ماجرای آن یک شب، شبی به وسعت قرنها.تحلیلی بر داستان «زندگی بدیعالزمان دوازده بهره است» از مجموعهداستان خانه باغ نوشتۀ خالو خالد-شقایق صابر
ماجرای آن یک شب، شبی به وسعت قرنها
تحلیلی بر داستان «زندگی بدیعالزمان دوازده بهره است» از مجموعهداستان خانه باغ نوشتۀ خالو خالد
شقایق صابر
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال پنجم – شماره بیستم– تابستان۱۴۰۱) منتشر شده است.
راوی، روایت داستان «زندگی بدیع الزمان دوازده بهره است» را از زمان حال شروع میکند. زمانی که فردی به نام کشور بلم را میراند تا رو به راهی شود که میان نیستان برایش ساختهاند؛ و درست بعد از غروب و بعد از آنکه خورشید دونیم نمیشود، کشور عربده میزند: «بدیع من، بدیعالزمان من کجایی؟ بدیعالزمان من کی میآیی؟»
بعد از این غروب است که اهل تالاب نعش کشور را از تالاب بیرون میکشند؛ بنابراین آنچه در زمان حالِ روایت وجود دارد اهل تالاباند و کشور که بدون ارائۀ جزئیاتی از مرگش، فقط میدانیم که مرده است. اهل تالاب بدون آنکه معنای رفتار کشور و انتظار همیشگیاش برای بدیعالزمان را درک کنند عمل او را تکرار میکنند. روایت این موضوع را در این جملات بیان میکند:
«اهل تالاب فقط میدانند که باید منتظر بمانند. هر روز غروب به خورشید مینگرند که دونیم میشود یا نه. وقتی تندرست از مرز شب فرو میشود، نعره میزنند و نام بدیعالزمان را فریاد میکنند. اینکه قرار است چه اتفاقی پیش آید بر هیچ کدامشان معلوم نیست و میلی برای فهمیدنش ندارند. همان طور که نمیدانستند چه پیش آمد کشور برگهای بلند خرما را روی هم ریخت و سایبان ساخت.»
بعد از این توضیح در رابطه با اکنون و وضعیت حالِ حاضرِ اهل تالاب، زمان به یک شب قبل از مرگ کشور بازمیگردد. کشور در یک شب قبل از مرگش نیز بلم را به تالاب رانده است. این رفتن به تالاب با رفتنی که در ابتدای روایت با آن مواجه شدیم، کاملاً متفاوت است. راوی این تفاوت را به کمک توصیفات صحنه برای مخاطب آشکار میکند. در این رفتنِ کشور به تالاب، پس از برخورد بلم با گاومیش، کشور تصمیم مهمی میگیرد: «باید مضیف بدیع را برپا کنم». مضیف برپاکردن برای بدیعالزمان درست بعد از این تصمیم شکل میگیرد. بعد از بازگشت کشور از تالاب اتفاقات متعددی رخ میدهد، اتفاقاتی همچون: آغاز کارِ ساختن مضیف توسط کشور، خرابکردن مضیف به امر ریشسفیدها، برپاشدن دوبارۀ مضیف توسط کشور، تصمیم بیبیخدو برای کمک به کشور در جهت برپاکردن مضیف، همراهی اهل تالاب و… همگی این رخدادها که نیاز به گذر زمان طولانی دارند، در یک شب قبل از مرگ کشور رخ دادهاند. بنابراین به نظر میرسد روز قبل از مرگ کشور، خود شامل مجموعهای از روزهاست که وقایع متعددی را در دل خود جای داده است. این ادعا به کمک متن روایت قابل اثبات است:
«هر روز بعد از آنکه ریسههای شب قبل ترمیم میشد، دورهاش میکردند. کشور از سالهای دور میگفت.»
«شبی با تیر آتشین سایبان را سوزاندند.»
«خورشید که سر زد کشور هم آمد.»
«تا خورشید چشم آسمان شد، بیبیخدو وسط حیاط ایستاد.»
«فردای آن روز، هنوز مه صبحگاهی رقیق نشده بود.»
