انتخاب برگه

ثانیۀ اول از دقیقه آخر- فرید نوری

ثانیۀ اول از دقیقه آخر- فرید نوری

فرید نوری

صحنه: یک میز و دو صندلی در مرکز صحنه قرار دارد. مرد و زن روبه‌روی هم نشسته‌اند. ضبط‌صوتی روی میز قرار دارد.

تاریکی.

زن: دقیقاً روز اول از ماه آخر زمستان بود که جن در جسم مادرم حلول کرد. آهسته اما بدون زحمت. انگار مادر خودخواسته جن رو تو کالبدش راه داده بود. ابتدا اوضاع آروم بود. حضور جن خیلی نمایان نبود. حتی بهتر هم شده بود. مادر شاد بود، خوشحال‌تر از همیشه. جن هر بار به یک شکل خاصی تغییر شکل می‌داد. گاهی اسب، گاهی نهنگ، گاهی فیل و گاهی… اما در هر حالتی مورد قبول مادر بود… تو هر شمایلی با مادر عجین بود… اما… خب پدر به نظر راضی می‌اومد… دیگه خبری از دعوا نبود. روزی سه وعده غذای گرم درست به‌موقع آماده می‌شد.(مکث) اما وضع تغییر کرد. پدر متوجه شد جنِّ حلول‌کرده در بدن مادر، مذکره. هم‌جنس اون یعنی دشمن اون… خونه تحمل هم‌زمان دو مرد رو نداشت. هرچند یکی انسان و اون‌یکی غیرانسان. مادر خوشحال بود اما پدر نه. اون آدمه دیگه‌ای شده بود… شرط گذاشت… پدر… یا اون یا جن.

روشنایی.

مرد و زن روبه‌‌روی هم نشسته‌اند.

مرد: حرف بزنیم؟

زن: بزنیم.

مرد: اما فقط با خودت… می‌خوام فقط با خودت صحبت کنم.

زن: باشه.

مرد: می‌شه فقط خودت باشی؟

زن: نه.

مرد: برای چند لحظه. خیلی کوتاه.

زن: می‌شنوم. باور کن…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب