نگاهی به داستان «کاغذدیواری زرد» نوشته شارلوت پرکینز-سپیده رضایی
نگاهی به داستان «کاغذدیواری زرد» نوشته شارلوت پرکینز
سپیده رضایی
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیستم و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.
داستان کاغذدیواری زرد، نوشته شارلوت پرکینز نویسندۀ آمریکایی اواخر قرن نوزده است که در سال 1892 در مجله نیوانگلند چاپ شد. این داستان با توصیف راوی از عمارتی آغاز میشود که قرار است مدتی سکونتگاه او و همسرش جان باشد. خانهای عجیبوغریب و جنزده… خانۀ ارواح. از همین ابتدای روایت، مخاطب متوجه تفاوت موقعیت مکانی و محل سکونت جدید راوی با یک سکونتگاه معمولی میشود و شاید در انتظار اتفاقی فراتر از یک زندگی معمولی. راوی پس از توصیف محل سکونت از پرسپکتیو خودش به بیان ویژگیهای خود و همسرش (جان) میپردازد. «جان شدیداً عملگراست، صبوری در برابر سرنوشت ندارد، اعتقادی هم ندارد و متنفر از خرافات است. او، هر حرفی را که در مورد چیزهای غیرقابلحس و غیرقابلرویت باشد و نتوان در قالب یک جسم آن را دید، علناً مسخره میکند.» بعد از این توصیف راوی یکی از دلایل بهبودنیافتنش را این میداند که جان دکتر است و اصلاً اعتقادی ندارد که راوی مریض است و حالات او را ناشی از یک افسردگی موقت میداند؛ همچنین برادر راوی (دومین شاهد مرد) که او نیز پزشک عالیرتبه است با جان موافق است. راوی برخلاف نظر شوهر و برادرش که برایش هوای خوب، خوراک مقوی، سفر و ورزش تجویز کردهاند، کاری خوب همراه با هیجان و تغییر را برای بهبودی خود مفید میداند.
در ادامه روایت متوجه میشویم که راوی از چند مسئله خسته و عصبانی است:
- اینکه مجبور است بهدلیل مخالفت شوهر و خانوادهاش پنهان و دور از چشم آنها بنویسد. او در بخشی از روایت تنها چیزی را که خوشحالش میکند توانایی و قدرتش برای نوشتن میداند؛ اما در بخشی دیگر از روایت میگوید: «وقتی مینویسم خستهتر میشوم. بسیار دلسردکننده است که در کار و فعالیتی که آدم میکند کسی را نداشته باشد که همراهی و تشویقش کند؛» بنابراین، یکی از تمایلات نادیدهگرفتهشده فرد همراهی و تشویق در کاری است که توانایی انجام دادنش را در خود میبیند.
- خالی بودن عمارت برای سالهای طولانی، راوی را که درواقع شخصیت اصلی داستان است، میترساند؛ اما در این مورد هم جان به احساس او بیاعتناست. راوی بلافاصله بعد از این گفته میگوید که گاهی اوقات بیدلیل از دست جان عصبانی میشود، ولی در حضور او خودش را کنترل میکند و درد میکشد، این مسئله یعنی بیتوجهی به احساس ترس راوی نیز او را خسته میکند.
- راوی زیاد از اتاقشان خوشش نمیآید و تمایل به سکونت در اتاق طبقه پایین دارد اما جان نسبت به این احساس یا تمایل راوی نیز بیاهمیت است.
- جان اجازه نمیدهد راوی مستقل باشد و برای خودش برنامهریزی روزانه داشته باشد. او شدیداً همۀ زندگی راوی را کنترل میکند و برای هر ساعت از روز یکسری برنامه روزانه برای او ترتیب داده است و همۀ کارها را برای راوی انجام میدهد و از او مراقبت میکند. در اینجا همچون بخشهای دیگر روایت ما شامل دوپارهشدن خودی هستیم که بخشی از آن احساس خستگی ناشی از کنترل شدن زیاد او را بهسمت کنشی فعالانه پیش میبرد و بخشی دیگر، شخصیت را بهخاطر حس ناسپاسیاش سرزنش میکند. درواقع در پس این بخش روشن وجود راوی، نیمی از وجود شخصیت تمایل به مستقل بودن و اعتراض دربرابر کنترلگری را حق خود میداند. حقی که در نظام مردسالارانه برای زن تعریف نشده و این بخش از وجود زن را تاریک و پنهان نگه داشته است.
- راوی درون اتاقی زندگی میکند که روی پنجرههایش با میلههایی پوشانده شده است. رنگ و کاغذدیواری کندهکندهشده و کاغذدیواری بالای تختش وصلهپینه خورده است. او ضمن توصیف کاغذدیواری اتاق انزجارش از آن را هم روایت میکند: «آنقدر طرحهایش محو و کدرند که اگر با چشم دنبالشان کنی گیج میشوی، طرحهایش جوری نقش زده شدهاند که آدم بتواند به کمک آنها دائماً عصبانیت و از کوره در رفتن را تمرین کند. تازه اگر این انحناهای مسخرۀ نامطمئن را برای فاصله کوتاهی دنبال کنی ناگهان همۀ آنها با شیرجه زدن درون زاویههای خشمگین و تیزی خودکشی میکنند! جوری بیسابقه در یک تناقض خود را از بین میبرند. رنگ زرد کثیف دودگرفتهاش منزجرکننده، تقریباً حالبههمزن است. به طرز عجیبی هم با طلوع آفتاب محو میشود؛ البته هنوز رنگ بعضی جاهایش نارنجی ترسناک و کدر است ولی بقیه جاها زرد گوگردی مریض. بیخود نیست بچهها از این کاغذدیواری نفرت داشتند، من هم اگر قرار باشد زیاد در این اتاق باشم از آن متنفر میشوم.»
جان نسبت به این احساس راوی نیز بیاهمیت است و حتی به او میخندد. توصیف یا دقیقتر بگوییم تصور و خیالپردازی راوی از اتاق ما را با ابعاد دیگری از شخصیت زن آشنا میکند. «این کاغذ طوری به من نگاه میکند انگار میداند چه اثر شیطانیای دارد!»
جان بخشیدن به این کاغذدیواری با ویژگیهای نگاه کردن خاص به راوی، حضور گستاخانه و دائمی، اهانت، بیبندوبار، پوچ و عدمتطابق میتواند تمایلات درونی راوی که جرئت ابرازکردنشان را تاکنون نداشته به مخاطب نشان دهد. «روی کاغذدیواری یک نقطۀ برآمده هست که خطوطش جوری در هم پیچیده و لولیده که گویی یک گردن شکسته با یک جفت چشم باباقوری نگاهت میکند. وقتی به حضور گستاخانه و دائمی این طرح که از آن اهانت میبارد، نگاه میکنم خشم مثبتی در من به وجود میآید. طرحها به بالا، پایین و کنارههای کاغذ میخزند؛ گویی چشمهایی هستند بیبندوبار و پوچ که بسته نمیشوند. جای دیگری در کاغذ هست که دو عرض آن با هم جور نیستند و تطابق ندارند، چشمها از بالاوپائین همین دو خط میروند طوری که یکی از دیگری کمی بالاتر است.»
«تابهحال هیچچیز بیجانی ندیده بودم که اینقدر با آدم حرف بزند؛ البته همه میدانیم که آنها چقدر حرف برای گفتن دارند. مبلمان این اتاق بهقدری ناموزون و بههمریخته است که دیگر از این بدتر نمیشود.»
در جایی راوی کاغذدیواری را به برادرانی تشبیه میکند که با کمال کینه با پشتکار و استقامت همدیگر را نشان میدهند. این بخش از روایت درواقع بیانگر این است که دو بخش از وجود فرد (فرد و همزادش) علیرغم تناقض باهم، میتوانند همدیگر را حفظ کنند: «کاغذدیواری بعضی جاها پاره و کنده شده و در جاهایی چنان به یکدیگر چسبیدهاند که انگاری برادرانی هستند که در کمال کینه با پشتکار و استقامت همدیگر را نگه داشتهاند.»
و باز با فرافکنی بخشهایی از وجود شخصیت به کاغذدیواری روبهروییم: «کف اتاق خراشیده و شکسته شده، گچهای دیوار به هر طرفی پراکنده شده و این تخت بزرگ و سنگین هم که تنهاچیزی است که در این اتاق وجود دارد،انگار در کلی جنگ شرکت کرده و زنده مانده، ولی برای من زیاد مهم نیست؛ البته کاغذدیواری اذیتم میکند.»
