پروانۀ هزارپای زشت- المیرا طاهری
پروانۀ هزارپای زشت
المیرا طاهری
فاطمه پرید روی نیمکت تا پرده رو بکشه؛ اما کلاس هیچ تغییری نکرد. هوا هنوز تاریک بود. مقابل پنجره یه دیوار سیمانی سبز قرار داشت. همرنگ فرم مدرسهمون. اونم فقط یهکم تیرهتر. تو زمستون هیچ نوری از اونجا به داخل کلاس راه باز نمیکرد؛ اما دوست داشت هر روز بره بالا و پرده رو بکشه تا برای چندمین بار بهش ثابت بشه که دیوار هنوز همونجاست. دلش میخواست به این بهانه بره بالا و از پنجره سرک بکشه اما هیچوقت هیچکس اونجا نبود.
نقاشی من درست کنار پنجرۀ فلکزده و آهنی کلاس چسبونده شده بود. یه پروانه با خالهای مشکی و بالهای نارنجی. پاهای نازک مشکیش بیشتر از پاهای عادی یه پروانه بودن. اما بههرحال وقتی سر کلاس کشیدمش معلم خیلی تحسینم کرد. خیلی زود دانشآموز محبوبش شدم. اون همیشه بینهایت مرتب بود، ازش خوشم میاومد. مهربون به نظر میرسید اما همیشه کلمات رو محکم بیان میکرد و ابروهاش رو طوری بالا میبرد که باعث میشد بترسم نگاش کنم. دستای سفید و استخونیش همیشه بوی کرم میدادن. وقتایی که کنار میزش میایستادم حسش میکردم. صورتش همیشه بیرنگ بود. انگار خون مهلت نمیکرد از قد درازش بگذره و به صورتش برسه. فرمش همیشه کلفت و زبر و خاکستری و کفشاش پاشنهکوتاه و اداری و واکسخورده بودن. درست مثل همۀ معلما. کلاسمون بد نبود؛ اما خب پسرای شیفت صبح دیوارا رو خراب میکردن و منم همیشه میترسیدم یه وقت خدایی نکرده بلایی سر پروانهم بیارن. آخه زیاد بالا نبود و ممکن بود دست هر کسی بهش برسه. …
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و ششم– زمستان 1402) منتشر شده است.