الگوهای توصیفی و پایههای فهم هنر-بخش اول:مقدماتی در بیان ضرورتها و پیشفرضها-مجید خادم
الگوهای توصیفی و پایههای فهم هنر
بخش اول:مقدماتی در بیان ضرورتها و پیشفرضها
مجید خادم
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیستم و دوم– زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
مبنایم بر این است که تا رسیدن به طرح اولیۀ الگویی توصیفی، با سرعت و عجله پیش بروم و به بیان برخی ضرورتها و پیشفرضها بسنده کنم و تلاشی صرف اثباتشان نکنم تا پایۀ اولیهای بنا نهم بر انبوهی مباحث بعدی که شاید این پایه را شرح و بسط بیشتر دهند و آن را نقض یا تکمیل کنند. پیشنیاز ورود به این مبحث پراهمیت و احیاناً فهم آن، این است که بپذیریم قرار نیست اصولی را تدوین یا تبیین کنیم و قواعدی وضع کنیم یا صرفاً اصولی را نفی و قواعدی را باطل کنیم. اساس کار ما بر ایجاد دستگاهی است توصیفی/زبانی برای فهم دقیقترِ ادراکاتمان و نزدیکشدن به احتمال فهمِ فهمِ ادراکاتمان در برخورد با یک اثر هنری. این دستگاه توصیفی میکوشد تا بر اساس اجزایی مشخص، فرایندی را ایجاد کند. فرایندی که خود، ابزاری بر فهم فرایند پیچیدهتری است. فرایند فهم در برخورد انسان با اثر هنری و درنهایت، فرایند تشخیص آثار هنری در نفی شناخت آنها. تأکیدم بر واژۀ «فرایند» در سرتاسر این متن بدین دلیل است که باید این مجموعۀ کنش و واکنشهای انسانیِ موردبحث را همواره و مؤکد، فرایند دانست و نه کنش و واکنشهایی هریک واحد و مجزا.
آگاهم که بعد از رسیدن به این دستگاه، مبحث اصلی تازه آغاز میشود. آنجا که باید بازگشت و تکتک اجزای آن و اتصالاتش را بررسی دقیق و مبسوط کرد و نقد و اصلاح و شخصیسازی کرد. بر همین مبناست که کوشیدهام این دستگاه را بهگونهای تدوین کنم که نسبت به هرگونه خوانش فردی و انتقادی گشوده باشد و این فرصت را مهیا کند که برای هر برخوردکنندۀ فهمکننده بهگونهای شخصی بازآرایی شود. هدف این سلسلهمباحث رسیدن به دستگاهی است توصیفی، برای انتقال از مرحلۀ شناسایی و شناخت به مرحلۀ بازشناختِ شناسایی و تشخیص. الگوی توصیفیِ ما و هرآنچه در ارتباط با آن بیان خواهد شد، قطعیاتی فیذاته مستحکم نیستند و شایسته است آن را تنها پیشنهادی روششناسیک نام نهیم که میتواند در کاربریِ شخصیسازیشدۀ خود و در موضع خاص خود فینفسه مستحکم شود.
این مقدمۀ مبسوط را باید بهمثابۀ راهنمایی برای برخوردی مناسب با الگویی که پیشنهاد خواهد شد، مدنظر قرار داد. آنگاه این الگو را در فرایندی انتقادی و در موضعی خاص شخصیسازی کرد تا به قطعیاتی نسبی و موقتاً قابل اتکا در آن موضع یا موقعیت خاص مبدّل شود. در واقع تلاش من بر آن بوده تا از ارائۀ دستگاهی واحد و لایتغیر و استانداردساز حذر کنم و الگویی سیال پیشنهاد کنم که هر کاربر این حق و اجازه را بهناچار داشته باشد تا بنا به کاربریِ موردنظر خود و در موضع و موقعیت یکۀ خود بتواند بازآرایی و تدوینی مجددش کند. این الگو میکوشد تا در بازآراییِ انتقادیِ خود، کارا و عملکردی باشد.
برای شرح این الگو از سه دسته مبانی و مفاهیمِ نظریِ پیشینی بهره جستهام و چون شرح آن مبانی در کتابها و مقالات پرشماری موجود بوده است، از بازشرحشان چشمپوشی کردهام و مخاطب این مباحث را فردی تصور کردهام که بر آن مبانی و مفاهیم اولیه تاحدودی مسلط است.
اولین دسته از این مفاهیم، مبانیِ آغازینِ نشانهشناسی با تکیه بر الگوی پیرس بودهاند. کاربست واژههایی چون نشانه، دلالت، متن، بافت، گفتمان، تفسیر، نماد، خوانش و… در ساختاربندیِ این الگو ناگزیر است و درک مناسبی از آنها اولین پیشنیاز ورود به مباحث پیشِروست. درکی البته استدلالی و انتقادی که به ما اجازه میدهد با دلالتهای مرسوم این واژهها برخوردی آزادانهتر داشته باشیم. طبعاً درنظرگرفتن این مفاهیم بهصورت قواعدی ثابت و یا دانشهایی مطلق و هموارهصحیح و ثابت بهصورت انبوهی محفوظات ذهنی، در این مسیر راهگشا نخواهد بود. این دسته از مفاهیم بناست به یاریِ فهم دقیقترِ ما از خودِ فهم منجر شود.
نیز از آن رو که مجموع مباحث ما در ارتباط با هنر و امر ساختارِ هنری است، ناچار شدهام از مبانی و مفاهیم پایۀ مطالعات زیباییشناختیِ کمپوزیسیونی نیز بهره ببرم. مفاهیمی چون ساختار، فرم، کمپوزیسیون، شکل، بستار و… در معانیِ دقیق و درعینحال منعطفشان، دومین پیشنیاز ورود به مبحث اصلی خواهد بود.
در انتها و در سومین دستهمفاهیم نیز واژههایی چون بازنمایی، بازنمود، بازنمون، اکسپرسیون، واقعیت، طبیعت، ایده، مُد، سمبول و… را از گروهمفاهیمِ تاریخ هنر و فلسفۀ هنر و زیباییشناسی استنباط و به کار گرفتهام.
همچنین خواستارم اجازه دهید تا در این مقدمه حرکتی غیرخطی و رفتوبرگشتی در پیش گیرم و در بسیاری نقاط، تکرار و چندبارهگوییهایی با اندکی اختلاف داشته باشم؛ چراکه از مخاطب این متن متوقعم برای بهکارگیری دستگاه توصیفیِ نهایی، تواناییِ انجام ذهنیِ این حرکت را در سطوح بسیار پیچیدهتری داشته باشد.
2
ضرورت وجود چنین الگو یا دستگاه توصیفی را عبور از شناخت به تشخیص عنوان کردم. پس ضرورتش در تمایزی است که میان شناخت و تشخیص فرض کردهام. شناخت را در این تعبیر، اولین نتایج فرایند فهم در نظر گرفتهام و تشخیص را هم بازشناختی درنتیجۀ تجزیهوتحلیل آن فهم اولیه و استنباط و استدلالی عقلانی برای رسیدن به فهمی تشخّصیافته، دانستهام.
در ابتدا به نظر میرسد که شناخت بهعنوان اولین پدیدۀ فهمیِ ناشی از برخورد یک انسان فهمکننده با یک پدیده/شیء/اثر، امری باشد لوگوسی، زبانی و در سخن؛ یا به بیانی دیگر امری باشد درونگفتمانی. در واقع شناخت در این تعبیر، ناگزیر شده است از کاربست امکانات گسترده اما محدود زبانی در تعامل سوژه-گفتمان. امری بر اساس سخن: برساخته و برسازندۀ سخن و در عمیقترین و نامحسوسترین سطوح، تغییردهندۀ سخن. طبعاً زبان را خود امری درونگفتمانی و در نسبت مستقیم با بستارهای وقوعیافتۀ آن دانستهام. درنتیجه امری بینامتنی و اجتماعیاش دانستهام. بهنوعی، شناخت را تبیین خودبهخودیِ زبانیِ سوژه در نتیجۀ برخورد با ابژه (در این مباحث، اثر هنری) در ساحت ادراک/فهم در نظر گرفتهام. فرایندی که بر این پیشفرض استوار است که هرگونه برخورد انسانی با چیزی، مواجههای است با متن/ساختاری بستارمند و متشکّل از رمزهایی بالقوّه که در روابطی بینامتنی، در گفتمانی کلان که بافتِ برخورد را در بر گرفته است، فرایندی کمپوزیسیونی/دلالتی را به جریان میاندازد و رمزگشاییها و مفاهیم و فهمها و بازفهمِ مفاهیم و فهمها را براساس قراردادهایی وضعی، رقم میزند. رمزگشاییهایی منتهی به زبانیشدنی که منجر به درموقعیت نشانگانی قرارگرفتنِ رمز و نشانهشدن آن در برخورد/خوانش انسان برخوردکننده بر اساس گفتمان غالب میشود. در این صورت، آنچه را درونسوژگانی حاصل میشود، شناخت نامیدهام؛ پس کل فرایند شناخت را فرایندی دلالتیخودبهخودی در نظر گرفتهام که از نقطهای آغاز و تا حد توان آگاهیگونۀ سوژه امتداد مییابد.
