انتخاب برگه

بدیع هنوز در راه است.تحلیلی بر مجموعه‌داستان کوتاه «خانه‌باغ» اثر خالو خالد-حکیمه خدادادی سلوط

بدیع هنوز در راه است.تحلیلی بر مجموعه‌داستان کوتاه «خانه‌باغ» اثر خالو خالد-حکیمه خدادادی سلوط

بدیع هنوز در راه است.

تحلیلی بر مجموعه‌داستان کوتاه «خانه‌باغ» اثر خالو خالد

حکیمه خدادادی سلوط

این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال پنجم – شماره بیستم–  تابستان۱۴۰۱) منتشر شده است.

اول

اگر نخواهیم مطلق‌نگر باشیم و بگوییم «حتماً»، پس «احتمالاً» باید بگوییم: «بیشتر چیزها به نگاهِ شما بستگی دارد، نه همه‌چیز.» و هرچند که تلاش کرده‌ایم تا «نسبی‌نگریِ» خود را با نوعی فروتنی زینت بخشیم، همچنان آن را با رشته‌‌هایی نامریی به مطلق‌‌گرایی پیوند داده‌‌‌ایم. گرچه امیدواریم که زیاده‌ازحد نگفته باشیم؛ اما می‌‌دانیم که گزاف هم نگفته‌‌ایم؛ و با اینکه دوست می‌‌داشتیم ایده‌‌های پیچیدۀ خود را با سادگی هرچه‌تمام‌‌تر بیان کنیم، چون ادبیات خونِ ما را آلوده کرده، پس باید که سادگی و پیچیدگی را درهم کنیم و از میانش چیزی بیافرینیم. چیزی که خواندنی باشد، به‌خاطر سادگی‌‌اش و نفهمیدنی باشد به‌خاطر زیبندگی‌‌اش به لطایف‌الحیلِ روایت‌‌گریِ ادبیات. چیزی که بگوید ما نوشته‌‌ایم و خلق کرده‌‌ایم و می‌‌توانید آن را بخوانید؛ چون ادبیات است و قصه است و روایت و به‌قولی نوشته‌‌ای. بخشی از زندگی است که قرار است با «خواندن [آن] سرشار از حس دانستن شویم؛» اما خوب، نباید که خواندنش چندان راحت باشد؛ چراکه ما بسیار تلاش کرده‌‌ایم، «کافه‌‌ستاره»ها رفته‌‌ایم، «نشانه»ها را جسته و تفسیر کرده‌‌ایم تا شاید «فاصلۀ بین متن تا واقعیت را پیدا کنیم.» پس چون، به زعم خودمان، ما سهم خود را در مسیرِ آفرینشِ ادبی به‌ جا آورده‌‌ایم، این دیگر با شماست، با شمایِ «خواننده» که با «ایده‌‌‌ای در روشِ تحلیل آثار»، نقشتان را «پررنگ‌‌تر» کنید. «وضعیت‌‌های مشابه» ایجاد کنید، «ایفای نقش» نموده و «تأثیرش را ضبط» تا شما نیز نقشِ خود را در فرایندِ «خوانشِ» ادبیات کامل نمایید. این‌‌ها همه از برایِ چیست؟ تلاش برای فهمیدن یا به‌قولِ عوام، نه خوانش که «خواندنِ» یک اثر، یک «خانه‌‌باغ» از خالو خالد.

***

دوم

از جملاتِ بالا چه چیزی فهمیدید؟ می‌‌‌دانم که فهمیدید. قطعاً چیزهایی دستگیرتان شده… فقط کمی سخت. احتمالاً با سوزاندنِ فسفرِ زیاد از مغز و گاهی… شاید… با کمی جان‌کندن.

