دختر شاه پریون-رضا بهاریزاده
دختر شاه پریون
رضا بهاریزاده
موهای بافتۀ سیاهش تا کمرش میرسد. صورتش گرد است؛ ولی چاق نیست. وقتی میخندد گونهاش چال میافتد. چشمهای درشت تیرهای دارد و ابروهای سیاهی که خیلی به مژههای بلندش میآید. تنها چیز نامتقارن صورتش هم خالِ گوشۀ سمت چپ لب پایینش است.
گوشۀ روسریاش را گره میزند و زیر لب زمزمه میکند: «دختر شاه پریون بختت رو گره زدم. دماغگیر بچهم گم شده. پیداش کن که بازش کنم.»
- به اونچه نه بدترت خندیدی ضیفۀ شاشو. گه تو گور بابای پدرسگت. لااقل اول زیر کون گشادت رو نگاه کن بعد بیا دهنِ منِ بدبخت رو سرویس کن.
فقط دختر شاه پریان است که میتواند چنین زیبایی خاصی را ندیده بگیرد. او حتی با خودش میگوید: «این زنیکۀ خرفت چهطوری شوهر پیدا کرده؟ چه اوسکولی بوده که این رو گرفته. خاک تو سرش.»
او در تمام مدتی که بالای سر زن ایستاده بهش فحش میدهد و همۀ سعیش را میکند که شباهت فوقالعادۀ زن را به خودش ندید بگیرد.
زن روبهروی آیینۀ دستشویی ایستاده است. دفتر بیمه، یک اتاق، یک آشپزخانه و یک دستشویی دارد که باتوجهبه اینکه چه کسی آنجا باشد یا زنانه است یا مردانه. زن یک تار موی سفید را که تازگی پیدا کرده از زیر روسریاش بیرون آورده و آن را دور انگشتش میپیچد. مدیر بیهوا وارد دستشویی میشود و همین که میبیند زن توی دستشویی است بیرون میرود. زن بدون توجه به او هنوز موی سفیدش را که با دردسر زیاد از توی گیس بافتۀ نیممتریاش بیرون کشیده، دور انگشت میپیچد و به این فکر میکند که مدیر چرا نمیدانست وقتی او توی اتاق نیست باید توی دستشویی باشد. او در آخر نتیجه میگیرد که مدیر نگران غیبت طولانیاش شده و از این فکر حسابی ذوق میکند. باز هم خدا رو شکر که خوب موندم. الآن با اینکه 140000 سالمه فقط 31ساله به نظر میرسم. اوایل جمعیت زمین کم بود؛ ولی همه من رو میشناختن. الآن دیگه مثل سابق نیست. صد نفر یکی هم من رو نمیشناسه…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز1402) منتشر شده است.