هوئیچی بدون گوش و حیات پس از تراژدی- سمیه نجمینژاد
هوئیچی بدون گوش و حیات پس از تراژدی
سمیه نجمینژاد
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و ششم– زمستان 1402) منتشر شده است.
فیلم سینمایی کوایدن (داستان ارواح) ساخته ماساکی کوبایاشی، محصول ۱۹۶۴، برداشتی از مجموعهای به همین نام نوشته لافکادیو هرن نویسنده و محقق یونانی است. توجه متن حاضر معطوف به اپیزود «هوئیچی بدون گوش» است که در آن فیلم با به تصویر کشیدن حماسۀ خونین «هایکی بر روی دریا» آغاز میشود. حماسهای که طی آن امپراتور کشته میشود و زنان قبیله یکبهیک خود را به خونابِ دریای گسترده در زیر پا میافکنند. در این اپیزود جنبۀ خیر و شر آب درست همانند جنبۀ خیر و شر هنر و معرفت که هم مایۀ حیات هستند و هم ویرانگر آن، به زیبایی به نمایش درمیآید. ازآنجاییکه باور به ارواح بهجهت ارضای نیاز بشر به ترس و وحشت، و متعاقب به آن باور به جادو برای مقابله با آن ترس و وحشت از دیرباز با آدمی همراه و همسایه بوده است، این افسانه تا قرنها جهانبینی و شیوۀ زندگی مردمان لب آب را دگرگون میسازد. زانپس آنها دیگر همچون دیگر ساحلنشینان با فراغخاطر به ماهیگیری، کشاورزی و حصیربافی مشغول نیستند. آنها ارواح کشتهشدگان آن نبرد را پساز قریب هزار سال در روزمرهشان دخیل میدانند.
در عهد عتیق خداوند رو به آدم و حوا هشدار میدهد «چه اگر از درخت معرفت خورید.» گویی از همان آغاز نزدیکی به معرفت تبعاتی مرگبار برای آدمی بههمراه داشته است. هوئیچی ایستاده بر صخرههای مشرف بر دریا، با تمام قوایش به آوای نامعلومی گوش سپرده است. با هرچه بیشتر به هم فشردن چشمها، امواج هم اصوات کهنتری را به گوشهایش میرسانند. او با گوشها خود را انباشته از چیزی میکند، او بر لب صخرۀ درهمتنیده با امواج، گوشهایش را به صدای افسانهای میسپارد و با آنها شاهد ماجرایی میشود که زندگیاش را دگرگون میکند. او سرانجام بر سر شهادتش بر آنچه شنیده ایستادگی کرده و گوشهایش را به آن افسانه تقدیم میکند، تو گویی آن افسانه گوشهای هوئیچی را با خود میبرد. آنچنان که گویی گوش به آنچه بدان میسپارد تعلق دارد و چشم به آنچه بدان مینگرد میپیوندد و هرآنچه لمس میکنیم تکهای از ما را با خود میبرد. او اینگونه حماسۀ کهن هایکی را به گوشهایش که اکنون حافظهاش هم هستند میسپارد، حماسهای که طی آن امپراتور آنتوک سقوط میکند و در معبد آمیداجی همان معبدی که هوئیچی در آن زندگی میکند به خاک سپرده میشود؛ پایههای رعب و وحشت در اینجا مستحکم میشوند.
بهعقیده کاهن اعظم آنچه که هوئیچی را اسیر ارواح کرده است جنبۀ ویرانگر هنر اوست. او بر این باور است که مهارت زیاد هوئیچی در نواختن ساز و نقالی است که راه شبانه او را به مجمع ارواح در قبرستان هموار کرده است. هوئیچی بیوا مینوازد. همان سازی که راهبههای کور در نواختنش مهارت داشتند؛ در واقع این ساز قطرهمانند برای سهولت کلام درحین نقل داستانهای حماسی نواخته میشده است. در اینجا زیبایی هنر با هولناکیاش در هم میآمیزد. وحشت خود رهآورد مواجهه با آشفتگی است. همان آشفتگی و پریشانی که درونماندگار حیات است. اساساً هنر با ایجاد آشفتگی موجبات وحشت را فراهم میآورد و از این طریق به آشفتگی ذاتی و درونماندگار حیات نزدیک میشود. چه بسا بتوان فصل مشترک هنر و حیات را خوف و وحشت دانست. به بیانی دیگر هنر بهموجب همان آشفتگی و وحشت است که به ذات حیات نزدیکتر است. به عقیدۀ ژانگ زی انسان در حالت روحواری با جامعیت چیزها، که همۀ آنها با او در اصلِ مشترک حیات شریکاند، یگانه است. در افسانۀ هوئیچی بدون گوش، فصل مشترک هستی هوئیچی با حیات میتواند همان قبرستان باشد. جایی که ارواح از آنجا آغاز میکنند و زندگان در آن خاتمه مییابند. قبرستان در هوئیچی بدون گوش همان جایی است که به زندگی هوئیچی معنا و رسالت میدهد.
فیلم روایت مصور زیبایی از همزیستی مسالمتآمیز بشر با تراژدی، از همان آغاز ورود به جهان است. اشباح با لباسهای رنگی، زره و کلاهخودهای خود بهراحتی در آمدوشدند. فیلم برخلاف نیاکان خود در ژانر وحشت چیزی را پنهان و در لفافه نمیگذارد. روح به آسانی در چشم انظار جلوی دوربین میآید. این روح با همۀ ارواحی که تا به امروز بر صفحۀ جادو دیدهایم در تضاد است. شفافیت حضور، سهولت در حرکت و ایجاد فضایی سرشار از آرامش و امنیت علیرغم اینکه این حضور و آمدوشد آبستن حوادثی غمانگیز است از ویژگیهای بارز اوست. بهخوبی روشن است که رنگوآب کووایدن برای آن است که بیننده را به جهان تاریک خود بکشاند. در هالیوود بر این باورند که دوربین را آنها ساختهاند اما کار با آن را از ژاپنیها آموختهاند؛ کوبایاشی بهخوبی میدانست که رنگوآب، نمایشی باز و گویا، تصاویری که بهسادگی گوشههای نهان و عیان حیات هرروزۀ بشری را پیش چشم میآورند فراتر از هر نوع تبلیغی عمل میکنند. واقعیت این است که جلای این فیلم بهنوعی دعوت محسوب میشود. هدف ترساندن مخاطب نیست، هدف این است که مخاطب فیلمی از ژانر وحشت را با طیبخاطر ببیند و وحشت را که بنمایۀ حیات بشری است، نه در حین تماشای فیلم که روزها پساز آن هم مزهمزه کند. نماهای رنگی فیلم پا فراتر گذاشته و گوشههای نهان حیات پس از تراژدی را هم به نمایش در میآورند، حیاتی که لازمۀ آن خیالبافی و کشف هرروزۀ مردار است. این رنگوآب و چشمانداز بصری غنی فیلم مخاطبان را به دنیایی ماوراءالطبیعه میکشاند و تعامل و ارتباط عاطفی آنها را افزایش میدهد. فراموش نکنیم که فیلم بر لب آب میگذرد، آب جاری که نمادی از ماهیت دائماً درحال تغییر زندگی و تداوم تراژدی است. در این همزیستیِ مسالمتآمیز بین بشر و تراژدی، متوجه میشویم که علیرغم وجود ماوراءالطبیعه، چگونه موجودات زنده و ارواح بهطور هماهنگ فضای یکسانی را اشغال میکنند. این همزیستی به تأمل درمورد اجتنابناپذیری از دست دادن و قدرت پذیرش در مواجهه با تراژدی دامن میزند.
شیگه هیکو هاسومی در یادداشتی بر آثار اُزو یاسوجیرو، از پدیدهای به نام درون به بیرون و بیرون به درون حرف میزند. او بر این باور است هر زمان چنین جابهجایی صورت بگیرد که طی آن عنصری که متعلق به اندرون است، چون کاسۀ غذایی که به درون خانه و روی میز تعلق دارد، ناگهان در دستان کودکی یا بدکارهای سر از دشت دربیاورد، قدرت جابهجایی و ایجاد تغییر در مناسبات انسانی را داراست. همینطور برعکس، اگر پدیدهای خارجی به اندرون راه یابد بیتردید مناسبات انسانی را دگرگون میسازد. این پدیدۀ درون به بیرون و برعکس، در هوئیچی بدون گوش به خوبی نمایان است. هوئیچی کور است و در معبدی به روزمرگی مشغول است. وضعیت رقتباری است. او گویی در اندرونی جهانِ کوچکش رو به زوال دارد که ناخودآگاه به اصرار یا دعوت دیگری از این جهان روبهافول قدم به بیرون میگذارد و پدیدۀ درون به بیرون رخ میدهد. برای نجات هوئیچی که از دید همراهانش جنزده و در غیبتهای طولانیاش با اشباح دمخور شده است، بهزعم کاهن اعظم باید راهی باشد. او تجربه، دانش اندوخته و امکاناتی را که مذهب در اختیارش قرار میدهد، به کار میبندد، به بودا اقتدا میکند، روبهروی او مینشیند، معنویات جهانش را تماماً به اختیار درمیآورد و قلمبهدست تمام بدن هوئیچی را با متن مقدس میپوشاند. کمر، دستها، پاها و… اما نه اینکه ذات کار بشر با نقص همراه است، گوشها فراموش میشوند! اما سؤال اصلی این است که آیا بهراستی این کاهلی و نقص کار بشری است یا دست دیگری در کار است؟ اساساً متن مکتوب توانایی پوشاندن تمامیت را ندارد. متن ذاتاً توانایی در بر گرفتن هرچیزی یا همهچیز بهطور کل را ندارد. متن حتی گاه نوشته شدن بر بدن توانایی پوشاندن یک سری سرحدات را ندارد؛ پس با مازادی بر متن مکتوب مواجه هستیم. همیشه فراتر از آنچه که میگوییم و مینویسیم وجود دارد. آن بخش مازاد قابلیت تعین ندارد؛ اما مسئله این است آن مازادی که وجود دارد اما قابلبیان نیست چیست؟ روح؟ جن؟
همیشه چیزی در جهان پیرامون ما هست که به درک و دریافت ما تن نمیدهد. این بدان معنی نیست که در برابر آسیبهای احتمالیاش مصونیم. آن مازادی که وجود دارد اما به متن درنمیآید و به چشم هم نمیآید، همیشه ردّپایی در قالب دلواپسی، اضطراب، دلشوره و خوف از خودش بر جای میگذارد. میترسیم نمیدانیم از چه، صداهایی میشنویم و چیزهایی میبینیم نادیدنی که سایهوار میگذرند. زمانی که از کوه مینویسیم بسیاری چیزها نانوشته میماند اینها همان تمامیت کوه نسبت به درک و دریافت ما هستند؛ اما ما چه داریم؟ ما افکتها (عواطف و احساسات) را داریم. عواطف بیانگر یا به تعبیری شاهدی بر قسم مازاد امور نسبت به ما هستند و تابع آنچه که بدان خاصیت علتومعلولی میگوییم.
هوئیچی گوشهایش را از دست میدهد. در متن کتاب مقدس ختنه فقط به آلت تناسلی محدود نمیشود. در آیهای منباب اشعیای نبی از مؤمنینی گفته میشود که قلبهایشان و گوشهایشان ختنه میشوند. همان مازاد بر وجود، چیزی که باید جدا شود. در عهد عتیق خدا از ابراهیم میخواهد خود و قومش ختنه شوند که نشانی بارز این قوم باشد و از بقیۀ اقوام متمایز شوند؛ پس نقص کار بشری میتوانست مانع از کتابت روی یک گوش شود نه هر دو گوش، اینجاست که مازاد بر وجود هوئیچیگوشها باید جدا شوند که وجه تمایز هوئیچی با جهان پیرامونش باشند. بدینسان هوئیچی آزمون مرگ را از سر میگذراند و به جهانی وارد میشود که لاکان به آن فضای بین دو مرگ میگوید. هوئیچی به «لاین او فلایت» یا همان «خط گریز» رفته و در این وادی سیر نمیکند. او مرگ را از سر گذرانده است و به گنجینۀ حیات دست یافته است. هوئیچی از وادی علتومعلولی خارج شده است. چیزها منبع عواطف و احساسات برای او نیستند. همانند زمانی که انسان با خودش وارد رابطه میشود و نسبتهایش را با چیزها کم میکند و دیگر برایش منشأ عواطف نیستند. برای هوئیچی این نسبت چنان به حداقل رسیده است که همهچیز را همانگونه که هست میپذیرد. او در برابر یک نیرو یا قدرت فراانسانی تسلیم محض است. روح بر او نمودار میشود از او میخواهد که همراهیاش کند و هوئیچی بیوایش بر دوش به همراه روح میرود. استاد به او میگوید بنشیند، مینشیند از او میخواهد حرف نزند، تحت هیچ شرایطی و پیشامدی تکان نخورد هوئیچی همان میکند که کاهن اعظم از او میخواهد، کاهن گویی با تدارک دیدن مناسکی مذهبی، راه را برای دگرگونی هموار میکند.
هوئیچی خالی از هر عاطفهای است. چهرهای خالی از هرگونه احساس دارد. او از طریق درک و دریافت موسیقاییاش به آن نیمۀ تاریک امور مرتبط میشود و در آن غرق میشود. آنچه که وجود دارد و از دیده پنهان است، همۀ آن مازاد بر حیات هوئیچی. برایش کاری ندارد شعله را از فانوس بدزدد و در هوا به رقص درآورد، باران را بند آورد و باد را در مشتش بگیرد. در اینجا با becoming ghost یا روح شدن روبهرو هستیم. دلوز این اصطلاح را برای توصیف فرآیندی استفاده میکند که طی آن فرد از واقعیت فعلی خود فرار میکند و وجود یا شیوۀ زیستی متفاوتی را در پیش میگیرد. همان چیزی که نهایتاً دلوز نام آن را خط گریز میگذارد. این خط گریز یا لاین او فلایت برای هوئیچی موسیقی است. در جهان هوئیچی، بینایی اوهام را کنار نمیگذارد، بلکه خود بزرگترین وهم است. هوئیچی با از دست دادن گوشهایش پا به جهان مرئی بقیه نمیگذارد، بلکه سایرین را با خود به جهان حقیقی آواها رهنمون میکند.