مشابهِ این وضعیت برای من هم رُخ داد، هنگامِ خواندنِ «خانه‌‌‌باغ». فکر می‌‌کنم گولِ اسمش را خوردم! گفتم حتماً درونش هم مثلِ نامش یک خانه‌باغ است و بعد، کلی تصویر شکل گرفت در ذهنم. تمامِ تصوراتم از هرچه خانه‌‌باغ در عمرم دیده بودم و ندیده بودم، یک‌‌جا جمع شد زیرِ نوشت‌سیاهِ «خانه‌‌باغِ» خالو خالد. تقصیرِ خودم است البته. باهوش نبودم. زیرک شاید. باید همان‌‌وقت از خودم می‌‌‌پرسیدم که چرا این «خانه‌‌باغ»، اگر واقعاً خانه‌‌باغ است، سبز نیست و سیاه است؟ چرا درخت‌‌های روی جلدش خوش و خرم و طناز نیستند؟ چرا انگار که یک کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌‌شان است؟

«خانه‌‌‌باغ» البته یک خانه‌‌باغ هم داشت. اصلاً به‌خاطرِ همان خانه‌‌باغ شده بود «خانه‌‌باغ». یک خانه‌‌باغ با یک تیمسار و زینت. یک شمایِ کلی از خانه‌‌‌باغ یا به عبارتِ دیگر، یک خانه‌‌باغِ نوعی اما نه خیلی تیپیک. اولش از درخت‌‌های رویِ جلدِ «خانه‌‌باغ» ترسیدم؛ چون تقریباً، نمی‌گویم «حتماً»، ترسناک هم هستند؛ اما نه آن‌‌قدر که نگذارند تا دل به خواندنِ کتاب بدهی. اصلاً برای همین است که گفتم «بیشترِ چیزها به نگاهِ شما بستگی دارد، نه همه‌‌چیز.» در واقع می‌‌خواستم به اینجا برسم که بگویم «خانه‌باغ» از آن آثاری نیست که بتوان برایِ آن نقدِ «قطعی» نوشت. نمی‌توان در تحلیلش گفت «حتماً» به این دلیل یا آن برهان این‌طور شکل گرفته، خلق گشته، روایت شده. برای همین نگفتم «همه‌‌‌چیز» به نگاهِ شما بستگی دارد؛ چون «خانه‌‌باغ» در «نسبی»ترین حالتِ نقد، «قطعاً» نگاه‌‌‌های مختلفی را می‌‌طلبد، و «نگاه»، اینجا یعنی «سلیقه». پس وقتی می‌‌گوییم بیشترِ چیزها به نگاهِ شما بستگی دارد، یعنی این دیگر سلیقه شماست که «خانه‌‌‌باغ» را هرچند وقت (؟) بخوانید. فقط یک‌‌بار بخوانید یا وقتی بویِ سوختنِ فسفرهایِ مغزتان در بینی‌‌‌تان پیچید و در گوش‌هایتان صدایِ آژیر خطر بلند شد، نصفه و نیمه به حالِ خودش رهایش کنید.

«خانه‌‌‌باغ» به زعمِ من، به «نگاهِ» من، به «سلیقۀ» من، اثرِ راحتی برایِ خواندن نیست. یک‌‌جورهایی حتی، یک بام ‌‌و دو هواست. با دست پس‌زدن و با پا پیش‌‌کشیدن است. درست است که روایت است، تکه‌‌هایی از زندگی است، حتی شاید تجربه‌‌های زیسته. اما هرچه هست، راحت نیست. نه راحت خوانده می‌‌‌شود، نه راحت درک و گاهی حتی تصور و درانتها نه راحت از ذهن پاک می‌‌شود.

«خانه‌‌‌باغ» عینِ خانه‌‌باغِ درونش است: میانِ «ردیف درخت‌‌های درهم‌تنیده، درِ بزرگ، درخت‌‌های درهم‌تنیده، درِ کوچک، درخت‌‌‌های درهم‌تنیده.» یعنی که خواننده را سرراست به «لذتِ خوانش» نمی‌‌رساند.

«خانه‌‌‌باغ»

«دورادور نمایان [است]، در میانِ فضایِ مه‌‌‌آلود که کران تا کران را پوشانده [است].»

این «خانه» تو را جذب می‌‌کند؛ اما از پشتِ صفحه‌‌ای مبهم، ندیدنی، نامرئی. خالو خالد روایت کرده، روی صفحه‌‌ای در سال‌‌های مختلف و ماه‌های متفاوت، کلمه‌‌ها ثبت و «مشقِ نوشتن» کرده و، الحق‌والانصاف، گاهی بسیار خوب و گیرا. اما به تو نزدیک نشده. نمی‌‌‌شود. آن‌قدر نزدیک نمی‌‌شود که گاهی فکر می‌‌کنی نکند از چیزی می‌‌ترسد. شاید از سانسورچی‌‌ها. شاید از شخصیت‌هایش. شاید از خودش. شاید هم از تو.

راوی‌های او گاهی می‌‌شوند کشتیِ به‌گل‌نشستۀ کف اقیانوس و تو(خواننده) آن غواصِ سرگشته که موج‌‌ها را با تمامِ وجود پس می‌زنی تا به هویتِ رازآلود که نه، هویتِ مبهمِ این کشتی دست پیدا کنی. و چرا مبهم و نه رازآلود؟ چون که راویانِ روایت‌‌هایِ رازآلود مثلِ مخاطبانشان، خود نیز به درستی به کُنهِ راز پی نبرده‌‌اند؛ اما در روایاتِ مبهم، راوی علتِ در ابهام نگه‌‌داشتنِ جنبه‌هایی از روایت را می‌داند؛ اما مخاطب نه. خالو خالد هم می‌‌داند که چرا این‌‌چنین روایت کرده: گاه پراکنده، گاه استعاری و با کنایه و گاه روشن. اما خواننده از پاسخِ تمامِ این چراها بی‌‌‌اطلاع است؛ البته که هیچ قانونِ نوشته و نانوشته‌‌ای وجود ندارد که نویسنده را ملزم کند تا خود را، ایده‌‌های خود را، تماماً برایِ خواننده عریان کند و شاید همین ابهامِ ادبیات است که آن را برایِ خوانندگانش جذاب می‌‌کند. با این‌‌ حال، گاهی بد نیست که نویسنده، خواننده را از خود بداند. با او صمیمی‌‌تر باشد، رفیق‌‌تر، نزدیک‌‌تر.

از این منظر، خانه‌‌‌باغ، بعضی داستان‌‌هایش، برایِ من، بیش از آنکه «یافتنِ حس دانستن در دنیایِ خارج از متن» باشد، نمایشی بود از حاصلِ مهارت در تمرینِ نوشتن. انگار قرار بود من، منِ خواننده بدانم که نویسنده چه خوب خوانده، فهمیده و حالا می‌تواند ماهرانه و چابک، ترکیبات و عبارت‌هایی تأثیرگذار و تأمل‌‌برانگیز را در متنش به کار گیرد. بی آنکه لحظه‌‌ای به دشواریِ پیش‌‌آمده در نتیجۀ پیچیدگیِ توصیفات و جابه‌‌جاییِ زمان‌‌ها و درهم‌‌تنیدگیِ شخصیت‌‌ها برایِ منِ خواننده، خوانندۀ بی‌‌نام‌‌ونشانِ ناآگاه از بازی‌‌‌هایِ روایی، فکر کند. این‌‌ها البته به این معنی نیست که ما، یعنی تمامِ خواننده‌‌هایِ بالا و تمامِ من‌‌هایِ نوعیِ دیگری که مثلِ «منِ» نویسندۀ این سطور فکر می‌‌کنند، منکرِ خلاقیت ادبی و قریحۀ خوشِ نویسندگانِ خلاق باشیم؛ اما وقتی خود را نه رودررویِ روایت که مقابلِ دری می‌بینیم که شاید رو به روایت باز شود، ناچار به اظهارنظرهای «این‌‌همانی» می‌شویم و چنین نظراتی یعنی نقدِ وابسته به نگاه، نقدِ سلیقه‌طوری. در چنین نقدی، در میانِ «اتاق‌قصه‌‌های خانه‌‌باغ»، مرا «زندگانی بدیع‌‌الزمان دوازده بهره است»، بیش از سایرین خوش‌ ‌آمد. چون برایِ «من»، «سرشارشدن از حسِ دانستن» یعنی خواندنِ آنچه که بدونِ واسطه و نه از میانِ در و دربندانِ بازی با اجزایِ نظامِ روایت به «خودِ زندگی» نزدیک‌‌تر است.

***

سوم

در مواجه با این قصه، «شاید» حل‌نشدنی‌‌ترین چالش، اولین جمله است. گشایشِ[1] قصه یعنی: «عربده‌‌هایی که برای زنده نگاه‌‌داشتنِ ناله‌‌های کشور است، [و] دلِ اهلِ تالاب را ریش می‌‌کند.»

برای آن‌‌ دسته از خواننده‌‌هایی که بی‌‌توجه‌اند یا حتی جذب کتاب شده‌‌اند، بدونِ توجه به تعدادِ دفعاتی که تصمیم دارند آن را بخوانند، این جمله، با کمی دست‌انداز قابلِ عبور است؛ اما اگر تصمیم به خوانشِ دوباره بگیرید، آن‌‌وقت است که دست‌‌انداز می‌شود ایستگاهِ پلیس‌‌‌راه و نگهتان می‌‌دارد. اصلاً صحت ادعاها‌‌مان در بخشِ قبل، همین ‌‌جا عرض اندام می‌‌کند. آنجا که گفتیم خانه‌‌باغ اثری است که قطعیتش با نسبیتش درهم تنیده است؛ یعنی هرچند به‌طور کلی نمی‌‌توان حکم قطعی در نقدِ اجزایِ آن صادر کرد؛ اما در «نسبیتِ» این اجزا قطعیتی بی‌‌‌چون‌‌وچرا وجود دارد. همین «کشورِ» ساده، یک‌ پا «فواَمی»[2] است، دوستِ دروغین. با همۀ زیباییِ کنایه‌گونه‌‌اش، با تمامِ ظرافتی که در «ناله‌‌هایش» وجود دارد، ناپیدا بودنِ صاحبِ «عربده‌‌ها»، در نگاهِ اول، یک گره نسبتاًکور به جانِ جمله می‌اندازد. گویی تا تکلیفِ صاحبِ آن‌‌ها پیدا نشود، قصه پیش نمی‌‌رود.

عربده‌‌‌ها قرار است ناله‌‌های کشور را زنده نگه دارند؛ پس «احتمالاً» مالِ خودِ او نیستند. از طرفی چون «دلِ اهلِ تالاب را ریش می‌کنند»، پس باید متعلق به کشور باشند؛ یعنی «ظاهراً» نمی‌‌شود که هم اهلِ تالاب غایب باشند و هم صاحبِ عربده‌‌ها. چون هردو حاضرند؛ اما یکی بر دیگری مقدم است. با این حساب، عربده‌‌ها نمودِ بیرونیِ ناله‌‌هاست و هردو از آنِ کشور است. و این، نمونه‌‌‌ای از کندوکاوهایِ خواننده برای غلبه بر دیواری است که میانِ خودش و راویِ خالو خالد وجود دارد. نمونه‌‌ای از ظرافت‌‌های خلاقانه که در خانه‌باغ می‌‌شود چوبِ دوسرطلا. ادبیتِ متن را تأیید کرده ولی مانعِ خوانشِ روانِ خواننده می‌‌شود. در این قصه، از این دست‌اندازِ ابتدایی که بگذریم، باقیِ داستان هموار است و خوانا.

داستان روایتِ مردی به نامِ کشور است که چون «پسر ندارد، حق ندارد مضیف داشته باشد.» مرد اما، ادعا می‌‌‌کند که پسری «بدیع‌‌‌الزمان»نام دارد که وقتی «خورشید به دو نیم شد»، به تالاب باز خواهد گشت. پس خودش و مادرش اقدام به ساختِ سایبانی برای «مضیفِ بدیع» می‌‌‌کنند و در این راه با کارشکنیِ بزرگان و ریش‌‌سفیدانِ اهلِ تالاب روبه‌‌رو می‌‌شوند. به مرور اما، بدیع هویتی ثابت میان گفت‌‌‌وگوهای اهالی می‌‌یابد و تبدیل به حاضری غایب می‌‌شود.

قصۀ «زندگانی بدیع» کوتاه و خواندنی است. روایتی فشرده اما موجز و تأثیرگذار است. نویسنده به خوبی جوّ حاکم بر محیطی کوچک، محلی و سنتی را نشان داده است. محیطی که بر ستونِ اعتقاداتِ قبیله‌‌‌ای و البته مردسالارانه استوار می‌‌باشد. تأثیرِ هزاران‌سالۀ فضیلتی که به اعتقادِ قبایل، تنها از طریقِ ترکیبِ کروموزوم‌‌‌های XY ابدی خواهد شد و هرکس که در این چرخه اختلال ایجاد کند و فاقدِ قابلیتِ خلقِ موجودی جدید با این کروموزوم‌‌ها باشد، از بیشترِ حقوقِ اجتماعی محروم است.

