Δ x = 0 – فهیمه مقدسی
Δ x = 0
فهیمه مقدسی

دیشب ترسناکترین خواب عمرم را دیدم. مردی را دیدم که پای چپش لنگ میزد. گوشهٔ پیراهنش توی شلوارش گیر کرده بود و سرش تاس تاس بود. در توالت را محکم باز کرد. صدای جیغ در بلند شد و از پشت به دیوار خورد. یک تکه گچ از دیوار کند و بسته شد. باعجله آمد تو و چند لحظه به آینۀ بالای روشویی و من خیره شد. بعد لنگلنگان رفت کنار سنگ توالت. پاهایش را از هم باز کرد و با یک کاشی فاصله از هم گذاشت. میخواست کمربندش را باز کند. سگکش گیر کرده بود؛ ولی به هر سختی که بود بازش کرد. با دو انگشت شستش شلوارش را تا زانو پایین کشید و ایستاده شاشید.
اولینباری که دیدمت، درست همینجا بود. چهار سال پیش. جلوی این آینهٔ گوشهشکسته. از آن موقع تا امروز، احتمالاً فقط پای چپت لنگتر شده. که اگر مو داشتی، میگفتم لابد باید موهایت سفیدتر شده باشد؛ ولی دیدم که نه پایت لنگتر شد و نه مویی سفید شد. شاید هم شده. نمیدانم. من که تمام این چهار سال فقط خودم را دیدهام. آدم هیچوقت نمیفهمد چقدر پیر شده.
سنگ توالت باید در مرکز قرار داشته باشد و همهٔ راهها به «او» ختم شود.
داشتم میترکیدم. بهشان گفته بودم:«زودِ زود میآیم. منتظرم بمانید.» فقط چند لحظه. به اندازهای که بروم توی آن توالتخرابه، شلوارم را تا زانوهایم پایین بکشم و ایستاده بشاشم، طولش دادم؛ ولی وقتی برگشتم همهشان رفته بودند…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.