زوال و تغییرشکل، اگر تنها ویژگی اصلی نباشد، یکی از ویژگی‌های اصلی افسانۀ خون‌آشام است. علاقه‌مندی باربر، متفاوت از من، ارائۀ توضیحات علمی طبیعی برای «نشانۀ[25]» خون‌آشام بود. با استفاده از دانشش از آسیب‌شناسی پزشکی قانونی مدرن، او قادر به تشریح این بود که یافته‌های گزارش‌شده از خون‌آشام، در حالات مختلف از سالم‌ماندن جسمانی، می‌تواند به‌عنوان رخدادی طبیعی فهمیده شود (نه به‌عنوان رخدادی فراطبیعی).

از دیدگاه روان‌کاوی افسانۀ خون‌آشام، در هریک از شکل‌های فرهنگ عامه و داستانی متعددش، می‌تواند به‌عنوان یک مصالحۀ روانی[26] شکل‌گرفته دیده شود. چنین نگاهی روان‌کاوان را وادار می‌کند که انتظار داشته باشند در این ساختارانگارشی[27] سهمی از تمام سطوح رشد روانی جنسی فردی و در تمام ساختارهای روانی (نهاد[28]، من[29]، فرامن[30]) بیابند. به‌طور مشخص، خون‌آشام‌های مدرن صنعت سرگرمی غالباً در جنبه‌های دگرجنس‌خواهانۀ ادیپال نره‌این[31] در فعالیت‌هایشان مؤکد می‌شوند. دراکولاهای سینمایی بلا لوگوسی (قهوه‌ای‌شدن[32] 1931) و فرانک لانگلا[33] (1979) خوش‌تیپ، فرهیخته و اشراف اغواگری هستند که قربانیان زن را در تخت و اتاق‌خوابشان ملاقات می‌کنند و اگرچه مکس شرک (مورنائو 1922) یک دراکولای زشت و عجیب‌وغریب را ترسیم می‌کند؛ اما این خون‌آشام نیز شب را با قهرمان فیلم می‌گذراند.

بااین‌حال و با وجود این ویژگی‌ها، از دید من توجه روان‌کاوانه کافی به افسانۀ خون‌آشام از منظر سازمان‌دهی کشمکش‌ها و تعارضات پیشاتناسلی[34]، به‌ویژه آن‌هایی که تعارضات «تغذیه‌ای[35]» نامیده می‌شوند، نشده است؛ چراکه من بر این واقعیت تأکید خواهم کرد که تمام افسانه‌های خون‌آشام/ازگوربرخاسته[36]، صرف‌نظر از اینکه چقدر ممکن است در جزئیات و مشخصه‌هایشان تفاوت داشته باشند، به‌طور مرکزی به واکنش‌های روانی به ازدست‌دادن ابژه[37] مربوط می‌شوند. بدون مرگ نه خون‌آشام و نه هر نوع دیگر ازگوربرخاسته‌ای وجود ندارد. افسانۀ خون‌آشام داستانی دربارۀ رابطه با افراد مرده است.

به‌جز چند استثناء، خون‌آشام‌های فرهنگ عامه افراد اخیراًمرده بودند. آن‌ها همچنین اغلب افرادی بودند که «قبل از زمانشان» به‌طور ناگهانی و غیرمنتظره یا در طول دورۀ کوتاهی از بیماری مرده بودند. بر اساس این واقعیتِ خون‌آشام‌های فرهنگ عامه می‌توان به‌سادگی نتیجه گرفت که اغلب انگارش‌های خون‌آشام در نتیجۀ ازدست‌دادن ناگهانی ابژه و غم یا سوگواری حاد برخی از بازماندگان ایجاد شده است. افسانۀ خون‌آشام به فرد داغ‌دیده اجازه می‌دهد که رابطه‌اش با شخص ازدست‌رفته را ادامه دهد (جونز 1971:99). این جنبه از افسانه با وضوح خاصی در گزارش بالینی روان‌کاوی من آمده است (در ادامه). همان طور که من شرح خواهم داد، در کارم با روان‌کاونده‌ام[38] در درجۀ اول، تجربۀ سوگ انتقالی[39]اش (تجربۀ ازدست‌دادن روان‌کاوش) بود که او به‌طور برجسته‌ای، اگرچه ناخودآگاه، با انگارش‌های خون‌آشامی به آن واکنش نشان داد؛ برای مثال، او در واکنش به قطع درمان در آخر هفته، به خون به‌عنوان غذا فکر کرد. (این مهم است که به ذهن سپرده شود که برای خون‌آشام‌های فرهنگ عامه، نوشیدن خون نه ویژگی ثابت و نه ضروری است).

طبق گفتۀ باربر، معمولاً و مشخصاً خون‌آشام اولین کسی بود که در یک بیماری همه‌گیری (مثل طاعون) مرد. ناآرامی، بی‌قراری یا فقدان آرامشش منجر به ترک قبرش و پرسه‌زدن در شهر در طول شب می‌شود. این جنبه از داستان‌های خون‌آشام در خدمت توضیح‌دادن ذهن پیشاعلمی روستاییان است که شاهد سرایت همه‌گیری‌های وحشتناک بیماری و مرگ از طریق مجاورت و تماس بودند. به‌طور هم‌زمان، این داستان یک ارتباط روان‌شناختی نیز داشت: زن بیوۀ آن مرد نه‌تنها به‌احتمال بسیار توسط باکتری‌هایی که او (مرد) حمل می‌کرده آلوده شده است، بلکه احتمالاً بیشترین تأثیر را از نظر عاطفی به‌خاطر ازدست‌دادن او (مرد) می‌گیرد. اغلب زن گزارش می‌داد که توسط او (مرد) در طول شب، در رؤیا یا بیداری ملاقات شده است. این‌گونه دیدارهای شبانه که توسط بیوه‌زن‌ها و سایرین گزارش می‌شد، به گمانه‌زنی‌های خون‌آشام‌گرایی دامن می‌زد.

چیزی که بعداً دنبال می‌شد نوعی بازجویی پزشکی قانونی بود. موارد ثبت‌شده‌ای وجود دارد که در آن افسران پزشکی دربار سلطنتی در این جلسات حضور داشتند (به باربر 1988 نگاه کنید). گروهی از روستاییان وحشت‌زده به سراغ قبری می‌رفتند که به آن به‌عنوان خون‌آشام یا ازگوربرخاسته مشکوک بودند و جسد را نبش‌قبر می‌کردند. دلیل خون‌آشام‌بودن جسد نبش‌قبرشده که همان نشانۀ مشخص بود، بیش از هرچیز بدن زوال‌نیافته و تغییرشکل‌نداده بود. این یافته‌ها از این واقعیت حمایت می‌کرد که چنین بدن تجزیه‌نشده‌ای که توسط خون‌آشام تصرف شده بود، مستعد بی‌قراری و پرسه‌زنی در شب و کشیدن دیگر اشخاص به‌سوی مرگ در الحاق با خودش است. اگر جسد به‌طور سالم یافته می‌شد، رأی دادگاه این بود که آن شخص خون‌آشام شده است.

اهمیت رابطۀ غول-خون‌آشام

برای کامل‌ترشدن [بحث] روان‌شناختی، من اکنون مایلم بر اهمیت تکمیل‌کنندگی بنیادین ایده‌های (انگارش‌های) غول[40] و خون‌آشام تأکید کنم. من مایلم روشن کنم که به‌راستی تمایزگذاری بین این دو بدون اعمال خشونت نسبت به وحدت جسمانی‌شان ممکن نیست. ازآنجاکه من خون‌آشام را پیش‌تر تعریف کرده‌ام، اجازه دهید مختصری درباره ایدۀ غول بگویم: یک شخص زنده، بدن یک مرده را ملاقات کرده و خودش را از آن جسد تغذیه می‌کند (جونز 1971:99). به‌علاوه انگارش‌های غول معادل روان‌شناختی انگارش‌های مردارخواری[41] یا مردارخواهی[42] هستند.

برخی خون‌آشام‌های داستانی نیز وحدت سازماندهی روان‌شناختی غول-خون‌آشام را آشکار می‌کنند؛ برای مثال، در متن بدون عنوان ای. تی. اِی. هافمن[43] که به «داستان یک خون‌آشام» مصطلح است، شخصیت اصلی، اورلی[44]، کسی که خون می‌مکد، یک خون‌آشام در نظر گرفته می‌شود. همان طور که داستان پیش می‌رود، فعالیت‌های وحشتناک اورلی در پایان شامل یک صحنه از قبرستان می‌شود که او از گوشت جسد نبش‌قبرشده تغذیه می‌کند و در قسمت پایانی اپیزود او به شوهرش حمله می‌کند و او را گاز می‌گیرد. توماس کاملا[45] (1985) این داستان را از دیدگاه روان‌کاوی موردمطالعه قرار داد. او نتیجه گرفت که عبارات «سندروم خون‌آشام-غول» و «آدم‌خواری غول‌گونه[46]» بهترین توصیف برای فعالیت‌های اورلی است.

در پایان، با بازگشت به مطالعۀ فرهنگ عامه جهت شرح رابطۀ نزدیک بین غول و خون‌آشام، ما باید ابتدا به یاد داشته باشیم که مکانیسم‌های روان‌شناختی فرافکنانه[47] به‌شکل آزادانه‌ای در ساخت تمام این انگارش‌ها شرکت می‌کنند. یک بار دیگر تأکید کنیم، مشاهدۀ این امر آسان است که چگونه خون‌آشام، جسدی که از گور بلند شده تا از زنده‌ها (خون، و همچنین گوشت، همان طور که خواهیم دید) تغذیه کند، فرافکنی ایدۀ غول است که فردی است زنده که گور افراد مرده را جهت تغذیۀ جسدشان ملاقات می‌کند. اکنون درون این بافت می‌توانیم این واقعیت به‌خوبی‌آشنا از خون‌آشام‌ها را وارد کنیم که آن‌ها محدود به رفتارهای جست‌وجوی غذا برای تغذیه از خون قربانیانشان نیستند، بلکه ممکن است گوشت آن‌ها را بخورند و بدن آن‌ها را متلاشی کنند؛ برای مثال الوود تریگ[48] در بحثش از خون‌آشام‌های کولی‌ها[49] این خلاصه را از فعالیت‌هایشان به دست می‌دهد:

غالباً در هنگام ظاهرشدن بر آن‌هایی که او دشمن خود می‌پندارد، ممکن است آن‌ها را از طریق مکیدن خونشان بکشد، بخش‌هایی از بدنشان را بخورد، خشونت‌های دیگری نسبت به آن‌ها انجام دهد یا به‌سادگی باعث ایجاد چنان وحشتی در آن‌ها شود که بمیرند (تریگ 1973:150، به نقل از باربر 1988:25).

در موردی مشابه، یاورسکی[50](1898) در فرهنگ عامۀ  گالیسیا[51] ثبت کرد که:

قدرت خون‌آشام حتی در زمان حیاتش بسیار زیاد و چندجانبه است. او می‌تواند آدم‌ها را بکشد و حتی آن‌ها را زنده‌زنده بخورد. می‌تواند بیماری‌ها و همه‌گیری‌های مختلفی را به وجود آورد یا از بین ببرد (به نقل از باربر 1988:87).

نهایتاً به‌علت ارتباطش با شواهد بالینی ما، اجازه دهید گزارش باربر از دو فعالیت دیگر خون‌آشام‌ها را بیاوریم. اولاً او گزارش می‌دهد که «خون‌آشام‌های آلبانیایی روده‌ها را می‌خورند» (90-1988:89). ثانیاً او از گزارش هرتز[52] یاد می‌کند که:

خون‌آشام تنها به زنده‌ها حمله نمی‌کند؛ درعوض، او همان گونه که گوشت مردۀ خودش را می‌جود، لباس‌ها و گوشت اجساد همسایه را هم می‌خورد (به نقل از باربر 1988:95).

یک غول برخاسته‌ازگور در تحلیل فروید از موش‌مرد

در یکی از شناخته‌شده‌ترین تاریخچۀ مراجعان فروید، گزارشی از یک انگارش خون‌آشام (یا خون‌آشام-غول) وجود دارد که کمتر به آن توجه شده است. این مراجع، موش‌مرد[53] است (فروید 1909، 1954). در یک موقعیت که در تحلیلش گزارش شده، موش‌مرد همچون غول از قبر پدرش دیدن کرد. در انجام این کار، او انگارشی (فرافکنی‌شده) دربارۀ تغذیه از جسد پدرش داشت. او وحشت‌زده شده بود وقتی که:

بیمار هنگام ملاقات از قبر پدرش، یک جانور بزرگ دید که در امتداد قبر سر می‌خورد و تصور کرد باید موش باشد… . او فرض کرد که آن جانور از قبر پدرش بیرون آمده و در حال تغذیه از جسد او بوده است (فروید 1909:215).

موش‌مرد خودش را در اینجا (و جایی دیگر) با موش همانندسازی[54] کرده است. برای مثال:

او غالباً برای موجودان ضعیف [موش‌ها] تأسف می‌خورد؛ اما او خودش را هم زننده، کثیف و بدبختی کوچک می‌دانست… . او به‌درستی می‌گفت که «یک زندگی همچون زندگی خودش» در موش‌ها می‌یابد (216).

به‌علاوه، انگارش موردعلاقۀ این بیمار (204) همچون فرهنگ عامۀ‌خون‌آشام‌ها، این بود که پدر از گور برمی‌خیزد. فروید نوشته که:

اگرچه او هرگز فراموش نکرده بود که پدرش مرده؛ اما چشم‌انداز دیدن یک روح از این نوع در او وحشتی ایجاد نمی‌کرد؛ بالعکس، او شدیداً مایل به دیدن آن بود (فروید 175-1909:174).

جزئیات انگارش موش‌مرد دربارۀ پدرش به‌عنوان ازگوربرخاسته در فرایند یادداشت‌های فروید در دسترس است. در اینجا، بیش از بخش‌های منتشرشده در 1909، شواهدی از این امر است که چگونه موش‌مرد قویاً باور داشته که پدرش هنوز زنده است و او آرزومند ملاقات با وی در شب بوده است (فروید 303-1954:302).

این امر آشکارتر می‌شود وقتی که او مرتباً برای ملاقات پدرش بین نیمه‌شب تا صبح شرایطی را ترتیب می‌داد. فروید نوشته که در این ساعات:

او کارش را قطع می‌کرد و در ورودی واحد را باز می‌کرد، مثل اینکه پدرش بیرون آن ایستاده باشد… . او طوری رفتار می‌کرد که انگار انتظار دارد پدرش را در ساعاتی که روح‌ها [از گور] خارج می‌شوند، ملاقات کند (فروید 1909:204).

به‌شکلی گذشته‌نگر می‌توان دید که انگارش‌های موش‌مرد چگونه همچون یک انگارش خون‌آشام/غول سازمان‌ یافته‌اند. اگرچه فروید نامی را که من اکنون پیشنهاد دادم، برای سازماندهی این انگارش نام نمی‌برد؛ اما به‌خوبی می‌داند که برای فهم این مراجع، [این انگارش] چقدر بااهمیت است؛ در واقع، در جلسه 23 دسامبر 1907، فروید به او گفت: «من این تلاش تو برای انکار[55] مرگ پدرت را ریشه کل روان‌نژندی[56]ات می‌دانم» (1954:300).

فروید همچنین فهمید که باور ناهشیار موش‌مرد دربارۀ سالم‌ماندن جسمانی پدرش در زیر زمین پس‌ازمرگ (به‌عنوان یک افسانۀ خون‌آشام/برخاسته‌ازگور) بخشی از سازمان انگارشی بیماری‌زای اوست. فروید بعد از شنیدن ماجرای دیدار غول‌گونۀ بیمار از قبر پدرش، در یادداشت‌هایش آورده:

افکار او در ناخودآگاهش دربارۀ زندگی بعد از مرگ همچون مصریان باستان شدیداً ماده‌گرایانه[57] است. توهم[58] او که دید زمین در مقابلش بالا می‌رود، انگار که موشی زیر آن است، پس‌از صحبت‌های کاپیتان N (مردی که موش‌مرد تصور می‌کرد ممکن است از طریق موش‌ها شکنجه‌اش کند) دربارۀ موش‌ها رخ داد… . او هیچ شکی دربارۀ ارتباط این دو نداشت (فروید 1954:297).

اگر من در اینجا به‌درستی فرایند یادداشت فروید را فهمیده باشم، این در واقع یک مشاهدۀ جالب است. من معتقدم که او توهم موش‌مرد را که زمین بلند شده است با انگارش ناخودآگاهش از حرکات دردناک و بی‌قرار پدر (در اثر شکنجۀ موش کاپیتان) در قبر زمینی‌اش، به‌طوری‌که حتی بعد از شش سال از به خاک سپرده‌شدن نپوسیده و تجزیه نشده، مرتبط می‌دانست. اگرچه، همچون بیمار من، فروید می‌دید که خود موش‌مرد از این سازماندهی ناخودآگاه انگارشش آگاه نیست.

بااین‌وجود، می‌توانیم همچون فروید مشاهده کنیم که موش‌مرد باور داشت پدرش همچنان بعد از مرگ زنده[59] است؛ که زندگی پدر هم در زیر زمین، در قبرش ادامه داشت و هم در شب‌هنگام از آن بیرون می‌آید و به ملاقات عزیزانش می‌رود؛ که در هیچ مکانی او آرام نیست؛ که با وجود گذر زمان، بدنش نپوسیده است؛ و اینکه او [موش‌مرد] می‌تواند از جسد پدرش تغذیه کند.

جهت ایجاد یک نقطۀ ارجاعی راحت برای بحث بالینی‌ای که در ادامه می‌آید، من خلاصه‌ای از ویژگی‌های اساسی سازمان انگارشی خون‌آشام/غول را که از مطالعات فولکلور اروپایی به دست آمده، در اینجا آورده‌ام. این شش نکته به نظر من اساسی‌اند:

  1. خون‌آشام یک شخص مرده است (معمولاً اخیراً فوت شده)؛ اما او [درعین‌حال] نمرده است. او مردۀ متحرک[60] است و این با فعالیت‌های مداوم و پیوسته‌اش و رابطه‌اش با زنده‌ها نشان داده می‌شود.
  2. او از طریق دیگری محافظت می‌شود: جسمانی. او نمی‌پوسد و تجزیه نمی‌شود.
  3. خون‌آشام موجودی بدبخت، غمگین، رانده‌شده، لعنت‌شده و تکفیرشده است، هرگز در آرامش و استراحت نیست.
  4. خون‌آشام نسبت به گرسنگی‌اش در تعارض است و رفتار اجبارگونۀ نابودکردن دیگران، به‌ویژه عزیزانش، را به شیوۀ آدم‌خواری دارد.
  5. خون‌آشام درحالی‌که خود را تغذیه می‌کند، با دهانش [قربانیانش را] نابود می‌کند: خشک‌کردن[61]، گازگرفتن، بلعیدن، قطعه‌قطعه‌کردن و قورت‌دادن.
  6. خون‌آشام آرزوی مرگ خودش و رسیدن به آرامش، صلح، آرام‌گرفتن و رستگاری را دارد.

افسانه و انگارش:

شرح یک روان‌کاوی

ازآنجایی‌که این مقاله به اهمیت بالقوۀ انگارش‌های خون‌آشام در کار روان‌کاوی بالینی با بیماران خاص مربوط می‌شود، می‌خواهم تأکید کنم که مانند هر انگارشی، انگارش‌های خون‌آشام می‌تواند آگاهانه یا ناخودآگاه، یا هردو باشند. در بیماری که روان‌کاوی او را گزیده خواهم کرد، این انگارش‌ها ناخودآگاه بود. او آگاهانه از تمایل خود برای نوشیدن خون یا بلعیدن گوشت آگاه نبود؛ در واقع، او در طول سالیان متمادی روان‌کاوی خود هرگز آگاهانه به تصویر خون‌آشام توجه نکرد. او این کلمه را فقط یک بار و سپس فقط در یک زمینۀ اتفاقی به کار برد. او آخرین کسی بود که برچسب «خون‌آشام» را برای جنبه‌ای از زندگی ذهنی خود به کار می‌برد. این تنها من بودم که به‌عنوان روان‌کاو او، فکر کردم بسیاری از مشغله‌های ذهنی شدید او را تحت ایدۀ خون‌آشام قرار دهم؛ به‌این‌ترتیب او با برخی از بیمارانی که گاهی خود را خون‌آشام یا کنت‌دراکولا تصور می‌کنند یا به تصویرهای خون‌آشام فکر می‌کنند یا رؤیای آن‌ها را می‌بینند، به‌طور چشمگیری متفاوت بود.

همان طور که درمورد خون‌آشام فرهنگ عامه دیده شد، سازماندهی انگارشی روان‌کاونده [فرد تحت‌روان‌کاوی] خون‌آشام/غول من نیز تمایل داشت در محیط‌های سوگ حاد، به‌ویژه سوگ انتقالی (یعنی اندوه ناشی از ازدست‌دادن واقعی یا خیالیِ روان‌کاو) برجسته شود. آنچه در پی می‌آید یک تصویر بالینی است که در آن گروهی از ایده‌های مربوط به تغذیه از خون، تعارض بیمار من را که در ارتباط با وقفۀ آخر هفته در روان‌کاوی پنج روز در هفته ایجاد می‌شد (و علاوه‌برآن، ناامیدی و نفرت او از اجبار به پرداخت هزینۀ جلسات و اینکه همچنین برای او یک وقفه بود) را نشان می‌دهد.

همان طور که من برای روشن‌کردن آن تلاش کردم، سازماندهی انگارش خون‌آشام در فرهنگ عامه و همان طور که اکنون در کار بالینی نشان خواهم داد، فقط تاحدی با ارتباط آشکار ناپایدارش با نوشیدن خون مشخص می‌شود؛ در واقع، من متقاعد شده‌ام که ایدۀ نوشیدن خون نه مرکزی است و نه ضروری؛ درعوض، به نظر من سازماندهی انگارش خون‌آشام (یا خون‌آشام/غول) در بیماران در خدمت سازماندهی بسیاری از تعارضات و نگرانی‌هایی است که در رابطه با افراد دیگر که چندعلیتی‌اند[62] به وجود می‌آیند. تصویر آشکار ممکن است شامل ایده‌هایی از نوشیدن خون باشد یا نباشد، اما مطمئناً به ایدۀ ازگوربرخاستن، فانتزی حفظ جسم از زوال و تجزیۀ پس‌ازمرگ و به برخی تصاویر به‌اصطلاح دهانی-سادیستی که روان‌کاوها می‌گویند معمولاً با اولین ماه‌های تجربۀ یک نوزاد مرتبط است، اشاره خواهد کرد.

شرح مورد

بیمار، زنی حدوداً چهل‌ساله بود که چندین سال در روان‌کاوی بود. اولین جلسه‌ای که گزیده می‌کنم در اولین دوشنبۀ ماه برگزار شد؛ بنابراین، به دنبال یک وقفۀ آخر هفته در روان‌کاوی و با ارائۀ صورت‌حساب من برای کار ماه قبل به او شروع شد.

پس از مدتی سکوت، او فقط یک کلمه گفت: «Bloodmeal». مکثی کرد، با صدای بلند قهقهه زد و دوباره گفت: غذای خون [Blood meal]. بار دوم او بر کلمۀ دوم، «غذا»، تأکید کرد. من متحیر بودم؛ اما او فکری را که در آن لحظه به ذهنش خطور کرده بود، توضیح داد. او به یاد می‌آورد که در آخر هفته از یک فروشگاه باغ بازدید کرده بود و در آنجا فهمیده بود که بوته‌های گل رز را می‌توان با غذای خون تغذیه کرد؛ اما ذهن او ناآرام مانده بود. او با خود فکر کرد که خون برای غذای خون را از کجا آورده‌اند؟

برای من، تداعی‌های او هنوز غیرقابل‌نفوذ بود. فکر می‌کردم چه حسی می‌توان از افکار او دربارۀ یک وعدۀ غذایی خون، آخر هفته، گل رز، منبع خون داشت؟ من از تجربۀ قبلی با او می‌دانستم که او به‌طور غیرعادی نسبت به هرگونه وقفه در برنامۀ روان‌کاوی ما حساس است. مهم نیست که چقدر از قبل در مورد این‌ها می‌دانست، او مرتباً آن‌ها را ناگهانی و مخرب تجربه می‌کرد. در طول دورۀ غیبت، او آشفته و مضطرب می‌شد، ذهنش مشغول من می‌شد، اغلب احساس مالیخولیای عمیق می‌کرد، محروم می‌شد و طرد می‌شد، یکی از نامطلوب‌های زندگی من. او در بیشتر دوران کودکی خود با مادرش احساس مشابهی داشت.

همان طور که به گوش‌دادن ادامه دادم، او خواب همان شب را به یاد آورد. در آن شوهر سابق او به‌عنوان متخصص زنان ظاهر شد ([بیمار من] از او طلاق گرفت و دوباره ازدواج کرد؛ بااین‌حال هرگز خود را کاملاً از اشتیاق مکرر برای پیوند دوباره با او رها نکرد). او دستش را بین پاهای او برد و «تودۀ نفرت‌انگیزی از مواد قرمز و خون‌آلود» را برداشت. او آن را در دستش گرفت؛ همان طور که او مشاهده کرده بود که یک شراب‌دار[63] [کسی که مسئول شراب‌ریختن است] بطری در دست گرفته بود تا شراب بریزد. هنوز متحیر بودم، بی‌صدا به خودم یادآوری کردم که می‌دانستم او معتقد است که من یک خبرۀ شراب‌های خوب هستم و فکر می‌کردم که آیا در تداعی‌های او شراب و خون برابر نیست؟ ازاین‌رو وقتی بعد با صدای بلند خندید تعجب نکردم؛ زیرا درمورد خون مسیح فکر کرده بود.

سپس تکه‌ای از رؤیای دوم برای او تکرار شد که در آن شوهر سابقش صورت‌حساب درس‌های سوارکاری ماه قبل را به او داد. او عصبانی شد. او با قطع تداعی‌هایش، می‌خواست افکار من را بداند. من این‌ها را برای او فاش نکردم؛ بلکه تشویقش کردم که به حرف خودش ادامه دهد. باتوجه‌‌به تصویری از یک اژدها بر روی دیوار من، او به مارها فکر کرد و به‌خصوص به شیفتگی خود به منقبض‌کننده‌ها[64] فکر کرد.

با واضح‌تربودن افکار خودم، تصمیم گرفتم برخی از آن‌ها را با او در میان بگذارم که نتیجۀشگفت‌انگیزی داشت. گفتم که فکر می‌کردم او در این آخر هفته در آرزوی من بود. علاوه بر این، فکر می‌کردم که او از دست من عصبانی است که برای خدماتم از او پول می‌گیرم. حدس می‌زدم که او این دو جریان فکری خود را در این ایده جمع کرده بود که می‌خواهد از خون من غذا درست کند. در این کار ساده او هم مرا نابود می‌کرد و هم از من تغذیه می‌کرد. او با من یکی می‌شد و مرا می‌کشت. با خودم فکر می‌کردم که، برای او، به طور ناخودآگاه، من منبع ناشناختۀ bloodmeal بودم. به او گفتم که از اینکه او که یک باغبان مشتاق است [و بااین‌حال] منبع bloodmeal را نمی‌داند، تعجب کرده‌ام. من داوطلبانه گفتم که فکر می‌کردم در کشتارگاه‌ها جمع‌آوری می‌شود.

«اوه!» او باید می‌دانست، او فریاد زد. «اکنون می‌توانم به شما بگویم ایدۀ من چه بوده است.» او به من گفت که فکر می‌کرد «آن‌ها» آن را با تخلیۀ اجساد انسان قبل از مومیایی‌کردن آن‌ها به دست آورده‌اند.

افکار بیشتری دربارۀ نوشیدن و استفراغ خون، درمورد ماسایی[65] [قبیله‌ای در آفریقا]، یک اژدها و رنگ خون دنبال شد. در طول این جلسۀ تحلیلی و در طی تأملات بعدی من درمورد آن بود که من برای اولین بار احساس کردم که سازماندهی (ناخودآگاه) زیربنایی تداعی‌های او ممکن است شباهتی به افسانۀ خون‌آشام داشته باشد؛ اما در آن زمان من اطلاعات کمی دربارۀ خود افسانه داشتم. هرچه بیشتر دربارۀ افسانه‌های خون‌آشام فرهنگ عامۀ اروپایی تحقیق می‌کردم، بیشتر متوجه جنبه‌هایی از انگارش بیمارم می‌شدم که در غیر این صورت ممکن بود به طور کامل از اهمیت آن غافل شوم.

همان طور که دانش روزافزون من از افسانه به گوش‌دادن بالینی من کمک می‌کرد، متوجه شدم که برخی از تداعی‌های ظاهراً اتفاقی یا تصادفی اصلاً چنین نیستند؛ در عوض، آن‌ها برای درک بیشتر من از روان‌شناسی او محوری شدند. من اکنون به‌خصوص به موقعیت جدایی اشاره کردم. ارتباط آن با ایده‌های نوشیدن خون و خوردن گوشت (اژدهایان، مارها، انقباضات) با ایده‌های حفظ بدن از پوسیدگی و تجزیۀ پس‌ازمرگ (مومیایی‌کردن) و با ایده‌های مرگ (جسد)، ازگوربرخاستن و پیوند مجدد با فرد گم‌شده (روان‌کاو، شوهر سابق).

بدون شک درک بیشتر من از خون‌آشام فرهنگ عامه راهی برای درک بیشتر بیمارم نشان داده بود. تأیید بیشتر این واقعیت، ادامۀ کار من با این بیمار و با سایر بیماران و گزارش‌های دیگر روان‌کاوان دربارۀ کارشان بود.

مثال دوم برخی از مضامین و تنش‌های اصلی افسانه‌های خون‌آشام را بیشتر نشان می‌دهد؛ زیرا این‌ها می‌توانند در کار بالینی ظاهر شوند. در اینجا نیز می‌توان مشاهده کرد که ارتباط بین سوگ حاد انتقالی و پدیده‌های انگارشی خون‌آشام/غول متعاقب آن می‌تواند فوری و قابل‌توجه باشد. فقط باید به گوش‌دادن به این موتیف‌ها عادت کرد:

در یک بعدازظهر دوشنبه، چهار سال پس از روان‌کاوی، او دو خواب از یک شب آخر هفته را گزارش کرد. در اولی سگی روی سینۀ جسد اربابش نشسته بود. او که بینندۀ خواب بود، ناظر این صحنه بود و درحالی‌که تماشا می‌کرد با تعجب پرسید: «تا کی آنجا می‌نشیند؟ تا بدن پوسیده شود؟ درحالی‌که بدن پوسیده می‌شود؟ پس از پوسیدگی بدن؟»

رؤیای دوم (فقط یک قطعه) در جنوب غربی اتفاق افتاد (اشاره به تعطیلات اخیر خودش). گروهی از مادران (آن‌ها هندی[66] [یا سرخپوست] بودند) بچه‌های خود را زیر سنگ دفن می‌کردند و می‌رفتند. مدتی بعد مادران برگشتند و همۀ آن‌ها نوزادان خود را به دست آوردند[67]؛ به‌جز یکی که فراموش کرده بود فرزندش را کجا گذاشته است.

در مثال اول، سگ (بیمار و/یا روان‌کاو) و اربابش (روان‌کاو و/یا بیمار) با وجود مرگ یکی از آن‌ها جدایی‌ناپذیرند. نگرانی‌های بیمار دربارۀ مسائل مربوط به پوسیدگی و تجزیۀ پس از مرگ به‌طور برجسته بیان می‌شود؛ زیرا این موارد حاکی از خطر انفصال دائمی اتصال ابژه است. «قطعۀ» دوم به تشریح واکنش او به جدایی آخر هفته‌اش از روان‌کاو ادامه می‌دهد. این تجربۀ کنونی در تجسم تجارب تکراری گذشتۀ او از غفلت مادری[68] (یکی از مادران فراموش کرده بود فرزندش را کجا رها کرده بود) به تصویر کشیده شده است. نه‌تنها مادر و فرزند (مادران و فرزندان) در خواب به‌عنوان ازگوربرخاسته تعبیر می‌شوند؛ بلکه تصاویر خاصی که منعکس‌کنندۀ ایدۀ سالم‌بودن بدن پس از یک دوره دفن هستند نیز گنجانده شده‌اند.

تصویر نهایی بالینی زیر از یک جلسه، درست چند روز قبل از اینکه من برای دومین بار روان‌کاوی را برای بیش از یک ماه برای رفتن به تعطیلات ترک کنم، ترسیم شده است. بیمار من به‌قدری تحت‌تأثیر واکنش‌هایش به رفتن قریب‌الوقوع من بود که برای هفته‌ها تنها اندکی می‌توانست در طول جلساتش دربارۀ چیزهای دیگری فکر کند و صحبت کند. او یک حالت تنش تقریباً غیرقابل‌تحمل را در نزدیکی رفتن من احساس کرد.

او خواب‌های زیر را از شب قبل گزارش کرد:

  1. فقط تکه‌هایی از رؤیاها وجود داشت… من یک رؤیا داشتم دربارۀ یک تکه کاغذ که گوشه‌ای از آن گاز گرفته شده بود.
  2. خواب دوم در حمام مادرش در خانۀ مادرش در روستا در دوران کودکی بیمار رخ داد. اتاق حمام او بود، اما سقف آن بسیار بلند بود، مثل قفس. در بالای قفس گروهی از حیوانات، یوزپلنگ‌ها، بودند. سازه‌ای وجود داشت، شبکه‌ای نزدیک بالای قفس که شبیه قفسۀ یخچال بود.

تداعی‌های خودجوش او در ابتدا مرتبط با تصویر قفسۀ یخچال در رؤیا بود. به یادش آمد که دیروز بعدازظهر شیر از یک کارتن به داخل قفسه نشت کرده، خراب (پوسیده) و لخته شده است. او بعداً در مورد یوزپلنگ‌ها و سپس به دو «کشتن» که در تعطیلات اخیر خود در بوته‌های آفریقا مشاهده کرده بود فکر کرد:

یک فیل در اثر افتادن از شکم پایش شکست. فیل‌ها پوست ضخیمی دارند که جایی برای شکارچیان وجود ندارد که «وارد» شوند تا شروع به خوردن آن‌ها کنند (با خودم فکر کردم که همچون مادرش؛ و مانند من در رابطه ‌با آرزوی او که برنامۀ تعطیلاتم را کنار بگذارم). این گوشت فیل فاسد شده بود، در پوست پوسیده شده بود، مرده بود، زیر آفتاب داغ افتاده بود.

ظاهراً تعدادی محیط‌بان آمده بودند و عاج‌های آن را برداشته بودند. این مکانی را برای شیرها فراهم کرد تا به گوشت برسند. شیرها تا آنجا که می‌توانستند سرش را می‌خوردند. بدترین آن‌ها، کرکس‌ها بودند. آن‌ها از طریق مقعد وارد شدند و از روده‌ها بالا رفتند و دوباره از طریق مقعد بیرون آمدند، پوشیده از گند و دوباره به داخل رفتند.

او احساس کرد که به‌سختی می‌تواند به صحبت‌کردن دربارۀ آنچه دیده است، ادامه دهد. بسیار منزجرکننده و منقلب‌کننده بود.

او به [ماجرای] یوزپلنگ‌ها بازگشت و «کشتن» دیگر را به یاد آورد:

یوزپلنگ مادری درحال آموزش شکار به پسرش بود و بچه‌غزال تامپسون را از گله‌اش جدا کرد و آن‌قدر تعقیبش کرد که در حالت خستگی روی زمین افتاد. او سپس «آهو» را به پسرش سپرد. می‌توانی ضربان قلب غزال را در قفسۀ سینه‌اش ببینی که یوزپلنگ جوان را تماشا می‌کرد؛ درحالی‌که قادر به حرکت یا مقاومت نبود!

درنهایت، با وحشت به یاد آورد که یوزپلنگ را در حال خوردن گوشت غزال زنده تماشا کرده است. او گفت که احساس می‌کرد واقعاً نمی‌تواند یوزپلنگ را محکوم کند؛ زیرا یوزپلنگ باید بخورد. آن‌ها در غیر این صورت نمی‌توانستند زنده بمانند؛ اما، او ابراز تأسف کرد: «چرا باید گوشت‌خواران وجود داشته باشند؟ (او خودش گیاه‌خوار بود) چرا فقط گیاه‌خواران وجود ندارند؟ این یک سیستم بد است! اما چه کسی را می‌توانم برای آن مقصر بدانم؟ خدا؟»

در اظهارنظر دربارۀ فوریت احساسات انتقالی او، به او گفتم که احساس می‌کنم چون می‌خواهم او را ترک کنم، اشتیاق خود را به سمت من تجربه می‌کند که گویی گرسنگی جسمی برای گوشت من است؛ که او گرسنگی‌اش را به یک‌باره حریصانه و ویرانگر، نفرت‌انگیز و زننده احساس کرد. فکر می‌کردم که در ذهن خودش او با کرکس‌ها، یوزپلنگ‌ها و شیرها همانندسازی کرده و اشتهای شدیدش برای من را مذموم و وحشتناک می‌دید.

در این ساعت مسائل آشنای زوال و تجزیه به‌طرز شگفت‌انگیزی مشهود بود. شیر فاسد و لخته‌شده همان مجموعه‌ای از نگرانی‌ها را منعکس می‌کرد که تصویر مرده و فیل ضخیم‌پوست در حال تجزیه و همچنین تصویر «آهو» که در زمان زنده‌بودن خورده و بلعیده شده بود. همۀ این تصاویر و همچنین تصویر تکه‌کاغذ مثله‌شده، به تجربیات قبلی او از محرومیت مادری و همچنین به تجربۀ او از رفتن قریب‌الوقوع من مربوط می‌شد. در اینجا بیمار خود را به‌عنوان یک خون‌آشام/غول تصور کرده است که من را به‌عنوان طعمه (آهو) تعقیب می‌کند و به‌عنوان لاشه از من تغذیه می‌کند.

خلاصۀ شرح مورد

سه تصویر بالینی که دربارۀ آن‌ها بحث کردم نمونه‌هایی از سازماندهی مداوم انگارش‌های بیمار من هستند؛ همان طور که جیکوب آرلو[69] دربارۀ چنین تفکر ناخودآگاهی مشاهده کرده است، «شخصیت‌ها و موقعیت‌ها متفاوت هستند؛ اما پی‌رنگ[70] ثابت می‌ماند» (1977:166).

«پی‌رنگ» بیمار من داستان خون‌آشام بوده است. داستان اصلی شامل دو شخصیت اصلی بود که گاهی اوقات به‌جای یکدیگر، خطوط یکدیگر را بیان می‌کردند. یکی زنده بود، دیگری مرده بود (یا رفته بود، مثل رفتن به تعطیلات). این داستانی از نیاز شدیدی بود که گاهی اوقات انگل‌وارانه یا مخرب شناخته می‌شد و عمدتاً به‌عنوان نیاز به تغذیه یا معاش به کار می‌رفت. خون‌آشام داستان خود را تکفیرشده، مطرود، ناامیدکننده، بدبخت، آشفته و خطرناک برای آن عزیزانی که او را طرد کرده بودند، تجربه می‌کرد. داستانی بود از مرگ، زوال و تکه‌تکه شدن بر آن عزیزان.

بااین‌حال، مهم‌تر از همه، داستان ازگوربرخاستن، بازگشت مردگان از گور، شخص عزیزی بود که از تجربۀ دفن و زوال آسیبی ندیده بود؛ به‌این‌ترتیب داستان جاودانگی نیز شد، داستانی که در آن ازدست‌دادن دائمی ممکن نبود.

بحث پایانی

یکی از اهداف این مقاله جلب‌توجه به سودمندی افسانۀ خون‌آشام اروپایی در درک بالینی سازماندهی‌های خاصی از انگارش و تعارضات درون‌روانی بوده است. این یک تمرین در زمینۀ «افسانۀ کاربردی» بود.

برخی از سازماندهی‌های انگارشی که تاکنون توسط روان‌کاوان تنها به‌عنوان انگارش‌های آدم‌خواری، دهانی، دهانی-سادیستی، مرده‌خواهی، مرده‌خواری و تجزیه‌کننده طبقه‌بندی می‌شدند، به اعتقاد من، اکنون می‌توانند به‌عنوان جزئی از یک سازماندهی زیربنایی، سازمانی که ساختار آن دارای ویژگی‌های مشترک فراوانی با افسانۀ خون‌آشام اروپایی است، بهتر درک شود. من استدلال کرده‌ام که درک کامل‌تر از افسانه باید با تأثیر و پیامدهای تجربۀ ازدست‌دادن ابژه آغاز شود.

کاربرد برخی یافته‌های روان‌کاوانه برای درک بهتر افسانه، هدف دوم این مقاله بوده است. روان‌کاوان از زمان فروید به ارتباط نزدیک بین تجارب ازدست‌دادن ابژه و انگارش‌های درون‌فکنی دهانی[71] یا آدم‌خواری فرد ازدست‌رفته اطلاع داشتند؛ بااین‌حال، این مشاهدات به‌خوبی تثبیت‌شده هرگز به‌طور نظام‌مند برای درک ما از افسانه‌های خون‌آشام اعمال نشده است. روان‌کاوان دربارۀ خون‌آشام‌ها چیز زیادی ننوشته‌اند و زمانی که نوشته‌اند، برای پرداختن به ویژگی‌های دیگر بوده است. در گذشته تجربۀ حیاتی ازدست‌دادن ابژه تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. افسانۀ خون‌آشام قبل از هرچیز شرح و بسط انگارش با محوریت یک مرده بود که اغلب به‌تازگی مرده است؛ به‌همین‌ترتیب، در موقعیت روان‌کاوی، مشاهده کردیم که یک سازماندهی انگارشی خون‌آشام ممکن است در ارتباط با تجربیاتی که واکنش‌هایی را نسبت به ازدست‌دادن، واقعی یا خیالی، ترسیده [ترس از رخ‌دادن آن] یا انجام‌شده تلقی می‌کنند، برانگیخته شود.

در افسانۀ خون‌آشام فرد متوفی هنوز نرفته است؛ در واقع او واقعاً نمرده بود. او «مردۀ متحرک» بود، هنوز در این دنیا فعال بود، به‌ویژه در میان کسانی که او را بهتر می‌شناختند. به‌عنوان نشانۀ اصلی ادامۀ وجود او، همیشه این بود که بدن او (جسد) از فرایندهای طبیعی پوسیدگی و تجزیه حفظ شده بود؛ بنابراین، ویژگی‌های اصلی افسانه، مربوط به (1) مرگ یک شخص، (2) ادامۀ حیات بعدی او به‌عنوان یک ازگوربرخاسته، (3) سالم‌ماندن جسمانی پس از مرگ او و (4) فعالیت‌های متغیر اوست که اغلب اوقات شامل آدم‌خواری و مرده‌خواری و خون‌خواری است.

در موقعیت بالینی خاصی که دربارۀ آن بحث کردم، تجربیات یک روان‌کاونده از سوگ حاد انتقالی به طور منظم باعث ظهور یک سازماندهی انگارشی خون‌آشام شد. در این انگارش‌های پدیدارشده که شکل‌های سازش چندعلیتی به‌عنوان کارکردهای چندگانه موردتحلیل قرار می‌گیرند، نقش‌های سوژه و ابژه، روان‌کاو و بیمار، اغلب سیال و جابه‌جاشونده بودند.

به‌کمک دانش خود دربارۀ فرهنگ عامۀ خون‌آشام، توانستم برخی از روابط چندگانۀ این انگارش‌ها را با ایده‌های بیمارم دربارۀ مرگ (هم خودش و هم من)، امکان برخاستن‌ازگور، حفظ پس از مرگ از پوسیدگی و تجزیه و ایده‌های همراه با آدم‌خواری و مرده‌خواری و نوشیدن خون را برجسته کنم.

به شکل مکمل، با کمک یک درک عمیق روان‌کاوانه از بیمارم، توانستم به فرهنگ عامه بازگردم و محوریت تجربۀ عاطفی ازدست‌دادن (غم، سوگواری، افسردگی و غیره) را در خلق و بازآفرینی افسانه‌های خون‌آشام مشخص کنم.

منابع

Anzieu, Didier. 1986. Freud’s Self Analysis. New York: International UniversitiesPress.
Arlow, Jacob A. 1977. Affects and the psychoanalytic situation. InternationalJournal of Psychoanatysis58:157-170.
Barber, Paul. 1988. Vampires, Burial, and Death: Folklore and Reality. NewHaven: Yale University Press.
Baumeyer, Frank. 1956. The Schreber Case. International Journal ofPsychoanalysis 37:61-74.
Bettleheim, Bruno. 1976. l k e Uses of Enchantment. New York: Alfred A. Knopf.
Browning, Tod, director. 1931. Dracula. Carl Laemmle, producer; screenplay byGarret Fort, from the play by Hamilton Deane and John F. Balderston, basedon the novel Dracula by Bram Stoker. Universal Studios.
Coppola, Francis Ford, director. 1992. Bram Stoker’s “Dracula”. 1 hour, 30minutes. Columbia Pictures from American Zoetrope.
Dundes, Alan. 1987. Parsing Through Customs: Essays by a Freudian Folklorist.Madison: University of Wisconsin Press.
—, ed. 1989. Little Red Ridirrg Hood: A Casebook. Madison: University ofWisconsin Press.
Enckell, Mikael. 1984. A Study in Scarlet: Film and Psychoanalysis 11.Scandinavian Psychoanalysis Review 7(1):71-89.
Ferraro, Susan. 1990. Anne Rice: Novels You Can Sink Your Teeth Into. The NewYork Times Magazine. 14 October, pp. 26-77.
Freud, Sigmund. 1909. Notes Upon a Case of Obsessional Neurosis. In TheStandard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, vol.10, pp. 153-249.
Freud, Sigmund. 1954. Addendum: Original Record of the Case. In The StandardEdition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, vol. 10, pp.253-318.
Goya, Francisco de. (circa 1815-1820), “Las resultas[The Results],” desastre 72,in “Los desastres de la guerra [The Horrors of War].” “Las resultas” hangsin the Prado Museum in Madrid.

Guillaud, Jacqueline and Maurice Guillaud. 1987. Goya: The Phantasmal Vision.Paris: Guillaud Editions.
Hoffmann, E. T. A. 1979 [1821]. Die Serapions-Bruder, ed. Walter Muller Seidel.Darmstadt: WissenschaftlicheBuchgesellschaft.

Jackel, Merle M. 1990. Personal communication.
Jaworskij, Juljan. 1898. SiidrussischeVampyre. Zeitschriji des Vereins JirrVolkskunde8:331-336.
Jones, Ernest. 1971 [1931]. On the Nightmare. New York: Liveright.
Kamla, Thomas A. 1985. E. T. A. Hoffmann’s Vampirism Tale: InstinctualPerversion. American Imago 43:3, 235-253.
—. 1989. Personal communication.
Lewin, Bertram D. 1961. The Psychoanalysis of Elation. New York: ThePsychoanalytic Quarterly, Inc.
Masson, Jeffrey M., trans. and ed. 1985. The Complete Letters of Sigmund Freudto Wilhelm Fliess. Cambridge, Mass. and London: BelknaplHarvard.
McCully, Robert S. 1964. Vampirism: Historical Perspective and UnderlyingProcess in Relation to a Case of Auto-Vampirism. Journal of Nervous andMental Disease 139:440-452.
McNally, Raymond T. and Radu Florescu. 1972. In Search of Dracula: A TrueHistory of Dracula and Vampire Legends. New York Graphics Society.
Murnau, Friedrich Wilhelm, director. 1922. Nosferatu odereine Symphonie desGrauens. Screenplay by HenrickGaleen. The film was released in 1929 in theUnited States as Nosferatu, the Vampire.
Niederland, William G. 1984. The Schreber Case: Psychoanalytic Projile of aParanoid Personality. Expanded edition. Hillsdale, New Jersey:AnalyticPress.
Rank, Otto. 1914. Zhe Myth of the Birth of the Hero. Translated by F. Robbins andS. E. Jelliffe. New York: The Journal of Nervous and Mental DiseasePublishing Company.
Rice, Anne. 1985. Pie Vampire Lestat. New York: Knopf.
—. 1988. Queen of the Damned. New York: Knopf.

—. 1991. Interview with the Vampire. New York: Ballantine.
—. 1992. Tale of the Body Zkief. New York: Knopf.
Roheim, Geza. 1952. Gates of the Dream. New York: International UniversitiesPress.
Stoker, Bram. 1897. Dracula. Illustrated edition published in 1988, CharlesKeeping, illustrator. New York: BedricWBlaclue.
Trigg, Elwood B. 1973. GypsieDernons and Divinities: The Magic and Religion ofthe Gypsies. Secaucus, N.J.: Citadel Press.
Twitchell, James. 1980. The Vampire Myth. American Imago 37(1):83-92.
Vandenbergh, Richard Lowndes and James F. Kelly. 1964. Vampirism: A Reviewwith New Observations. Archives of General Psychiatry 11543-547.


[1] Folklore

[2] Jones

[3]Roheim

[4]Bettleheim

[5]Dundes

[6] Masson

[7]Anzieu

[8] Oedipus

[9] The European Vampire

[10] Mythology

[11] McCully

[12] Barber

[13] Bram Stoker’s Dracula

[14] Bela Lugosi

[15]Murnau’s Nosferatu

[16] Wilhelm Friedrich

[17] Melancholy

[18] Coppola

[19] Anne Rice

[20] Sesame Street

[21] Count Count

[22] Psychological Compulsion

[23] Raymond Mcnally

[24] Radu Florescu

[25] Stigmata

[26] Mental Compromise

[27] Fantasy-Structure

[28] Id

[29] Ego

[30] Superego

[31] Heterosexual Phallic-Oedipal

[32] Browning

[33] Frank Langella

[34] Pregenital

[35] Alimentary

[36]Revenunt

[37] Object Loss

[38]Analyzand

[39] Transference Bereavement

[40] Ghoul

[41] Necrophagic

[42]Necrophilic

[43] E. T. A. Hoffmann

[44] Aurelie

[45] Thomas Kamela

[46] Ghoulish cannibalism

[47] Projective

[48] Elwood Trigg

[49] Gypsies

[50]Jaworskij

[51] Galician

[52] Hertz

[53] Rat Man

[54] Identified

[55] Deny

[56] Neurosis

[57] Materialistic

[58] Illusion

[59] Existence

[60] Undead

[61] Draining Dry

[62] Over-determined

[63] Sommelier

[64] Constrictors

[65]Massai

[66] Indian

[67] Recovered

[68] Maternal Neglect

[69] Jacob Arlow

[70] Plot

[71] Oral Incorporation

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب