دیگری-زینب گشتیل
دیگری
زینب گشتیل
رقص پیچان بستنی و دَم نسیمگونۀ کولر، حرارت صورتش را پس راند، همچنان که عبارت «نامۀ نانوشته» میلغزید جلوی چشمانش. نانِ قیفی بستنی، پرشده، نشده، الهام دستۀ دستگاه را بالا کشید. لحظهای بعد سایۀ مرد بستنیفروش پهن شد روی کتاب و تهسیگار روی زمین. الهام با پشت دست، نم چشمانش را گرفت و قیف وارفته و بستنی را که نشت کرده بود تا زیر آرنج، انداخت در سطل زیر میز.
«شک نکن شلوغی پای آدمیزاد را کُند میکند. حرکت در فضای خالیست و فکرهای نو به ذهن شلوغ راه پیدا نمیکند.» این را کسی نجوا میکرد در گوشش، وقتی از نیمۀ باز در ماشینها را میدید که چون سایههایی هراسان از هم میگریختند. هرچه به اطراف سر چرخاند، کسی نبود. نگاهش به جلد کتاب توی دستش افتاد و از درختهای وارونه پایین آمد تا شاخههایی که در زمین فرومیرفت. در سمت دیگر پسری از یک پایۀ فلزی بالا خزیده بود. ریشهها سربرافراشته، از نظرش گذشت که میتوانست پربرگ باشد، پرتر از کنارهای گرد و نارنجی لابهلایشان.
ریشهها و درختها همراه نام ابراهیم دمشناس در دستش تاب خورد. پشت جلد، درختی سرانگشتش را بالا میبرد سمت پسرکی که هنوز چسبیده بود به نوک پایۀ فلزی و با دست پلشده روی پیشانی، خیره بود به دوردستها و این نوشته در سمت دیگرش: «مادر نگران خواب پدر به خانه برگشت. پدربزرگ دستم را کشید و به اتاقش برد و پندواندرز داد تو که میخواستی نامه بنویسی میآمدی پیش خودم. آدم باید طرف نامهاش را بشناسد. من کدامشان را میشناختم؟» شاید اگر آن روز نبهان ماجرای نخلستان را پیش نمیکشید، الهام هنوز در باور معمولی نبودن آن دیدار شک داشت؛ حتی قبل از اینکه نبهان جلوی آینه شروع کند به حرف زدن، درحالیکه جای شانه، انگشتانش در انبوه موهای الهام محو میشد و اصرار به اینکه جز او چیزی برای خودش نمیخواهد…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز1402) منتشر شده است.