در تالابی که کشور در آن‌‌جا زندگی می‌‌کند نیز، چنین اعتقاداتی پابرجاست و کشور، به هر دلیلی، ناتوان در ایجادِ ترکیب مشابهی از کروموزوم‌‌‌های خودش، از حقِ اجتماعیِ داشتنِ مضیف محروم می‌‌شود. این، آغازِ توسل او به شخصیتی ذهنی است.

چنین نشانه‌‌‌ای بهترین دست‌‌آویز برایِ یک منتقد است تا با توسل به نظریه‌‌های روان‌کاوانۀ شخصیت، پناه‌‌بردنِ کشور به مخلوقی ذهنی را مورد مطالعه قرار دهد و حتی با نگاهی متفاوت، شخصیت بدیع را در بوتۀ نقد اسطوره‌‌شناختی گذاشته و با نظریه‌‌های تحلیلِ «منجی»، این شخصیت را به‌طور شایسته‌‌ای به چهارمیخ بکشد، اما از آنجا که قصدم بیشتر ارائۀ نقدی تفسیری است، روان‌کاوان و اسطوره‌‌شناسان و نظریه‌‌هاشان را به خالقِ یکتا می‌‌سپارم، با این امید که رستگار شوند.

برای ما که رسانه‌ها احاطه‌‌مان کرده‌‌اند و هرلحظه به‌شیوه‌‌ای بمبارانِ اطلاعاتی می‌‌شویم، برخوردِ اهالیِ تالاب با رویکردِ اتخاذشده توسطِ کشور، تا حدودی شُکه‌‌‌کننده است، دقیقاً به علتِ سادگیِ آن.

ما به طورِ خودبه‌‌‌خود یادگرفته‌‌ایم تا برایِ هر معلولی، علتی بیابیم؛ پس، «بدیع‌‌دارشدنِ» کشور را به عقدۀ «بی‌‌فرزندیِ» او نسبت می‌‌‌دهیم؛ در حالی که راوی به ساده‌‌ترین شکلِ ممکن، این عقده را پیشِ چشمِ اهالی، حل می‌‌کند: «در میانه جرق‌‌جرق تیرهایی نگه‌دارنده و شراره‌‌ها سخن‌‌ها گرم‌‌تر می‌‌شد:” چه مزاحمتی برای کسی دارد… بگذارید دل‌‌خوشی داشته باشد…”.» تعبیرِ واکنشِ روانیِ کشور به «دل‌‌‌خوشی داشتن» به‌طور معجزه‌‌وار، درد را درمان می‌‌کند و در نگاهی گسترده‌‌تر، به خواننده یادآور می‌‌شود که شاید علتِ بسیاری از اعمالِ آدمی، همین دل‌خوش نبودنِ اوست به چیزی یا کسی.

هم اهالی و هم کشور، هردو به خیالی بودنِ وجود بدیع آگاهی دارند؛ اما به این بازی تن در می‌‌دهند. اهالی این وجود را به عاملی برای دل‌خوشی تعبیر می‌‌کنند و کشور، در تنهاترین خلوت‌‌هایش، به زمانی فکر می‌‌کند که برای اولین‌‌بار بدیع را خلق کرد:

قواق را در درازای بلم خواباند و خود نیز دراز کشید، پهنایِ شانه‌هایش را پهلو به پهلوی بلم جا داد. به آسمان و دانه‌‌‌های درخشانش نگریست، چهل‌ سال دیده بودش و غباری از تنۀ بلندش کم و زیاد نشده بود؛ اما این‌‌بار شده بود سینی بزرگ مسی بی‌‌بی‌‌خدو. دست به کمر بالایش می‌‌ایستاد و شال کمرش را محکم می‌‌‌کرد و جیغ می‌‌کشید: «باید نخودها تا یک‌‌ساعت دیگر تمیز شوند.» سینی مسی با شدت بیشتری می‌‌‌چرخید و نخودها به لرزه می‌‌افتادند. گوشۀ سینی مسی نخودی سرخ به کشور لبخند زد. دست برد و و نخود سرخ را در آغوش فشرد و پیش گوشش گفت: «تو بدیع‌‌‌الزمان منی.» نقطه‌‌های نورانی آسمان روی سرش ریختند. نشست. بلم قیقاج رفت، به گاومیشی خورده بود. دو لبۀ بلم را محکم چنگ انداخت و با خود زمزمه کرد: «باید مضیف بدیع را برپا کنم.»