بسیاری از واژههای پاراگراف بالا را باید روشنتر کنم و چنین هم خواهم کرد؛ اما از مسیر بیان پیشفرض دوم خود، بدین مهم میپردازم. اینکه اثر هنری بهعنوان یک ابژه، همواره متن/ساختاری است برخوردپذیر و تجزیهپذیر. به نقاشیِ شمارۀ یک نگاه کنید. این نقاشی و سایر آثار ارائهشده از سوی محمود زینلی محرّک نهاییِ من برای نوشتن این مقاله بوده است.
این تابلو یک متن/ساختار است که در این مقاله و بین خطوطِ کلمات من بهشکلی چاپی بازنمایی شده است. فرض کنید با خودِ این تابلو روی دیوار یک گالری هنری مواجهیم. یک متن/ساختار که مجموعهای است از اجزایی بصری. کلشده در کمپوزیسیونی معین با بستاری مشخص از طریق لبهها و قاب خود که بنا به پیشفرضهای گشتالتی، کلبودگیِ کل آن همواره چیزی بیش از حاصلجمع اجزای آن و ارتباطات بین اجزایش است. در همین برخورد حال حاضر شما با این تابلو، هر آن فرایندی که در ذهن شما رخ داده است، ناشی از ادراک اجزا و ارتباطات کمپوزیسیونیِ اجزا (کل) و همچنین کلبودگیِ کل کمپوزیسیون این اثر در بافت حال حاضر شما بوده است. همزمان این تابلو برای شما متنی بوده است بهمثابۀ مجموعهای از نشانههای بصری که در بستار آن متن، ایجاد روابطی معناشناختی کردهاند و رمزگانها و نظامی نشانگانی شکل دادهاند. اینجا میتوان نشانهها و رمزگان را همارز با اجزا و کل در نظر گرفت و نظام نشانگانیِ کل تابلو را همارز با کلبودگیِ کل
آن ساختار تصور کرد. در این انگاره، مادیت نشانههای این تابلو بهمثابۀ یک متن، همان اجزای بصریِ ساختار آن هستند.
نقاشی شمارۀ یک، رستاخیز، اثر محمود زینلی، رنگروغن روی بوم، 100 در 130 سانتیمتر (از مجموعۀ رستاخیز)
ما در این سطح با کمپوزیسیونی نشانگانی برخورد کردهایم. احتمالاً در نگاه اول در این تابلو تعدادی فیگور انسانی مشاهده کردهایم و قسمتهایی از آن فیگورها را در شکل خاصش، شبیه به سرِ انسان دیدهایم. در واقع با مشاهدۀ آن شکلها، واژۀ «سر» بهصورت خودبهخودی به ذهن ما متبادر شده است؛ یعنی «سر» موضوع یا موردِ ارجاعی نشانهشده بوده است؛ پس ما با این تابلو برخورد کردهایم و از طریق یکی از حواس پنجگانهمان ادراکش کردهایم و فیالفور آن را بدل به مجموعهای نشانه کردهایم که «سر»بودن، موضوع برخیشان بوده است. در خودبهخودی و غیرارادی رخدادنِ این فرایند در ذهن ما شکی نیست؛ یعنی پس از مشاهدهای ارادی، از بازتاب نور تا تحریک عصب بینایی و تا مقایسه و تطبیق و شناساییِ سر، هیچیک دیگر ارادی نبودهاند.
نشانهبودن در پیشانگارههای منِ سوژه، اتصال مادیتی محسوس و ملموس بوده است (نمودِ نشانه) به یک موضوع یا موردِ ارجاعیِ ازپیشموجود در دانستهای (چیزی ازپیشموجود در هستیِ سوژه و دانسته/ثبت شده در آن) که با اتصال تفسیری ازپیشموجود در بافت گفتمانیِ برخورد (مفهومِ سر-واژه یا تصوری ذهنی از آن) فرایندِ به موقعیت نشانگانی درآمدنِ (بالفعلشدن) یک نشانۀ بالقوهموجود، تکمیل شده است. معنا یا مجموعهای معنا که سوژه در ادراک نشانه فهم کرده است. هرآن معنای آشکار و صریح و پنهان و ضمنی از پدیدهای به نام «سر»، نتیجۀ گسترۀ معناییِ مجاز و ممکنِ گفتمانی غالب بوده است؛ از آنکه منِ برخوردکننده (خوانشگر) و متن این تابلو و بافت برخوردمان را در برگرفته است که بر اساس مجموعهای پیچیده از قراردادهای قبلی (موجودبوده در بافت-سوژه) است. آنچه جهت و نتیجۀ تفسیر نشانه را از پیش معین و محدودۀ آن را در درون ذهن من و شما مقدّر کرده است. در این فرایندِ ظاهراً درونذهنیِ من (شناخت بازنمون سر بر اساس بازنمودهای فرضی) فعالیت ذهن من انطباق و اتصال نمود نشانه با موضوع آن و تفسیر همزمانش در بافت برخورد و در پرتو غیاب دیگر نشانهها در گفتمانی صورت گرفته است که من در درون و بخشی از آنم. من با این تابلو برخورد کردهام، در بافتی مشترک که برخورد فیزیکی-مادیِ من و این تابلو را موجب شده بوده و در این لحظه بین من و این تابلو مشترک بوده است. حال این کنش من که در این تابلو درک/فهم کردهام که سرهایی بازنمایی شدهاند (و پیشتر اینکه اصلاً این که یک بازنمایی صورت گرفته است) خوانش من از بخشی از این تابلو بوده است در ابتداییترین سطح شناخت. همزمان که ادراک/فهم کردهام که این سرها مجموعهای اجزای ساختاریِ بصری (شکل، خط، رنگ و…) هستند بر روی یک پارچۀ بوم در کنار دیگر اجزایی قاببندی شده در چارچوبی از جنس فایبرگلاس که همگی البته در لایهای، دیگر نشانههای این متن هم هستند؛ پس هنگامی که از این تابلو بهمثابۀ یک ساختار سخن میگویم، سخن من سویهای فرمشناختی داشته و هنگامی که از این تابلو بهعنوان یک متن سخن میگویم، سخن من سویهای معناشناختی داشته است و در فرایند شناخت، این دو سویه بر هم منطبق و جداییناپذیر بودهاند؛ پس یک شئ هنری همزمان برای من یک ساختار و یک متن است.
حال بازگردم به ابتدا و مسئلۀ برخورد مخاطب (من/سوژه/بیننده/دریافتکننده/خوانشگر) با یک ابژه که ظاهراً در دستهبندیِ بافت برخورد، بهدلیل قرارگرفتن در یک گالری نمایش آثار هنری، اثری هنری فرض شده است. ایستادن من مقابل این تابلو که به دیوار وصل شده است، شروع برخورد من است و یک تجربۀ خاص که بدون این برخورد، موجود نبوده است؛ پس اساساً تجربهای است نو و با توجه به یکّهبودن تابلو و یکّهبودن من و یکّهبودن و تکرارناپذیریِ آن لحظۀ برخورد، تجربهای است پیشتر دقیقاً و کاملاً تجربهنشده و درنتیجه ناشناخته.
