مفهوم «امر غریب» در درونمایههای شر، عصیان و همزاد در داستان «دختر راپاچینی» اثر ناتانائیل هاوثورن-استبان باربوسا نونز-مترجم: سارا سعدلو
مفهوم «امر غریب» در درونمایههای شر، عصیان و همزاد در داستان «دختر راپاچینی» اثر ناتانائیل هاوثورن
استبان باربوسا نونز
مترجم: سارا سعدلو
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیستم و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.
چکیده
هدف این مقاله کشف سازوکار و ارائۀ مفهوم امر غریب در داستان «دختر راپاچینی» اثر ناتانائیل هاوثورن بیانگر نمادی از شر در دورۀ گوتیک قرن نوزدهم، بیانگر درونمایۀ همزاد در سه شخصیت انسانی و در یک عنصر غیرانسانی باغ راپاچینی و نیز بیانگر عصیان شخصیت اصلی، جووانی گاسونته است.
مفهوم امر غریب که در این مقاله به کار خواهد رفت، برگرفته از تئوری روانکاوانه، بهویژه متکی بر مقالات مرتبط با این مفهوم اثر زیگموند فروید و ژاک لکان است.
کلیدواژهها: هاوثورن، امر غریب، همزاد، روانکاوی، ادبیات امریکا
زیگموند فروید در مقالۀ بدیعش ۱۹۱۹ با عنوان Das Unheimliche، با تحلیل نوآورانهای از داستان کلاسیک ترسناک «مرد شنی» اثر «ای تی ای هوفمان» ۱۸۱۵، زیربنای مفهوم امر غریب را در نظریۀ روانکاوانه بنا نهاد. همچنین اثرات متقابل آن در آزمایشات بالینی و در زمینۀ زیباییشناختی را نیز پایهریزی کرد.
فروید در تلاش برای ساختن مفهوم Unheimlich که ترجمۀ تحتالفظی آن از آلمانی به انگلیسی، چیزی شبیه کلمۀ غیرخانگی[1] (ناآشنا) میشود و به عبارت دیگر چیزی که خانگی[2](آشنا) نیست اما در عین حال معنای چیزی مرتبط با خانگی و چیزی را که ذاتاً آشناست میرساند، از داستان هوفمان استفاده کرد.
کلمۀ [3]uncanny، معادل انگلیسی کلمۀ Unheimlich به آلمانی که مترجمان فرویدی به دست آوردهاند، طبق نظر فروید مجموعۀ متنوعی است از هرآنچه ایجاد وحشت یا دلهره میکند و هرآنچه که بتواند در گذشتۀ ناخودآگاه سوژه ردیابی شود. به عبارت دیگر Unheimlich یک کلمۀ مشتقشده است از چیزی آشنا برای فرد که همزمان احساسی از بیگانگی و حتی وحشت را هنگام تحریک شدن، فعال میکند. علاوه بر این ویژگیها، فروید بیان میکند که کلمۀ uncanny (عجیب و غیرطبیعی)که قرار است بهعنوان راز باقی بماند، درنهایت به دلایل خاصی آشکار میشود و همان طور که احساس وحشت و اضطراب را سبب میشود، باعث آشفتگی سوژه میگردد.
متعاقب نظریات فروید دربارۀ Das Unheimliche (امر غریب)، مکس میلنر، در کتابش La fantasmagorie تناقضات مکشوف در مفهوم Unheimlich را بیان میکند. او به این موضوع اشاره میکند که این مفهوم به خودی خود، سوژهای را که در حال تجربۀ آن است درگیر احساسی[4] عجیب و غیرطبیعی میکند، احساسی که در زندگی روانی سوژه پدید میآید و او را آزار میدهد.
به نظر میرسد برداشت اولیه[5] که در سوژه به وجود میآید، چیزی است که هرگز تا قبل از آن شناسایی نشده باشد. با این حال خود احساس (عجیب و غیرطبیعی) برای فرد آشناست و احساس غرابت در لحظۀ رویارویی با احساس عجیب و غیرطبیعی به نظر سوژه آشنا میرسد؛ زیرا او آن را در راستای عملکرد سازگاری با جامعهاش واپسرانی کرده است. در نتیجه میلنر استنباط میکند که Unheimlich چیزی است که ضمن آنکه راز ماندن در نظر گرفته شده است، اما بهواسطۀ موقعیتهای محرک، تصادفاً بر روی واقعیت روانی هرروزۀ فرد پدیدار میشود و آن واقعیت را پریشان میکند.
کاملاً مطابق با نظر فروید و میلنر، دیکشنری روانکاوی رونالد شمانا کلمۀ uncanny را اینگونه تعریف میکند: احساسات عجیب و ناراحتکننده ناشی از کسی یا چیزی که علیرغم برانگیختگی این احساسات ناراحتکننده، پیش از این برای سوژهای که پدیدۀ Unheimlich را تجربه میکند بسیار آشناست. این تعریف از uncanny توسط شمانا، از یک سو ما را به تفسیر ژاک لکان از این پدیده نزدیکتر میکند که از نظر او ترجیحاً پدیدۀ همزمانی است نه آنگونه که فروید آن را درزمانی تشخیص میدهد. به عبارت دیگر برای لکان uncanny یک احساس غرابت است که لزوماً رویداد گذشتۀ واپسرانیشدهای را به یاد سوژه نمیآورد؛ بلکه او را به ابژهای که غرایز زندگی و مرگ او به دنبال آن هستند و چیزی که به زندگی سوژه معنا میدهد نزدیکتر میکند؛ اما همزمان اگر بخواهد سلامت روان و حتی زندگیاش را در امان نگه دارد، باید برای سوژه غیرقابلدسترس باقی بماند. شمانا همچنین بیان میکند که ظهور احساس uncanny (امر غریب) بهویژه قوی و مکرر است و هرکجا و هرزمان، آنچه نظریۀ روانکاوی آن را «تکثیر امر خیالی»[6] می نامد یا آنچه که (در این مقاله) درونمایۀ همزاد ذکر میکنیم، پدیدار میشود.
فروید در تحلیل داستان «مرد شنی» اثر هوفمان درونمایۀ همزاد و احساس امر غریب را در شخصیتهای کوپلیوس و کاپولا بررسی میکند. کوپلیوس وکیلی است که همیشه احساسات عمیق وحشتناک را در دوران کودکی ناتانائیل، شخصیت اصلی داستان، برانگیخت و ظاهراً سبب مرگ پدر ناتانائیل هم شد؛ کاپولا نیز یک فروشندۀ فشارسنج است که با ظاهر شدن در زندگی بعدی ناتانائیل او را از قفل و زنجیر تمام احساسات واپسرانیشدهای که وکیل در کودکی در او برمیانگیخت، آزاد میکند و در انتها باعث نابودی خود ناتانائیل هم میشود.
به عبارت دیگر درونمایۀ همزاد در مفهوم امر غریب برای شخصیتی که این امر را تجربه میکند، کارکرد شخصیتبخشی و فعالسازی احساسات عجیب و اضطراب دارد یا برای آنکه ارزشها و موقعیت های مشابه دو شخصیت داستان مرد شنی یعنی کاپلیوس و کاپولا را که همزاد هم هستند، بازنمایی کند.
ویکتور براوو در کتابش La irrupcion y el limite جدا از استنباط درونمایۀ همزاد بهعنوان یکی از اصطلاحات زیباییشناختی، مفهوم امر غریب و تا حدی منطبق با نظریات فروید و میلنر درمورد عنصر ویژۀ این مفهوم، همچنین اصطلاح شر و عصیان را به عنوان دو عنصر اساسی این پدیده مطرح میکند. با توجه به مفهوم شر، او این عنصر را به وحشت متصل میکند. به این معنا که وحشت از امر غریب در ادبیات نماد واضح آزاردهندگی و نابودگری سرشت شر است. او مفهوم وحشت در ادبیات فانتزی و گوتیک را به مفهوم شر و به نمایانندۀ آن مرتبط میداند. او بیان میکند که تجربۀ وحشت در شخصیتهای ادبیات فانتزی، فراتر از لحظۀ ظهور آن است و امکان ماندگاری وحشت شدید فراتر از لحظۀ نابودی شخصیت بازنماییشده تحملناپذیر است؛ یعنی همان چیزی که برای ناتانائیل در مرد شنی اتفاق میافتد.
در رابطه با عصیان و مفهوم امر غریب، براوو اینگونه توضیح میدهد که آن زمانی اتفاق میافتد که چیزی از بیرون طغیان میکند و آرامش پدیدۀ قابلپیشبینی را به هم میریزد و آن را از تعادل خارج میکند و سبب میشود احساس امر غریب از خلال این تهاجم بیرون بجهد. هرچند که ما نباید فراموش کنیم این پدیدۀ «خارجی»[7] همزمان بخشی از ساختار درونی «پدیدۀ قابلپیشبینی»[8] است و بهعنوان پیامد، بخشی از چیزی آشنا که میتوان آن را «خانگی» در نظر گرفت، میباشد. در داستان «مرد شنی» هوفمان، ناتانائیل از تعادل روانی سرپیچی میکند و زمانی که کاپولا بلوغ او را متشنج میکند او را به یاد وحشتهای دوران کودکیاش، ایجادشده توسط کاپلیوس، و تمام احساسات واپسرانیشدۀ آن دوره از زندگیاش میاندازد. او نسبت به وحشتها و ترسهای واپسرانیشدهاش بیاعتناست. تعریف براوو از عصیان بهعنوان جزئی از مفهوم امر غریب، با عصیان تعریفشده توسط فرد بوتینگ که در ادبیات فانتزی و بهخصوص ادبیات گوتیک شایع است، ارتباط دارد. بوتینگ بیان میکند که حضور عصیان در ادبیات گوتیک مثل داستان «مرد شنی» تعریف امر واقع را مبهم میکند و مهمتر از آن یک حس ناشناخته و تهدیدی علیه انسجام و نظم را فعال میکند. فعالسازی حس ناشناخته طبق تعریف بوتینگ ما را به یاد تعریف براوو از اصطلاح عصیان بهعنوان بخشی از مفهوم امر غریب میاندازد.
مفهوم امر غریب و داستان «دختر راپاچینی»
با توجه به تعریفی که از مفهوم امر غریب، ذات آن و کارکردش بهعنوان اصطلاح شر و عصیان و درونمایۀ همزاد به دست آوردیم، میتوانیم به نقش آن در ادبیات گوتیک قرن نوزدهم اشاره کنیم که داستان ناتانائیل هاوثورن متعلق به آن است. در مورد اصطلاح شر، این نوع ادبی اغلب شر را در دیوانگان، جنایتکاران، اشخاص بی ثبات دارای شخصیتهای همزاد یا دانشمندان مجنون مثل پروفسور راپاچینی، تجسم بخشیده است. معمولاً این شخصیتها و شری که آنها نمود آن بودند، با مطالعات علمی در راستای پیشرفتهای تکنولوژی و گاهی اوقات احتمالات شیطانی که این نوع پیشرفتها بازنمایی کرد و مکرراً بخشی از ترسها و اضطرابهای ناشی از شناخت کلی آن دوره محسوب شده، در ارتباط بود. به عبارت دیگر یکی از بازنمودهای احتمالی از شر، بهعنوان اصطلاحی از مفهوم امر غریب، ممکن بود علم و گاهی پیامدهای شیطانی آن باشد که بر شخصیتهایی اثر منفی گذاشته است. تجسم شر از دیدگاه علمی در ادبیات داستانی گوتیک قرن نوزدهم، دانشمندان و پروفسورهایی بودند که مطالعات گاهاً نامأنوسی را درمورد احتمالات دانش علمی، منطقی دنبال کردند. برای مثال در داستان مرد شنی میتوانیم تمام شخصیتها را مرتبط با علم ببینیم. کاپلیوس، کاپولا و اسپالانزینی شخصیتهای بسیار عجیب و غیرعادی هستند که در ناتانائیل احساسات غریب، عذابآور و آزاردهنده را برمیانگیزند. درمورد داستان دختر راپاچینی، پروفسور راپاچینی و بالیّونی دانشمندان متخصص با سرشتی شیطانی و غیرعادی که به اسم پیشرفت علمی سبب پریشانی و بعد از آن نابودی بئاتریس و جووانی دو شخصیت حاضر دیگر در داستان میشوند.
درمورد درونمایۀ همزاد بهعنوان جزئی از مفهوم امر غریب در ادبیات گوتیک قرن نوزدهم به صورت عام و در داستان دختر راپاچینی به صورت خاص، مهم است توجه کنیم در بیشتر موارد همان طور که در بالا گفته شد همزاد توسط دو شخصیت ظاهراً قابلشناسایی از یکدیگر بازنمایی شده است؛ اما درنهایت یکی از آنها عامل واکنشها و پیامدهای همسان در شخصیت معین دیگر است. در نگاه اول، ممکن است جایی که شخصیتها بهعنوان همزاد ظاهر میشوند بسیار متفاوت از هم به نظر بیایند، ولی وقتی دقیق مطالعه شوند کاملاً امکان دارد ارزشها و دلالتهای ضمنی مشابهی در آنها یافت. در دختر راپاچینی، بهعنوان مثال، خود راپاچینی و پروفسور بالیّونی این درونمایه را تجسم میبخشند و هرچند ظاهراً آنها مجموعۀ متفاوتی از خصایص و ارزشها را نمایان میکنند، اما درنهایت آنها مشخصههای مشابهی را افشا خواهند کرد که ذات غریبوار آنها و پیامدهای مرگبار و فاجعهآمیز این ذات بر جووانی و بئاتریس دارد. سرانجام درمورد عصیان و مفهوم امر غریب، هجوم باغ راپاچینی و اجزای مرگبار آن شامل خود بئاتریس در زندگی جووانی، چیزهایی که همۀ عناصر امر غریب موجود در داستان همچنین قسمت پایانی غریبوار آن را پیش خواهد برد.
مفهوم امر غریب و درونمایۀ شر
در داستان دختر راپاچینی، پروفسور جاکومو راپاچینی بهعنوان مشهودترین بازنمود شر قرار میگیرد. در آغاز شخصیت او آنچنان که راوی توصیف کرد فضای نامأنوسی را منتشر میکند که در آن شخصیت او توسط درهمآمیختن چیزهای آشنا و ناآشنا همچنین جوانب متناقض، معین شده است. کاملاً از شروع داستان ما با شخصیت او آشنا میشویم: «مردی قدبلند، لاغراندام و زردرنگ با ظاهری بیمارگونه بود که جامۀ سیاه یک محقق را بر تن داشت. میانسالی را رد کرده بود. با موهای خاکستری، تهریش خاکستری و چهرهای که بهطور عجیبی نشان از هوش و فضل داشت؛ اما به نظر میرسید حتی در جوانیاش هم قلبی گرم و بامحبت نداشت.»
در این توصیف راپاچینی بهشکل عجیب و شومی ظاهر میشود. با اینکه بیشتر صفات در وصف او در این عبارت میتواند کاملاً عادی و مناسب شخصیتپردازی یک دانشمند همعصر او در نظر گرفته شود، آنچه که غرابت و بیگانگیاش را با هنجارهای معیار جامعهاش آشکار میکند، غیاب همدردی و شفقت است.
چندین سطر بعد از توصیف راپاچینی، جووانی برای اولینبار از پنجرۀ اتاقش دانشمند را که با گیاهان مرگبار باغش سروکار دارد، مشاهده میکند:«دیدن این دلواپسی در فردی که باغی را پرورش میدهد، آن سادهترین و بیگناهترین زحمت انسانی، که شبیه شادی و زحمت آدم و حوا قبل از هبوط از بهشت بود، بهطرز عجیبی برای تخیل مرد جوان ترسناک بود.»
از این لحظه به بعد راپاچینی برای دانشجوی جوان دسیسه خواهد چید و بهعنوان بیشترین عنصر غالبی که احساسات شیطانی و افکار غریب را در او فعال میکند، بر او نمایان خواهد شد. علم غریب پروفسور راپاچینی ابزاری خواهد بود، مانند بسیاری از داستانهای گوتیکی قرن نوزدهم، که شر به وسیلۀ آن تجلی خواهد کرد. براساس روایت بالیّونی، راپاچینی «او بیشتر از آنکه به انسانها اهمیت بدهد به علم اهمیت میدهد… او جان انسان و حتی خود را یا هر چیزی که برایش عزیز است، قربانی میکند تا به کوه دانشش به اندازۀ یک دانۀ خردل بیفزاید.» این توصیف از راپاچینی توسط بالیّونی جدا از اینکه به شخصیتپردازی یا حتی بیشتر، پردازش شخصیت شیطانی صاحب باغ کمک میکند، به تصدیق عکسالعملهای ترسناکی که راپاچینی از قبل در جووانی بیدار کرده، در حال ساخت تصویر شر که از این لحظه به بعد راپاچینی نمایندۀ آن در حیات جووانی است و به صورت کلی در پیرنگ داستان بهعنوان یک شخصیت قدرتمند، نیز کمک میکند.
در اولین رویارویی مستقیم با یکدیگر بین راپاچینی و جووانی، تحت رصد تیزبینانۀ بالیّونی، میتوانیم متوجه شویم به چه سبب پروفسور راپاچینی، اینچنین توصیف شده است: مردی که «چهرهاش از ناخوشی و زردی پوشیده شده بود؛ اما درعینحال با چنان هوش ساعی و نافذی پر شده بود که یک ناظر ممکن بود بهراحتی ویژگیهای فیزیکی را نادیده بگیرد و فقط این انرژی شگفتانگیز را ببیند.» هنگامی که او از کنار بالیّونی و جووانی رد میشود به بالیّونی سلام سردی میکند؛ اما «چنان با جدیت چشمانش را به جووانی دوخته بود که به نظر میرسید در تلاش است هرآنچه درون جووانی قابلاعتنا بود، بیرون بکشد.» بار دیگر، در این دو نقلقول، میتوان تعارض و عجیببودن راپاچینی را متوجه شد. به هر طریق محقق سالخورده با نیرویی قوی و مبهم که انرژی شر را بر روی عزیزانش بازتولید میکند، همزیستی میکند. پروفسور با ثابتنگهداشتن نگاه خیرۀ برّانش بر جووانی، او را برای موضوع بعدی آزمایشش انتخاب میکند و علم شیطانی و غیرانسانیاش، از این لحظه به بعد بر روی قربانی بعدیاش، جووانی، متمرکز خواهد بود. احساسات ترسناکی که دانشجوی جوان هنگام مواجهۀ دیداری با راپاچینی در باغ تجربه کرده بود، مؤید [احساسات] اولین رویارویی رودررو و متعاقباً پیامدهای آن است. نگاه راپاچینی بر جووانی «به عمق خود طبیعت، اما بدون گرمای عشقی که در طبیعت وجود دارد» به زودی پاداشش را از زندگی مرد جوان و معشوقهاش مطالبه خواهد کرد.
مفهوم امر غریب و درونمایۀ عصیان
با دراختیارداشتن بازنمود محدود شر در جایگاه مفهوم نیروی امر غریب در داستان، اکنون این امکان وجود دارد که بر روی مفهوم عصیان و کارهایی که جووانی در راستای ورود به قلمروی پروفسور راپاچینی انجام میدهد، تمرکز کنیم. در ارتباط با عصیان، دختر راپاچینی و خود باغ نمایانگر قلمروی «امردیگری» مغایر با زیست متعارف دانشجوی تازهوارد است. فزونی و سرزندگی باغ راپاچینی با اتاق محقر جووانی ساکن در اقامتگاه جدیدش در تضاد است. باغ زیر پنجرۀ اتاق جووانی تمام شاخصههای مفهوم امر غریب را و آنچه را سبب این نوع احساسات میشود، داراست. جووانی «از ظاهر باغ، آن را یکی از آن باغهای گیاهشناسی دانست که سابقاً در پادوا نسبت به جاهای دیگر ایتالیا یا حتی جهان بیشتر پیدا میشد.» همچنین «ویرانهای از فوارهای مرمری در مرکز باغ وجود داشت که به نظر میرسید اثری سفارشی بود؛ اما آنقدر اندوهبار شکسته شده بود که نمیشد طرح اصلی را از تکههای باقیماندۀ آشفته تشخیص داد.» در اولین توصیف اجزای تشکیلدهندۀ باغ چیزی غریب اما آشنا وجود دارد. این عنصر ناآشنای یافتشده در آبنمای باغ راپاچینی، تصورات جووانی را به هم میریزد و در ابتدا در یک مسیر بسیار هوشمندانه شروع به رهاکردن احساسات شومی میکند که باغ عامل ایجاد آنها در اوست.
گیاهان و برگهای شگفتانگیز و گلهای زیبای آنها، مجموعهای از احساسات عجیب و توهماتی را در تصورات جووانی بیدار میکند که به نظر میرسد ذهنش را بیش از زیباییهای ظاهری باغ درگیر کرده باشد. از طرف دیگر، از نظر او «در تمام حوض که آب آن فرونشسته بود، گیاهان مختلفی رشد کرده بودند که به نظر میرسید برای تغذیۀ برگهایی به آن غولپیکری به رطوبت فراوانی نیاز دارند و برخی از آنها، گلهای فوقالعاده باشکوهی داشتند.» هرچند بعضی گیاهان «مانند مار در امتداد زمین خزیده بودند، برخی با استفاده از هر وسیلهای که امکان صعود را مهیا میکرد، از آن بالا رفته بودند.» ظاهر زیبای باغ چیزی غریبگونه و قادرمطلقوار در ذات خود پنهان دارد. آنطور که راوی بیان میکند گیاهان «از هر روش موجود» استفاده میکنند که بخزند تا به تماشاگر پشت پنجره نزدیک و به او حملهور شوند. زیبایی گیاهان باغ، مادۀ مرگباری را که گیاهان از آن ساخته شده پنهان میکند و به نظر میرسد جووانی نخستین باری که راپاچینی را مشغول با موجودات مرگبارش تماشا میکند، این حقیقت را دریافته است. این واقعیت که راپاچینی موقع رسیدگی به بعضی از گیاهانش ماسک و دستکش میپوشد، جووانی را به این فکر وامیدارد که شاید «اینهمه زیبایی از پس هر کاری برمیآمد جز پنهانکردن نفرتی مرگبار.»
بئاتریس هم در تبدیل جووانی از مرحلۀ دانشجوی تازهوارد در پادوا به مرحلۀ ورود به قلمروی پیچیدۀ باغ که نفرین جووانی میشود، سهیم است. دختر جوانی که همیشه اینگونه ترسیم شدهاست «به اندازۀ زیباترین گلها باسلیقه آراسته شده بود، بهزیبایی روز بود و با چنان نور عمیق و زندهای میدرخشید که حتی یک پرده از نورش هم زیاد بود. زندگی و سلامتی و انرژی را بیشازاندازه داشت.»
به سبب سرشت غریبوار و ویژگیهای عجیبوغریبش بهعلاوۀ جذابیت ظاهریاش «همۀ مردان جوان در پادوا دیوانۀ او هستند. هرچند تابهحال شش نفر از آنها هم اقبال دیدن چهرۀ او را نداشتهاند» احساسات غریب و حتی وحشتناک را بیدار میکند. درحالیکه پدرش هنرمندانه گیاهان مرگبار باغ را با مطمئنترین روش دستکاری میکند، پوشیدن دستکش و ماسک تا از تماس مستقیم دوری گزیند، بئاتریس نفس عمیقی میان رایحۀ گلها میکشد، گویی در حال لذتبردن از ترشحات مرگبار گیاهان است. «هنگامی که بئاتریس از مسیر باغ پایین میآمد، مشخص بود که چندین گل را نوازش و استشمام میکند. کاری که پدرش با پشتکار تمام از آن دوری کرده بود.» این عنصر انس با گیاهان سمی هالهای از مفهوم امر غریب را اطراف بئاتریس میآفریند. از این لحظه به بعد به این واقعیت که باید چیزی فراتر از زیبایی مشهود در ذات او وجود داشته باشد، مظنون میشویم. جووانی ذات غریب بئاتریس را بعد از اولین رویارویی دیداری وقتی خواب میبیند، اینگونه انطباق میدهد: «گل و دوشیزه متفاوت و درعینحال شبیه بودند و هر دو مملو از خطری عجیب.» تصاویری که در خواب بازنمود مییابند و سپس در رویداد حشره و مارمولک تصدیق میشوند. در این رویداد رطوبت شاخۀ شکستۀ گل روی مارمولک میافتد و آن را میکشد. سپس هوای تنفس بئاتریس یک حشره را میکشد، درحالیکه جووانی از پشت پنجره شاهد تمام ماجراست. لحظاتی قبل از این اتفاق، بئاتریس با دقت بسیار در حال رسیدگی به یکی از گلهای باغ بود که این باعث شد جووانی «دوباره به شباهت بین دختر و درختچۀ زیبا فکر» کند. وقتی که جووانی شاهد این بود که چگونه مارمولک نابود شد، وحشت او را فراگرفت و احساسات امر غریب در رابطه با بئاتریس در افکارش پراکنده گشت: «جووانی با خودش گفت:’آیا من بیدارم؟ آیا حواسم سر جای خود هستند؟ این چه موجودی است؟ او را زیبا بنامم؟ یا بهغایت ترسناک؟‘» مفهوم امر غیرخانگی(غریب) در خانگی(آشنا) در بئاتریس نمود مییابد. گام بعدی برای جووانی محصورشدن توسط جذابیتهای ظاهری بئاتریس خواهد بود که همزمان وسوسهای زجرآور نیز هست.
حرکت جووانی از واقعیت روزمرهاش به قلمروی رازآلود باغ بیانگر عصیان خود امر غریب است. صاحبخانۀ جووانی او را میان راه مخفی به سوی باغ راهنمایی میکند و اولین همصحبتی با بئاتریس مجوز آغاز رویدادهای رازآلودی است که بعد از شروع، دیگر کنترلناپذیر است و این حوادث راهنمای سرنوشت و دگردیسی جووانی است. میل جووانی به همجواری با بئاتریس زیبارو در باغ، او را وسوسه میکند. همچنان که به دیدارهایش ادامه میدهد دستخوش این میل قویِ بودن کنار بئاتریس است؛ حتی با اینکه دیگر تا این لحظه از غرابت بئاتریس در نقش همراه و مهمتر از آن در مقام دلدادهای بالقوه آگاهی یافته است، خود امر غریب او را به ادامۀ ملاقاتهایش و علاقۀ روزافزونش به بئاتریس برمیانگیزد: «انگار لحظهای که او از امکان نزدیکشدن به بئاتریس آگاه شد، انجامش برای موجودیت جووانی، به ضرورتی مطلق تبدیل شد. فرقی نمیکرد که فرشته باشد یا شیطان، جووانی بیاختیار در هوای او بود و باید از قانونی پیروی میکرد که او را به ناچار جلو میراند. بهسوی نتیجهای که جووانی سعی در پیشبینیاش نداشت.» کمکم نگرانیها دربارۀ سرشت بئاتریس که در ابتدا او را شکار کرد از هم پاشید. همچنان که دیدارهای بسیاری رخ دادند و بئاتریس و جووانی با هم آشناتر شدند، مرد جوان بیشازپیش شروع کرد به تجربهکردن بیواسطه با دگردیسی وحشتناک باغ. همچنان که زمان میگذشت «هرچیزی که زشت به نظر میرسید، اکنون زیبا بود یا اگر چیزی زشت در وجودش بود که نمیتوانست چنین تغییری کند، خود را در میان آن تصوراتِ نصفهنیمۀ بیقاعده پنهان میکرد؛ تصوراتی که در جایی تاریک، جایی فراتر از روشنایی آگاهیمان گم میشود.» او با این دستاورد و نمونههای دیگر آن مانند کشتن عنکبوت که میخواست آزمایش کند که آیا نفس او به اندازۀ نفس بئاتریس کشنده هست یا نه، واقعیت مهیب دگردیسیاش را تأیید میکند. او همچنین درمییابد وقتی به آینه نگاه میکند، تصویرش برای خودش هم غریب است. وقتی به صورتش خیره میشود، این امر را خودش با وحشت اذعان میکند که خوشسیمایی یک مرد جوان و زیبا همچنین با نشانهای از سطحیبودن احساس و عدمصداقت در شخصیتش همراه است. او متوجه میشود که این دگردیسی یک واقعیت فسخناشدنی است و شخصیتش حتی برای خودش ناآشنا شده است.
زمانی که جووانی میفهمد بهاندازۀ بئاتریس مرگبار شده است، بیهوده میکوشد وضعیت پیشینش را بازیابی کند و درعینحال معشوقهاش را از سلطۀ علم پدر دیوسرشتش نجات دهد. پادزهری که بالیّونی پیشنهاد میدهد آخرین دستاویزی است که تلاش خواهد کرد از آن در جهت بازگرداندن روال عادی دنیای سابقش استفاده کند. هرچند که حوادث بعدی داستان اذعان خواهد کرد که این امر (بازگشت روال طبیعی) غیرممکن است؛ زیرا دگردیسی مهیب او غیرقابل فسخ و مذاکرهناپذیر است. او سادهلوحانه باور میکند که پادزهر روال عادی را دوباره برقرار خواهد کرد. جووانی بدون آنکه بداند، به بیان راوی «برای بئاتریس که بخش زمینیاش از بنیاد توسط راپاچینی ساخته شده بود، زندگی مانند زهر بود؛ بنابراین پادزهر قدرتمند آن مرگ بود.» عصیان جووانی در برابر باغ و زندگیاش، به قیمت زندگی بئاتریس معصوم تمام میشود و همراه آن به قیمت تعادل و هدف وجودیاش در زندگی که تبدیل شده بود به سرسپردگی به بئاتریس. با آگاهی از این موضوع که ویژگیهای شیطانی شخصیت جووانی دگرگونناشدنی هستند و تنها درمان مانند وضعیت بئاتریس، خود مرگ است، او محکوم شده تا عذابش را جز خودش با هیچکس سهیم نشود. حالا همین آگاهی تبدیل شده است به موضوعی ناخوشایند برای علم راپاچینی. اینکه دنیای پروفسور راپاچینی از طریق پنجرۀ جووانی متلاطم شده، هرگز مرد جوان را رها نخواهد کرد.
مفهوم امر غریب و درونمایۀ همزاد
آخرین درونمایۀ مورد بحث ما همزاد و ماهیت غریبوار آن در داستان دختر راپاچینی است. در داستان چهار شخصیت پرداختشده در رابطه با این موضوع وجود دارد: راپاچینی و بالیّونی ، بئاتریس و خواهرش؛ بوتۀ گلی که او عاشقش است و از آن مراقبت میکند. نخستین سوءظن را در داستان دربارۀ این واقعیت که بازنمود همزاد غریب در بئاتریس و بوتۀ گل مرگبار است، از اظهارنظر راوی دربارۀ آن گیاه درمییابیم: «یکی از گیاهان دورِ مجسمۀ ورتومنوس حلقه زده بود.» ورتومنوس یک خدای رومی است که با مفهوم تغییر و تغیر در ارتباط است. این ویژگی که توانایی تغییرشکل به هرچیزی که دوست داشته باشد، به او نسبت داده شده است. این عنصر بینامتنی این واقعیت را به ما میفهماند که رابطهای بسیار نزدیک بین بئاتریس و بوته وجود دارد و هردوی آنها با اینکه ظاهر کاملاً متفاوتی دارند، در مشخصات و ویژگیها یکسان هستند. سپس این فرضیه، زمانی که جووانی نخستینبار بئاتریس را میبیند اثبات میشود. وقتی نخستینبار چشمش به او میافتد، جووانی بدون آنکه دلیلش را بداند «با شنیدن آن صدا به رنگهای بنفش و زرشکی و عطرهای شهوتانگیز فکر میکند.» این رنگهای تکراری و رایحۀ عجیب چیزی نیستند جز زیباترین و سمیترین بوتۀ گل باغ که بئاتریس آن را خواهر صدا میزند. همانگونه که پیشتر توسط راوی توصیف شده است، این گیاه عجیب بهشکل باشکوهی «شکوفههای ارغوانی فراوانی داشت که هرکدام درخشش و غنای یک جواهر را در خود داشت.» علاوه بر این همانطور که در موقعیتهای مختلف در روند داستان اشاره شد، بئاتریس هم با تنفس مرگبارش بخاراتی دفع میکند که بوی بسیار مخصوصی تقریباً غیرقابلشناسایی از بوی عجیب بوتۀ گل دارد. یک بار وقتی که جووانی به باغ آمده بود بوی گیاه را حس کرد، جووانی رایحه را اینگونه تشخیص میدهد: «مشابه آن را در عطر نفس بئاتریس حس کرده بود.» بعد از آن جووانی هروقت بئاتریس را در حال رسیدگی به بوتۀ گل میدید «تقریباً شک [می]کرد که این دختری است که از گل مورد علاقهاش مراقبت میکند یا خواهری که محبتی را به خواهرش روا میدارد؛» بنابراین رابطۀ موجود بین گیاه زهرآگین و دختر زیبا کاملاً مشهود است. جووانی در تجربۀ احساس امر غریب این ارتباط را درک میکند و حضور هریک از آن دو، چه بئاتریس چه گیاه، انگارۀ دیگری را به ذهن او متبادر میکند. متعاقباً حتی بئاتریس این رابطۀ خواهرگونه را که با گیاه دارد درک میکند: «من با این گیاه بزرگ شدم و شکوفا شدم و با نفس آن تغذیه شدم. خواهرم بود و من آن را با عشقی انسانی دوست داشتم. افسوس! آیا به آن مشکوک نشده بودی؟ سرنوشت هولناکی رخ داد.» زیبایی دختر، زهر گیاه است.
در سمت دیگر، پروفسور راپاچینی و بالیّونی تجسمبخش همزادهایی ترسناکتر و شیطانیتر از بئاتریس و گیاه هستند. همانطور که سابقبراین شخصیت راپاچینی توسط بالیّونی، دانشمندی فاقد صفات انسانی توصیف شده است، بالیّونی با این توصیف، خودش را نقطۀ مقابل راپاچینی قرار میدهد. او از اینکه علم راپاچینی برای خوارشمردن احساسات و حتی خوارشمردن زندگی سوژههای آزمایشهایش به کار برده میشود، ابراز تأسف میکند. راپاچینی از نگاه بالیّونی فردی است که «ممکن است … زندگی و مرگ شما [جووانی] در دستان او باشد.» پس از آنکه جووانی وضعیت اَسفبارش را دریافته و ویژگیهای مرگباری که حاصل کرده، شناخته است، بالیّونی در مقام ناجی مطلق ظاهر میشود و برای او دارویی تهیه میکند که در ظاهر جووانی و بئاتریس را از چنگ راپاچینی دیوسرشت رها میسازد. بالیّونی ادعا میکند زمانی که بئاتریس جرعهای از دارو را بنوشد، «احتمالاً … این طفل بدبخت را هم که بهخاطر دیوانگی پدرش از طبیعت دور شده، به طبیعت درست» بازگرداند. هرچند بالیّونی بارها و بارها ادعا میکند که مخالف پدر بئاتریس است و او را متهم میکند که «محبت پدرانه باعث نشده تا راپاچینی فرزندش را به این شکل وحشتناک قربانی اشتیاق جنونآمیز خود به علم نکند» اما پایان فجیع داستان مؤید این دو موضوع هستند که هیچ تفاوت اساسی بین بالیّونی و راپاچینی نیست و جووانی و معشوقۀ مذبوحش چیزی نبودهاند جز نبردگاه نزاعهای علمی دو دانشمند. در پایان داستان، بالیّونی، قادر مطلق و چنان ترسناک ظاهر میشود که راپاچینی خودش به قیمت جان بئاتریس، بالیّونی را پیروز اعلام میکند. او (بالیّونی) «از پنجره به بیرون نگاه کرد و با صدایی بلند، با لحنی پیروزمندانه که با وحشت آمیخته بود، به راپاچینی عالم که انگار رعدوبرق به او اصابت کرده باشد، گفت: ’راپاچینی! راپاچینی! آیا این حاصل آزمایش شماست؟‘» بار دیگر امر آشنا و امر ناآشنا در این جمله کنار هم قرار میگیرد: پیروزی آمیخته با وحشت. دانشمندی بافضیلت در عرض چند ثانیه به فردی مخوف و بدطینت مثل راپاچینی تبدیل شد که ناصح پیر خیراندیش و دوست پدر جووانی بود، به مرد دیوانهای تشنۀ علم تبدیل شد که در بهترین حالت قادر است جان انسانی را قربانی کند تا اثبات کند در پادوا متبحرترین دانشمند است. مفهوم امر غریب آنقدر داستان دختر راپاچینی را فرا گرفته که هر عنصری که در داستان مهم است و به حاصل درونمایهای آن ربط دارد، کاملاً به این پدیدهها متصل گشت: به مفهوم غیرخانگی در میان مفهوم خانگی، به مرگ غوطهور درمیان زیبایی، به خطری قریبالوقوع در میان شور و نشاط، به مفهوم شر در میان فناوری، به دهشت و مرگ روحانی در میان عصیان، به شکست در میان فتح، به کشتار در میان عشق. همانطور که در بیشتر داستانهای خارقالعادۀ کوتاه هاثورن رخ میدهد، رمز و راز در هر کنش داستان دختر راپاچینی انتشار مییابد. این عنصر (رمز و راز) در یک داستان پدیدار میشود و عنصر غالب است آنجا که شخص شیطان شبیه داستان «گودمن براون جوان»[9] به مستمعینش میگوید: «سرشت بشر، شر است. شر باید یگانه خوشبختی شما باشد.» گذشته از این، داستان دختر راپاچینی، مرحلهای است که نیروهای مرموز، حقیقت محض را مورد هجوم قرار میدهد و باعث میشود هرچیز ممکن و هر عنصری با رقص شیطانی، ممزوج و مخلوط شود. این امر مرموز هرچند ممکن است معمولی به نظر برسد، مثل یک بوتۀ گل زیبا، مثل یک پیرمرد درحال رسیدگی به باغ، مثل یک زن زیبای جوان در حال مراقبت از شکوفههای ارغوانیرنگ یک گیاه سمی یا مثل دوست پیر پدر کسی، اما میتواند ادراک معمول شما را موردحمله قرار دهد و آن را به چیزی متفاوت، چیزی غریب و امری غریبوار تبدیل میکند.
[1] Un-homely
[2] homely
[3] این کلمۀ آلمانی را امر غریب معنی کردیم با توجه به مقالۀ ترجمه شده از مهرداد پارسا با عنوان امر غریب
[4] impression
[5] impression
[6] Imaginary duplication
[7] outside
[8] Predictable phenomenon
[9] Young Goodman Brown