برخاسته از خاکستری مِهگون-فاطمه نظری
برخاسته از خاکستری مِهگون
فاطمه نظری
جلوی آینه ایستاد نگاه کرد مبهوت به پنجرهها که در خیال به آبی آسمان باز میشدند گرداگرد فضای اطراف پر از هوا شده بود گم گور دور
گفته بود درون سرم سروصدا به پا کردهاند صداها و خودم تا آخر دنیا جلوی آینهام ایستادهام بیاینکه خودم باشم و آرامآرام خواهم مرد در بینهایت عمق آینه
ترسیده بود بیآنکه بداند پلکهایش را محکم فشرد شاید صداهای داخل سرش تمام شوند
صدای خودش را میشنید بیآنکه حرفی زده باشد در جواب خودش کلمهها ردیف میشدند فضا را پر میکردند میدویدند باعجله بهدنبال هم
هنوز جلوی آینه ایستاده بود کلمهها خودشان را درون آینه گم میکردند او نگاهشان میکرد.
تکیه داده بود به دیوار سردی هوا سردتر از دیروز بود آفتاب بود گرمی نبود کمنور بیجان و مردنی میتابید سردی هوای سرد سرد بود از دیروزها بیشتر
روی دیوارها تکیدهآفتابِ بیگرما پهن بود دید سایهها از کف حیاط خودشان را روی دیوار میکشانند و نور نور بیگرما نور مردنی میعزیمد به پشتبام.
سرک میکشد خلوت گربههای مست را هوسناک نگاه میکند جفتگیری قمریها را و میلیسد پیکرهٔ بوتههای بیبرگِ سرمازدهٔ بیگل را گرم نیست و سایهها کوتاه شدهاند سایهها :سایهها؟
آدمهایی که دو تا شدهاند یکی راه میرود دیگری با او راه میرود او میدود دیگری میدود
یکیشان چشم دارد نفس میکشد و خونهای مردهاش گاهبهگاه از وسط پاهایش بیرون میریزد بیشرم بیاختیار پردردی بر تمام بدن و دیگری بیچشم بینفس بیخون سایه دارد
سایههایی که سادهاند سیاه نیستند سفید نیستند خاکستریاند سایهدار فکر کرد زندگی سخت آینهها را کلمهها را قورت میدهند آدمها را قورت میدهند …
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.