من از طریق برخی حواس پنجگانهام با این اثر برخورد میکنم. همان گونه که اشاره کردم، آنچه در ابتدا رخ میدهد گذری سریع و خودبهخودی از آن تجربۀ نو و ناشناخته است از طریق برخی مقایسههای فیالفور و بیاختیار و انطباقات ذهنی. این درست است که من پیشتجربهای کموبیش تثبیتشده و بدیهیفرضشده از خود بهمثابۀ من دارم که تن و حواس پنجگانۀ من را نیز در بر گرفته است؛ و درست است که پیشزمینهای ذهنی-بافتی نیز از نقاشیبودنِ این نقاشی و چهچیزبودنِ یک نقاشی و احتمالاً هنربودنِ این اثر دارم که تمامیِ اینها پیش از برخورد و ادراکات حسیِ من از این برخورد نیز موجود بودهاند؛ یعنی من بهنوعی با این اثر از پیش مواجهههایی داشتهام بیآنکه با آن برخوردی داشته باشم. متوجهید که من در حال بازتعریفی از واژههای مواجهه و برخورد در نسبت با یکدیگر هستم. مواجهه را هر آن آگاهیِ اکتسابی و آموختهشدۀ تثبیتشده در سوژه نسبت به اشیا و هستی در نظر گرفتهام و برخورد را تحریک فیزیولوژیک مشخص و زمانمند و مستقیم حواس پنجگانۀ انسان دانستهام در مواجهۀ فیزیکی با یک شئ محسوس و سپس تجربۀ این مواجهه پیش از ورود به حیطۀ لوگوس (اگر بتوان وجود چنین تجربهای را تصور کرد)؛ پس مواجهه امری است عام و متافیزیکی و برخورد امری است خاص و فیزیکی. مواجهه امری است در ذهن موجود و بیزمانمکان و برخورد امری است مادی و واقع در لحظه.
با توجه به پیشانگاشتهای من و آگاهیها و درنتیجه توقعات و انتظارات پیشابرخوردیِ من با اثر، لحظۀ برخورد مبدل به پرشی خواهد شد از ورای تجربۀ پیشالوگوسی به سخن. یعنی بسیاری از اجزا در پرتو کلبودگیِ کل ساختار و بسیاری نشانهها در پرتو متنبودگیِ اثر، با مقایسه و انطباقاتی در ذهن من با برخی تصاویر و مفاهیم و اشکال ضبطشده در حافظه/خاطره (با فرض وجود) تحت سیطرۀ زبان منجر به پدیداریِ شناختی اولیه یا خودبهخودی تحت قراردادهای بافتی و گفتمانی من میشود. در واقع کشفی صورت نگرفته است و شناخت حاصل، فارغ از تشخّصِ برخوردکننده یا با کمترین میزان حضور و عملکرد ارادیِ فردیت و شخصیتِ برخوردکننده، ازپیشموجود بوده و جایگزین سریعی است برای آن تجربۀ ناشناختۀ درلحظه. این شناخت احتمالاً بهشکلی گسترده در بافت و بهصورتی فرهنگیاجتماعی موجود بوده و در انبوهی افرادِ برخوردکننده تا حد زیادی مشترک و یکسان خواهد بود. ازاینرو شناختی است پیش از آنکه مرتبط با اثر و شخص برخوردکننده، منطبق با چارچوب شناختیِ ممکن در بافت و گفتمان. هم ازاینرو شناخت حاصل، با همراهیِ هر میزان از تبادر ذهنیِ دادهها و دریافتها توسط دریافتکننده، نفی تشخّص اثر و تشخّص برخوردکننده از طریق انکار یا حذف آن تجربۀ ناشناخته است و از سوی دیگر بهطور ضمنی بهمعنای عدموجود برخورد در سطح اصیل معرفتی است؛ یا شاید بهتر است بگویم این شناخت اولیه و بهشدت تقلیلگرا، نتیجۀ حضور اثر و حضور شخص برخوردکننده در نازلترین سطح امکان حضوریشان است. اینکه چنین شناخت اولیهای تا چه حد لازم یا مفید یا ضروری و پایۀ تعاملات اجتماعی است، خارج از بحث من خواهد بود. نقطۀ حائز اهمیت در این بحث، آن است که انگار حاصل آن برخورد یکّه، نادیده و تجربهناشده باقی مانده و انگار اصلاً برخوردی اصیلمستقیم میان یک انسان و یک اثر هنری، ناممکن فرض یا قلمداد شده است. انگار سوژه با نفی و انکار تشخّصی فهمپذیر، عامل مطلق گفتمان و بافت بوده است. همچون دستگاهی استاندارد و بر اساس برنامهای ازپیشطراحیشده که چیزی ازپیشموجود و ضبطوتثبیتشده را در هنگام تحریک، بازیابی و در بهترین حالت ممکن، بهگونهای صحیحوضعی در سخن، پخش و بیانی درونی میکند. اینکه اساساً آیا امکان برخوردی مستقیم و جز این اصلاً وجود دارد یا خیر نیز موضوع فعلیِ بحث من نیست، بلکه پیشفرض بنیادی من است. در اینجا هر شناخت بعدی، بر شالودهای از این شناخت پایه و گفتمانی بنا خواهد شد و مواجهه بهمثابۀ برخورد شخصی انسانی با اثری یکّه، در تقلیلیافتهترین و بیاصالتترین حالت خود اتفاق خواهد افتاد. با توجه به این مفروضات، هر قدمی برای ایجاد شناختی اصیل (بازشناختی که من در این مباحث، تشخیص نامیدهام) باید قدمی باشد رو به عقب. باید آن امر انکارشده، آن تجربۀ ناموجودانگاشتهشده، مورد توجهی ارادی قرار گیرد. گزارههای خبریِ ناشی از شناسایی به گزارههایی سوالی بدل شوند و امر تحلیلِ شناخت صورت گیرد. فهمِ فهم. البته باید مراقب بود گزارههای سوالیِ تولیدشده از آن نوعی نباشند که پاسخ خود را پیشاپیش در صورتِ خود به همراه داشته باشند. در واقع سد محکم ما برای بازگشت و تشخیص، همان شناخت خودبهخودیِ ماست.
در شناخت پایۀ خودبهخودی، انسان موجودی است بهغایت تحت ارادۀ واکنشهای دلالتیِ خودبهخودیِ بافتی و حضورش حضوری است به منزلۀ یک کارگزارِ گفتمانی در غیاب فردیت و شخصیتی فراگفتمانی. پس با این تعابیر و مفروضات میتوان حرکت از شناخت به تشخیص را ظهور و حضور موجودیتی فردی و تشخّصی انسانی بهمثابۀ برخوردکننده دانست. از این بابت است که این فرایند را امری ارادی و استدلالی و بهغایت عقلانی در پیِ تجزیه و تحلیل انتقادی دانستهام. تجزیه و تحلیل فرایندِ فهمِ منجر به شناخت.
این تأکید نیز بجاست که هرگونه بسط شناخت پایه به سطوح و گسترههایی بعدی از شناختی بیشتر، بدون بازگشت به آن تجربۀ ناشناخته و انکارشده، ادامۀ فرایند شناخت پایه و اصطلاحاً بادکردن آن شناخت خواهد بود و نه فهمی بالاتر در موضع تشخیص. چه این ادامه در حوزۀ تشریح و توصیف صورت گیرد و چه در حوزههای تحلیل و نقد به هر مفهومی. چراکه اساساً برخوردی شخصی صورت نگرفته است و تمامیِ آن کنشها بر مبنایی درونسوژگانی بهمثابۀ مبنایی درونگفتمانی (عمیقترین موضع و محل حضور و عمل گفتمان، سوژه است.) ادامه یافته است و مباحث حاصل، ارتباط مستقیمی مابین سوژه به عنوان فردیتی انسانی و اثر، به عنوان پدیداری یکّه، نداشته است و سخن حاصل نیز سخنِ گفتمان است در باب خویش، فارغ از آن برخوردِ فقطفرضشده. حتی آن نتایج را سخن سوژه درباب خویش نیز نمیتوان خواند؛ چهآنکه سوژه هنوز در تجربهای شخصی در لحظۀ آغاز زنجیرۀ بحث، موجودیتی تشخصیافته نیافته است و تنها به بهانۀ برخورد و به بهانۀ اثر و در باب اثر و در باب سوژه، گفتمان، موضع و وضعیت و حالت خود را از خود و در خود بازتکرار میکند. در این حالت امور با زنجیرهای پیش میروند که دادهها و استدلالها و استنباطهای هر بخش بعدی، منوط و متکی است بر دادهها و استدلالهای پیشین تا سرآغاز زنجیره که استوار است بر انکار حضور شخص در برخورد از طریق شناخت خودبهخودی. یعنی سر زنجیرۀ شناخت، همواره منقطع از برخورد است و نه متصل به آن.