- راوی از اینکه نمیتواند وظایفش را به خوبی انجام دهد به گفته خودش دارد له میشود. از اینکه بهجای اینکه کمکِ جان باشد و برایش آرامش و راحتی داشته باشد وبال گردنش است. او حتی از همین کارهای کمی که انجام میدهد مثل لباس پوشیدن، سرگرم بودن و سفارش دادن بعضی چیزها رنج میکشد؛ اما میپندارد که هیچکس باور نمیکند که برای خوب شدنش تلاش میکند. دلیلی دیگر برای خستگی فکری راوی و نادیده گرفتن بخشی از وجود او که درواقع بخشی از هویت او میباشد (بحران هویت فردی).
- راوی یک فرزند دارد که «ماری» از او مراقبت میکند؛ اما از اینکه نمیتواند پیش فرزندش باشد عصبی است. انگار ماری نیز در کنار دیگران (همسر و برادر راوی) بهنوعی مأمور کنترل راوی یا شخصیت اصلی داستان است؛ همچنین خواهر جان نیز کاملاً مراقب راوی است و درواقع کاملاً او را کنترل میکند (بهجز مواقعی که راوی از او میخواهد که تنهایش بگذارد). این کنترلگری هم راوی را خسته میکند. در جایی راوی با اشاره به روز استقلال آمریکا از بریتانیا مخاطب را به تمایل شخصیت به مستقل بودن سوق میدهد. تمایلی که در نیمهای از وجود شخصیت تاریک و پنهان مانده است. او از هر کسی که شبیه برادر و شوهر کنترلگرش باشد خسته است و گاهی در مقابله با این کنترلگری به پنهانکاری رو میآورد. کاری که آن را شیادی و فریبکاری میداند: «الآن دیگر خیلی دراز کشیدهام. جان میگوید برایم خوب است تا جایی که میتوانم بخوابم و استراحت کنم. این عادت از زمانی شروع شد که او مجبورم کرد بعد از هر وعده غذایی یک ساعت بخوابم. متقاعد شدم که این عادت بدی است. میبینید که نمیخوابم. این کار شیادی و فریبکاری را در آدم پرورش میدهد چون به آنها نمیگویم بیدار هستم. امکان ندارد بگویم که خوابم نمیبرد. راستش از جان یواشیواش میترسم! بعضی اوقات خیلی عجیب به نظر میآید؛ حتی جنی هم قیافۀ غیرقابلتوضیح و عجیبی به خودش میگیرد که بعضی اوقات خیلی از آن نگاهها آشفته میشوم.»
از مجموع این عوامل میتوان به این فرضیه رسید که ما با شخصیتی دونیمهشده مواجهیم که در تقسیمبندی دوگانه موتیف همزاد نیمه تاریک شخصیت، هیولای افسارگسیختهای است که بروز جسمانیِ بخش جداشدۀ خود است. این دوپاره شدن شخصیت اصلی داستان است که اتفاقات بعدی روایت را رقم میزند. درواقع گویی بین کاغذدیواری و بخشی از وجود شخصیت ارتباطی وجود دارد. بخشی از وجود او که از دیدن و درک آن ترس و گاهی انزجار دارد. هنگامی که تمایل به تغییر را که راوی در ابتدای روایت برای خود مفید میداند، با این احساس ترس و انزجار ترکیب کنیم با شخصیتی دونیمهشده روبهرو شویم که نیمی از وجودش که خواهان تغییر است در پس کاغذدیواری پنهانشده و تاریک مانده و نیم دیگر که دچار ترس و انزجار از تغییر است، خود را آشکار و برجسته کرده است. اینجاست که به فرضیۀ مرکزی موتیف همزاد اشاره میشود که تناقضی بین دو نیمۀ خود وجود دارد. تناقضی که اگر منجر به درگیری شدید و از بین بردن نیمۀ پنهان خود شود، شخصیت اصلی روایت هم از بین خواهد رفت؛ اما همانطور که از روایت دریافتیم قرار است این دو بخش از وجود شخصیت همچون دو برادر همدیگر را نگه دارند. در این بخش از روایت میتوان پیرنگ اصلی داستان (مجموعه روابط علتومعلولی) را بهتر درک کرد؛ یعنی مواجه شدن مرد با همزاد زن در بخش پایانی روایت که او را شوکزده و بیهوش میکند به علل و عواملی برمیگردد که پیش از این زن روایت کرده و بخش پنهانمانده و تاریک وجودش را برایمان کمکم با چراغقوهای روشن کرده است. مردی که تمایلات زن را کاملاً نادیده میگیرد و خود را محق بر کنترل تمامی جوانب زندگی زن میداند در مواجهه با همزاد زن که بخش معترض و پرخاشگر وجود زن است توان خود را از دست داده و غش میکند. به گفتۀ لکان: «کنش سرکوبگر میتواند دال مرتبط با یک عاطفه (هیجان) ناخوشایند را دفن کند؛ اما نمیتواند خود عاطفه را مدفون کند. پس از سرکوب شدن دال، عاطفهای که حالا یتیم شده آزادانه در روان پرسه میزند و به دنبال یک دال دیگر است تا خود را با آن پیوند بزند (بیلی، 1399: [1]66).»
بنابراین، راوی که به گفتۀ خودش گاهی شدیداً اخمو و بدخلق میشود و بیشتر اوقات در تنهاییاش گریه میکند ابتدا گهگاهی تلاشی بینتیجه در ایجاد تغییر در زندگیاش دارد؛ اما کمکم بهسمت تغییری عظیم پیش میرود: «دیروز سعی کردم که با او گفتوگوی جدی، واقعی و منطقی داشته باشم در مورد اینکه دوست دارم بگذارد پیش پسرخاله هنری و خانومش جولیا بروم و آنها را ملاقات کنم»
در این بخش از روایت، راوی بعد از مخالفت جان دست از تلاش برمیدارد و به گریه یا توجیه کردن وضعیت موجود برای خودش رو میآورد یا گاهی تمایلات و آرزوهایش را در قالب خیالپردازی تسکین میدهد. «چیزهایی در این کاغذدیواری هست که کسی جز من نمیداند شاید هم هرگز نخواهد دانست. شمایل مبهم پشت آن الگوی جلویی هر روز واضحتر میشوند؛ البته همیشه به همان شکل هستند، فقط خیلی زیادند؛ این مانند آن است که پشت آن الگو زنی خمیده میخزد.» در اینجا راوی با صراحت به زنی که میخزد اشاره میکند، زنی که همزاد راوی است و برای تغییر آمده است. «بعضی اوقات از دیدن ماه متنفرم، خیلی آرام و آهسته میخزد و از پشت پنجرهای به دیگری میآید. جان خواب بود و من از اینکه بخواهم بیدارش کنم متنفرم. برای همین ساکت نشستم و مهتاب را روی آن کاغذدیواری نگاه کردم تا این که احساس کردم کاغذدیواری درحال موج برداشتن است، وحشت کردم. آن شمایل محو پشت الگوی اصلی انگار داشت طرح اصلی را تکان میداد انگار میخواست از کاغذ دیواری بیرون بیاید!!!» (بیرون آمدن همزاد و نیمۀ پنهان خود دوپارهشده).
«مدّتها نمیدانستم که آن الگوی مبهم پشت طرح اصلی چیست ولی الآن تقریباً مطمئنم که آن یک زن است. در طول روز خیلی آرام و ساکت است. تصور میکنم که بهخاطر طرح اصلی است که او بیحرکت میماند. خیلی معماگونه و گیجکننده است؛ حتی برای ساعتی من را هم ساکت و مبهوت میکند.»
این تغییرات ناشی از تمایلات سرخوردۀ راوی یا بحران هویت باعث آشکار شدن هیولای افسارگسیخته بخش جداشدۀ خود میشود. هیولایی که همهچیز را در هم میکوبد و هویتی تازه به نمایش میگذارد (بازگشت به میل واپسرانیشده). «زندگی الآن خیلی هیجان بیشتری نسبت به گذشته دارد. میبینید هدفی دارم، دنبال پیشرفت هستم. نگاه میکنم، غذا بیشتر میخورم و از قبل آرامتر شدهام. جان از پیشرفت و بهترشدنم بسیارخوشحال است! دیروز، پریروز بود که کمی میخندید و به من گفت برخلاف اون کاغذدیواری دارم رنگورو میگیرم و شکوفه میزنم. من هم بحث را با یک خنده تمام کردم، چون بههیچعنوان قصد نداشتم که بگویم اصلاً همۀ اینها بهخاطر همان کاغذ دیواری است، مسخرهام میکرد. شاید هم اصلاً من را از آن کاغذدیواری دور کند.»
«شبها زیاد نمیخوابم بهخاطر اینکه برایم خیلی جالبتر است که تغییرات کاغذدیواری را ببینم، ولی بهجایش روزها را خوب میخوابم.»
«بعضی اوقات فکر میکنم که زنهای زیادی پشت این الگو هستند ولی بعضی اوقات هم فکر میکنم یکی بیشتر نیست که به سرعت اینطرف و آنطرف میخزد و طرحهای الگوی جلویی را تکان میدهد.»
«فکر کنم آن زن در طول روز بیرون میرود دلیلش را میگویم، یواشکی دیدمش! از پشت همۀ پنجرههای اتاقم میتوانم او را ببینم! مطمئنم که این همان زن
است، چون همیشه خزنده است و خب اکثر خانمها در طول روز نمیخزند! من در آن جادۀ بلند زیر درختها او را دیدم که درحال خزیدن است و وقتی که یک کالسکه میآید زیر درختهای شاتوت قایم میشود! خیلی سرزنشش نمیکنم! حتماً خیلی خجالتآور است که آدم را درحال خزیدن آن هم در روز روشن ببینن! من هم وقتی در روز درحال خزیدنم درها را قفل میکنم. شبها نمیتوانم این کار را بکنم، چون مطمئنم که جان قطعاً به چیزهایی شک میکند!»
«بهمحض آنکه شب مهتابی شد آن زن بیچاره شروع به خزیدن و تکان دادن الگوی کاغذدیواری کرد؛ از جا بلند شدم و کمکش کردم. من میکشیدم و او تکان میداد، او تکان میداد و من میکشیدم و این همینطور ادامه داشت تا قبل صبح که ما وجببهوجب کاغذدیواری را کنده بودیم. جنی با تعجب به دیوار نگاه میکرد، ولی من با خوشحالی گفتم که من این کار را از روی کینۀ خالصی که نسبت به کاغذدیواری شرور داشتم انجام دادم. جنی زد زیر خنده و گفت که خودش هم بدش نمیآمد این کار را بکند (تمایل زنان دیگر به تغییر) ولی خب من نباید خودم را خسته کنم!»
نهایتاً تغییری صورت میگیرد که دیگر بازگشتی به عقب ندارد. «همچنان که میخزیدم، سرم را برگرداندم و از بالای شانهام نگاهش کردم و گفتم: بالآخره بیرون آمدم! بر خلاف چیزی که تو و جنی میخواستین! بالاخره بیشتر این کاغذدیواری را کندم؛ پس نمیتونین من رو برگردونین اون تو!»
روایت با غش کردن مرد (جان) بهدلیل روبهرو شدن با نیمۀ تاریک شخصیت زن (قطب بیاننشدهای که در ناخودآگاه مدفون بوده اما بهشکلی متضاد به سطح میآید (بیلی،1399: 82)) پایان مییابد. این بخش از خود که تاکنون پنهان مانده بود، بخشی است که از نظر اجتماعی پذیرفتهشده نبوده و مرد قادر نبوده و نیست که آن را درک کند. این رویارویی با نیمۀ پنهانماندۀ زن در کاغذدیواری یا همزاد شخصیت اصلی کشمکشی شدید و شاید تنبیهی است برای مردی که با کوچکترین رأی و نظر زن دربارۀ سادهترین مسائل زندگیاش مخالفت کرده و نظرش را تحمیل میکرده است.
واقعیت آنکه کتاب حاضر، در پسِ بیان یک پیشنهاد روششناسیک در مطالعه و تحلیل و پژوهشهای داستانی، یک کتاب آموزشی یا به تعبیر دقیقتر، کمکآموزشی در ارتباط با فهم پدیدۀ داستان است. خواه این داستان در شکلهای نوشتاری ظاهر شده باشد، خواه در قالبهای سینمایی. خواه بهعنوان یک هنر و خواه بهعنوان تنها یک پدیده، فارغ از وجوه زیباییشناختی. پس طبیعتاً برای این کتاب میتوان مخاطبانی متنوع و متفاوت را تصور کرد.
در کلیترین وجه؛ افرادی که به هر دلیل میخواهند و نیازمندند تا شناختی دقیقتر و عمیقتر نسبت به پدیدۀ داستان به دست آورند. چرا که تحلیل، کنشی است شناختی و روشی است برای کسب معرفتِ بیشتر از قضایا و پدیدهها.