ذرات نور-مهسا شالبافان
ذرات نور
مهسا شالبافان
نور شمع تاریکی اتاق را میشکافت و سایۀ لحافپیچشدهاش را بر تن دیوار سیاه قلم میزد. ساعتی بود که تلاش میکرد برای ده دقیقه چشمهایش را روی هم بگذارد؛ اما هربار که چشمهایش را میبست درون چاه بیانتهایی فرومیافتاد. از میان پلکهای متورمش تصویر نصفونیمۀ پنجرۀ اتاق در پس ذرات نور در نگاهش میلرزید. پردهای که نیمی از صورت پنجره را پوشانده بود، هرازگاهی در نگاهش جان میگرفت و شبیه به قامت یخزده و کبود مادرش میشد و هرازگاهی به اَشکالی درمیآمد که نمیشناختشان. یکی از این اشکال ناشناس، تصویر شبحگونۀ من بود.
حضور کمرنگم باعث شد تا لرز خفیفی بر شانههایش بیفتد و در خود مچاله شود. پلکهایش سنگین شد. حس کرد که پایش بر لبۀ چاه میلغزد. خود را درون لحاف فروبرد. آفتاب تند و تیز تابستان چشمانش را میسوزاند. مثل کودکی که در بازار مادرش را گم کرده سرگشته و حیران بود. با این تفاوت که خیابان بازار من خالی از حضور دیگران بود. حس آشنایی در دلش میجوشید. در کف دستش همچنان گرمای مطبوع دست مادرش را حس میکرد. راه غبارآلود بود. یک طرف خیابان مغازهها در سکون کنار هم نشسته و طرف دیگر، کوچههای پیچوماپیچ مخروبه در مقابلش قد علم کرده بودند. او را تنها گذاشته بودم، با پاهایی که نه توان برگرداندنش را داشتند نه نای پیشبردنش را. چشمان سوزانش را بر روی آفتاب بست و از من درخواست کرد تا به خانه ببرمش. در سیاهی مطلق ساختمان کلید را در دست هاوش قرار دادم و اراده کردم که از روی غریزه، در همان تلاش اول، بدون انتخاب کلید اشتباه یا بدون خراشاندن لبۀ قفل، کلید درست را درون قفل بچرخاند. در میان ذرات نور، هاوش را دید که به سمتش میآید. همان طور که بر روی نرمای تشکچۀ کاناپه رها شده بود، با دست پارچهای که دور سرش بسته بود را کمی عقب زد. موهایش زیر پارچه عرقکرده و بههم چسبیده، گُله شده بود. دست راستش را ستون تن کرد تا بنشیند؛ اما دست ضعف رفت و زیر سنگینی تن لرزید. حس خفگی در تنش دوید…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و چهارم– تابستان 1402) منتشر شده است.