شاید اغراق نباشد اگر شرطِ آمدن بدیع، یعنی «دونیم‌شدنِ خورشید» را هم به همین صحنه ربط دهیم. کشور زیرِ فشارِ بی‌‌پسری، بدیع را خلق می‌‌‌کند.؛اما از آنجا که به‌نوعی، نیرویی ماورایی یعنی آسمان را در نبودِ این پسر مقصر می‌‌داند، به مبارزه با اهلِ زمین و با آسمان برمی‌‌‌خیزد. با اهلِ زمین از طریقِ وعدۀ آمدنِ بدیع و با آسمان از راهِ هماوردیِ بدیع و خورشید. شاید در نظرِ کشور، خورشید مایۀ مباهاتِ آسمان است، همان ‌‌طور که بدیعِ واقعی می‌‌توانست مایۀ مباهاتِ او باشد. پس بدیعِ او، خورشیدِ آسمان را شکست می‌دهد و به این ترتیب، آسمان سرافکنده می‌‌شود و کشور سربلند.

با این‌‌ حال کشور چون می‌‌داند که قصۀ حضور بدیع به‌‌خودیِ‌خود و به‌راحتی برای اهالی باورپذیر نیست، چه رسد به رزمِ او با خورشید، و در عینِ ‌‌حال برایِ به تأخیرانداختنِ بازگشتِ بدیع، به شیوه‌‌ای زیرکانه شرطی محال برای این بازگشت مهیا می‌‌کند:

بدیع من رفت سفر و روزی برمی‌گردد. تا وقتی بیاید باید این مضیف رونق بگیرد. […] بدیع جثۀ درشتی داشت، از هم‌‌سن‌‌وسالانش چندین‌‌سال بزرگ‌تر نشان می‌‌داد. کشتی می‌‌گرفت. فقط کافی بود پنجه به پنجۀ حریف بگذارد، جگرش را آب می‌‌کرد.[…] هیچ‌‌کس جلودارِ بدیع‌‌الزمان نیست. یک روز نشست کنارم و گفت: می‌‌‌خواهم خورشید را دونیم کنم، فقط او ارزش مبارزه با من را دارد، به شرق می‌‌تازم، بر کوه می‌‌‌ایستم و تا خورشید سر درآورد، به دو نیمش می‌‌کنم و اگر فرار کرد تا مغرب به دنبالش می‌‌روم.

بدیع گرچه در ابتدا به یک شوخی می‌‌‌ماند، به جوکی که برای کشور زمان می‌‌خرد تا پس از هربار تخریبِ مضیف، دوباره دست‌به‌کارِ ساختنِ آن شود و برای اهلِ تالاب مایۀ تفریح و وقت‌‌گذرانی، اما به‌مرور هویتی جدی می‌‌یابد. در این میان مادرِ کشور، بی‌‌بی‌‌خدو، با حمایت پنهان از او، به جدی‌‌‌شدنِ داستانِ بدیع کمک می‌‌کند: «بی‌‌بی‌‌خدو به دور از چشمِ کشور پول می‌‌داد ستون‌‌های بیشتری بزنند و سایبان را گسترده‌‌‌تر کنند. صبح‌‌ها کمک‌‌دستِ کشور شوند و ریسه‌‌شده‌‌ها را از نو ببافند.»

کشور، انتظارِ خود را به‌طورِ عملی نشان می‌‌دهد: «کشور بلم را می‌‌راند تا رو به راهی شود که میانِ نیستان برایش ساخته‌‌اند. آنجا می‌‌‌تواند افق را بنگرد. کشور قبل از غروب به تالاب می‌رفت و تا فروشدنِ خورشید در افق بازنمی‌‌گشت.» او همچنین انتظار برای بدیع را تبدیل به نوعی آیینِ انتظار می‌‌‌کند تا جایی که اهلِ تالاب هم ناخواسته تن به این آیین می‌‌دهند:

اهلِ تالاب فقط می‌‌‌دانند که باید منتظر بمانند. هر روز غروب به خورشید می‌‌نگرند که دونیم می‌‌شود یا نه. وقتی تندرست از مرزِ شب فرومی‌‌شود، نعره می‌‌زنند و نامِ بدیع‌‌الزمان را فریاد می‌‌کنند. اینکه قرار است چه اتفاقی پیش‌ ‌آید بر هیچ کدامشان معلوم نیست و میلی برای فهمیدنش ندارند.

با این‌ ‌حال این آیینِ انتظار، گویی نیاز به یک قربانی هم دارد. کشور در ابتدا برایِ اثباتِ وجود بدیع دست به قصه‌‌پردازی می‌‌زند:

بدیع یک‌‌‌تنه به‌سمتِ مشرق رفت. […] سپاهِ خاقانِ چین نیز به لشکر بدیع‌‌الزمان ملحق می‌‌شود. […] وقتی بدیع‌‌‌الزمان فرمان اتراق می‌‌داد، سال‌‌ها طول می‌‌کشید خبر به انتهای لشکر برسد.[…] می‌‌‌‌خواهد دارالفنون تأسیس کند.[…] کتاب چاپ می‌‌کند. […] توی شهر غریب گرفتار شده ‌‌است، می‌خواهند زنش بدهند که همان‌‌ جا ماندگار شود.

 پس از آن، آیینِ انتظار را برپا می‌‌‌نهد؛ اما زمانی که این آیین در میانِ اهالی تالاب به‌طورِ ضمنی به رسمیت شناخته می‌‌شود، ساختِ مضیف سرعت می‌‌‌گیرد ؛چراکه باورِ اهالی به وجودِ بدیع، مانع از آن می‌‌شود که دست به تخریبِ آن بزنند؛ بنابراین پس از ساخته‌‌‌شدنِ مضیف، کشور باید به ترفندی تازه متوسل شود. این ترفند احتمالاً همان قربانی‌شدن است که هرچند به‌طورِ صریح به آن اشاره نمی‌‌‌‌شود، اما مرگِ کشور نشانه‌‌ای است که آن را تأیید می‌‌کند: «اهلِ تالاب وقتی نعش کشور را از تالاب بیرون کشیدند بدون هیچ وعده‌‌ای جایگاهش را پر کردند.»

پایانِ ساخته‌شدنِ مضیف با مرگ کشور و به‌طورِ نمادین، قربانی‌‌شدن، همراه می‌‌شود. این مرگ که می‌‌توان حدس زد نوعی خودکشی بوده، شاید چون کشور داستانِ تازه‌‌ای برای ارائه نداشته، سؤالاتِ اهالی پیرامونِ وضعیت بدیع را بی‌‌پاسخ و ناتمام باقی می‌گذارد؛ اما آیینِ انتظارِ بدیع، به عادتی جدید در میانِ اهالی تبدیل می‌‌شود: «بنایِ مضیف به اتمام رسید. اهل تالاب می‌‌دانستند بدیع‌‌‌الزمان توانسته بود از زندان فرار کند.»

 بدین ترتیب، انتظار برای بدیع پابرجاست. همچنان که بدیع هنوز در راه است.

***

در آخر ذکر دو نکته ضروری به نظر می‌‌‌رسد. ویراستاری کتاب را می‌‌توان از نقاطِ ضعف آن دانست. گرچه راوی می‌‌گوید که نویسنده میانۀ خوشی با «همزه و یا» ندارد؛ اما عدم رعایتِ نیم‌‌فاصله میانِ واژه‌‌ای چون «شب‌‌کلاه» و فراموشی یا شاید امتناع از گذاشتنِ ویرگول در بینِ بسیاری از عبارات، با هیچ میانۀخوش‌‌نداشتنی، وقتِ تلف‌‌شده از خواننده به قصدِ تلاش برای درست و روان‌‌خوانیِ متن را، توجیه و جبران نمی‌کند. نکتۀ دیگر که شاید بیش از تمامِ آنچه که این نوشته بدان‌‌ها اشاره کرد، «سلیقه‌‌ای» باشد، عدمِ به‌کاربردنِ لهجه برای شخصیت‌‌های «زندگانیِ بدیع» است. به اعتقادِ من، اگر کشور، داستانِ بدیع را با لهجه‌‌ای معمول که مختصِ اهالی تالاب است، روایت می‌‌کرد، جذابیت قصه نه دوچندان که صدچندان می‌‌شد؛ اما چه می‌‌شود کرد که از قدیم‌‌الایام، «صلاحِ کار خویش خسروان دانند.»


[1] . Ouverture

[2] . Faux Amis

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب