انتخاب برگه

يک تکه آهن‌پاره- سونيا خانی

يک تکه آهن‌پاره- سونيا خانی

يک تکه آهن‌پاره

سونيا خانی

سرم را بالا گرفتم تا مامان را ببینم. دست چپم را بین انگشت‌هایش می‌فشارد و هم‌زمان وقتی به حرف‌های شخص پشت تلفن می‌خندد، چروک‌های دور لبش نمایان می‌شوند. آفتاب نیمی از صورتش را پوشانده و خال‌های کوچک و قهوه‌ای زیر چشمش را روشن‌تر از قبل نشان می‌دهد.

مامان می‌گفت اتوبوس یک ماشین خیلی بزرگ است با راننده‌ای مهربان که جمعیت زیادی از هر رنگ آدمی را با خود می‌برد هرکجا که دلشان خواست. سنگ جلوی پایم را لگد کردم. سنگ روی آسفالت می‌غلتد و چند متر آن‌طرف‌تر به گونه‌ای که انگار از من قایم شده باشد، پشت میلۀ فلزی ایستگاه می‌ایستد. به ترتیب روی پای راست و چپم می‌پرم. زیرلب می‌خندم و شانه‌هایم زیرِ پیرهن آبی‌رنگم می‌لرزند. در آن زمان کنترل اشتیاقم برای اولین سواری با اتوبوس از توانم خارج بود. این‌طور نبود که تا پنج‌سالگی اتوبوس ندیده باشم؛ اما هیچ‌گاه نیاز نداشتیم به انتظار اتوبوسی بنشینیم یا اصلاً برایم اهمیتی نداشت که علت رفت‌وآمدشان در سطح شهر چیست. دلم می‌خواست یک قرمزرنگ و تازه‌نفسش گیرمان بیاید. مامان می‌گفت اگر شانس داشته باشیم و مجهز به کولر باشد از دست گرما هم خلاص خواهیم شد. به آسفالت گِلی جلوی دمپایی‌هایم چشم دوختم و سعی کردم چیدمان صندلی‌ها را در ذهنم مجسم کنم. اگر آن ته می‌نشستیم این امکان را داشتم که سرتاسر اتوبوس را زیر نظر داشته باشم. زمان که می‌گذرد، تعداد مسافرین در ایستگاه بیشتر می‌شود. برخی مثل ما گوشه‌ای ایستاده‌‌اند و عدۀ زیادی روی صندلی چوبی و پوسیده جا خوش کردند. با خودم فکر می‌کردم که مقصد دیگر مسافران کجاست؟ یا سوار کدام اتوبوس خواهند شد؟ پیرزنی با چادر سیاه نازک کنارم، بوی عطر تندوتیزی می‌دهد و با یک دست بیرون‌مانده از درز چادرش، تسبیح پلاستیکی سبزی را میان انگشتنانش ماهرانه می‌چرخاند و هم‌زمان با افتادن یک گوی تسبیح، لب ورقلمبیده و خشکش را به هم می‌رساند و دوباره از هم فاصله می‌دهد. صدای مامان بلندتر از پیش به گوشم می‌رسد: «بله متوجه‌ام. لطف کردید. فعلاً باید برم خدانگهدار… بله خدانگهدار.» به‌محض اتمام جمله‌اش، بازویم را می‌گیرد و به طرف خودش می‌کشد. حالا اتوبوس دقیقاً مقابل چشمانمان ایستاده. زرد بود و کهنه. …

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب