صوفی جان
صوفی جان
آمده است و توی هال خوابیده است و «آن» نشسته است روی صندلی میز تلفن کنار در بالکن و چشمهایش باز است با آن لبهای عجیب و ریزش و آن بینی خیلی کوچکش و چشمهایش باز است و دوست دارم میتوانستم آن چشمهای پلاستیکی قهوهای را که رنگ چشمهای «او»ست از حدقه دربیاورم اما حدقهای نیست چشمی نیست و بیچشمی که شبیه بیچشمورویی است نگاهش را به من خیره کرده است و من نمیفهمم چگونه میشود چشم نداشت اما نگاه داشت و خیره شد به کسی که این نگاه خیره نمیگذارد من بخوابم (میخواهی چشم های کسی را در بیاوری که چشمی ندارد؟ و بی چشم و روست؟ اینطور بی چشم و رو تر نمی شود؟) و درعوض دوست دارم لبهایش را از هم وا کنم و آنقدر زور بزنم که این لبهای تنگ گشادترین لبهای دنیا بشوند و بینیاش را آنقدر بکشم که با مُشت بکوبم توی این بینی کوچک تا آنقدر بزرگ و بدترکیب شود که تا «او» وقتی از خواب بیدار شد و آن لبهای گشاد و بینی گنده را دید یادش بیاید فتوحی چهار ماه پیش بهش گفت تو هم گشاد کردی دیگه (خب اینطور گشاد تر نمی کند؟ می خواهی او را گشادتر هم بکنی؟) و یک ماه بعد حسابدار جدید را توی مغازهاش دید و «او» هنوز فکر میکند کارها را خوب انجام میداده است و فتوحی نباید حسابدار جدید میگرفت و اگر هم میخواست بگیرد نباید حسابدار را فروشنده میکرد تا هر روز از شنبه تا پنجشنبه صبح و عصر کنار فتوحی باشد و «او» دیگر هفتهای یک بار به فتوحی سر نزند و ماهی یک بار برای گرفتن دفتر برود ولی «او» پوستش کلفتتر از این حرفهاست (به نظرت آدمهای پوست کلفت، به خودشان دروغ نمی گویند که پوستمان کلفت است؟ بنظرت این تلاشی نیست که می کنند؟ تا شاید نبینند؟ نشنوند؟ و درد بینهایت را اندکی تأخیر بیندازند؟) و یادش نمانده که فتوحی چه حرفها بارش کرده و من دلم میخواهد لبهای «آن» را گشاد کنم و چهاربرابر این لبهای کوچک قلوهای کنم و لبهایش را پاره کنم و «او» شاید گشاد را یادش بیاید «او» خوابیده است در سیسالگی یک زن که بسیارش دوست میدارم و من دارم با حسرت کرکهای روی تنش روی تنم را میبینم که در نور کمرنگ خیابان که افتاده است توی هال روی تنش پیداست…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز1402) منتشر شده است.