در باب همزاد و همزادهایش-سارا سعدلو
در باب همزاد و همزادهایش
سارا سعدلو
مرد داشت در دفتر کارش چای مینوشید و دیگر حوصلهاش سر رفته بود. فکر کرد باید درِ انتشاراتی را تخته کند که ناگهان نویسندهای تازهکار وارد دفترش شد. کاغذها را جلوی مردِ پشت میز گذاشت و روی صندلی روبهرویش نشست. مرد پشت میز، قند خیسخورده در چای را بین لبهایش مکید و با چشمان تنگشده در میان بخار چای سرخرنگ، جرعهای نوشید. مرد این طرف میز، از روی نسخۀ دیگری شروع به خواندن کرد و مرد پشت میز سطرها را دنبال کرد. وقایعنگار قلم را در مرکب فروبرد و نوشت: در زمستانی در قرن بیستم یک محقق، کتابی غریب در کتابخانۀ واتیکان پیدا کرد. کتاب ته قفسهای چوبی به رنگ قهوهای سوخته، نامرتب و خاک خورده، متلاشی و برگبرگ شده بود، جلد چرمیاش سوخته بود و وقتی بازش کرد فهمید اصلاً کتاب نیست؛ بلکه دستنوشته است. حالا اصلاً این قسمتهایش خیلی هم مهم نیست. بگذارید طور دیگری آغاز کنم. اما راستش اصلاً الان حوصلۀ صحنهپردازی ندارم، (صحنهپردازی، عجب لغت غریبی. هرگز از آن استفاده نکرده بودم. این حس بر من چیره میشود که گویی کسی آن را در نقطهای از ذهنم کاشته و من ناخودآگاه در حال بیان این کلمۀ نامأنوس هستم. یادم باشد بعد از اتمام نگارش با روانکاوم تماس بگیرم). خودتان به ذهن مبارک فشار بیاورید و تصویری از دکتر اس و کتابخانه بسازید. باور کنید من هم هرچقدر فکر کردم نتوانستم ببینم او چهشکلی است. من تنها آن چیزی که دکتر اس در دستنوشته خوانده، تعریف میکنم. دکتر اس درنهایت نویسندۀ این دفتر را درنمییابد. بهتر بگویم نویسندهاش مشخص نیست. تا یک چای بنوشید برگشتهام. بله داشتم مینوشتم. احتمالاً دکتر اس مطلب آن دستنوشته را به اسم خودش منتشر کرده باشد. درهرحال من به عنوان یک وقایع نگار کاملاً گمنام، مجبورم ریز تا درشت ماجرا را تقریر کنم. ببخشید اگر مابِینش مجبورم وقایع روزمرهام را هم با آن ممزوج کنم…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز 1402) منتشر شده است.