خونآشام: طنین دلنواز تعارضات رواننژندانه-علی نوروزی
خونآشام: طنین دلنواز تعارضات رواننژندانه
علی نوروزی
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و دوم– زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
استفاده از نظریات روانکاوی در نقد هنری پیشینهای به طول تاریخ روانکاوی دارد. در بیش از صد سال از تولد این نظریات، روانکاوی توانستهاست خوانش ما را از آثار هنری غنای بیشتری بخشد، اگرچه این رابطه یکطرفه نبوده و خود نظریات روانکاوی نیز از آثار هنری مختلف تغذیه کردهاند، بهطوریکه نبض این نظریات با افسانۀ ادیپ شهریار میتپد؛ بااینحال، تعامل بین این دو حوزۀ اندیشوی قابلیت گسترش به سطوح متعددی را داراست و از یک سو منجر به پویایی بیشتر شناخت ما از آثار ادبی و از سویی دیگر باعث گسترش دانش ما نسبت به فرایندها و تجلیات ناخودآگاه میشود.
در طول تاریخ ادبیات داستانی شاهد شروع، رشد و تثبیت ژانرهای مختلفی هستیم. در اینجا منظور از ژانر، دستهبندی آثار باتوجهبه موضوع و فضای روایت است؛ برای مثال، آنچه که با نام ژانر ترسناک، فانتزی، علمیتخیلی، بلوغ و امثال آن یاد میشود و هرکدامشان به نوبۀ خود از زیرژانرهایی بهره میبرند؛ بااینحال، بهسادگی قابل فرض است که آثار بسیاری نیز بودهاند که این روند رشد و تثبیت را از سر نگذراندهاند که ممکن است نتیجۀ علل مختلفی باشد که یکی از آنها عاملی به نام غنای روانشناختی اثر است؛ پس در اینجا، ما با یک فرض شروع کردهایم: آثاری که در ژانری تثبیتشده خلق میشوند، به لحاظ روانشناختی از غنایی ویژه برخوردارند که فارغ از سایر اجزای روایی آن اثر عمل میکند؛ برای مثال، در زیرژانر آثار علمیتخیلی بیگانگان فضایی، بایستی عنصری ناخودآگاه حضور داشته باشد که همچون هستهای مرکزی به ژانر قوام میبخشد، آن را رشد میدهد و بهعنوان یک گونۀ خاص روایی تثبیت میکند.
در این مقاله که سرآغازی از یک سلسلهمقاله خواهد بود که هرکدام به ژانر یا زیرژانری میپردازند، به زیرژانر پرطرفدار و محبوب خونآشام نگاهی خواهیم انداخت که معمولاً شرایط عضویت در ژانرهای فانتزی و ترسناک را دارد. پرسش اساسی ما این است که چه عنصر ناخودآگاهی در تشکیل روایتهای حول محور خونآشام نقش دارد؟ آیا میتوان ارتباطی بین خلق این روایتها و ساختار شخصیتی انسان برقرار کرد؟ چگونه تنوع در درون زیر ژانرها میتواند رخ دهد؟
پاسخ به این پرسشها، به باور من اهمیتی بنیادین دارد و همان طور که پیشازاین ذکر شد به هر دو جریان (هنر و روانکاوی) سود میرساند. برای روانکاوان، آشنایی دقیقتر با نحوۀ کار ناخودآگاه و چگونگی بروز آن در جهان خارج و بهبود درک و تفسیر از این تجلیات را موجب خواهد شد و برای هنرمندان، درک عمیقتری از آثار ادبی را به همراه خواهد داشت که میتواند در گسترش عمق اندیشوی و معنایی آثار و ایجاد لایههای پیچیدهتر روایی بسیار سودمند باشد.
ویژگیهای خونآشام:
تاریخچۀ اعتقاد به وجود موجوداتی به نام خونآشام به افسانههای فرهنگ عامۀ اروپایی برمیگردد. اگرچه اولین نمونۀ دیوهای خونآشام در بین ایرانیان ثبت شده است. آنچه در اینجا مدنظر ماست، نه بررسی تبارشناسانۀ این مفهوم، بلکه شیوۀ تجلی آن در هنر (بهویژه آثار داستانی و سینمایی) است. خونآشام از جوهر حیاتی (که معمولاً خون قربانیانش است) تغذیه میکند. چهرۀ آن در گذشتهها معمولاً پفکرده، تیره یا سرخرنگ بوده است؛ اما در حال حاضر معمولاً به شکل افرادی لاغراندام و رنگورو پریده توصیف میشوند. آنها معمولاً زندگی جاودانی دارند و به قربانیان خودشان نیز تمام ویژگیهای خونآشامبودن را هدیه میکنند. شکل تکثیر و گسترش آنها معمولاً از طریق مکیدن خون قربانی از ناحیۀ گردن است و برای این کار دو دندان نیش در هر فک به شکل اغراقشدهای بزرگ است. آنها از اشیاء مقدس پرهیز میکنند. بایستی همواره در تاریکی زندگی کنند؛ چراکه نور آفتاب میتواند آنها را بکشد. معمولاً در آینه دیده نمیشوند و سایه نیز ندارند. در برخی فرهنگها واژۀ شیطان معادل خونآشام در نظر گرفته میشود. در داستانهای مدرن معمولاً به شکل یک شرور جذاب و کاریزماتیک شخصیتپردازی میشوند.
اگر موارد ذکرشده را بهعنوان ویژگیهای غالب شخصیتهای خونآشام در آثار هنری بپذیریم، وقت آن رسیده که نگاهی دقیقتر از منظر روانکاوی به ویژگیهای یک خونآشام بیندازیم. سؤالی که میتوان از خود پرسید، این است که چه عواملی باعث تثبیت چنین ویژگیهایی در موجودی خیالی به نام خونآشام شده است؟ چرا بایستی موجودی خلق شود که از خون تغذیه کند، زندگی جاودانه داشته باشد، در برابر نور خورشید آسیبپذیر باشد و قربانیانش را به خونآشامهایی دیگر تبدیل کند؟ آیا منطقی ناخودآگاه منجر به قرارگرفتن این ویژگیها در کنار هم شده است؟ اگر صرفاً خلاقیت هنرمند را عامل ایجاد این ویژگیها در کنار هم بدانیم و ناخودآگاه را در شکلگیری آنها نادیده بگیریم، این سؤال پیش میآید که چرا بهجای نور خورشید، مثلاً وزش باد یا سرمای زمستان تهدیدی برایشان نبود؟ چرا بهجای نوشیدن خون، از جویدن استخوانها یا خوردن موهای قربانیان استفاده نشده است؟ چرا بهجای نداشتن سایه، دارای چند سایه نیستند؟ این پرسشها، کمک میکند با نگاهی روانکاوانه به جستوجوی آن هستۀ ناخودآگاهی برویم که این ویژگیها را حول خودش شکل داده است.
بگذارید از ویژگی جاودانهبودن شروع کنیم که در واقع نوع پیچیدهای از جاودانگی است؛ چراکه فرد قربانی بهعنوان یک انسان میمیرد و بهعنوان یک خونآشام جاودانه و فناناپذیر میشود. جاودانگی و عدم زوالپذیری یکی از مهمترین ویژگیهای ناخودآگاه است. آنچه در ناخودآگاه حضور دارد، جاودانه است، تحتتأثیر زمان، مکان و حتی تضادهای منطقی قرار نمیگیرد. افکار ناخودآگاه، تا زمانی که ناخودآگاه بمانند زوالناپذیرند. نکتۀ جالب، فرایندی است که در تبدیل محتوای خودآگاه به ناخودآگاه نقش دارد: واپسرانی که افکار ممنوعه را به ناخودآگاه پس میراند؛ به بیانی دیگر پس از واپسرانی، فکر یا ایده بهعنوان چیزی خودآگاه میمیرد و بهعنوان چیزی ناخودآگاه جاودانه و مرگناپذیر میشود.
آنچه واپسرانده میشود، از حوزۀ خودآگاهی خارج میگردد. بهنوعی میتوان گفت که فرد نسبت به آن کور میشود. فکر واپسرانده هستی دارد، هست است؛ اما وجود ندارد. خونآشام نیز هستی دارد؛ اما برای افراد حاضر در جهان داستان وجود ندارد؛ چراکه از چشم آنها پنهان است. گاهی او را همچون یک فرد عادی میبینند و متوجه خونآشام بودنش نیستند؛ همان طور که افکار ناخودآگاه ممکن است در زندگی روزمرۀ ما تجلی بیابند (رجوع شود به کتاب آسیبشناسی روانی زندگی روزمره، اثر زیگموند فروید) بیآنکه متوجه ناخودآگاه بودنش شویم یا چندان به آن توجه کنیم (رؤیاها، لغزشهای کلامی، لطیفهها و …).
خونآشامها زندگی پنهانی دارند، منزوی هستند و در اجتماع حضور کمرنگی دارند. همان طور که افکار واپسرانده در انزوا خودشان را نشان میدهند. ازآنجاکه روابط اجتماعی معمولاً در طول روز انجام میگیرند، عجیب نیست که خونآشامها در شبها فعالترند. از سویی دیگر، روز به شکل نمادین با مفهوم آگاهی پیوند دارد. زمانی است که انسان میتواند چیزها را ببیند و شناسایی کند، امری که با مفهوم خودآگاهی در ارتباط است. در مقابل، تاریکی همواره با ناتوانی در دیدن و شناختن همراه است و به همین دلیل شب نمادی از ناخودآگاه است. آنچه میتواند افکار واپسرانده در ناخودآگاه را از بین ببرد، خودآگاهشدنشان است. همان طور که خونآشامها در مواجهه با روشنایی روز میمیرند. رنگپریدگی و لاغراندامی خونآشامها میتوانند نمادهایی باشند که از سویی به حضور کمرنگ افکار ناخودآگاه در آگاهی ارجاع دهند و از سویی دیگر به ناتوانی ما در شناسایی و دیدن افکار ناخودآگاهمان؛ چراکه بههرحال آنچه رنگینتر و فربهتر است، آسانتر دیده میشود.
آنچه انرژی روانی لازم برای حفظ و جاودانگی افکار ناخودآگاه را فراهم میآورد، مفهومی به نام کامرانه (لیبیدو) است. کامرانه، انرژی روانیجنسی است. رانهایست که غایت کامگیرانه دارد و فرد را بهسوی کامگیری میراند. کامرانه جوهر حیاتی روان انسان است. افکار ناخودآگاه همواره بهشدت کامرانهتابی (سرمایهگذاری لیبیدینال) شدهاند و کامرانۀ بسیاری به آنها متصل است. با این توضیحات، عطش سیریناپذیر خونآشامها به تغذیه از خون (که واضحاً نمادی از کامرانه است) جای تعجب ندارد. خونآشامها از عنصر حیاتی انسانها تغذیه میکنند. همان طور که حیات افکار ناخودآگاه، وابسته به کامرانهای است که به آنها متصل است.
دو ویژگی دیگر خونآشامها در مقایسه با افکار ناخودآگاه جای بحث بیشتری دارد: یکی اینکه خونآشامها میتوانند قربانیانشان را به خونآشام دیگری تبدیل کنند و دیگری اینکه آنها چهرههایی شرور و شیطانی، اما درعینحال جذاب و کاریزماتیک و شهوانی هستند. پیش از پرداختن به این دو، لازم است به توضیح این اصل مهم روان بپردازیم که «واپسرانده برمیگردد.» آنچه واپسرانی شده است، همواره در تلاش برای بازگشت به صحنۀ خودآگاهی است و این کار را از طریق رؤیاها، لغزشهای کلامی، نشانههای بیماری، کنشپریشی و امثالهم انجام میدهد. همان طور که خونآشامها، به زندگی انسانها برمیگردند و با آنها درمیآمیزند. خونآشامها واپسراندههای جهان داستاناند که از سوی اجتماع طرد شدهاند؛ اما درصدد بازگشت به صحنۀ اجتماع انسانیاند. اگر تا اینجا به مقایسهای که تاکنون پیش بردهایم دقت کنیم، میتوانیم بگوییم مفهوم خونآشام معادلی برای افکار واپسرانده است و زندگی جاودانیشان و حساسیتشان به نور ناشی از ویژگیهای ناخودآگاه بوده و تغذیهشان از خون، به فرایند کامرانهتابی اشاره دارد. آنچه در افسانهها و داستانها تجلی پیدا میکند نیز پیرو قانون «واپسرانده برمیگردد» است. تجلی فرایندها و افکار ناخودآگاه در افسانهها و آثار هنری، همان طور که فروید توضیح میدهد، نوعی از بازگشت واپسرانده است، بدون آنکه فرد دچار تعارضات روانی شدیدی شود. تکانههای غیرقابلقبول انسانها از نظر اجتماع و تمدن که مورد واپسرانی قرار میگیرند، از طریق اینگونه داستانها دیده و به رسمیت شناخته میشوند، اگرچه در چهرهای مبدل. بهجای آنکه بخواهیم تکانههای شیطانی و شهوانی بخشهایی از خودمان را بشناسیم، میتوانیم آنها را به چهرۀ مبدلی همچون خونآشامها بدل کنیم و از طریق خلق افسانهها یا آثار هنری با آنها آشنا شده و بخشی از تکانههایشان را ارضا کنیم. راهکاری روانی که فروید به آن والایش میگوید.
حال اگر خونآشامها را نمادی از افکار و تکانههای شیطانی و شهوانی واپسرانده بدانیم (همان طور که در اغلب داستانها، خونآشامها یا در شهوت قدرت و ثروتاند یا در شهوت رابطۀ جنسی یا همۀ اینها)، هنگام بازگشت این افکار واپسرانده به خودآگاه در زندگی واقعی (و نه در مواجههای داستانی) چقدر ممکن است که قربانی این شهوت شویم و بهتمامی در خدمت آن درآییم، بهطوریکه انگار چیزی بیش از این شهوت نیستیم؟ در اینجا میتوان از پدرخوانده و سرنوشت مایکل یاد کرد یا از آثار مارکی دو ساد یا آنچه برای رئیس دِیر داستان گوژپشت نتردام رخ میدهد. افکار واپسرانده، در هنگام بازگشت به خودآگاهی، میتوانند تمام صحنۀ روان را به دست بگیرند و فرد را در فرایندی بیندازند که در روانکاوی با اصطلاح کِرد (اکت) شناخته میشود؛ پس میتوان توانایی خونآشامها در تبدیل انسانهای متمدن به خونآشام را به این پدیدۀ روانشناختی نسبت داد. استفاده از اشیای مقدس برای دورکردن این موجودات نیز باتوجهبه شیطانیدانستن این تکانههای ناخودآگاه عجیب نیست. بهویژه که میدانیم یکی از مهمترین کارکردهای دین، همچون سایر ابزارهای تمدن، ایجاد واپسرانی است. نباید فراموش کرد که هنوز هم در بسیاری از فرهنگها، افرادی که دچار هوس یا جنون یا فروپاشی اخلاقی میشوند برای نجات روح درماندۀ خویش به مکانها یا اشیای مقدس روی میآورند.
بااینهمه کیست که نداند چقدر این تکانههای شهوانی واپسرانده برای همه ما جذاب هستند؟ آیا در تاریخ ادبیات، چهرهای جذابتر از شیطان خلق شده است؟ این ویژگی رواننژندانه که همواره در حسرت و اشتیاق آن چیزی است که واپسرانی کرده، در این بازگشت شکوهمند داستانی، چهرهای جذاب و کاریزماتیک به خونآشامهای درنده میبخشد. چهرهای که ایستادگی در برابرشان را بیشازحد سخت و دشوار میکند.
خونآشامها، دشمنان تمدناند. در قلعههای دورافتاده و پرت زندگی میکنند و با حیوانات درنده (گرگ) و منزوی (خفاش) در ارتباطاند. ورود آنها به شهر، به این مظهر تمدن، جز برای ویرانی آن نیست. آیا میتوان به یاد اثر مهم فروید، تمدن و ملالتهای آن نیفتاد؟ آیا طنین دلنواز تعارضات یک رواننژند را نمیشنوید؟