عبارات فوق همگی گذر زمان را آشکار میکنند. بدین ترتیب راوی در استعمال واژۀ روز، معنایی نمادین را مدنظر دارد. روز قبل از مرگ کشور نمادی است از دورانی که در آن اتفاقات متعددی رخ داده و زمانی طولانی گذشته است. پس زمان در این روایت وجهی نمادین دارد.
جملات پایانی روایت، دیالوگ میان کشور و اهل تالاب است که اهل تالاب هر روز از کشور درمورد وضعیت بدیعالزمان سوال میپرسند. پاسخ کشور به سوالات مربوط به وضعیت بدیعالزمان، بار دیگر گذر زمانی طولانی را آشکار میکند. شفا بعد از بیماری، تأسیسکردن دارالفنون، چاپ کتاب، گرفتاری او در شهری غریب، فرار از شهر، پیداکردن جانشینی به نام بدیعالرُمان همگی دلالت بر گذر زمانی طولانی دارد. چنانچه گِره زمان در این روایت، قبل از رسیدن به دیالوگهای پایانی باز نشده بود، دیالوگهای این بخش میتوانست این ذهنیت را در مخاطب ایجاد کند که کشور پدری است فرزندازدستداده که بهدلیل فشار روحی و روانی ناشی از ازدستدادن فرزندش به هذیانگویی گرفتار شده و آنگاه کشور را فردی روانپریش می شناختیم. توجه راوی به مسئلۀ زمان و غلبۀ وجه نمادین در آن، فرض روانپریشبودن کشور را رد میکند. اگر زمان نمادین نبود، کشور روانپریش بود؛ ولی حال که زمان معنای خاص و منحصربهفرد خود را در این روایت پیدا کرده است، کشور نه یک پدر فرزندازدستداده و روانپریش، بلکه نمادی است از سازندۀ یک مفهوم. کشور مجموعهای از افراد است که ایدۀ اولیهای را که در لحظۀ برخورد بلم با گاومیش شکل گرفت، یعنی «باید مضیف بدیع را برپا کنم»، طی سالها و قرنهای بعد حفظ و ادامه میدهند.
روایت بعد از این دیالوگها و با رفتن کشور به تالاب به پایان میرسد؛ لکن زمان داستان با زمان روایت متفاوت است. داستان همچنان ادامه دارد و به زمان حال میرسد که در آن کشور بعد از غروب میمیرد. اهالی تالاب نعش او را از تالاب میگیرند و جایگاه او را پر میکنند. ماجرایِ کشور ظاهراً شبیه به دایرهای است که با بازگشت به نقطۀ اولیه، یعنی زمان حال، به پایان رسیده و دور خود را تکمیل کرده است؛ ولی فهم و بررسی متن و عبور از لایۀ نمادین این حقیقت را آشکار میکند که این داستان در طول زمان و توسط انسانهایی همفکر و هماندیشۀ کشور امتداد پیدا کرده است.
راوی از کجا میبیند؟
شیوۀ روایت روای، چینش جملات و صحنهها و همچنین زبانی که او برای روایتکردن انتخاب میکند، پرسپکتیو او را آشکار میسازد. کنش او در بیان این روایت بهقدری برجسته است که میتوان ادعا کرد نظام راوی هموزن با نظام شخصیتپردازی و پیرنگ، روایت را به جلو میراند.
راوی در توصیف صحنهها از جملاتی استفاده میکند که قدرت زیادی در تصویرسازی ذهنی مخاطب دارند. بهعنوان مثال جملۀ: «خورشید لب پایینش را به لب مغرب میرساند.» علاوهبر توصیف موقعیت، پرسپکتیو راوی را برای ما آشکار میکند. اگر خورشید نمادی از معنویت و امر مقدس باشد، نگاه راوی به آن با نگاه کشور کاملاً متفاوت است.
در بخشهای متفاوتی از متن این تفاوت نگاه به چشم میخورد؛ بهعنوان مثال: «عربدههایی که برای زندهنگاهداشتن نالههای کشور است» و «کشور… عربده میزند»، راوی فریادهای کشور را به صورت عربدههایی میشنود. تفاوت معنایی این واژه با واژگان مترادفی که راوی میتوانست در این موقعیت آنها را برای توصیف به کار بگیرد، نشانۀ دیگری از تفاوت پرسپکتیوی او با کشور و حال حاضرِ اهل تالاب است. فریادی که برای راوی به جنگطلبی و خشونت شبیه است، برای کشور و اهل تالاب بهیادآورندۀ امری است مقدس. بدین ترتیب راوی از امکانات زبانی برای پیشبرد روایت استفادههای ظریفی کرده است. بهطوری که شاید بتوان گفت بخش بزرگی از بار روایت را زبان بر دوش میکشد و زبان بهخوبی در خدمت نمایش پرسپکتیو راوی و در خدمت نظام شخصیتپردازی و پیرنگ قرار میگیرد. نکتۀ مهم دیگر در باب زبان راوی، اشتراک این زبان با زبان شخصیتهای داستان است. راوی از یک زبان مشترک که همان زبان اهل تالاب است، استفاده میکند و این زبان حتی با گذر زمان و در جملات و دیالوگهای پایانی نیز تغییری نداشته است. هرچند در این دیالوگهای پایانی واژگان تازهای مثل رمان یا چاپ یا دارالفنون به زبان اضافه شده است؛ ولی ساختار زبان دستخوش تغییر قرار نگرفته و کاملاً ایستا و بیتحرک است. چه بسا این تمهید برای حفظ تمرکز متن بر دو نظام راوی و شخصیتپردازیپیرنگ به کار گرفته شده یا از این حیث که شخصیتها جنبۀ نمادین دارند، تلاش شده با کاهش پویایی زبان بر جنبۀ نمادین تأکید کرده و وجه منحصربهفرد آنها را کمرنگ نماید.
راوی سعی میکند بنیادیترین اندیشههایی را که منجر به شکلگیری رفتار کشور و اهل تالاب میشود، به نمایش بگذارد. کشور بعد از برخورد بلم با گاومیش تصمیم میگیرد برای بدیع مضیف بسازد. شاید از نظر مخاطب و راوی بین تصمیم کشور و برخورد بلم با گاومیش رابطۀ علتومعلولی برقرار نباشد؛ لکن در جهانبینی کشور این رابطه بهشدت عمیق است. برخورد بلم با گاومیش به عنوان امری مقدس برای کشور که برآمده از جهانی است که با معنویت گره خورده است، کاملاً معنادار است. بدین ترتیب روابط علتومعلولی هم وارد فاز نمادین میشود. این ویژگی در نقاط دیگری از متن نیز مشاهده میشود.
«یکی]از اهل تالاب[ فریاد زد: «کشور تا نگویی چرا بدیعالزمان میخواهد خورشید را به دونیم کند، سر سفرهات نمینشینیم.» دیگران به موافقت دور از سفره ایستادند. کشور دستارش را از سر باز کرد. دستهایش را پاک کرد و گفت: «هیچکس جلودار بدیعالزمان نیست. یک روز نشست کنارم و گفت: میخواهم خورشید را دونیم کنم، فقط او ارزش مبارزه با من را دارد، به شرق میتازم، بر کوه میایستم و تا خورشید سر درآورد به دونیمش میکنم و اگر فرار کرد تا مغرب به دنبالش میروم.»
ظاهر متن نشاندهندۀ این است که اهل تالاب سوالی میپرسند که پاسخ کشور چندان هم به آن سوال مربوط نیست. در واقع کشور بههیچوجه توضیح نمیدهد که چرا بدیعالزمان میخواهد خورشید را دونیم کند؛ اما قضیه برای اهل تالاب متفاوت است. اهل تالاب جواب سوال خود را از کشور گرفتهاند: بدیع میخواهد خورشید را دونیم کند؛ چون فقط خورشید ارزش مبارزه با او را دارد، همین. بنابراین هرچند از نظر راوی رابطۀ علتومعلولی ضعیفی میان پرسش و پاسخ وجود دارد؛ اما در نگاه اهل تالاب پاسخ کاملاً قانعکننده است. اقناع صورت میگیرد و اهل تالاب بعد از آن پاسخ دستارهاشان را بر دیرک مرکزی میبندند و مضیف را برپا میکنند.
«اهل تالاب وقتی نعش کشور را از تالاب کشیدند بدون هیچ وعدهای جایگاهش را پر کردند، نعره که در تالاب میپیچید زنان با لچکها رویشان را میپوشانند و مردان با تکیه بر دیوار میایستند و میروند در جوار گاوها و گاومیشهایشان و دست بر گردنشان حلقه میکنند و نفسهاشان را از میان لبهای لرزان بیرون میدهند.»
عبارت فوق با وجود کوتاهی، سطح بالایی از تصویرسازی و نمادها را همراه خود دارد: توصیف ظاهر زنها و نحوۀ مرثیهکردن مردها، وجود نمادهای گاو و گاومیش بهعنوان اموری مقدس و پناهبردن هریک از مردان تالاب به آنها. راوی بعد از توصیف این صحنه، دیدگاهش را نسبت به رفتار حالِ حاضر اهل تالاب بیان میکند. ضمن آنکه از واژۀ نعش برای اشاره به جسد کشور استفاده میکند. حال آنکه به کار بردن گزینههای دیگری مثل «پیکر» میتوانست بر جنبۀ تقدس جسم کشور دلالت کند. راوی با تعمدی ویژه، خود را از بهکاربردن این دست واژگان حفظ میکند. او معتقد است: «اهل تالاب فقط میدانند که باید منتظر بمانند… اینکه قرار است چه اتفاقی پیش آید بر هیچ کدامشان معلوم نیست و میلی هم برای فهمیدنش ندارند. همان طور که نمیدانستند چه پیش آمد کشور برگهای بلند خرما را روی هم ریخت و سایبان ساخت.» بلافاصله بعد از بیان عبارت فوق، روای زمان روایت را به شب قبل از مرگ کشور برمیگرداند. میتوان از این حرکت او و این تغییر صحنه، درست در این لحظۀ روایت انگیزۀ راوی را از بیان روایتش درک کرد: راوی تلاش میکند توضیح دهد که چه پیش آمد کشور برگهای بلند خرما را روی هم ریخت و سایبان ساخت. وجود همین انگیزه در راوی است که باعث میشود او بهسرعت از برخی صحنه که علیالظاهر مهم به نظر میرسند، عبور کند. به عنوان مثال راوی از چگونگی مرگ کشور اطلاعاتی به مخاطب نمیدهد. از مرگ کشور فقط یک گزاره در اختیار مخاطب فرار میگیرد: «اهل تالاب وقتی نعش کشور را از تالاب کشیدند.»
هدف کشور از ساختن سایبان و مضیف ایجاد یک مکان برای پذیرایی از بدیعالزمان بعد از بازگشت است و همچنین ایجاد مکانی برای به انتظار بدیع نشستن است؛ بنابراین راوی در پی توصیف نقطۀ آغازین شکلگیری یک مفهوم و ایده در ذهن صاحبایده و پیروان بعدی آن ایده است؛ ایدهای به نام انتظار.
کشور و بدیعالزمانی که نیست
متن به لحظۀ آغازین شکلگیری بدیعالزمان برای کشور این چنین اشاره میکند:
«شب قبلش به بهانۀ نبودن یکی از گاومیشها بلم را به تالاب میاندازد، داغی نگاه خیره بیبیخدو بین دو کتفش را میسوزاند و همراهیاش میکند. قواق را در درازای بلم خواباند و خود نیز دراز کشید، پهنای شانههایش را پهلوبهپهلو بلم جا داد. به آسمان و دانههای درخشانش نگریست، چهل سال دیده بودش و غباری از تنۀ بلندش کموزیاد نشده بود؛ اما این بار شده بود سینی بزرگ مسی بیبیخدو. دستبهکمر بالایش میایستاد و شال کمرش را محکم میکرد و جیغ میکشید: «باید نخودها تا یک ساعت دیگر تمیز شوند.» سینی مسی با شدت بیشتری میچرخید و نخودها به لرزه میافتادند. گوشۀ سینی مسی نخودی سرخ به کشور لبخند زد. دست برد و نخود سرخ را در آغوش فشرد و پیش گوشش گفت:” تو بدیع الزمان منی.”»
دادههای موجود در این پاراگراف اولین گذرگاه برای پیدا کردن پاسخ مهمترین پرسش در باب بدیعالزمان است. آن پرسش این است: آیا بدیعالزمان وجود خارجی دارد یا نه؟
در توصیف راوی از این صحنه جملاتی وجود دارند که دلالت بر این مسئله میکند که ما در این صحنه با دوران جوانی کشور مواجهیم، توجه داریم که کشور در ظاهر یک فرد است و در باطن مجموعهای است از افراد و صاحبان یک اندیشه در دورانی که هنوز ایدۀ ساخت مضیف برای بدیع، در ذهن او شکل نگرفته است. به گواهی همین پاراگراف، کشور در این زمان چهل سال سن دارد. کشور در این رفتنش به تالاب داغی نگاه بیبیخدو را به همراه دارد که بین دو کتفش را میسوزاند. نحوۀ نشستن کشور در بلم، به گونهای که دراز کشیده و به آسمان نگاه میکند، با رفتنهای بعدی او به تالاب که پس از ساختن مضیف اتفاق میافتد کاملاً متفاوت است.
تبدیلشدن آسمان به سینی بیبیخدو در لحظهای که کشور از داخل بلم به آن نگاه میکند، ممکن است در ابتدا این فرض را به ذهن متبادر کند که ماجرای سینی و نخود، صرفاً خاطرهای است که در ذهن کشور مرور میشود. با توجه به آنکه متن دلالتی بر حرکت راوی در درون ذهن کشور ندارد و از طرفی غلبۀ وجه نمادین در کلیت متن، میتوان چنین استنباط کرد که راوی در حال توضیح چگونگی شکلگیری ایدۀ بدیعالزمان برای کشور است. حضور گاومیش و اهمیت نمادین آن رفتار کشور را به یک رفتار معنوی و ایدئولوژیک تبدیل میکند؛ پس می توان گفت بدیعالزمان وجود خارجی ندارد.
شاهد دیگر بر این مدعا که بدیعالزمان وجود خارج ندارد آنجاست که کشور از جوانی تا زمانی که شیخالشیوخ صدایش میکنند و حتی تا لحظۀ مرگ، در منطقۀ تالاب زندگی کرده است. همه میدانستند کشور پسری ندارد. هیچکس از اهل تالاب بدیعالزمان را ندیده است. کشور خاطراتی مربوط به کودکی بدیع را برای آنها تعریف میکند:
«کشور از سالهای دور می گفت: “بدیع جثۀ درشتی داشت، از همسنوسالانش چندین سال بزرگتر نشان میداد. کُشتی میگرفت. فقط کافی بود پنجه به پنجۀ حریف بگذارد، جگرش را آب می کرد.”»
«خورشید که سر زد کشور هم آمد. دستی بر خاکسترها کشید: «بدیع دوازدهسالهام همچون مردان چهلساله بود، موی کمی روی سرش بود، درشتی هیکلش نه از روی بلندبالایی که بهخاطر فربهبودنش بود. تنۀ نخل را میان بازوهایش خرد میکرد.»
با پیشرفت روایت متوجه میشویم تنها چیزی که در رابطه با بدیعالزمان وجود دارد، روایتهایی است که کشور برای اهل تالاب تعریف میکند. رفتهرفته وجود شخصی به نام بدیعالزمان برای اهل تالاب اثبات میشود. بعد از آن انتظاری است که به پایان نمیرسد. این انتظار در کشور خلاصه نمیشود و در اهالی تالاب و تا اکنونِ روایت ادامه پیدا میکند.
گزارشاتی که از بدیعالزمان در متن وجود دارد عبارت است از 1. شکلگیری ایدۀ او در ذهن کشور 2. کودکی («بدیع جثۀ درشتی داشت… »، «بدیع دوازدهسالهام… ») 3. جوانی و قبل از شروع مبارزه («هیچکس جلودار بدیعالزمان نیست… ») و حرکت برای مبارزه با خورشید که خود شامل مراحل زیر است:
4. «بدیعالزمان یکتنه سمت شرق رفت.»
5. «تنها شد، در راه آمدن به خانه بود.»
6. «فرزندم بدیعالزمان بیمار شده.»
7. «میخواهد دارالفنون تأسیس کند.»
8. «کتاب چاپ میکند.»
9. «خبر جدید دارم، توی شهر غریب گرفتار شده است.»
10. «پسر زیرکی دارم، میخواهد کسی را جانشین خودش کند.»
11. «اسیر شده است.»
و درنهایت 12. پایان روایت که اهل تالاب میدانند بدیعالزمان از زندان فرار کرده.
این بخشها همان دوازده بخشی است که در عنوان داستان ذکر شده است. توجه راوی به زبان حتی در بیان این بخشهای زمانی و انتخاب واژه در عنوان داستان نیز برجسته است. آنجا که راوی زندگی بدیعالزمان را نه دوازده بخش یا قسمت، بلکه دوازده بهره میداند و میدانیم بهره در اقتصاد عبارت است از سهم یا اجرت سرمایه از حاصل تولیدی که این سرمایه در آن ذیمدخل است. بدیعالزمان بر اساس سرمایۀ اصلی که در ذهن کشور موجود بود شکل گرفت و در طی سالیان دراز رشد فزایندهای داشته است.
کشور از ابتدای روایت تا پایان آن تغییرات زیادی را پشت سر گذاشته است. جوانی که موقع رفتن به تالاب، داخل بلم دراز میکشید و قواق را نیز در درازای بلم میخواباند، در آخرین رفتنش به تالاب، بلندای قواق از بالای سرش تا لای ستارهها میرود و در آسمان فرومیشود. کشور موفق شده در دل معنویتی حاکم بر فضا و مکان خود، ابداعگر معنویتی جدید باشد. او بدیعالزمانی را میآفریند که معتقد است فقط خورشید ارزش مبارزه با او را دارد. او اهمیت مبارزه را میداند و آنجا که بدیعالزمان بهدلیل عدمهمراهی همراهانش از مبارزه بازمیایستد، این ناراحتی را به کمک یک واژه ابراز میکند: «شمیرش را در غلاف تپاند.» پرسپکتیو کشور و نگاه او نسبت به صلح در استفاده از واژۀ تپاندن در توصیف شمشیر در غلافکردن، قابلدرک است. حال کشور در انتظار نبرد نهایی بدیعالزمان با خورشید و شکست خورشید نشسته است.
بیبیخدو، اهل تالاب، ریشسفیدها
اولین مواجهۀ مخاطب با بیبیخدو مربوط به زمانی است که کشو به بهانۀ نبودن یکی از گاومیشها بهسمت تالاب میرود. تصویر ارائهشده از بیبیخدو در این پاراگراف با بیبیخدو در ادامۀ روایت متفاوت است.
«داغی نگاه خیرۀ بیبیخدو بین دو کتفش را میسوزاند و همراهیاش میکند.»
«اما این بار شده بود سینی بزرگ مسی بیبیخدو. دستبهکمر بالایش میایستاد و شال کمرش را محکم میکرد و جیغ میکشید: “باید نخودها تا یک ساعت دیگر تمیز شوند.”»
با اینکه در توصیفات فوق بیبیخدو رفتار خشمگینانهای دارد؛ ولی بعد از آغاز فعالیت کشور برای برپایی مضیف، بیبیخدو همواره همراه و تأییدگر کشور است. آنجا که: «بیبیخدو به دور از چشم کشور پول میداد ستونهای بیشتری بزنند و سایبان را گستردهتر کنند، صبحها کمک دست کشور شوند و ریسهشدهها را از نو ببافند.» یا «بیبیخدو چادرش را دور کمر بسته بود، کنار کشور ایستاد و گفت: “بیاید برویم حیاط خانهام را مضیف بدیعالزمان کنیم.”» یا «بیبیخدو وسط حیاط ایستاد و امر کرد کنیزهایش سینیهای ناهار را بیاورند.» یا «بیبیخدو امر کرد چای و حلوا بیاورند.»
به نظر میرسد میتوان از منظر روانکاوی رابطۀ میان بیبیخدو و کشور را مورد تحلیل و واکاوی دقیقتری قرار داد؛ همچنین میتوان از بُعد جامعهشناسانه تأثیرات زنان بر حرکتهای بدیعِ مردان در طول تاریخ را بررسی کرد. علاوهبر تغییر رفتار بیبیخدو با کشور در طی سالیان، تغییر جایگاه اجتماعی بیبیخدو نیز قابلمشاهده است. او از زنی که سینی بزرگی برای پاککردن نخودها دارد، تبدیل به زنی میشود که به کنیزها امر و نهی میکند. در لایۀ ظاهری متن با یک زن مواجه هستیم که این تغییر جایگاه را طی میکند و در باطن متن نقش زنان در طول تاریخ شکلگیری این ایده دنبال میشود. بیبیخدو با حفظ وجه نمادینش، بهمرور تبدیل به یک تیپِ آشنا میشود.
اهل تالاب نیز وضعیت مشابهی دارند. وجوه منحصربهفرد شخصیتی آنها موردتوجه نیست. آنها علاوهبر آنکه با همان وجه نمادین در متن حضور دارند، نمایندۀ یک تیپ رفتاری خاص هم هستند. افرادی که بدون دانستن رفتار میکنند، همواره در تردیدند و تصمیماتی میگیرند که تحتتأثیر احساساتشان شکل گرفته است. روند تغییر رفتار آنها نیز در مسیر روایت روشن است. آنها مسیر مخالفت، بهدلیل مخالفت ریشسفیدها، مسیر تردید و انفعال در برابر آتشگرفتن مضیف و نیز مسیر همراهی کشور و بناکردن مضیف را طی میکنند.
«اهل تالاب فقط میدانند که باید منتظر بمانند.»
«اینکه قرار است چه اتفاقی پیش آید، بر هیچکدامشان معلوم نیست و میلی برای فهمیدنش ندارند. همان طور که نمیدانستند چه پیش آمد کشور برگهای بلند خرما را روی هم ریخت و سایبان ساخت.»
«کشور دست بر شانههای اهل تالاب میفشرد.»
«]اهل تالاب[ به خود زحمت ندادند سطل آبی از تالاب بیاورند و رویش بریزند. ایستادند و شعلههای پرنور و بیدود را نگاه کردند.»
«اهل تالاب شانههای کشور را فشار دادند و به جلو راندند.کشور، گرم دستهایشان را فشرد.»
«اهل تالاب دستارهاشان را باز کردند و بر دیرک مرکزی بستند و جملگی برپایش کردند.»
«اهل تالاب میدانستند بدیعالزمان توانسته بود از زندان فرار کند.»
برای اهل تالاب ماجرا حول بنای مضیف شکل میگیرد. آنها بعد از کشور نیز در انتظار نشانۀ وعدهدادهشده، یعنی دونیمشدن خورشید، مینشینند و سوگواری میکنند.
ریشسفیدها نیز اشخاصی هستند که نمونۀ آنها همواره دیده شده است. افراد برجسته و صاحبنفوذی که سعی در تأیید ایدئولوژی یا حاکمیت خاصی را دارند و با هر تغییر تهدیدآمیزی مقابله میکنند. با مرور زمان و عدمتوفیقشان در حذف کشور، بهناچار دست از مقابله برمیدارند و راه گفتوگو را در پیش میگیرند. در متن در موارد ذیر به حضور ریشسفیدها اشاره شده که ترتیب زمانی جملهها، تغییر رفتاری آنها را نیز نشان میدهد:
«به امر ریشسفیدهای تالاب سایبان را خراب میکردند.»
«اجیرشدهها به گردش میآمدند و با ریشخند میگفتند: سلام یا ابوبدیعالزمان»
«پیغام از ریشسفیدها میآمد: یا شیخالشیوخ، میگویند پسر نداری؛ پس نمیتوانی مضیف داشته باشی.»
به نظر میرسد ریشسفیدها عامل اصلی آتشزدن سایبان هم هستند.
«حنظل از طرف ریشسفیدها آمده با کشور صحبت کند.» «ریشسفیدها و اهل تالاب به خانه بیبیخدو آمدند. همه سیاه پوشیدند.»