انتخاب برگه

سیب اول بهار- سپیده رضایی

سیب اول بهار- سپیده رضایی

سیب اول بهار

سپیده رضایی

سرِ نوشتن این داستان اول یک اتفاق بامزه و بعد اتفاقی مهلک افتاد. آن‌قدر مهلک که مجبور شدم داستان را برای مدتی کنار بگذارم تا اوضاع و احوالم کمی بهتر شود. داشتم به این فکر می‌کردم که اتاق شخصیت اصلی مرتب باشد بهتر است یا نامرتب (اصلاً مبرهن نیس) که متوجه شدم شخصیت اصلی دوتاست؛ یعنی نه اینکه دو تا شخصیت اصلی داشته باشم. خود شخصیت دو تا بود؛ در واقع اینجای کار از دستم خارج شده بود؛ یعنی توی طراحی نتوانستم شخصیت‌پردازی خیلی دقیقی داشته باشم. به‌هرحال یک چیزهایی هم دست خود آدم نیست؛ چون درست موقعی که زمان‌ومکان شروع داستان را تعیین کردم و خواستم شخصیت اصلی را از جلوی آینه به پشت میزتحریرش ببرم که مشغول مطالعه شود، یک نفر که کپی‌برابراصل شخصیت اصلی بود با احتیاط و آهسته جوری که لباسش به خطوط کناره‌نمای آینه نگیرد، از آینه که مثل آب روان پاک و زلال بود بیرون آمد و لب شخصیت را بوسید. بعد دستش را انداخت دور گردنش و کمی گردنش را مکید. بعد هم یک حال حسابی به باسنش داد. اتفاق بامزه‌تر یا جالب‌تر (چه‌می‌دونم، شهوانی، جنسی) که اینجا افتاد این بود که شخصیت اصلی نه‌تنها جا نخورد!!!!!! (دلم می‌خواد تا ته خط علامت تعجب بذارم) که وقتی آن نفر لب و گردنش را بوسید و دست به باسنش کشید حسابی کیف کرد (هنوزم می‌گم کیف داره؛ ولی اولش خب آدم جا می‌خوره). نمی‌دانم تحت تأثیر کتابی که صبح می‌خواندم بود یا واقعا این اتفاق افتاد که شخصیت اصلی دست آن نفر را گرفت و بوسید. شبیه بوسیدن دست ارباب اگر به برده‌اش افتخار این کار را بدهد (لعنت به هرچی اربابه). بعد سرش را به‌سمتش چرخاند و هردو به سمت من برگشتند. از زاویه دید من مثل نقاشی‌های دوران باستان شده بودند؛ یعنی آن زمانی که سر و پاها از نیم‌رخ و چشم‌ها و بالاتنه از روبه‌رو کشیده می‌شدند…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب