انتخاب برگه

راه‌ها و ابزار‌ها-نوئل کوارد-مترجم: آذین شفیعی

راه‌ها و ابزار‌ها-نوئل کوارد-مترجم: آذین شفیعی

راه‌ها و ابزار‌ها

کمدی کوتاه در سه صحنه

نوئل کوارد

مترجم: آذین شفیعی

این نمایش در 5 می 1936م در تئاتر فینیکس در لندن با بازیگران زیر تولید شد

خانم گرترود لارنس                                                       استلا کارترایت

آقای نوئل بزدل                                                            توبی کارترایت

خانم جویس کری                                                       الیو لوید-رنسام

                                                                                      لرد چاپورث

آقای آلن وب                                                                    (چپس)

خانم اورلی گرگ                                                                     دایه

آقای آنتونی پلیسیر                                                               مرداک

آقای ادوارد آندردان                                                              استیونز

خانم مویا نوجنت                                                     پرنسس النا کراسیلف

آقای کنت کارتن                                                                گاستون

نمایشنامه در اتاق‌خوابی در خانۀ لوید رنسام، ویلای زفیر، در کوتا دازور می‌گذرد.

زمان: حال

صحنۀ اول: صبح آوریل ساعت 11:30

صحنۀ دوم: صبح روز بعد ساعت 1:30

صحنۀ سوم: دو ساعت بعد

[خط تیره‌ها در پایان دیالوگ‌ها، به معنای این است که دیالوگ شخصیت توسط نفر بعدی قطع می‌شود. م]

صحنۀ اول

صحنه یک اتاق‌خواب در ویلای زفیر در کوت دازور است. ویلای زفیر متعلق به خانم لوید رنسام که بسیار ثروتمند، نسبتاً دل‌پذیر و کاملاً بیکار است؛ بنابراین اتاق‌خواب مجلل و باسلیقه طراحی شده است. در سمت راست یک میز آرایش وجود دارد که در امتداد آن یک در منتهی به حمام است. در سمت چپ یک پنجرۀ فرانسوی وجود دارد که به یک ایوان کوچک منتهی می‌شود، بالای آن، در دیوار پشتی، دری است که به راهرو و بقیۀ خانه منتهی می‌شود. یک فرورفتگی جزئی در دیوار پشتی وجود دارد که شامل یک تخت بسیار پهن و راحت است.

در هنگام بالاآمدن پرده، استلا و توبی کارتریت را می‌بینیم. آن‌ها زوج جذاب دهۀ سی هستند که مابین آن‌ها یک سینی صبحانه وجود دارد. استلا درحال بازکردن و خواندن نامه‌ها و توبی درحال خواندن یک سری برگه است. آفتابی ملایم و کم‌نور از پنجره می‌گذرد؛ اما نمی‌تواند ابراز نارضایتی غم‌انگیز را از چهرۀ هریک از آن‌ها دور کند. پس از یک سکوت قابل‌توجه، استلا شروع به صحبت می‌کند.

استلا: اینم نامۀ عمه‌هستر.

توبی: حالش خوبه؟

استلا: ظاهراً…

توبی: به جهنم!

دوباره سکوت.

استلا (در فکر فرورفته و صبحانه می‌خورد): چرا صبحانۀ بقیه همیشه خوش‌مزه‌تر از مال خود آدمه؟

توبی: احتمالاً چون مال بقیه‌س.

سکوت دیگری برقرار است.

استلا: حداقل از هفت سال پیش می‌دونستم که ازدواج با تو اشتباه بود؛ اما تاحالا هیچ‌وقت انقد مطمئن نبودم.

توبی (درحال خواندن): شاید واسه‌ت جالب باشه که بدونی خانم اس.جی. پندلتون، دیشب یه مهمانی شام کوچیک برای آقا و خانم هوبرت، توی هتل نورماندی در لوتوکه ترتیب داد.

استلا: چه هیجان‌انگیز.

توبی (همچنان درحال خواندن): در میان مهمونا، لرد و لیدی هاون، خانم جورج دورلپ، کنتس پانتولوچی، آقای هنری برد، آقا و خانم هاروی لینکلن، خانم استایلز —

استلا: خفه شو!

توبی: ببخشید؟

استلا: گفتم خفه شو.

توبی (ادامه می‌دهد): آقا و خانم سیدنی آلفورد از ویشی برگشتن و در کریلون می‌مونن —

استلا: توبی —

توبی: قراره تا چند روز دیگه خواهر خانم آلفورد، لیدی کروکر هم بهشون ملحق بشه —

استلا: توبی، لطفاً —

توبی: شاهزاده و پرنسس ژان ماری دو لاریکون، هتل جورج سینک در مسیر ریویرا رو ترک کردن —

استلا کاغذ را از او می‌گیرد.

استلا (با عصبانیت): آقا و خانم توبی کارترایت ویلای زفیر رو ترک کردن —

توبی (با رضایت قهوه می‌خورد): نه هنوز نرفتن —

استلا: به‌دلیل حماقت آقای توبی کارترایت که پیراهنش رو در کازینو گم می‌کنه —

توبی: اوه، خدایا، باید دوباره به این موضوع برگردیم!

استلا: آره، حتماً، نمی‌فهمی؟  باید یه کاری کنیم —

توبی: عزیزم، چه فایده‌ای داره؟

استلا: مداد و پاک‌کن رو بده به من کنارت‌ن —

توبی (یک مداد و پاک‌کن را از روی میز کنار تخت می‌آورد): واسه چی؟

استلا: بده به من.

توبی (به او می‌دهد): توبی پنجاه پوند باخت ، توبی پنجاه پوند باخت، توبی پنجاه پوند باخت، سریع این‌و یادداشت کن، اگه فراموشش کنی وحشتناک می‌شه.

استلا (نزدیک به اشک‌ریختن): اوه، توبی!

توبی (درحال تسلیم‌شدن): باشه عزیزم، متأسفم، واقعاً متأسفم.

به‌سمت او خم می‌شود و نزدیک است سینی صبحانه را بریزد.

استلا: مراقب باش!

توبی: لعنتی!

استلا: این‌طوری نیست که بخوام خاطرۀ بد پنجاه پوند رو یادآوری کنم، واقعاً این‌طور نیست، اما ما توی یه وضع بغرنج و پیچیده هستیم و باید تمرکز داشته باشیم.

توبی: ما تا ساعت چهارونیم امروز متمرکز بودیم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم.

استلا: قول می‌دی ده دقیقه از هر چیزی که من می‌گم ناراحت نشی؟

توبی: این به این معنیه که می‌خوای خون به پا کنی.

استلا: قول؟

توبی: باشه، قول می‌دم.

استلا: ما باید با این واقعیت روبه‌رو بشیم که مجموع درآمد ما به هفتصدوپنجاه پوند در سال می‌رسه.

توبی: تا زمانی که عمه‌هستر بمیره.

استلا: عمه‌هستر نمی‌میره، اون هفتادساله که زندگی رو فریب داده، حالا هم مصممه که مرگ رو گول بزنه.

توبی: واقعاً درست نیست.

استلا: الان به این موضوع اهمیت نده، مجموع اضافه‌برداشت‌های ما تقریباً هزاروسیصد پونده، علاوه‌بر این، تو حدود سه هزار پوند بدهکاری.

توبی: تو چی؟

استلا (درحال نوشتن): دو هزار.

توبی: نمی‌تونم بفهمم چرا یه‌جوری کار پیدا نمی‌کنی، به لیزا هریک نگاه کن، اون حداقل تلاش کرد، یه مغازۀ کلاه‌فروشی باز کرد.

استلا: و دوباره خفه شو.

توبی: بی‌استعداد، این مشکلی هست که داری، هیچ استعدادی خریدنی نیست.

استلا: به نظرم فراموش کردی که در یه روز تاریک در سال 1928م، من زندگی‌م رو در اختیار تو گذاشتم.

توبی: ازدواج یه مراسم مقدس و یه آیین عرفانیه و تو اصرار داری که اون‌و بی‌ارزش کنی.

استلا: ساکت باش. کجا بودم؟

توبی: سرگردان در مسیرهای خاطرات، عزیزم، با بیانی عجیب‌وغریب.

استلا: فکر می‌کنم، تو داری اعتراف می‌کنی که ما فراتر از درآمدمون زندگی می‌کنیم؟

توبی: تو برای کتمان حقیقت نابغه‌ای.

استلا: من به‌خوبی مدیریت کردم تا بتونم هفتادودو پوند برای موندن در اینجا جمع کنم، خدا می‌دونه چرا، توی این خونه با این‌همه جزئیات —

توبی: من موافق نیستم. فکر می‌کنم الیو با توجه به ابتذال ذاتی‌ش، این خونه رو با تنگ‌نظری به ما داده.

استلا: الیو مبتذل نیست، اون یکی از قدیمی‌ترین دوستان منه. اون با من توی یه مدرسه بود و …

توبی: خوب، اجازه بده فقط اینکه با تو توی یه مدرسه بود رو بپذیریم.

استلا: حالا اینجا رو نگاه کن، توبی.

توبی: ادامه بده، تمرکز کن.

استلا: داری دیوونه‌م می‌کنی.

توبی: ادامه بده، بنویس، حقیقت رو بنویس، با حقایق روبه‌رو شو، حماقت مادرزادی خودت‌و، توی سیاه‌وسفید نشون‌دادن همه‌چیز بذار کنار، بنویس که ما صرفاً برای دوست‌داشتن و دل‌پذیربودن و از نظر اجتماعی جذاب‌بودن تربیت شدیم، که ما هیچ جاه‌طلبی و استعدادی نداریم. به‌جز قمارکردن.

استلا (به‌شدت): و این کافی نیست.

توبی: توبی پنجاه پوند باخت، توبی پنجاه پوند باخت.

استلا: اتفاقاً اول اون‌و یادداشت کردم، اما چیزی که یادداشت نکردم این بود که تو یه خنگ، خودخواه، بی‌دقت و احمق خونی بودی که باختی.

توبی (با عصبانیت): اینجا رو نگاه کن، استلا.

او یک حرکت خشونت‌آمیز انجام می‌دهد.

استلا: مراقب باش!

توبی: لعنتی!

استلا: دعواکردن فایده‌ای نداره. پنجاه پوند رفته، ما به اندازۀ کافی اینجا موندیم، لورینگز توی ونیز منتظرمونه، ما درحال‌حاضر صدوچهارده فرانک داریم، و در بریج بوک دوهزاروچهارصد فرانک پیاده شدیم.

توبی: این کاملاً تقصیر توئه، تو بریج رو خیلی سرخوش بازی می‌کنی استلا.

استلا: سرخوشی من کاملاً یک ژست اجتماعیه، من از بریج نفرت دارم.

توبی: این بهونۀ خوبی نیست که اون‌و مثل چوگان بازی بدی.

استلا: نمی‌دونم منظورت چیه؟

توبی: پیشنهاد‌های تو یه معضل شیطانی دخترونه داره، تو مثه یه معشوقه غوغا می‌کنی.

استلا: منظورت چیه، اوف؟

توبی: چیزی که من می‌گم،اووو—

استلا: اوه، ساکت باش! چی داشتم می‌گفتم؟

توبی: تو می‌گفتی که ما دوهزاروچهارصد فرانک در بریج بوک از دست دادیم. اون چیزی که باید می‌گفتی این بود که به‌دلیل—

استلا: حالا به این موضوع اهمیتی نده، ظرف یک هفتۀ آینده قطعاً از ما می‌خوان که بریم، الیو دیشب سر میز شام یه سری چیزا می‌گفت.

توبی: ما نمی‌تونیم بریم.

استلا: مجبوریم.

توبی: چپس (مختصر لرد چاپورث) مقداری پول به تو بدهکاره، نه؟

استلا: بله. تخته‌نرد، هفت هزار فرانک.

توبی: بازم خدا رو شکر!

استلا: اگه بلیت سفرمون به ونیز رو درجه‌دو بگیریم و دایه رو بفرستیم خونه —

توبی: نمی‌فهمم که چرا مجبور شدی اون‌و بیاری. من مجبور نیستم پیشخدمت داشته باشم، چرا تو باید خدمتکار داشته باشی؟

استلا: دایه خدمتکار نیست – دایه، جون ما رو میلیون‌ها بار نجات داد.

توبی: اشتباهه.

استلا: به‌هرحال —

صدای درزدن می‌آید و گاستون وارد می‌شود. او یک خدمتکار فرانسوی است که لباس منظمی ‌به تن دارد.

گاستون: صبح به‌خیر آقا.

توبی: صبح به‌خیر گاستون.

گاستون: صبح به‌خیر خانوم.

استلا: صبح به‌خیر.

گاستون: لرد چاپورث مایل‌ن با شما صحبت کنن.

توبی: اینجاست؟

استلا: بهش بگو بیاد داخل. (خودش صدا می‌زند) بیا داخل، چپس!

گاستون کنار می‌ایستد تا لرد چاپورث وارد شود. لرد چاپورث مرد جوان و دوست‌داشتنی است.

گاستون بیرون می‌رود.

چپس: صبح به‌خیر، چه احساسی دارین؟

توبی: ترسناک.

چپس: منم همین‌طور.

توبی: خوبه!

استلا: تو خیلی بامزه به نظر می‌رسی، چپس، عزیزم، و خیلی لطیف ، چرا انقد زود بیدار شدی؟

چپس: ساعت از یازده گذشته. اومدم خداحافظی کنم.

استلا: البته، امروز می‌ری، یادم رفته بود. به می ‌بینبریج می‌ری؟

چپس: بله، پسر من‌و می‌بره.

استلا: تو باید همه‌چیز رو در مورد رسوایی راننده بفهمی و فوراً با ما تماس بگیری.

چپس: چه رسوایی؟

استلا: احمق نباش عزیزم، تمام ساحل پر شده.

چپس: اوه، اون!، من همیشه فکر می‌کردم این یه خدمتکاره.

توبی: راننده، خدمتکار، ظاهراً یه شغل ترکیبی رایجه، با هذیان‌‌آورترین فرصت‌ها.‌

چپ: به نظر شما درسته؟، یعنی فکر می‌کنین می واقعاً این کارو کرده؟

استلا: مطمئناً، فقط باید بهش نگاه کنی.

توبی: نامهربون نباش، استلا.

استلا: ازاونجایی‌که می بینبریج سال‌ها به‌طور مداوم برای من نفرت‌انگیز بوده، واقعاً نمی‌دونم چرا نباید اون‌قدر که دوست دارم نامهربون باشم.

توبی: به‌هرحال، چپس با اونا می‌مونه.

استلا: پس به خدمتش برس.

چپس: اوه، می، پیر بدی نیست، اون فقط یه رفتار ناجور داره.

استلا: بد نبودن با رفتارای ناجور داشتن فرق داره.

چپس: امروز صبح یه‌کم ناخوش به نظر می‌رسی.

توبی: درمقایسه با چیزی که دیشب اتفاق افتاد، این چیزی نیست.

چپس: خب، به‌هرحال این یه روز آفتابی خوبه.

استلا: بهتره

چپس: من یک عصر وحشتناک رو پشت‌سر گذاشتم، با پرل برانت گیر کردم، اون اصرار داشت که پشت میز بزرگ بازی کنه و من یه بسته رو گم کردم.

توبی: تو چی؟

چپ: همین‌الان حدود چهارصد پوند گم کردم، خودم رو زیرورو کردم، نبود.

استلا: اوه، چپس!

چپس: اون مدام از من می‌خواست که باهاش بازی کنم، حالا هیچ‌وقت بیشتر از دو بار نمی‌تونست ضربه بزنه البته یه بار زده بود؛ اما یه‌دفعه بعد از چهارمین ضربه‌ش رفت بالا و بعدش یازده بار انجامش داد.

توبی: کاش به ذهنت می‌رسید که بزنی توی صورتش.

چپس: استلا، می‌شه تا زمانی که من کمک‌هزینه‌م رو بگیرم منتظر اون هفت‌هزار فرانکی که بهت بدهکارم بمونی؟

توبی: تو کی کمک‌هزینه‌ت رو می‌گیری؟

چپس: اول ماه می.

استلا (باعجله): البته که این کارو می‌کنم، چپس – اصلاً مهم نیست.

توبی: خدا بزرگه، هیچ دردی نمی‌مونه.

چپس: این واقعاً واسه‌م ارزشمنده.

استلا: احمق نباش.

 صدای الیو لوید رنسام از بیرون شنیده می‌شود.

الیو (بیرون): می‌تونم بیام داخل؟

استلا (صدا می‌کند): البته!

توبی: براش یک میز بریج و باگاتل کورینتی بفرستین – اجازه ندین حتی لحظه‌ای وقت تلف شه.

الیو لوید هنسام و پرنسس النا کراسیلف وارد می‌شوند. الیو در انتخاب لباسش زیرکی به خرج داده و تیره پوشیده است.

النا منصف و نسبتاً مبهم است.

الیو: صبح همگی بخیر، من قصد خودکشی دارم.

استلا: چرا، قضیه چیه؟

الیو: همه‌چی مشکله. دیشب 20 مایل پایین رفتم، بن عزیزم هاری گرفته و مجبور شدم ساعت هفت صبح امروز بفرستمش به دام‌پزشکی، و علاوه‌بر این یه تلگرام از نیکی و ورا داشتم که می‌گفتن فردا می‌رسن.

توبی: فردا!

الیو: این افتضاح‌ترین حالت ممکنه، این یعنی اینکه باید شما رو بیرون کنم، که واقعاً از این کار متنفرم، همین‌‌طور به این معنیه که باید دالی رو کنار بذارم، چون اون و ورا با هم صحبت نمی‌کنن و —

استلا: چرا نیکی و ورا را کنار نمی‌گذاری؟

الیو: باب من‌و نمی‌بخشه، اون نیکی رو می‌پرسته. اونا در مورد امور مالی بین‌المللی صحبت می‌کنن، تازه من قبلاً اونا رو یه بار کنار گذاشتم، من در مورد کل تجارت احساس وحشت دارم.

توبی: نگران ما نباش – به‌هرحال باید به لورینگز بریم.

الیو: اما من، من دوست دارم که شما اینجا باشید، شما بهترین مهمونی هستید که من توی زندگی‌م داشتم.

النا (درحال بررسی سینی صبحانه): اشکالی نداره که یه‌کم از شکرت بردارم؟

توبی: به‌هیچ‌وجه، کل کاسه رو بردارید.

النا: عالیه!

او آرام کنار ظرف شکر می‌نشیند و شروع به برداشتن می‌کند.

الیو: و امشب مهمونی شام برانت داریم – هیچ‌کس نمی‌خواد بره ، من سعی کردم به این نکته اشاره کنم که همه ترجیح می‌دیم اینجا بمونیم؛ اما اونا کاملاً آماده هستن، فکر می‌کنم این به آمریکایی‌بودن مربوط می‌شه، اشتیاقشون به سرگرمی توی رستوران‌ها.

توبی: یعنی دوباره کازینو.

استلا: بله عزیزم، معنی‌ش همینه.

چپس: آیا برای می پیامی دارید، الیوی؟

الیو (با خنده): چیزی که بتونم براش بفرستم، نه.

النا: او آن راننده دوست‌داشتنی بود، کلاهش رو شجاعانه به سر می‌کرد که انگار نمی‌ترسید.

الیو: از چی نترسید عزیزم؟

توبی: جورج بینبریج.

النا: هر چیزی، هر چیزی در جهان. یادم می‌آد یه بار من‌و به ایستگاه رسوند و می‌دونستم پشت گردنش من‌و یاد کسی می‌اندازه و به نظر شما اون کی بود؟

استلا (خسته): کی؟

النا(پیروزمندانه): دیمیتری.

الیو: همه شما رو به یاد دیمیتری می‌ندازن، عزیزم.

النا: من اون‌و به‌شدت دوست داشتم. (سر میز آرایش) اشکالی نداره که من کمی از عطر شما استفاده کنم؟

استلا (با اشتیاق کاذب): استفاده کن عزیزم!

النا با ولع به خودش اسپری می‌کند.

الیو: ما برای ناهار به ونس می‌ریم، می‌خواین بیاین؟

استلا: ما نمی‌رسیم به‌موقع آماده بشیم.

الیو: ماشین کوچک رو برای شما می‌ذارم، ایروینگ و پرل می‌خوان برن مقداری از اون سفال‌های وحشتناک بخرن.

مرداک از در باز وارد می‌شود. او یک ساقی انگلیسی بسیار حرفه‌ای است.

مرداک: ببخشید خانم.

الیو: چیه مرداک؟

مرداک: آقای گای فورستر، خانم، برای لرد چاپورث آمده.

چپس: باید برم.

الیو: توشۀ اربابش آماده شده؟

مرداک: بله خانم.

النا: من گای رو دوست دارم، اون یه فرشته است. کجاست مرداک؟

مرداک: توی بار، خانم.

النا: من می‌آم پایین.

مرداک خارج می‌شود.

چپس: خداحافظ، استلا، خداحافظ، توبی.

استلا: خداحافظ.

توبی: خداحافظ

چپس: شما خیلی شیرین هستین، همین‌جوری بمونین. خداحافظ الیو.

الیو: من شما رو ترک می‌کنم ، یادتون نره بنویسید، به گای نوشیدنی بدین.

چپس: اون احتمالاً قبلاً سه بار خورده، بیا، النا.

 النا و چپس بیرون می‌روند.

الیو: من از اینکه شما رو بیرون کردم خیلی ناراحتم.

استلا: احمق نباش، عزیزم، ما هم دیگه زیاد موندیم، اما روزهای خوبی رو سپری کردیم.

الیو: اگر هرکسی جز ورا و نیکی بود، می‌گفتم برن به جهنم، اما باب واقعاً باید با نیکی در مورد تجارت صحبت کنه و، اوه، خوب، می‌دونم که کاملاً درک می‌کنین.

توبی: البته که می‌کنیم، کی می‌رسن؟

الیو: فردا بعدازظهر، من باید برم پایین و چپس رو ببینم. ماشین ساعت 12:30 منتظرتونه، بهتره توی میدون اصلی همدیگه ‌رو ببینیم.

استلا: باشه.

الیو: درکم می‌کنین، مگه نه؟

دستش را می‌بوسد و بیرون می‌رود. لحظه‌ای سکوت است.

استلا: الیوی عزیز!

توبی: اون همۀ کارها رو انجام داده؛ اما ما رو راهی کرد!

استلا: ما باید فکر کنیم، باید فکر کنیم.

توبی: فکرکردن چه فایده‌ای داره؟ ما حتی به اندازۀ کافی پول برای انعام‌دادن به خدمتکارا هم نداریم.

استلا: اوه، نکن.

توبی: اگر از الیو بخوایم پنج‌ هزار فرانک به ما قرض بده، فکر می‌کنی این کار رو می‌کنه؟

استلا: البته که این کار رو می‌کنه و یک هفته بیرون از خونه غذا می‌خوره، ترجیح می‌دم بمیرم تا ازش بپرسم. به‌هرحال پنج‌هزار فرانک کافی نیست، تقریباً کافی نیست. ما باید کرایۀ قطارمون رو بدیم، کرایۀ دایه، بدهی‌های بریج‌مون، خدمتکارا، خدایا!

در می‌زنند.

استلا: کیه؟

مرداک: مرداک، خانم.

توبی: بیا داخل!

مرداک وارد می‌شود.

مرداک: خانم لوید رنسوم از من خواست که بیایم و شما را ببینم، خانم، در مورد رزروهایتان —

استلا: رزرو؟

مرداک: فردا در قطار بعدازظهر. من این اجازه رو گرفتم که در مورد آن‌ها به باربر سالن مجستیک تلفن کنم.

توبی: چقدر متفکری تو، مرداک.

استلا: چرا باربر سالن در مجستیک؟

مرداک: اون دوست شخصی من است خانم، اون کارهای عجیب‌وغریب زیادی انجام می‌ده.

توبی: این یکی ممکنه عجیب‌تر از اون باشه که اون براش چونه زده.

مرداک: ببخشید قربان؟

استلا (با عجله): کی این رزروها را سفارش دادی، مرداک؟

مرداک: دیشب، خانم، خانم لوید رنسوم مستقیماً به من گفت.

استلا (با تلاش برای طبیعی‌بودن): برای ما چی داری؟

مرداک: دو تخت مجرد و یکی هم برای خدمتکارتون، این همون چیزی هست که خانم لوید رنسوم به من گفت که شما نیاز دارید.

توبی: حیف که اونا توی قطارهای قاره‌ای اتاق نشیمن ندارن.

استلا: می‌ترسم مجبور شی اونا رو عوض کنی، مرداک. می‌دونی، ما به لندن برنمی‌گردیم، ما به ونیز می‌ریم.

مرداک: اشکالی نداره، خانم، خانم لوید رنسوم هم این رو به من گفت.

استلا: یه‌وقت به این موضوع هم اشاره نکرد که خواهرم توی ماه جولای بچه‌دار می‌شه؟

مرداک: من بلیت‌ها را به‌محض رسیدن برای شما می‌فرستم. یک صورت‌حساب کوچک لباس‌شویی هم هست، من اون‌و به خدمتکار شما دادم.

توبی: تو به همه‌چیز فکر می‌کنی، مرداک.

مرداک: ممنون آقا.

استلا: متشکرم مرداک.

مرداک تعظیم می‌کند و بیرون می‌رود.

توبی: الیو عزیز!

استلا: دیشب، اون دیشب ترتیب همه‌چیز رو داده بود.

توبی (متفکر): فکر می‌کنم دوست دارم اتفاق وحشتناکی برای الیو بیفته، می‌دونی – یه چیز واقعاً تحقیرآمیز، مثل مریض‌شدن توی کورت‌بال.

استلا: چقدر جرئت داره!

توبی: تحمل‌ناپذیره.

استلا: بالاخره اون به ما گفت که بیاییم.

توبی: حالا اون به ما نشون می‌ده که بریم.

استلا: کسی نیست که بتونیم بهش تلگرام بزنیم؟

توبی: احمق نباش عزیزم، ما سال‌ها پیش همۀ ناجیان تلگرافی ممکن رو خسته کردیم.

استلا: فکر می‌کنی می‌تونم امشب توی کازینو یه‌کم تن‌فروشی کنم؟

توبی: برای جمع‌آوری ده‌هزار فرانک تا فردا صبح باید سخت کار کنی.

استلا: نیازی به بی‌ادبی نیست.

توبی: اگر در ابتدای اقامتمون بهش فکر می‌کردی. ممکن بود کارا خیلی ساده‌تر می‌شد.

استلا: تو معیارهای اخلاقی‌ت افتضاحه!

توبی: فکر کن، فکر کن، باید یه راهی باشه.

استلا: هیچ فایده‌ای نداره، هیچ فایده‌ای نداره.

توبی: گوش کن عزیزم، این ناامیدکننده‌س، ما باید از فرصت استفاده کنیم.

استلا: منظورت چیه؟

توبی: دست‌بندت

استلا: این‌قدر خنگ نباش، پانزده پوند هم نمی‌شه.

توبی (زنگ را به صدا در می‌آورد): امروز بعدازظهر دایه رو با اون به کن می‌فرستیم.

استلا: اما من دارم بهت می‌گم —

توبی: خفه شو گوش کن، در بدترین حالت می‌تونیم چند هزار فرانک دریافت کنیم.

استلا: شرط می‌بندم که نمی‌تونیم.

توبی: با دکمه‌های جلیقه من می‌تونیم.

استلا: حتی با اونم نمی‌تونیم، چه فایده‌ای داره؟

توبی: کاربردش اینه، گوش کن، امشب قمار می‌کنم.

استلا: اوه، نه، توبی – نه!

توبی: این تنها شانسمونه. مواظبم، قول می‌دم. ما سه بار برد از کمترین حد میز بزرگ واسه‌مون کافیه.

استلا: اوه، نه میز بزرگ!

توبی: بزرگ‌ترین —

از رختخواب بیرون می‌آید و به‌سمت میز آرایش می‌رود.

دایه وارد می‌شود. او زنی میان‌سال و ظاهراً تواناست.

استلا: دایه، ما توی شرایط خیلی بدی هستیم!

دایه: تعجب نمی‌کنم، توی یه صبح دوست‌داشتنی مثل این توی رختخواب دراز کشیده.

توبی (با دست‌بند و دکمه‌ها به‌سمت او می‌آید): اینجا، دایه —

دایه: این چیه؟

توبی: امروز بعدازظهر برگرد به کن و اینارو بفروش و هزینه‌شو بردار.

دایه: اوه، من نمی‌تونم، واقعاً نمی‌تونم!

توبی: باید بری.

دایه: این دست‌بند دوست‌داشتنی رو عمه به شما داده.

استلا: گوش کن دایه، فردا باید بریم و اصلاً پول نداریم، ما هم خیلی بدهکاریم، باید این کار رو برای ما بکنی، با اتوبوس ساعت دوازده برو، لطفاً دایه.

دایه: می‌تونم حقوق کمتری بگیرم و بمونم، می‌دونی که –؟

توبی: نمی‌خوایم چیزی بشنویم، دایه.

استلا: به‌هرحال، همون مقدار کم هم نداریم، ما باید چیزای زیادی داشته باشیم.

دایه: من نمی‌تونم چیز زیادی در قبال اینا بگیرم.

استلا: هرچی می‌تونی بگیر، قول می‌دی، دایه؟

دایه: اون مرد توی گروفروشی با دیدن دوبارۀ من، پهلوهاش‌و می‌شکافه.

توبی: مهم نیست، دایه – لطفاً!

دایه: اصلاً می‌خواین من بهتون قرض بدم؟، می‌تونم تا هفت پوند بهتون بدم.

توبی: باور کن ما توی خواب ‌هم این روز و نمی‌دیدیم.

دایه: اوه، خیلی خوب.

استلا: چقدر به شما مدیونیم؟

دایه: سیصدوچهل‌ودو پوند گفتین.

استلا: اوه عزیزم! (او با خنده روی تخت می‌افتد.)

توبی: برو، دایه، برو مثل باد.

او را از اتاق بیرون می‌کند. گاستون وارد می‌شود و از کنار حمام عبور می‌کند، او در حمام ناپدید می‌شود.

توبی دوباره به رختخواب می‌رود.

استلا: این دیوانگیه، ته دیوانگی!

توبی دوباره شروع به خواندن از روی برگه می‌کند.

استلا: تو می‌بازی، می‌دونم که می‌بازی. خدایا، ای کاش می‌تونستم خودم بازی رو انجام بدم.

مکث.

توبی (درحال خواندن): آقا و خانم یوجین بی[1]. اوگلندر دیروز به همراه دختراشون، هلن و مارگارت به هتل موریس رسیدند.

استلا: خیلی تحقیرآمیزه، ای کاش مرده بودم.

توبی: من نمی‌دونم بی. توی اسمشون مخفف چیه؟

استلا (به‌تلخی): من می‌دونم!

چراغ‌ها خاموش می‌شوند.

صحنۀ دوم

صحنه همان است.

توبی روی تخت دراز کشیده و سیگار می‌کشد. او با لباس‌خواب است. استلا، در حالتی ژولیده، روی میز آرایش صورتش را مرتب می‌کند.

ساعت حدوداً 1:30 صبح است.

توبی: هیچ عدالت و نجابتی توی جهان وجود نداره؟

استلا: مطلقاً هیچی عزیزم. وای که هی یادم می‌افته به دایه که لاکامو جمع می‌کرد و مواظب بود نریزن —

توبی: هیچ دلیلی وجود نداشت که ببازم، هیچ ربطی به قانون منطق یا قانون جبران یا قانون هرچیزی نداشت، فقط بدشانسی آوردم.

استلا: مهم نیست عزیزم.

توبی: مغزم! حالا تا آخر روز حالم بده. تمام صحنه‌ها وحشیانه توی مغزم مرور می‌شه. (درحال بازسازی صحنۀ شکست) به‌سمت میز رفتم، هفت، شماره شانس من، به‌طرز معجزه‌آسایی خالی بود، نشستم و منتظر موندم تا شو دور بشه، درست درحالی‌که نیو دو نفر با من فاصله داشت. جرسی هاگ روی شونه‌م زد و گفت: «این وحشتناکه. من جایی پیدا نمی‌کنم، آیا لطف می‌کنی و اجازه می‌دی یه‌کم مال تو رو بازی کنم؟ من امشب خیلی خوش‌شانسم.»

استلا: حق با اون بود.

توبی: درسته! اون هفده بار بانک رو اداره کرد، صدوهفتاد هزار فرانک رو با تمام ظرافت یه ببر گرسنه که توی قصابی رها شده، جمع کرد، و با مهربونی جام رو پس داد.

استلا: بعدش تو دو هزار فرانکمون رو در مدت کوتاه چهار دقیقه از دست دادی، پونصد فرانک از برتی گیفورد قرض گرفتی که اصلاً نمی‌ذاره فراموشش کنیم، اونم از دست دادی، و با این لباس‌هایی که همۀ نگاه‌ها رو به‌سمت خودش می‌بره، اومدی توی بار پیش من.

توبی: درسته، چیز دیگه‌ای داری بگی؟

استلا: فعلاً نه.

توبی: خوب! حالا می‌شه راجع‌به یه‌چیز دیگه صحبت کنیم؟

استلا: اصلاً نمی‌تونم حرف بزنم.

توبی: این به‌خاطر اینه که خودتم از پرحرفی‌ت خسته شدی، حالا یه‌کم دیگه شروع می‌کنی.

استلا: من عاشق عمه‌اگنس بودم و اونم من‌و دوست داشت.

توبی: این رابطۀ نسبتاً مزخرف و مهربانانه به روزای قبل از ملاقات من برمی‌گرده.

استلا: اون دست‌بند رو در وصیت‌نامه‌ش برای من گذاشت.

توبی: عجیبه که اون عشق خودش رو با این چیز تقریباً کم‌ارزش به تو نشون داده.

استلا: تو ذهن نفرت‌انگیزی داری توبی.

توبی: گفتم تقریباً.

استلا: عمه‌اگنس سخاوت‌مندترین زن دنیا بود.

توبی: من حس می‌کنم تو درست یادت نمی‌آد. برای ناظر بی‌طرفی مثل من به نظر می‌‌رسید که اون یه پیر پست و عوضی بود.

استلا: توبی!

توبی: اگر همه‌چیز برای تو این‌جوریه، من ترجیح می‌دهم عمه‌اگنس رو در جایی که به‌درستی بهش تعلق داره ینی ابدیت رها کنم.

استلا: حیفه که تو با این هوشت تجارت نکردی، می‌تونستی توی ستون روزنامه شایعه بنویسی.

توبی: عنوانی براش ندارم.

استلا: اوه، خفه شو!

توبی: فقط یه بی‌ادبی کوچیک بود.

استلا: دلیلی نداره که این‌طوری ادامه بدیم و به همدیگه ضربه بزنیم، ما باید با واقعیت‌ها روبه‌رو بشیم —

توبی (غلت می‌زند): خدایا!

استلا (در چرخش): توبی، نمی‌بینی —

توبی: این اشتیاق تو برای رویارویی با واقعیت‌ها داره آسیب‌زننده می‌شه. دیوانه می‌شی، کاری که داری با خودت می‌کنی باعث می‌شه چند سال دیگه به زوال عقل برسی و توهمی بشی.

استلا: این‌قدر احمق نباش.

توبی: من از مواجهه با حقایق خسته شدم. دیگه نمی‌خوام هیچ واقعیتی رو در نظر بگیرم، قصد دارم آرامش داشته باشم، اصلاً می‌خوام توی یه دنیای رؤیایی دوست‌داشتنی زندگی کنم که توش همه‌چیز به‌طرز خنده‌داری غلطه. به‌هرحال، حداقل سه‌چهارم جهان متمدن این کار رو انجام می‌دن، چرا من نکنم؟

استلا: چرا چی؟

توبی: خودم رو گول بزنم! من از همین لحظه شروع به گول‌زدن خودم می‌کنم. من می‌خوام با عهد عتیق شروع کنم و به تک‌تک کلماتش ایمان بیاورم، من به یهود و بودا و کریشنا و ماهومت و لوتر و مری بیکر ادی و ایمه سمپل مکفرسون ایمان می‌آرم؛ حتی می‌خوام به عمه‌اگنس هم ایمان بیارم!

استلا: در مورد عمه‌اگنس ساکت می‌شی؟

توبی: ممکنه، رهایی فوق‌العاده‌، می‌خوام به حالت خلسه یوگی برم و چند روز سربه‌زیر بمونم، این‌جوری تمام مشکلاتمون تمام می‌شه، حتی وجدان اجتماعی الیو که به یکی از مهموناش ضربه زده. مهموناش خودشون از خونه بیرون می‌رن.

استلا: عزیزم، توبی عزیزم!

با عجله به‌سمت او می‌رود و دستانش را دور گردنش می‌اندازد.

توبی: مراقب باش، داری خفه‌م می‌کنی.

استلا: ساعت‌هاس می‌خوام تو رو خفه کنم و حالا دارم این کار رو می‌کنم، این بهشته!

توبی: این کار ممکنه تقریباً به هر چیزی منجر بشه.

استلا (در آغوشش): کمانچه‌زدن درحالی‌که رم درحال سوختن است، این همون کاریه که ما داریم می‌کنیم.

توبی: توی این شرایط، کمانچه به نظرم توهین‌آمیز به نظر می‌رسه.

استلا: منظورم این کمانچه‌زدن نبود.

توبی: واقعاً، استلا —

استلا: اوه، عزیزم، چه‌کار کنیم؟

توبی: بیا آروم اما محکم بریم و پرل برانت رو بکشیم.

استلا: بعدش اعدام می‌شیم.

توبی: ارزشش رو داره.

استلا: اون تنها می‌خوابه، می‌دونی، ایروینگ توی حمام ازش جدا شده، خیلی راحته.

توبی (با غصه): من ازش متنفرم. یک زیبایی علمی ‌سخت‌گیرانه در مورد نفرت من به اون هارپی تیزبین وجود داره – مثل ریاضیات عالی.

استلا: می‌خوام اون دسته از اسکناس‌های هزارفرانکی رو با یه سنجاق به بینی‌ش بچسبونم.

توبی: من برنامه‌های دیگه‌ای واسۀ اونا داشتم.

استلا: ساکت عزیزم.

توبی (پریدن و قدم‌زدن در اتاق): من نمی‌تونم تحملش کنم، واقعاً نمی‌تونم!

استلا: خب، حالا بیا در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم. من این موضوع خاص رو تموم شده فرض می‌کنم و نمی‌خوام دوباره عصبانی بشم.

توبی: عصبانی! دوباره! من تا پایان روز نمی‌تونم دست از عصبانیت بردارم.

استلا: عصبانی‌بودن برای تو خیلی بده، من فکر می‌کنم که وقتی عصبانی می‌شی تمام گلبول‌های قرمز خونت با سفیدا می‌جنگن.

توبی: اگه این‌جوری باشه، گردش من درحال‌حاضر نبرد مونس رو شبیه رقص موریس می‌کنه.

استلا: خیلی دیره، بهتره بریم بخوابیم.

توبی: من دیگه هرگز نمی‌خوابم.

استلا: مزخرفه!، برو مسواک بزن.

توبی: باید یه فکری کنیم.

استلا: نه، دیگه – ما خسته شدیم – برو.

توبی: اما عزیزم —

استلا: برو، درو باز بذار، سروصدای غرغر تو به من احساس امنیت می‌ده، انگار همه‌چیز خوبه.

توبی به حمام می‌رود و در را باز می‌گذارد. استلا چند ضربه آخر به صورتش می‌زند (از مواد آرایشی) و سعی می‌کند رایحه‌ای به خودش بپاشد، اما چیزی باقی نمانده است.

توبی!

توبی: چیه؟

استلا: به نظرت روس‌ها همیشه درنده بودن، یعنی حتی قبل از انقلاب؟

توبی: من فکر می‌کنم آره. چرا؟

استلا: النا امروز صبح آخرین قطرات عطر من رو از سرتاپا به خودش پاشید.

توبی: شخصاً خوشحالم و اصلاً واسه‌م مهم نیست.

استلا: به‌غیر از این موضوع.

توبی: عطرت بوی بد سس سالاد می‌ده.

استلا: عزیزم، از حالا دیگه می‌تونی از زمان گذشته استفاده کنی.

توبی: خوب، از این به بعد من می‌خوام توی گذشته زندگی کنم – زمان حال خیلی غیرقابل پیش‌بینیه. می‌خوام به صحنه‌های شاد دوران بچگی‌م برگردم.

استلا: متأسفم که اسب گهواره‌ای نیستم.

توبی: تو خودت‌و دست‌کم می‌گیری عزیزم.

استلا (درحال رفتن به رختخواب): تو شوخی تا ابد.

توبی (پس از مکثی که در طی آن صدای غرغره شنیده می‌شود): استلا!

استلا: چیه؟

توبی: قراره چی‌کار کنیم؟

استلا: همین الان بهت گفتم – نمی‌خوام راجع‌بهش بحث کنم، خیلی خسته‌م.

توبی: اگر پات شکست، ما باید بمونیم، نه؟

استلا: من قصد شکستن پام رو ندارم.

توبی: زنای امروزی جرئت ندارن، زمان‌های قدیم زنا هر روز هفته کارای شجاعانه برای مرداشون انجام می‌دادن.

استلا: من به تو به‌عنوان مرد خودم نگاه نمی‌کنم.

توبی: به دختری فکر کن که برای نجات بانی پرنس چارلی بازوش رو از لای چفت‌های در رد کرد.

استلا: به نظر من خر بود.

توبی: من هیچ کلمه‌ای علیه فلورا مک دونالد نمی‌شنوم.

استلا: فلورا مک دونالد نبود.

توبی: این‌قدر احمق نباش، البته که بود. فلورا مک دونالد اصلاً از انجام این کارا دست برنداشت.

استلا: نه این نبود.

توبی: پس کی بود؟

استلا: نمی‌دونم کی بود؛ اما فلورا نبود.

توبی (با مسواک ظاهر می‌شود): فکر کنم یه دقیقۀ دیگه بهم می‌گی که گریس عزیزم بود.

استلا: من دلیلی نمی‌بینم که تو بخوای همچین فکری کنی.

توبی: فلورا مک دونالد بود.

استلا: برای من اصلاً فرقی نداره که نل گوین باشه یا ماری آنتوانتو.

توبی: خوب، ما درحال حل‌کردنیم، با فرآیندهای نرم‌افزار حذفی، ممکنه درنهایت به اون چیزی که تو فکر می‌کنی برسیم.

استلا: من به تو می‌گم که نمی‌دونم کی بود، فقط می‌دونم که کی نبود، و فلورا مک‌ دونالد نبود.

توبی: اوه خدا!

با عصبانیت به حمام می‌رود. یک لحظه مکث و سپس صدایی می‌آید. سپس توبی از درد ناله می‌کند.

استلا: چی شده؟

توبی: من صدمه دیدم.

استلا: چه‌جور صدمه‌ای؟

توبی: بدجوری صدمه دیدم.

استلا: آه، عزیزم!

از رختخواب بیرون می‌پرد و با عجله وارد حمام می‌شود. دیالوگ آرامی ‌خارج از صحنه اتفاق می‌افتد.

توبی (با ناله): به در اون کمدکوچیکه خوردم.

استلا: بیچارۀ عزیز من!

توبی: یه کاری کن، داره خون می‌آد.

استلا: بتادین کجاست؟

توبی: از کجا بدونم؟

استلا: یه دقیقه صبر کن، نه، این قطره‌های چشمیه، اینجا –

توبی: خیلی درد داره.

استلا: تکون نخور.

توبی: من نمی‌خوام بی‌حرکت بایستم، می‌خوام از پنجره بپرم بیرون. این آخرشه —

استلا: این‌قدر احمق نباش!

توبی: پنبه بیار.

استلا: نیست.

توبی: باید باشه.

استلا: یه دقیقه صبر کن، من یه‌کم دارم.

دوان‌دوان وارد می‌شود و به‌سمت میز آرایش می‌رود. او در کشوها جست‌وجو می‌کند و مقداری پنبه برمی‌دارد. توبی یک بطری بتادین می‌آورد. یک کبودی شدید روی پیشانی او وجود دارد که خونریزی کمی ‌دارد.

اینجام.

توبی: خدایا چه شکافی!

استلا: بی‌حرکت بایست.

توبی: به من نگو که بی‌حرکت بایستم.

استلا: این‌قدر دردسُست نباش.

توبی (درحالی‌که پنبه را با بتادین آغشته می‌کند): اوه! جهنم! – اوه!-

استلا: ساکت بایست.

توبی: خفه شو!

استلا: من تمام تلاشم رو می‌کنم، این‌قدر بچه نباش. اینجا —

توبی (به شیشه نگاه می‌کند): وای این چه اتفاقی بود افتاد – علاوه‌بر باختم – این اتفاق دیگه خیلی زیادیه!

استلا: مهم نیست عزیزم.

توبی: اما به اندازۀ کافی بد نیست که ما رو اینجا نگه داره.

استلا: می‌تونی وانمود کنی که بهت ضربه مغزی وارد شده و فردا صبح خیلی عجیب رفتار کنی.

توبی: من نتونستم ببرم، خیلی افسرده‌م.

استلا: برو تو رختخواب عزیزم.

توبی: چراغ حمام روشنه.

استلا: من خاموشش می‌کنم.

او به حمام می‌رود و این کار را انجام می‌دهد، درحالی‌که توبی لباس خود را درمی‌آورد، به رختخواب می‌رود. استلا برمی‌گردد.

توبی: فکر نمی‌کنی باید بانداژش کنیم؟

استلا: نه، بذار هوا بخوره توبی.

توبی: پنجره رو باز کن.

استلا: خیلی خب – همین الان می‌خواستم باز کنم.

توبی: اگر با من بد رفتاری کنی، به خدا که داد می‌زنم.

استلا پنجره را باز می‌کند، همۀ چراغ‌ها را به‌جز یکی کنار تخت خاموش می‌کند و به رختخواب می‌رود.

استلا: درد داره؟

توبی: فقط پرسیدی که پرسیده باشی یا واقعاً واسه‌ت مهمه؟

استلا: معلومه که مهمه – می‌دونم واسه‌ت سخته.

توبی: درد داره، استلا – به‌شدت درد می‌کنه.

استلا: سعی کن فراموشش کنی.

توبی: این حرفت کاملاً احمقانه بود.

استلا: می‌خوای بخونی؟

توبی: بخونم! فک نکنم فعلاً بتونم چیزی بخونم.

استلا: پس چراغ رو خاموش می‌کنم.

توبی: اگر همه‌جا هم خاموش بشه، واسه من فرقی نمی‌کنه. ذهنم که خاموش نمی‌شه.

استلا: درسته عزیزم.

مکث.

استلا چراغ کنار تخت را خاموش می‌کند.

توبی: استلا، چی‌کار کنیم؟

استلا: ما صبح خودمون رو به الیو می‌رسونیم و خیلی شاد و با‌صلابت ملاقاتش می‌کنیم، بدون هیچ‌گونه رفتاری که بخوایم خودمون رو تحقیر کنیم، مقداری که نیاز داریم رو حساب می‌کنیم و قرض می‌گیریم، و انگار که خیلی بهمون خوش گذشته ازش خداحافظی می‌کنیم، مهم نیست چقدر شکستیم، اصلاً نمی‌ذاریم ببینه.

توبی (خواب‌آلود): مثل فلورا مک دونالد.

استلا: فلورا مک دونالد نبود!

چراغ‌ها خاموش می‌شوند.

صحنۀ سوم

صحنه تقریباً دو ساعت بعد از همان زمان است. نور مهتاب در اتاق جاری است. توبی و استلا در خواب عمیق هستند. صدای خفیفی روی ایوان می‌آید، سایه‌ای روی مهتاب می‌افتد. مردی به‌آرامی وارد اتاق می‌شود. صورتش پوشیده شده است. نوک انگشتانش را به جلو می‌چرخاند و روی چهارپایۀ جلوی میز آرایش می‌چرخد.

توبی (چراغ را روشن می‌کند): کی اونجاس؟

استلا (بیدار): اوه عزیزم!

استیونز (با هفت‌تیر): ساکت باشید.

توبی: جیغ بزن، عزیزم، اون جرئت شلیک‌کردن رو نداره.

استلا: خودت جیغ بزن.

استیونز: اوه بله، حتماً شلیک می‌کنم.

توبی: چی می‌خوای؟

استیونز: ازت می‌خوام ساکت بمونی.

توبی: طبیعتاً این کارو می‌کنیم، منظورم جدای از این بود.

استیونز: جواهراتت کجاست؟

توبی: پلاک هجده، خیابان میرابو، کن.

استلا: ما اینجا چیزی نداریم، شما احتمالاً بدترین اتاق رو برای دزدی در کل جهان انتخاب کردی.

استیونز: بیا، بگو کجاست.

استلا حرکتی ناگهانی انجام می‌دهد. استیونز اسلحه‌اش را به‌سمت او می‌چرخاند. توبی بالشی را پرت می‌کند و آن را از دستش می‌زند، او از رختخواب بیرون می‌جهد، درگیری رخ می‌دهد و توبی هفت‌تیر را به دست می‌آورد، مرد را با آن هدف می‌گیرد.

توبی: حالا پس!

استیونز: مراقب باش، پره!

توبی: امیدوارم…

استلا: چرا فرانسوی نیستی؟ ما تو فرانسه‌ایم، شما باید فرانسوی باشی.

توبی: روی صورتش‌و بردار، استلا. (به استیونز) دستات‌و بالا نگهدار.

استلا (نزدیک می‌شود): ببخشید.

توبی: ادامه بده.

استلا روسری را از دور دهانش باز می‌کند.

استلا: الان اونجا!

توبی: چراغ‌های دیگر را روشن کن استلا.

استلا (این کار را انجام می‌دهد): این روسری خیلی گرونه. (او به مرد نگاه می‌کند.) خدای من، این استیونزه.

استیونز: اوه خانم!

استلا: استیونز، چطور تونستی؟

توبی: باید از خودت خجالت بکشی.

استیونز: من هیچ ایده‌ای نداشتم، آقا، خانم، من نمی‌دونستم که شما اینجا می‌مونین.

استلا: واقعاً می‌خواستی از این خونه دزدی کنی؟

استیونز: بله خانم.

استلا: اما چرا؟ تو نمی‌تونی ناگهان در یه‌ دقیقه یه دزد بشی، هفتۀ گذشته یه رانندۀ محترم بودی.

استیونز: این قبل از سقوط بود، خانم.

توبی: یعنی قبل‌از اینکه جورج بینبریج تو رو بیرون کنه.

استیونز: بله قربان.

استلا (با سرزنش): اوه، استیونز!

استیونز: اون بلافاصله من‌و اخراج کرد، حتی بدون اشاره.

استلا: باید به خانم بینبریج درخواست می‌دادی.

توبی: استلا!

استیونز: من ناامیدم، خانم –

استلا: این بهانه‌ای برای جنایت‌کارشدن نیست.

استیونز: این بهونۀ همیشگیه – توروخدا ببخشید، خانم.

استلا: یعنی می‌خوای بگی که خانم بینبریج بهت چیزی نداده —

توبی: استلا، ساکت باش – رفتارت واقعاً خیلی بده.

استلا: واقعا شرم‌آوره – باهات هم‌دردی می‌کنم استیونز.

استیونز: ممنون خانم.

توبی: بهتره بری بیرون، استیونز، اگه اشکالی نداره، اسلحه رو نگه می‌دارم.

استیونز: این متعلق به می‌دوزه، آقا، ساقی آقای بینبریج، من اون‌و نیشگون گرفتم. اگه بدتون نمی‌آد که بهش برگردونین، اشکالی نداره.

توبی: ما باید تو رو به پلیس تحویل بدیم.

استیونز: اوه، لطفاً این کار رو نکنید، قربان. دوران بدی رو گذروندم. من یک زن و فرزند در والتهامستو دارم، باید یه‌جوری برگردم.

استلا: ما نمی‌تونیم بهت کمک کنیم، اگه می‌تونستیم کمک می‌کردیم، اما –

توبی: ساکت باش استلا.

استیونز: ممنون خانم، شما خیلی مهربان هستید.

توبی: هرچه سریع‌تر بیرون برو.

استیونز: بله قربان. ممنون آقا

توبی: برو.

استیونز به‌سمت پنجره می‌رود.

استلا: وایسا!

توبی: استلا!

استلا: یه دقیقه برگرد.

توبی: احمق نباش، استلا.

استلا: این‌و به من بسپار، من می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم.

توبی: چی می‌گی؟

استلا: بشین، استیونز.

توبی: دیوونه شدی؟

استلا: خفه شو، بشین، استیونز.

استیونز (حیرت‌زده): بله خانم. (او می‌نشیند.)

استلا: حالا پس —

توبی: اینجا رو نگاه کن —

استلا: تفنگ رو زمین بذار، توبی، و مثل علف پامپاس بهش دست نزن، استیونز ممکنه یه دزد بالقوه باشه؛ اما قاتل نیست و حتی اگر هم بود، ما رو نمی‌کشت. ما رو دوست داره، این‌طور نیست، استیونز؟

استیونز: خیلی خانم.

استلا: به نظر می‌رسه فراموش کردی، توبی، زمانی که ما سپتامبر گذشته در بین بریج در اسکاتلند اقامت داشتیم، استیونز به تو هفت پوند قرض داد.

توبی: من اون‌و پس دادم.

استیونز: مطمئناً این کار رو کردید، قربان. سر ماه.

استلا: به ما اعتماد داری استیونز؟

استیونز: به شما اعتماد کنم خانم؟

استلا: بله، یعنی اگر ما به تو اعتماد کنیم تو هم به ما اعتماد می‌کنی؟

استیونز: متوجه نمی‌شوم خانم.

استلا: توضیح می‌دهم. ما شکست خوردیم، وضعمون بده.

استیونز: بله خانم.

استلا: تو هم شکست خوردی، علاوه بر این، خودت رو درگیر یکی از آبدارترین رسوایی‌هایی کردی که ریویرا سال‌ها می‌شناسن.

استیونز: این تقصیر من نبود، خانم، من-

استلا: حتی یک ‌لحظه هم فکر نمی‌کنم که این‌جوری باشه.

توبی: اینجا رو نگاه کن، استلا، چه فایده‌ای داره؟

استلا: توبی، این‌قدر احمق نباش، نمی‌بینی!

توبی: چی‌و ببینم؟

استلا: خدا امشب استیونز رو پیش ما فرستاد، توبی، یا ممکنه بودا، یا ماهومت یا مری بیکر ادی بوده باشه؛ اما هرکسی که بود، الان اینجاست ترسناک و دل‌چسب و آمادۀ کمک به ما، تو آمادۀ کمک به ما هستی، مگه نه ؟ استیونز!

استیونز: کمک به شما خانم؟

استلا: می‌تونی در عین حال به خودتم کمک کنی.

استیونز: خانم، هر چی بگین، می‌تونین به من تکیه کنین.

توبی (بالاخره متوجه منظور او شد): استلا، ما نمی‌تونیم!

استلا: ما می‌تونیم، و می‌کنیم!

توبی: داری هیاهو می‌کنی.

استلا: من ترجیح می‌دم با زندان روبه‌رو شم تا اینکه فردا صبح با تمسخر حمایت‌کنندۀ الیو روبه‌رو شم.

استیونز (با توجه به زخم توبی): اوه، آقا، سرتون چی شده؟

توبی: حالا به این موضوع اهمیت نده.

استلا: بهش فکر کن، این مهم‌ترین چیز توی جهانه. تو این کار رو کردی، استیونز – اون‌و ناک‌اوت کردی.

استیونز: اوه، خانم، من هرگز چنین کاری نمی‌کنم.

استلا: بله، اگر یک سارق حرفه‌ای باهوش بودی، اون‌و ناک‌اوت می‌کردی. بعد هر دوی ما رو می‌بستی و دهنمون رو می‌بستی، آن‌وقت از خونه دزدی می‌کردی و با چاقو فرار می‌کردی.

استیونز: وثیقه، خانم؟

استلا: اسمش همینه.

استیونز: اسمش چیه خانم؟

استلا: پولی که قراره امشب از این خونه بگیری.

استیونز (درحالی‌که بلند شده): اوه، خانم!

استلا: بشین و گوش کن.

استیونز دوباره می‌نشیند.

استلا: چندمتری دورتر از این اتاق، خانمی از نیوجرسی به نام خانم ایروینگ برانت در خواب عمیقی فرورفته.

توبی: ادامه بده عزیزم، من با توأم.

استلا: در کشوی سمت راست بالای میز آرایشش، درست در سمت چپ در، یک بستۀ صدوهفتادهزار فرانک —

استیونز: آه، خداا

استلا: نصفش استیونز، نصفش

استیونز: اوه، خانم، فکر نمی‌کنم جرئت کنم.

توبی: مرد باش، استیونز.

استلا: حالا برو، آخرین در سمت راست در انتهای راهرو.

توبی: فرش خیلی نرمه، بنابراین صدای تو شنیده نمی‌شه.

استلا: اگر اتفاقی بیدار شد و جیغ زد، دوباره بیا اینجا و از پنجره برو بیرون، من هم جیغ می‌زنم و سر شوهرم‌و می‌گیرم؛ اما اگه موفق شدی به اینجا برگرد، نصف پول رو به ما بده، هر دوی ما رو ببند و برو بیرون.

استیونز: بسیار خب، خانم، من این کارو می‌کنم.

توبی: به والتامستو فکر کن.

 استلا: برو، آخرین در سمت راست، میز آرایش سمت چپ در، کشوی بالا سمت راست.

توبی (دستش را دراز می‌کند): موفق باشی.

استیونز دستش را تکان می‌دهد.

استلا (همچنین دستش را تکان می‌دهد): موفق باشی استیونز.

توبی: چراغا رو خاموش کن.

استلا (این کار را انجام می‌دهد): اونجا.

استیونز از اتاق بیرون می‌رود. لحظه‌ای با نگرانی گوش می‌دهند.

استلا (در یک زمزمه): سریع، رختخواب رو از روی تخت بردار، و لباست رو —

توبی (همچنین با زمزمه): پاهام سرده.

استلا (درگیر با رختخواب): دمپایی بپوش.

توبی (این کار را انجام می‌دهد): دستمال‌ برای دهن‌بستن.

او در کشوهای میز آرایش می‌گردد.

استلا: همه‌چیزو ردیف نکن.

توبی: خدای من!

استلا: چیه؟

توبی: ممکنه استیونز ما رو ببنده و دهنمون رو ببنده و تمام پول رو ببره.

استلا: این‌قدر احمق نباش – اون خیلی صادقه، فقط باید بهش نگاه کنی. ارزش‌های اخلاقی‌ش ممکنه یه‌کم از جنبه جنسی متزلزل بشه؛ اما در غیر این صورت مطمئنم که صداقتش قابل‌تردید نیست. چون اون قبل‌از اینکه راننده بشه یه نوکر بود، پس به‌عنوان یه جنتلمن آموزش‌دیده، اونا همیشه حتی قابل‌اعتمادتر از آقایون هستن.

توبی: هیسس!، چیزی شنیدی؟

استلا: داره برمی‌گرده.

لحظه‌ای در سکوت ایستاده‌اند. استیونز به اتاق برگشت. در را به آرامی ‌پشت سرش می‌بندد.

برداشتی؟

استیونز: بله.

استلا: چراغ کنار تخت رو روشن کن، توبی.

توبی (درحال انجام این کار): اون خواب بود؟

استیونز: خروپف، قربان.

استلا: خوش‌حالم!

استیونز: بفرمایید خانم.

دسته‌ای از بسته‌ها را روی تخت پرت می‌کند.

توبی: بیا، به تقسیم‌شون کمک کن.

استیونز: نه، آقا، اگه اشکالی نداره، ترجیح می‌دهم شما پول رو داشته باشید. من اتفاقی این‌ها رو روی میز آرایش پیدا کردم، این‌ها واسۀ من کافی هستن.

او چندین دست‌بند الماس، تعدادی انگشتر و یک جعبۀ سیگار نگین‌دار نشان می‌دهد.

استلا: استیونز، شرمنده!، فوراً اونا رو پس بده.

توبی: اونا رو می‌شه ردیابی کرد.

استیونز: من همه‌چیز رو حل می‌کنم، قربان.

استلا: تو باید نصف پول رو برداری.

استیونز: من واقعاً ترجیح می‌دهم که برندارم.

توبی: استیونز تو خیلی سخاوتمندی.

استیونز: شما و مادام همیشه با من خیلی خوب بودید، قربان، ما دوستان قدیمی هستیم.

استلا: متشکرم استیونز.

توبی (به او چند اسکناس می‌دهد): بیا، تو باید اینا رو برای هزینه سفرت ببری.

استیونز: خیلی خوب، آقا، چون اصرار دارید.

توبی: بقیه رو کجا بگذارم؟

استلا: یازده‌هزارتا رو توی کشو و بقیه رو توی جیب داخلی کت خودت بذار.

استیونز: اجازه بدهید قربان.

توبی: متشکرم، استیونز.

استیونز چند بسته را در کشوی میز آرایش می‌گذارد و بقیه را داخل کت توبی می‌کند. سپس آن را به‌طور مرتب تا کرده و روی صندلی می‌گذارد.

استلا: حالا به این موضوع اهمیت نده، استیونز، ما و دهنمون ‌رو ببند.

گفت‌وگوی زیر درحالی اتفاق می‌افتد که آن‌ها درحال بسته‌شدن هستند.

توبی: می‌خوای مستقیم بری انگلیس؟

استیونز: بله قربان. فکر کردم با قایق از مارسی برم. من تا حالا جبل‌الطارق رو ندیدم.

توبی: خیلی شگفت‌انگیزه.

استلا: قایق‌های پی.کیو همیشه در مارسی توقف می‌کنن، نه؟ یادمه که بلانچ باهاشون به خونه‌مون اومد.

استیونز: فکر می‌کنم این بار یه خط دیگه رو امتحان کنم خانم. من یه بار با آقای بینبریج تا مصر رفتم، و اون‌و دوست نداشتم.

توبی: چرا استیونز؟

استیونز: مرا از پا درآوردند، قربان، مثل این بود که دوباره توی ارتش بودم.

استلا: وقتی به لندن اومدی، مارو پیدا کن – ممکنه برای پیداکردن کار بتونیم بهت کمک کنیم.

استیونز: ممنون خانم.

توبی: ما در بوک هستیم.

استیونز: در واقع، من برای مدت طولانی به این فکر می‌کردم که خدمات داخلی رو کنار بذارم، ترجیح می‌دهم کاری بگیرم که ثابت‌تر باشه و محترمانه‌تر، اگر منظورم رو متوجه بشین.

استلا: من متوجه نمی‌شم.

استیونز: فکر می‌کنم برادرم بتونه به من کمک کنه.

توبی: اوه، اون چی‌کار می‌کنه؟

استیونز: اون موقعیت بسیار خوبی در بانک بارکلیز داره، قربان.

توبی: اوه، عالیه.

در این زمان هر دو با موفقیت به دو صندلی بسته شده‌اند.

استیونز: حالا برای وثیقه‌ها.

استلا: آن‌ها روی میز آرایش‌ان.

استیونز مؤدبانه آن‌ها را برمی‌دارد.

استیونز: اگر خیلی سفته به من بگید.

توبی: باید خیلی تنگ باشه.

استیونز: من فکر می‌کنم ممکنه به خودمون اجازه بدیم کمی راحت باشیم، این‌طور نیست، قربان؟

توبی: متشکرم، استیونز.

استیونز (دررابطه‌با آن‌ها): به اندازۀ کافی راحته؟

هر دو سر تکان می‌دهند.

چراغ روشن یا خاموش؟، یه تکان سر برای روشن – دو تکان سر برای خاموش.

هر دو یک بار سر تکان می‌دهند.

خوب، الان با هم کنار می‌آییم، بسیار متشکرم، آقا و خانم، از دیدار مجدد شما خوش‌حال شدم.

شب بخیر.

مؤدبانه تعظیم می‌کند و از پنجره بیرون می‌رود.

آن‌ها را به صندلی‌ها بسته است. از پشت دهانشان معلوم است که دارند می‌خندند. استلا به اندازۀ کافی دهان خود را شل می‌کند تا صحبت کند.

استلا: اگر من می بینبریج بودم، با اون ازدواج می‌کردم!


درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب