بند هشتادویک- سارینا شهریارگرایی
بند هشتادویک
سارینا شهریارگرایی
زنگ میخوره و بچهها انگار که حکم آزادیشون از زندان صادر شده باشه، از بند هشتادویک میزنن بیرون. خردهناخونهایی که روی هودیم ریخته رو تمیز میکنم. مامان صبح نمیخواست بهخاطر اون زنیکه نوری بذاره بپوشمش. دلش هم بخواد؛ هودی به این قشنگی.
راهرو شلوغتر از زنگهای پیشه و صدای جیغ و خندههای بچهها از هرجا شنیده میشه. مثل همیشه، اگر از کنار بچههای بند هشتادویک رد بشم، میشنوم که دارن راجعبه اینکه چقدر برای پرسش کلاسی که این زنگ داریم خوندن، حرف میزنن که لرز کوتاهی رو به بدنم وارد میکنه؛ ولی بهش اهمیتی نمیدم و به راهم ادامه میدم.
بند هشتادوسه برعکس همیشه فقط یک نفر توش هست. بهخاطر پردههای قرمز تیرۀ کشیدهشده و دیوارهای صورتی چرک، بند تقریباً رنگ خون رو به خودش گرفته. نفسم رو با صدا میدم بیرون و بیخیال نگاه کردن به صندلیهای سیاه و تابلوی خطخطیشده با ماژیک بچهها میشم.
یک ردیف مونده به آخر با صدای بلند سلام میکنم. بهم جواب نمیده که اتفاق تازهای هم نیست. فقط سرش رو بلند میکنه و بهم خیره میشه. بدون اهمیت دادن به کثیف شدن مانتوشلوارم، جلوش روی زمین میشینم و به صندلی که پشتمه، تکیه میدم.
«این زنگ قرار بود با بچههای کلاس باشم ولی رژینا زنگ پیش گفت بریم پیشش. اومدم با هم بریم. بچههای کلاسم نمیدونن ولی کی اهمیت میده؟ اگر بخوان گیر بدن که چرا پیششون نبودم، خیلی شیک و مجلسی بهشون میگم نخواستم با اونا برم. این زنگ، زنگ آخره و بهخاطر نماز بیستوپنج دقیقه هست. طولانیترین زنگمونه!»
اصلاً بهم گوش نمیده. زل زده به پاهاش و هیچ واکنشی به حرفام نشون نمیده. از جام بلند میشم. دستش رو میگیرم و یهکم میکشم.
«بیا بریم پیش رژینا! پاشو!»
فقط سرش رو بلند میکنه و به دستم که دستش رو گرفته، خیره میشه. دوباره دستش رو میکشم.
«پاشو دیگه! کل روز رو اینجا بودی!»
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.