اما برای تشخیص و عبور از این چرخۀ تکرار، تنها راه آن است که در بازگشت به آنچه نادیده گرفته شده، ابتدا برخورد بهشکلی مستقیم و با حضور واقعی صورت گیرد؛ ازاینرو میتوان ادعا کرد که تشخیص، انتقادی است بر شناخت. ازآنجاکه شناخت در هر گستره و سطحی نهایتاً به بدیهیات آغازینِ خودبهخودی استوار است، به بدیهیاتی در همان سطحِ دیگر منجر و بدل میشود. بدیههها همواره نتایج شفاف و روشنِ تقلیل و تحریفاند و نمیتوانند جنبۀ انتقادیِ صادقی داشته باشند و اعتبارشان همواره کاذب و مبتنی است بر قبولی که نتیجۀ عدموجود تشخّص فرد و اثرِ موردبرخورد در بافت گفتمانیِ غالب است.
انبوه ارجاعات مستقیم و غیرمستقیم مخاطبان و شارحان و تحلیلگران و منتقدین هنری به آرا و اندیشهها و نظرات و بیانات اندیشمندانِ تشخصیافته، شاید بهدلیل درک همین نقص و همین غیاب و عدمحضور و عدمتشخّص خودشان و کوشش برای پوشانیدن و پنهانساختنش باشد. من نیستم؛ پس باید کسی باشد که غیاب من را در برخورد، به حضوری کاذب بدل کند. چه بسیارند انبوه مقالاتی که اثری هنری را از دیدگاه فلان اندیشمند یا فلان نظریهپرداز یا فلان دستگاه فکری-توصیفی به بحث و بررسی مینشینند.
3
در تشخیص، با بازگشت به تجربۀ ناشناختۀ انکارشده از طریق بهپرسشکشیدنِ شناخت و مسئلهپردازی و ایجاد محملی برای تحلیل حقیقی (به ریشۀ لغات مسئله و تحلیل دقت کنید و چیستیِ تحلیل کاذب را خود استدلال کنید) همواره ناگزیریم به موضعی انتقادی در معنای دقیق آن. ازاینرو بازتجزیۀ دادهها (هرآنچه ازجمله فهمها) در یک الگو یا دستگاه توصیفیِ زبانیِ انتقادی (دستگاهی یکّه که خود بر پایۀ الگویی سیال و پیشینی، در توصیف برخورد من، کمپوزیسیون نهاییاش را یابد.) و سپس ترکیب مجدد آنها بر اساس مسیرهای مشخص عقلانی، میتواند این گمان را مطرح کند که شاید بتوان سخنی اصیل حاصل کرد که در ارتباط با آن اثر و احیاناً بعدتر، ارزشهای درونیِ آن اثر، در برخورد اصیلِ منِ متشخص باشد؛ پس فارغ از نیاز به یک مبنای کاملاً معین و مشخص ارزشگذارانه و بسی پیش از آن، ما به مبنایی برای تشخیص نیازمندیم. طبعاً مبنای تشخیص در برخورد با آثار هنری کاملاً متفاوت و متمایز از مبناهای ارزشگذارانه و نقد آن آثار است و نادیدهگرفتن یا بدیهیپنداشتن مبناهای تشخیصی و جهش مستقیم از شناخت به نقد، فاجعهبار خواهد بود.
مبناهای تشخیص همان چیزی است که از کارکرد الگوهای توصیفی یا دستگاههای توصیفی حاصل میشود و من در پیِ پیشنهاد گونهای خاص از آنها هستم. گونهای هموارهیکّه و تکرارناپذیر. البته مفهوم دستگاه و الگو با تکرارناپذیری در تناقضی آشکار بوده اما جمع نقیضین اینجا و برای من امری ناممکن تصور نشده است. این الگو یا دستگاه باید بتواند در مقابل گفتمان شناختزا یا لااقل در جایی بر مرزهای عدمتبعیت محض از آن عمل کند. به نظر میرسد باید از همین ابتدا آن را بهشکلی پیشنهاد کنم که هم ساختارمند و منسجم باشد و هم درعینحال بتواند با ساختار خودانتقاد و سیال و درونزا و برونزای خود از خطر صُلبشدن و تبدیل به خردهگفتمانشدن مصون بماند؛ همچنین این دستگاه باید بتواند امکانات تشخیصیِ خود را در موجودشدگیِ منحصربهفردِ انسان برخوردکننده در پتانسیلهای کمپوزیسیونیِ فرگشتیِ بیانتها تدارک ببیند؛ یعنی ماهیت تشخیصِ حاصل باید بر تشخّص و اصالت کاربر/خوانشگر بهعنوان عامل سازندۀ اصلی متکی باشد؛ پس این دستگاه توصیفی باید از چنان انعطافپذیری برخوردار باشد که در ارتباط و کارکرد با بیشمار خوانشگر به بیشمار مبنای تشخیصیِ موجه و متقاعدکننده در نسبت با اثر و خوانشگر و برخوردشان و در موضع و حیطۀ آن برخورد منجر شود. حال میزان اعتبار و اصالت هر تشخیصی منوط خواهد بود به میزان آگاهی و مهمتر از آن اصالت یا اصالتجوییِ کاربر دستگاه توصیفی و سطح پیچیدگیِ تعامل او با آن دستگاه در برخورد خوانشگرانهاش از آن الگو با آن اثر. طبعاً خوانشگر آسودهجوی تأییدطلبی که شناخت پایه و تشخیص دیگران را معرفتی کافی میداند و اساساً در جستوجوی گونهای اصالت فعال و متصلبهخود نیست یا نتواند مشاهدۀ باز و آگاهانه و ریزبینانه و دقیقی از دادهها و اجزا و نشانهها داشته باشد یا نتواند فرایندهای استدلالیانتقادیِ لازم را ایجاد کند، مخاطب این پیشنهاد و این سلسلهمباحث نخواهد بود. او بینیاز خواهد بود از هرگونه دستگاه توصیفیِ اصالتزا و معیار تشخیصیِ موجه و یکّۀ فردی و خودِ تشخیص نیز برایش همچون آن تجربۀ ناشناخته، عملاً ناموجود است و انگار اصلاً چیزی برای کشف وجود ندارد و هر سخن او بازتولیدی است از سخنِ حاضر در بدیههبودنش و ازپیشموجود و فارغ از او. او در بهترین حالت میتواند حاملِ مطمئنی از دانشها باشد.
4
بازگردیم به واژۀ برخورد و مسئلۀ پرابهامِ تجربۀ پیشالوگوسی. گفتم که مواجهه از گونۀ فیزیکی/مادی/فیزیولوژیکیِ آن، یعنی مواجههای زمانمکانمند و مستقیم چندی از حواس پنجگانه با شیئیت یا مادیت اثر و هرآنچه را در آن و بهواسطۀ آن است، برخورد در نظر گرفتهام؛ یعنی جریانِ ادراک حسی، بیواسطۀ ذهن (و هرآنچه در آن است). مثلاً من این تابلو و هرچیزِ منعکسکنندۀ نورِ توی آن را به چشم میبینم. حال اگر با ابزار تقویت حسی مثل ذرهبین و میکروسکوپ هم، آن یا بخشی از آن را ببینم، باز ادراک مستقیم بصری خواهم داشت. ممکن است سطح آن را لمس هم کرده باشم یا بهواسطۀ ارتباطات بینایی و لامسهام با بافتی سطحی از تابلو نیز مواجهه کرده باشم. آن را نچشیدم. در فاصلهای بسیار نزدیک، هنوز بویی خاص از آن به مشامم میرسید. طبعاً شما که با تصویر بازنمایانۀ چاپیِ این تابلو مواجه شدهاید، نتوانستهاید بسیاری از این محسوسات را دریافت کنید و ناچارید فعلاً به تصور آنها. پس برخورد من ایجاد تجربهای کرد محسوس. در واقع من برخورد با این شئ را از طریق تحریک حواس پنجگانۀ تنیام تجربه کردم. با فرض موجودیت این تن محسوسم، بیرون از زبان (این از مفروضات پایۀ من است)، این تجربۀ یکّه و ناشناخته در ابتدا پیشازبانی بوده است. در لحظهای بهغایت کوتاه موجود شده است و شناخت و فهمِ پایه، فیالفور و خودبهخودی جایگزینش شده است. آنچنان کوتاه که بسیار سهل میتوان نادیدهاش گرفت یا انکارش کرد و فرض کرد رخ نداده است و از همان ابتدا فهم حاصل شده است و چیزی جایگزینِ چیزی نشده است. از آن لحظۀ بسیار کوتاه به بعد، (قرارداد مرسومِ زمانیمکانیِ قبل و بعد نیز از مفروضات من است) شناخت من است که بهگونهای غیرقابل نادیدهگرفتهشدن، واسطۀ هموارۀ ادامۀ تجربۀ برخوردم با این تابلو بوده است. چیزی زبانی شده یا اصطلاحاً فهم شده است. این هموارگی چنان بدیهی مینمایاند که انگار هرگز، قبلی نداشته است و من سِیرِ لحظات زیست خود را بهواسطۀ این هموارگی از پیش از برخوردم با این تابلو تا پس از برخوردم با آن را کاملاً پیوسته حس و درک و فهم میکنم. من میخواهم اینجا آن هموارگی را نادیده بگیرم و فرض کنم که برخوردم و تجربۀ ناشی از آن به دو بخش تقسیم شده است؛ حتی اگر نتوانم بخش اول را که پیشافهمی بوده است، اکنون فهم کنم. فهم من بهعنوان نتیجۀ برخوردم و سرعت حضورش در بخش دوم، مانع بزرگ فهم من از بخش پیشافهمیِ اول بوده است. هنگامی که من این تابلو را دیدم، جملۀ «این یک تابلو است» یا «من دارم به یک تابلو نگاه میکنم» یا «من دارم به چیزی نگاه میکنم» اساساً یک فهم زبانی است در گذار از تجربۀ پیشازبانیام. فهم من آن بخش اول تجربه را منقطع کرد. از این بابت آنچه ما معمولاً بر اولین و بیواسطهترین تجربههایمان در برخورد با آثار هنری اطلاق میکنیم، چیزی بیش از یک نامگذاری زبانیِ منتج از مقایسه و انطباقات خودبهخودی نیست. فهم، تجربه را تحریف کرده است یا حتی میشود گفت نابوده کرده است. این فهم همواره یا صورتی اخباری دارد (پاسخ) یا سوالی است که هدایتگریِ پاسخ ازپیش محدودهبندیشدهاش را در خود دارد. به شکلی که انگار من (سوژۀ تحت گفتمانی) در حال بهغلطانداختن خود (به عنوان سوژهای که فردیت فعال و موجودیت متشخص دارد) هستم تحت مفهوم فهم. من فهمیدهام؛ یعنی من و فهمِ ازپیشموجود منطبق شدهایم. این یک شناخت است. منِ تجربهکننده و تجربۀ من بهسرعت بدل به امری زبانی و خارج از من به نام فهم من شده است. چراکه زبان و هرآنچه در آن قرارداد شده است، امری بافتی/گفتمانی و پیشاپیش درونبیرونِ سوژه موجود است. این حاکم بر ذهن من و بر ذهن من محدودۀ شناخت یا همان فهمپذیریِ تجربیات من یا تجربیات فهمپذیر من را معین کرده و میکند و فهمناپذیریِ تجربیات پیشازبانیِ من را گاه در لحظه و گاه پیشاپیش در نادیدهانگاشتن فردیت من و هرآنچه بیرون از فهم من، بهگونهای پنهان میسازد که انگار اساساً نابوده بوده است.
البته که زبان همچون گفتمان در معنای مرسوم خود اموری هستند موجود و محدود و ساختارمند و درنتیجه بستارمند. به وساطت همین بستارمندی است که من پیش از برخوردِ تنی، محدودهای ذهنیبافتی داشتهام که محدودۀ ممکن برخورد فهمپذیرم بوده با یک اثر. در آن محدودههاست که تجربیات پیشازبانی در بودن مفاهیم نابود خواهند شد. انگار گستره و حوزۀ امکان تجربهپذیریِ برخورد من با یک اثر از پیش تعیّن یافته است و بهمحض برخوردِ تنی، بهعنوان یک واسطۀ خودبهخودی، برخورد مستقیم را در سخن ناممکن مینماید. گذاری نامحسوس از تجربۀ تجربهای بهنام برخورد برای رسیدن به فهمی از برخورد در چارچوبی پیشینی. گویی ما با یک تجربۀ ناشناخته مواجهیم که در تبدّلش به فهم، منقطع میشود و با خاطرهای جمعی از تجربهای پیشینی جایگزین میشود.
پس با دو موضوع و دو مسئلۀ بهعمدی اما غیرارادی خلطشده مواجهیم که ابتدا خواستار تفکیکِ عمدی-ارادی-شخصیِ آن هستم. اول «تجربۀ برخورد» که امری پیشازبانیاش دانستهام و سراسر شخصی و همواره نو. دوم فرایند فهم بر مبنا و شالودهای از شناختی پیشینی و سراسر گفتمانی و همواره تکرارشونده. این دو از آن رو خلط شدهاند در ساختار سوژه که «من میبینم / من دیدم» در بدیهیبودگیِ خود به مرور فرایندی پیوسته و همواره شود تا آنجا که اساساً امکان تجربهشدن خودِ امرِ اصیلِ پیشازبانیِ برخورد، حذف شود یا نادیده انگاشته شود یا بهواسطۀ پیوستگیِ فهمیِ مواجهه، اصلاً هرگز رخ ندهد. در این صورت سوژه در نهایتِ اجتماعیبودگیِ گفتمانیِ خود خواهد بود و فردیت شخص در نهایت انفعال و سرکوبشدگی، نابوده و ناموجودنمایانده خواهد شد. گونهای هماهنگی بهعنوان سهلترین روش برای رسیدن به انسجام کاملِ اجتماعی-تمدنی. در نظر داشته باشید که هماهنگیِ مطلوب، نه در حذف تنوعات و انسجام کامل و نه در غلبۀ تام بر پراکندگی، که در تنظیم و آرایش مدام تنوعات و پراکندگیهای ناگزیر هستی تحت مفاهیمی سراسرمغلوب و سرکوبشده است که صورت میپذیرد.
منبودنِ من و من میبینمِ من در چارچوبی فهمپذیر، بدیهی شده و خود پایهای زبانی میشود بر زنجیرۀ فهم و هرآن مفهوم بعدی که ذیل این فرضِ بدیهیانگاشتهشده در مفاهیم و مقایسات تحت آنها فهم میشوند یا درستتر آن است که بگوییم فهم شدهاند. حال دیگر خود ببینید که وضعیت گزارهای مثل «اینها تعدادی سر هستند» چگونه خواهد بود. از این منظر ممکن است بازگشت و توجه به آن تجربۀ پیشالوگوسی، تلاش برای بازشناساییِ من یا منبودگیِ من باشد. من مقابل این تابلو میایستم، درحالیکه پیشتر، امکان تجربۀ مستقیم یا توجهی به آن تجربۀ مستقیم و شخصی و فردی به اثر را از دست دادهام. تا بدانجا که ادراکات حسیام تحت مفاهیم گفتمانیزبانی به تحریک فیزیولوژیکیِ خود واکنش نشان میدهند. گاه جایگزین با مفاهیم و گاه بدل به مفاهیم و گاه سرکوبِ توسط مفاهیم میشوند. این یک بنبستِ تشخیصی است از طریق امتدادیافتگیِ شناخت. اما یک امکان بزرگ همچنان موجود است یا لااقل میتواند موجود باشد.
فرض من این است که تجربۀ من (برخورد) وجود دارد؛ چون فردیت من و یکّهبودن من تحت هر عنوانی قابلتصور است. فارغ از بافت و گفتمان و مجموعۀ مفاهیم بالفعل، میتواند ادراک حسی/تنی کند و ادراک حسیاش یکّه و درکپذیر و تجربهپذیر است؛ یعنی انسان فارغ از بافتِ بستارمندش و فارغ از سوژهبودگیاش در گفتمانی آن هم بستارمند است، موجود است و آن موجودیّت مادیِ فارغ از گفتمان، اثبات حداقلِ فردیت و تشخصیافتگیِ مفروضی است منفعل که میتوان حق حیاتش را گرامی داشت. باز البته منکر این هم نخواهم بود که شاید هرگز نتوان از موجودیتِ تحتِ گفتمانیاش مجزایش کرد؛ اما در تلاشش برای نمود، موجودیتش در تقابل با گفتمانِ همواره فعال، میتوان بهعنوان یک واقعیت فعال، ادراکش کرد.
به نظر من برخورد خاص با اثر هنری به دلیل مؤکدبودگیِ ناشناختگیِ هنر تحت آشنازدایانهبودنِ هموارهاش، امکانی اندیشگانی-سیاسی است در تقابل با گفتمان غالب یا موجود. طبعاً من دارم تعریفی مشخص از اثر هنری و هنربودگیاش ارائه می کنم که اصلاً تعریف و تبیین جدیدی هم نیست. تعدد بافتها و تعدد گفتمانها به دلیل بستارمندیشان در هستیِ احتمالاً بیبستار، حتی در روابط بیشمارِ بینامتنیشان خود اثباتی است بر موجودبودگیِ تشخص فردی در انسان بهعنوان پدیدهای بستارمند (یک متن/ساختار). خواه فهمپذیر و خواه درنهایت، فهمناپذیر.
به تعبیر من و در پیشفرضِ پیشنهاد من، انسان موجودی است که در فرایند تشخیص (مثلاً در برخورد با اثر هنری) این امکان را مییابد که تشخّص خود را نمودی موجود دهد. ازاینرو بود که کنش تشخیص را تلاشی برای تشخّصیافتگیِ از پیِ شناختِ خودبهخودیِ ناگزیر دانستهام. تلاشی برای بازتجربۀ تجربۀ برخورد، از پسِ انکارشدگیِ تجربۀ برخورد در شناخت. تلاشی برای تشخّص در بستر سرکوب هموارهاش. ازاینرو قدمی رو به عقب برای جهشی در مسیری ازپیشنامعلوم، بهجای دنبالکردنِ امتدادِ آشنای مسیرِ معلومِ شناخت تا به هرکجا.
پس تشخیص امری است تکرارناپذیر و تقلیدناپذیر.
5
اینجا به پارادوکس نهایی میرسیم. منِ موجود که قابل تجزیهای عملی و قطعی به منِ فردی و منِ گفتمانی نیستم، برای تجربۀ تجربهام در برخورد با اثر هنری و درنتیجه تشخّصیافتن و نیل به فهمی اصیل، نه از خودِ فهم گریزی دارم و نه از گفتمان غالب بر برخورد. نه از تنها ابزارهای موجود و دردسترسم برای فهم گریزی دارم و نه امکان فراغت از بافت و برخوردی خارج از گفتمان.
پس هرآن تلاش من برای تشخیص، نه مرا بهطور کامل از بنبست شناخت خارج میکند و نه اصالتی مطلق به بار میآورد. همان گونه که من اکنون ناچارم مثلاً از واژهای به نام تلاش استفاده کنم در چارچوبی زبانی-گفتمانی. اما در زبان و در گفتمان هر دو بهمثابۀ ساختار/متن، امکانی موجود است که لااقل تلاش من را ممکن میسازد. تلاشی که این مجال را ممکن میسازد تا بهعنوان عاملی فعالتر (انسانی صاحب اراده در فهم) و منی متشخّصتر به فهمی اصیلتر دست یابم و موجودیتی موجودتر پیدا کنم. حال این پسوندِ زبانیِ «تر» را هرآنگونه که فهم و محاسبه کنید. اگر زبان و گفتمان را ساختار/متنهایی بدانیم و بتوانیم پیشفرضهای کمپوزیسیونی و نشانهشناختیمان را بر آنها اِعمال کنیم، با کلبودگیِ کلهایی مواجهیم که با هر تغییر در خُردترینِ اجزا و نشانهها، تحتتأثیر قرار میگیرند.
یعنی اول آنکه آنها را تغییرپذیر تصور کردهایم و دوم آنکه، اگرچه راهی به خروج نجستهایم، با تغییر یا بسطِ بستار میتوانیم اینسوآنسوی بستار را متغیر و ارتباط شکل و زمینهشان را سیال کنیم. این امر از طریق تحمیل بازآراییِ کمپوزیسیونیِ گفتمان و زبان، بهدلیل تغییر خُردمان در من-سوژه-جزء بهواسطۀ برخورد با اثر هنری، امکانپذیر مینماید و به فرض رخداد، امری برونگفتمانیبرونزبانی را درونگفتمانیدرونزبانی و بالعکس میکند. گونهای تحول درونی برای دسترسی به بیرون در لحظه و احیاناً تثبیتِ تدریجیِ بخش دردسترس قرارگرفته. دلیل این گمانم آن است که این دو ساختار را درونذهنی دانستهام و نه امری فرا یا برونانسانی. یعنی اگر فردفردِ موجوداتِ انسانیِ درون یک گفتمان را اجزای آن گفتمان تصور کنیم، کلِّ آن و کلبودگیِ کل آن در فردفردِ انسانیِ موجود در آن مکانمندی مییابد و نه در جغرافیایی محیط بر آن موجودات. در نظر داشته باشید که جنبۀ جغرافیاییِ یک بافت و گفتمان ناشی از شکل تجمع و پراکندگیِ اجزای آن بهمثابۀ انسانهای سازنده-حاویِ آن است؛ نه آنکه جغرافیایی بسته، بستار آن را بهمثابۀ یک فضای حاویِ جمعیتی انسانیاش تعیّن بخشیده باشد. اینجا درون و بیرون را نباید مفاهیمی مکانیجغرافیایی به معنای مرسوم خود دانست. طبعاً پیشفرض دلیل فوق را ساختارمتنیبودن و بستارمندیوضعیبودگیِ زبان و گفتمان در موجودیت خود در نظر داشتهام. ازاینرو تحت حاکمیت مبانیِ کمپوزیسیونی و دلالتی مفروض شدهاند؛ یعنی سیالیتی دارند در پسِ صُلبیت خود که از درون این را امکانپذیر کردهاند تا استقلال نسبیِ اجزا همواره در حدی ممکن باشد. به بیانی معینتر، هماهنگی و انسجام مطلق بهدلیل تصوّر سه مفهومِ جزء و کل و کلبودگیِ کل، غیرقابلتصور مینماید؛ ازآنرو چه در فرآیندهای دلالتیِ متن و چه در مواضع کمپوزیسیونیِ ساختار، همواره کنش بازآرایی نیروهای اجزا و گروهاجزا و ارتباطات و اتصالات اجزا در تعاملات بینامتنیِ زیرمتنها، برای حفظ سطح نسبیِ هماهنگی و انسجام و عدمِ فروپاشی، مستدام است. حال چه باک اگر این تحولاتِ مداومِ کل و کلبودگیِ کل در بازآراییِ خود در امتداد تغییرات اجزا، به حد بینهایت تدریجی و کوچک و اندک باشند. آنگاه که در خُردترینِ اجزا و زیرمتنها (سوژه/فرد) تحول، عمیق و وسیع است به یُمنِ تلاشش برای عاملیّتی بیش«تر».
پس من باید در برخورد با اثر هنری، مسیر خودبهخودیِ مکرّرِ رشدیابنده بر خطوط موجودِ شناخت را متوقف کنم. از تکرار امنیتآلود و سهلِ گفتمان دست بردارم و گامی به عقب بازگردم و با همان ابزار موجودم، یعنی زبان و استدلال عقلانی، به توجّهی مجدد به تجربۀ برخورد«م» (تجربۀ تجربه) دست بزنم. این بار با عاملیت بیشتر در کاربرد زبان (به پشتوانۀ دلالت بالقوهبیپایانِ نشانهها) و رهیافت به دلالتهایی دیگرگونه، جایگزینِ دلالتهای معین و سرکوبشدۀ تحت گفتمان. در ذکرِ ابزار، همواره و به تأکید، استدلال عقلانی را با زبان همراه کردهام؛ ازآنرو که دلالتهای موجه را تنها درنتیجۀ استدلال، ممکن دانستهام (به تشابهات زبانیِ ریشۀ این دو واژه نیز توجه کنید)؛ حتی اگر مرزی واضح یا تقدم و تأخری خطّی در این دو نتوان یافت. مهم آن است که به فریبِ گفتمانِ غالب، در تلاش خود، به دام هذیانهای شهودناکِ زبانی نیفتیم.
هر تغییر کوچکی در کیفیت و ماهیت یک جزء یا کیفیت و ماهیت ارتباطش با دیگر اجزا، تنشی خواهد بود در کلبودگیِ کلِّ ساختارِ ثباتیافتۀ آن. غلبۀ تامِ انسجام بر پراکندگی، ثبات است و مهمترین متغیر در آن، نسبت و آرایش خاص هماهنگی/تنوع است تحت غلبۀ کلیِ هماهنگی. عجب نخواهد بود اگر این واژگان در نظامهای اعتقادی و اخلاقی نیز بارهای ارزشیِ معین و مشخص و مؤکدی دارند. هر تنش آنگاه که به شدتی کافی برسد، واکنش کلبودگیِ کل را برمیانگیزد. این واکنش به صورت تغییر موضع دیگر اجزا و نیروها یا بازآرایی ارتباطات درونساختاریِ آنها رخ میدهد، با سوگیری به بازگشتی فیالفور به ثبات. همین تحرّکِ سریع و ثباتجوی گفتمان است که بهگونهای متناقض، تغییر تدریجیاش را هم رقم میزند. در این مسیر اما فردِ انسانی تنها نیست. هر برخورد با اثری هنری (برخورد و هنر به تعبیر این نوشتار) تنشی است تحریککنندۀ تحرّک گفتمان. ممکنالوجودشدگیِ تشخّصِ فردیّتِ بدنمندِ انسانی بهواسطۀ قرارگاه و جایگاه گفتمان و زبانبودنش. انگار اثر هنری پدیدهایست تنشزا تا انسانِ تشخیصدهندۀ آن در برخوردش، موجودیّتش متشخص میشود و به پاداش، یکّهبودنِ خود را به اثبات میرساند. یکهبودن اثر هنری را و یکّهبودن فرد-سوژۀ فهمکننده را. اینجا فاصلهایست میان انسان فهمکننده و انسانِ حاملِ مفاهیم.
چنانکه از ابتدا مشخص بود، مخاطب این بحث از اساس، انسان فهمکننده فرض شده است.
اکنون این تلاش برای بازشناختِ شناخت و تجربۀ تجربه یا به تعبیر من، تشخیص، چگونه میتواند مبنایی عقلانی-زبانی یابد بیآنکه بازتکرار گفتمان موجود یا غالب باشد؟ پاسخ این است: به کمک یک الگو یا دستگاه توصیفیِ استدلالی، موجه و درعینحال خودانتقاد و سیال.
6
سوژهبودگیِ من و مفاهیم موجود در شناختِ تحت قیمومیت بافت-زبان، فهمی حاصل میکند که توسط آن من و زبان موجود در من/سازندۀ من از پیش در چنته داشته است. شکلی یادآوری، انطباق و فرایند خودبهخودیِ پخشِ آنچه پیشتر ضبط شده بوده در موضع و موقعیتی که متوهمانه، مشابه فرض شده بودهاند؛ پس آن من، هرآن توجهی که به این تابلو نقاشی میکند/میکنم، مرور شناختهایی است که از نادیدهگرفتنِ آن تجربۀ پیشازبانی و نادیدهانگاشتنِ منِ فارغ از بافت و زبان، صورت گرفته است. تکرار یک فرایند که در صورتبندیهای هموارۀ خود، تفاوتی کاذب با نمونههای پیشینِ خود را القا میکند؛ پس شناخت، تجربهایست گفتمانی از نادیدهگرفتن یا عدمتوجه به تجربهای احتمالاً اصیل.
مسیر دیگر، توجه به آن تجربۀ اصیلِ ناشناخته یا پیشاشناختی است، بهواسطۀ بازگشت از مسیر شناخت: تجربۀ فرایند برخورد. در این مسیرِ بازگشتی، ناچاریم به توجهی به خودِ شناخت برای پردهبرداشتن از آنچه نهان کرده است. به کمک همان ابزاری که شناخت و پنهانسازیِ تجربۀ اصیل را منجر شده است. تناقض ظاهری این امر در سطح زبان، خود احتمالاً ناشی از محدودیت تواناییهای زبانیِ من یا همان گسترۀ زبانیِ من-سوژه است.
آن تجربۀ پیشازبانیِ ازدسترفته را اما همچنان موجود تصور کردهام. همچون امر گذشته در موجودیتِ حالش: ازدسترفته دردسترس. مسیر حرکت به سوی آن بازگشت طی تجزیه و تحلیل عقلانی و با کمک زبان در تقابل با زبان. چرا که واژگان و ترکیبهای آنها در زبان، بالقوّه دلالت بیپایان دارند.
انگار آنچه تسلطِ بافت و سوژۀ گفتمانزده و استبداد آن رقم زده است، پایانمندی و انقطاع زنجیرههای دلالتی در زبان بالفعل است و قطعیت مفاهیم. طبعاً در مقابل این امر، تمرکز بر نسبیت عام مفاهیم و نتیجهگرفتن که تمامیِ مفاهیم بیاعتبارند نیز انفعال مطلق فردیت و شخصیت انسان خواهد بود و ادامۀ همان فرایند قبلی. لازم است بدانیم که مفاهیم در مواضع و موقعیتهای یکّه، اساساً بهشکلی بستارمند معتبرند و تشخّص انسانی مجاز به اعتبارسنجیِ انتقادیِ مفاهیم است. در نظر داشته باشید که گسترش زنجیرۀ دلالتی از نقطۀ منقطعشده، به معنای نابودیِ محضِ مفاهیم پیشینی نخواهد بود؛ بلکه بسط و تحول و انقلاب درونیِ آنهاست در مواضع متنوع و غنای مفاهیم پیشینی. ابتدا با گذر از نامها و برچسبها آغاز میکنیم تا به دلالتها و فهمهای خودبهخودی بهمثابۀ اجزای یک ساختار/متن دست یابیم. سپس در بهپرسشکشیدن آنها بهواسطۀ اثر هنریِ موردنظر و موجودشدگیِ خودِ برخورد اصیل در همراهیِ مسئلۀ اصیل، به سمت تجربۀ آن توجه ناشی از برخورد، پیش از حتی توجه دانستهیانامیدهشدنش حرکت میکنیم. نشانهها در متن در گسترۀ محدودشده توسط بستار متن بالادستی امکان دلالت یافتهاند و بهواسطۀ خودِ همان نیز منقطع شدهاند. نشانه در موضع متنیاش است که نشانه شده است و موضع متنی خود منوط به روابط بینامتنی در چارچوب متن بالادستی در بستر گفتمان است. حال اگر بتوان به بستارهایی فراتر دست یافت یا متون دیگری را به ایجاد ارتباط بینامتنی در فرایند همجواریِ کمپوزیسیونیِ درونسوژگانی واداشت، میتوان امید داشت که بالقوگیِ گسست موضعیِ بستارِ دلالتساز در لحظههایی بالفعل شود، موضع نشانه تغییر کند و معنایی خارج از مفاهیم پیشینی به کمپلکس مفاهیم پیشینی بپیوندد و کمپوزیسیون و بستاری دیگرگونه رقم زند. اینجا دیگر درستی یا غلطبودن یک معنا و مفهوم، از موضوعیت خارج خواهد شد و تنها موجّهبودنِ معناست که مطرح خواهد بود.
معنای مناسب یا نامناسب در موضعی انتقادی-تحلیلی که توجیه خود را از کثرت و دقت و فرگشتِ دادههای درگیر و زمینۀ استدلالیِ به دست خواهد آورد. گونهای گریز از شرطیبودگیِ فرایند فهمِ شناختی به یاریِ بسط زبان در دستگاهی توصیفی که از برای تجربۀ تجربه یا بازشناختِ شناخت با هدف نیل به تشخیص، طراحی شده باشد؛ پس کارکرد بنیادین یک دستگاه یا الگوی توصیفی از اساس نه ایجاد دلالتهایی هموارهمعتبر و قاطع (انقطاع زنجیرۀ معنا) و استاندارد و ارائۀ تعاریفی هموارهصحیحومناسب، که شکستنِ شناخت پایۀ خودبهخودی برای خروج از مسیر پیشینی است با بازشناختِ هرآن شناخت ناشی از برخورد.
انگار تجربۀ پیشازبانی بهواسطۀ زبان و این بار اما با تعویق معنا در فهم در کنشی ارادی برای خروج از خودبهخودیبودگیِ شناخت است که تجربهپذیر خواهد شد. شکلی خروج از زبان و ورود مجدد در بستر سخنی دیگرگونهشونده با هدف پیچیدهسازیِ فرایند ساده شدۀ فهم در شناخت. در اینجا امید است که (نه هرگز بهطورکامل) تشخّصِ منِ کاربرِ زبان در برخورد و تجربۀ برخورد، منجر به رخدادی ارادی در زبان و درنتیجه در تجربۀ تجربۀ برخورد شود. این مهم البته به تعبیری همان گسترش معناست در بستر سخن، اما با سوگیری به انقلاب ارادی و درونیبیرونیِ سخن.
دستگاه توصیفی زمینهای میسازد تا بر آن مجموعۀ رمزگانهای زبانیِ موجود، واژگان ازپیشقراردادشده در شناخت پیشینی را در کارکرد خود به دلالتهای دیگرگونه منتهی میکنند. جوری دورزدن شناخت برای پردهبرداشتن از آنچه نهانش کرده است و بازشناخت آن تجربۀ نهانشده در چارچوب تجزیه و تحلیل شناخت پایه یا خودبهخودی در تحول واژگان و دلالتهایشان در بازتعریف و کامپوزسازیِ بازتعاریف و تثبیت و موجهسازیشان.
پس دستگاههای توصیفی در ابتدا الگوهایی نشانگانی-زبانی خواهند بود. مجموعهای رمزها که در رمزگانی متفاوت، مجدد (برپایۀ رمزگان معیارشان) به وضعیت نشانگانی درخواهند آمد؛ بنابراین باید از مجموعههای واژگانی و اصطلاحات و ترکیبات زبانیِ ازپیشقراردادشده آغاز کنیم و در فرایند تشخیص، با بازترکیب و بازتعریف معانیِ وضعیِ پیشینی در مواضع یکّۀ برخوردی، به معانیِ وضعیِ دیگر برسیم. دراینصورت میتوان امیدوار بود که دستگاه توصیفی از یک سو بتواند تبیینهایی فهمپذیر و منسجم در موضع کارکردیِ خاص خود ارائه کند و از سوی دیگر، سیالیت لازم برای بیشمار تکرار این تحول درونی و معناسازی را در خود بهعنوان یک الزام ماهوی حفظ کند.
زبانیبودنِ دستگاه توصیفی و بلاشکیِ وضعیبودن قراردادهای دلالتیِ واژگان و ترکیبات، خود دلیلی است بر این امید که ماهیت الگوی حاصل سیال و تغییرپذیر و خودانتقادگر باشد. من در اینجا دستگاهی توصیفی پیشنهاد میکنم که میتواند به عنوان یک بستر، به کانالیزهکردن اصیل جریانات ادراک/فهمِ برخوردکنندگان با آثار هنری در مسیری زبانی کمک کند و امر شناخت را در قدم اول کُند و در قدم دوم مختل و مسئله کند. آنگاه ادراکات را تجزیه و زمینهساز تحلیل و استدلال کرده، در پسِ آن تعویقِ ایجادشده، حرکت شناخت پایه را در بازشناخت، منقطع کند به عقب بازگرداند. تشخیص، آن جهشی است درنهایت به سمتی از بیشمار جلوی ممکن.
اگر بخواهم ساده و کوتاه جمعبندی کنم، دستگاهی است توصیفی-زبانی که با ابزار تجزیه و تحلیل عقلانی به تبیین انتقادیِ شناخت ناشی از برخورد میپردازد تا بتواند تشخیصی اصیل ایجاد کند. تبیین آن تشخیص اصیل، خود، فهمِ تجربۀ من (با حضور و فعالیتِ تشخصِ انفرادیام) از تجربۀ پیشازبانیِ برخوردم خواهد بود.
موفقیت این دستگاه پیشنهادی و موجهبودن آن به شرطی بر من مشخص خواهد شد که هریک از شما مخاطبین این متن در خوانش خود، به فرمی انفرادی و تحول و تشخصیافته از همین دستگاه، دست یابید. این نشان میدهد الگوی پیشنهادی من، از پویاییِ لازم برخوردار است و در هر بار بازخوانش توسط خوانشگری در جستوجوی اصالت ازدسترفته و مسلح به ابزار استدلال عقلانی، درونزاییبرونزایی و ایجاد سنتزهای جدیدی کرده است.
در این دستگاه توصیفی، واژگان اهمیت غایی دارند. واژگانی که اگرچه معنایی غالب و تحتِ گفتمانی یا نهایتاً گسترۀ معناییِ غالب و مشخصی دارند، اما قابلیت بازتعریفی اصیل را نیز دارا خواهند بود. به همین دلیلِ وجود گسترۀ معناییِ غالب برای هر واژه بهمحض بیان، من خلق واژگانی جدید در طراحیِ مبنای اولیۀ این دستگاه را بیهوده دانستم؛ ازآنرو که آن واژگان جدیدِ احتمالی را نیز ناچار میشدم با واژگان پیشینی معنادارِ وصفی کنم. آنگاه این خوانش فردیِ من میشد از دستگاهی که در مبنای خود هنوز بیان نشده بوده است. این قدم اما ضرورتی است برعهدۀ خوانشگران یا کاربران این دستگاه. شما باید بتوانید واژگان جدید موردنیاز خود را به کمک یک پایۀ پیشنهادیِ آشنا و مشخص و محدود از طریق بازآرایی و تبدیلِ انتقادی-استدلالیِ آن پایه موجه سازید. توجه کنید که من در این مقاله برآنم تا آن پایۀ اولیۀ کاملاً قابلتغییر در هر موضعی از کاربریِ این دستگاه را بنا نهم و نه اینکه این دستگاه را در موضعی مشخص و خاص مربوط به شخص خودم موجّه سازم. این خود موجب میشود که معناهای اصیلی که شما بعدتر در تشخیصات خود برخواهیدساخت، تفاسیری از این معناهای پیشینی را هم بتواند در بر گیرد. این نقطۀ امن من بوده است برای ضمانت آنکه این دستگاه در هر موضع و در هر بار بازآراییِ برخوردی بتواند بر مبناهایی مشخص، با سایر دستگاههای توصیفی در دیگر مواضع وارد گفتوگو و درنتیجه نقدپذیر شود؛ همچنین گشودگیِ خودش را بتواند در هر موضعی حفظ کرده، درنهایت به صلبیّتی که هدف وجودیاش فرار از آن بوده، خود دچار نگردد و بتواند کمتر و کمتر تقلیلگرا باشد.
پس یک دستگاه کارآمد در تشخیص، به شرطی موجه است که در مورداستفادهقرارگرفتن توسط هر کاربر و در هر توصیفی و تبیینی که صورتبندی میکند، خود متحول شود؛ یعنی دستگاه توصیفی باید خود در فرایند توصیفی که میکند، به تعاملات بینامتنی وارد شود و در دربرگیریِ معانیِ پیشینی بتواند از آن گسترۀ ازپیشمحدود، فراتر رود. طبیعتاً منِ متشخصِ موجودشده در لحظۀ برخوردم، اولین متنی خواهم بود که به تعاملات بینامتنی با دستگاه توصیفیام وارد خواهم شد. اثر هنریِ یکّۀ موردبرخورد با مجموع نشانههای بالقوهاش، دومین، متن و حال، بافتِ برخورد و بیشمار متن ممکنِ دیگر. از این بابت است که دستگاه ما به چارچوبی کاملاً بسته و هموارهثابت منتهی نخواهد شد و خواهد توانست انتقاد کند، همزمان که در هر انتقادی از خود، گشوده باقی مانده باشد. این دستگاه در هر بار برخورد، حتی بین یک سوژۀ واحد و یک اثر هنریِ واحد و نیز در هر بار برخورد در بافتی متفاوت (لااقل زمانیمکانی) نیز به دلالتهایی دیگر منتهی خواهد شد. در کاربریِ هر کاربر و در برخورد با هر اثر هنری و در هر بار برخورد یک شخص با حتی یک اثر واحد، این دستگاه بازآرایی و گستردهتر و دیگرگون خواهد شد.
باز البته طبیعی است که میزان این تحول و اصالت تشخیصات حاصل بر مبنای آن، کاملاً متکی به سطح گشودگیِ اثرِ موردبرخورد و سطح تواناییهای مشاهده و گشودگی و قدرت استدلالیِ شخصِ برخوردکننده است؛ پس دستگاه توصیفی در کاربردش، درنهایت ابزار تولیدکنندۀ دانش خواهد بود و نه ابزار تکرارکنندۀ دانستهها در قالب دانش. دستگاه توصیفی در هموارهبهیادداشتنِ ابزاربودگیِ خود، گشودگی و تغییرپذیری و کارآمدیِ خود را تثبیت میکند، نه قطعیت دانشها را.
*برای دیدن تصاویر به فصلنامه مراجعه کنید.