الو؟ سفرهای فلسفی- بخش هفتم: آشنایی با ارسطو (قسمت اول)- غزاله سبوکی
الو؟ سفرهای فلسفی
بخش هفتم: آشنایی با ارسطو (قسمت اول)
غزاله سبوکی
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و ششم– زمستان 1402) منتشر شده است.
سلام به همراهان اندیشناک. در شمارههای قبل به بررسی دقیق نظام فکری افلاطون پرداختیم . ارسطو در نسبت با افلاطون فیلسوف مرتب و مدونتری به حساب میآید. به همین دلیل است که به ارسطو «معلم اول» میگویند نه افلاطون. دلیل دیگر سبک نوشتار ارسطو است که بهشدت متفاوت با افلاطون میباشد. رسالههای فیلسوفان بعد از آنها به سبک و روش نوشتاری ارسطو است نه افلاطون.
کتاب «متافیزیک» ارسطو مهمترین کتابی است که در تاریخ فلسفۀ باستان غرب نوشته شده است. این کتاب تا دوهزار سال تأثیری مستقیم بر کتب فلسفی داشته و تا زمان حال تأثیر غیرمستقیمش همچنان مشاهده میشود. ارسطو در جهان اسلام هم فیلسوف بسیار مهمی به شمار میآید. به فارابی بهخاطر شرح مفصلی که بر متافیزیک نوشته «معلم ثانی» میگویند.
ارسطو در سن هفدههجدهسالگی وارد آتن میشود و به آکادمی افلاطون میرود وحدود بیست سال شاگرد افلاطون بوده است. باید به این نکته توجه کرد که ارسطو فقط شاگرد افلاطون نبوده است؛ بلکه محقق و منتقد آراء افلاطون به شمار میآمده. افلاطون به او لقب «مغز آکادمی» را داده بود.
بهتر است روی این نکته کمی مکث کنیم که ارسطو بزرگترین منتقد افلاطون میباشد. شدیدترین نقدها به افلاطون از سمت ارسطو وارد شده است؛ چون ما در ساحت فلسفه هستیم نه عرفان، شاگرد خوب، مرید خوب نیست بلکه کسی است که بزرگترین نقدها را به معلم وارد کند. شاگرد خوب با نقدهایش میتواند فلسفه را به پیش براند.
ارسطو بعد از مرگ افلاطون آتن را ترک میکند. برای این ترک کردن روایتهای گوناگونی وجود دارد. برخی معتقدند علت رفتن او این بوده که بعد از مرگ افلاطون، ریاست آکادمی را به او ندادند. روایت دیگری، علت رفتن او را در مقدونی بودنش میداند و حس خشونتی که آتنیها به غیرآتنیها داشتند، او را مجبور به فرار کرده است.
ارسطو به جاهای مختلفی سفر میکند تا اینکه از او دعوت میشود که استاد اسکندر مقدونی شود. او به مدت هشت سال (تا پنجاهسالگیاش) معلم اسکندر باقی میماند تا اینکه پدر اسکندر میمیرد و اسکندر به تخت سلطنت مینشیند. درنهایت ارسطو به آتن بازمیگردد و مدرسهای به نام «لوکئوم» تأسیس میکند. ارسطو حدود سیزده سال این مدرسه را اداره میکند و بخش اعظم آثارش را در این دوران نوشته است. ارسطو با جمعآوری و طبقهبندی روشمند کتابها، نخستین کتابخانۀ تاریخ اروپا را بنا کرد.
آثار ارسطو را به سه دوره میتوان تقسیم کرد:
1) آثار ابتداییاش که تحتتأثیر افلاطون میباشد.
2) آثار دورۀ انتقال.
3) آثار مرتبط با دوران اوج و پختگیاش که بعد از تأسیس لوکئوم است.
به مکتبی که حول محور لوکئوم شکل گرفت مکتب «مشاء» میگویند. برخی علت این نامگذاری را عادت ویژۀ ارسطو در تدریس ذکر کردهاند. گفته میشود که ارسطو به هنگام تدریس فلسفه قدم میزد و در حال راه رفتن به تدریس میپرداخت. به همین دلیل نام فلسفۀ ارسطو، مشائی شد.
ارسطو بعد از سیزده سال از آتن فرار میکند و به خالکیس پناه میبرد. مانند سقراط به او اتهام توهین به خدایان را میزنند به علت شعری که در بیستسالگی سروده بود و بعد از مدتی هم در شصتودو سالگی میمیرد.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ یک اندیشناک
برای آشنایی با ارسطو هیجان خاصی دارم. بهنظرم میرسه که خیلی فیلسوف تروتمیز و مرتبی بوده. اینو بهخاطر انسجامی که آثارش دارند و علاقهای که به طبقهبندی کردن علوم از خودش نشون داده میگم. یک نکتۀ خیلی مهم که بالا نگفتم و الان اینجا میخوام بهت بگم ساختاریه که ارسطو توی کتاب متافیزیکش خلق کرده و بعدها همیشه در سنت رسالهنویسی ازش استفاده شده. یک اشارۀ کوچیک به این سیری که در پیش گرفته میکنم. اگر بعداً نشستی پای کتاباش یا هر کتاب فیلسوف دیگهای، این مسیر رو ردیابی کن. 1) بیان مسئله 2) روششناسی 3) تعاریف ۴) بحثکردن.
نکتۀ بعدی که دلم میخواد بهش توجه کنی نسبت شاگرد و استادی بین افلاطون و ارسطو هست. ارسطو یکی از بهترین شاگردهای افلاطون بوده؛ اما بزرگترین منتقدش هم بوده و این انتقاد در حد حرف نبوده که باد و هوا باشه. بلکه انتقاداتی هستند تبیینشده و گردآوریشده در کتب ارسطو و همین کنش حرفهای و انتقادی ارسطو هم باعث رشد و حرکت آراء استادش شده، هم خودش برای خلق نظام فکریاش تواناتر شده.
دربارۀ اینکه ارسطو معلم اسکندر بوده اگه برات جالبه برو بیشتر مطالعه کن. کتب تاریخی زیادی دراینباره نوشته شده که میتونن راهگشا باشن برات.
● تا حالا به این فکر کردی که نظم و ترتیب یا حتی بهنوعی میشه گفت دیسیپلین، چه کارکردی میتونه توی اندیشهورزی ما داشته باشه؟
● ازت میخوام یه کاری انجام بدی. در هنگام قدم زدن ،فکر کردن و گفتوگو پیرامون فکرت رو تجربه کن. ببین چه تفاوتهایی داره با نشستن یا تحرک نداشتن. نتیجهاش رو تو اون دفتر مخصوص بنویس.
● وقتی داری تجربۀ فکر کردن و راه رفتن رو مزهمزه میکنی، ببین میتونی این مسیری که ارسطو برای نوشتن رسالههاش دنبال کرده تجربه کنی؟ مثلاً برای خودت مشخص کنی مسئله چیه؟ با چه روشی میخوای به سمتش حرکت کنی و… خیلی برام مهمه که تجربهات رو حتماً حتماً مکتوب کنی.
● به نظرت اینکه یک فیلسوف بزرگ مثل ارسطو معلم خصوصی آدم باشه، چه تأثیری میتونه تو زندگیمون بذاره؟ تا حالا معلمی داشتی که باعث یک تغییر بزرگ توی زندگیت شده باشه؟ هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی. دربارهاش برام بنویس.
| فلسفه بهمثابۀ علم شناخت علتها |
ارسطو معتقد است که دیگر فیلسوفان به دنبال علت پدیدهها و تبیین آنها هستند؛ اما نسبت به ماهیت علت، در ناآگاهی به سر میبرند. ارسطو سعی میکند ماهیت علت را برای ما تبیین کند و معتقد است که ما وقتی از علت هرچیزی سؤال میپرسیم باید بدانیم که دقیقاً کدام نوع علت مدنظرمان است و چهار دسته علت به ما معرفی میکند:
1)علت مادی 2)علت صوری 3)علت غایی ۴)علت فاعلی.
برای توضیح و روشنسازی این چهار دسته علت، ما «یک در چوبی» را در نظر میگیریم و چهار دسته علتش را بررسی میکنیم. علت مادی همان مادۀ تشکیلدهندۀ در است که میشود چوب. علت صوری در پاسخ به چیستی یا ماهیت آن شیء است و در رابطه با در میشود «در بودن.» علت فاعلی، منظور سازندۀ اثر است که در رابطه با در، میشود نجار و علت غایی میشود هدفی که در پی آن، اثر ساخته شده است و اینجا علت غایی میشود محافظت کردن.
ارسطو این ادعا را دارد که اولین فیلسوفی است که تبیین جامعی از علل اربعه به ما ارائه میدهد. او معتقد است که فیلسوفان قبل از او همه درگیر و در جستوجوی آرخه بودند و در علت مادی متوقف میشدند؛ اما تنها فیلسوفی که از نظر ارسطو مانند فرزانهای در میان یاوهگویان پدیدار شده، آناکساگوراس است. آناکساگوراس «نوس» را علت غایی در نظر میگیرد. نوس همان عقل مدبری است که کل جهان تحت تدبیرش است.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ دو اندیشناک
بهتره اینو فراموش نکنیم که فلسفه علم شناخت علت هست و اولین سؤال فلسفی با چرا آغاز میشه. ارسطو سعی میکنه علت رو تبیین کنه و علل اربعه رو به ما معرفی میکنه. اون معتقده که برای پیدایش یک موجود یا یک تغییر و تحول در طبیعت این چهار علت ضروری هستند. من اینجا مثال یک میز چوبی رو میزنم که با هم علل اربعهاش رو مشخص کنیم. علت مادی که همون مادۀ تشکیلدهندهاش هست میشه چوب. علت صوری که در پاسخ به چیستی و ماهیت آن شیء است میشه در بودن. علت فاعلی که منظور، سازندۀ اون شیء هست میشه نجار. علت غایی میز هم میتونه متفاوت باشه. مثلاً برای مطالعه یا غذا خوردن و… .
● تبیین ارسطو دربارۀ علیت رو با فیلسوفان قبلی مقایسه کن و نتایج رو برام بنویس.
● این مسیر تبیین علت رو برای یک اثر هنری انجام بده. مثلاً یک نقاشی یا مجسمه. غایتش رو چی در نظر میگیری؟ علت صوریاش رو نقاشی بودن در نظر میگیری یا اثر هنری بودن؟
| آرخه در ارسطو |
ارسطو معتقد است که سه آرخه در جهان وجود دارد: 1)ماده 2)صورت 3)فقدان
از نظر ارسطو هر شیء صاحب یک ماده و صورت است. صورت ماهیت شیء را شکل میدهد و حقیقت و ماهیت شیء است. ماده بهتنهایی شکل خاصی ندارد و بهواسطۀ صورت است که تعین پیدا میکند. آن چیزی که میتوان شناخت و متعلق علم قرار میگیرد، صورت است نه ماده. علم به ماده تعلق نمیگیرد.
ارسطو کل جهان را یک ماده میداند که هر شیء (صورت) بخشی از آن را تصاحب کرده است.
سومین آرخه فقدان یا قوه یا دونامیس است. هر شیء همزمان این سه آرخه را دارد. ارسطو در این آرخه برای نیستی وجهی هستیشناسانه قائل شده است. هر شیء فقط آن چیزهایی که هست نیست، بلکه آن چیزهایی هم که نیست هست. اشیا از طریق صورتهایشان با هم متفاوت هستند؛ اما یک امکاناتی در برخی هست که در برخی دیگر نیست. دانۀ سیب، فقدان سیب شدن دارد و دانۀ پرتقال، فقدان پرتقال شدن. این امکانی که دانۀ سیب برای سیب شدن دارد و عدمامکاناتی که در حال حاضر دارد، بخشی از هویت دانۀ سیب را میسازد.
ما یک درخت داریم که از ماده و صورت و فقدان تشکیل شده است. این درخت میتواند فقدانهایی داشته باشد. مثلاً میتواند سوزانده شود، برش بخورد، تبدیل به کاغذ شود. یک علت بیرونی مثل نجار، میتواند یکی از فقدانهایی را که او دارد محقق کند و صورت جدیدی را رقم بزند؛ اما نکتۀ قابلتوجه این است که اکثر مواقع یکی از فقدانها که برطرف شود، مابقی فقدانها از بین میروند؛ مثلاً اگر فقدان سوزانده شدن درخت از بین برود و درخت سوزانده شود، دیگر فقدان کاغذ شدن یا برش خوردن باقی نمیماند. بعضی مواقع هم یک فقدان که برطرف شود، باز بعضی از فقدانها همچنان باقی میمانند.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ سه اندیشناک
جذابترین بخش فلسفۀ ارسطو برای اندیشناک این قسمت هست. وقتی که ارسطو برای نیستی وجه هستیشناسانه در نظر میگیره. ارسطو به سه تا آرخه معتقده که به صورت همزمان در اشیاء و موجودات وجود داره که به اونها ماده و صورت و فقدان میگه. ماده به زبان یونانی همان «هوله» هست به معنی چوب یا حتی چوب کشتی. از نظر ارسطو اون چیزی که ما میبینیم، اون چیزی که میشه شناخت و علم بهش تعلق میگیره صورت هست. یک نکتۀ جالب بهت بگم: ارسطو برای تشریح صورت از اصطلاح «ایدوس» استفاده میکنه که همریشۀ همون ایده در افلاطون است. میشه گفت ارسطو عالم ایدههای افلاطون رو آورده روی زمین و عالم ایدهها رو تبدیل میکنه به صورت اشیاء و بهنوعی میشه گفت که عالم ایدهها رو اینجهانی کرده.
صورت همیشه ماهیت شیء رو تشکیل میده و باید به این توجه کنیم که صورت فقط صورت ظاهری شیء نیست، حقیقت و ماهیت شیء هم هست و فراتر از صورت ظاهریه. حقیقتیه که به ماده تعین میبخشه چون خود ماده هیچگونه تعینی نداره. ماده رو نمیشه شناخت چون ما برای شناخت باید بریم سراغ تعین و تشخص و ماده نامتعین محضه؛ پس هرچیزی که داریم صورت و مادۀ محضه باهم.
وقتی فلسفۀ ارسطو رو میخونیم، میتونیم خیلی به افلاطون نزدیکش بدونیم یا حتی ادامۀ اون در نظرش بگیریم. به نظر میرسه افلاطون به این نتیجه رسیده که صورتها نمیتونن در عالمی جدا (عالم مثل) از مادههاشون باشند؛ پس باید با هم بیان توی همین جهان. باید به دلیل لزوم خلق عالم مثل توسط افلاطون دوباره فکر کنیم. افلاطون این جهان رو جهان سیلان و تغییرات دائم میدونست که نمیتونست موضوع علم قرار بگیره. از نظر او اگر موضوع علم ثابت نباشه انگار که هر لحظه علممون داره از دست میره؛ پس یک عالم ثابت میسازه که متعلق علمش قرار بگیره. ارسطو همون ثابتها رو به این جهان میآره. من انسانم. شما هم انسانید. قرار نیست وجه اشتراک ما در جهانی دیگر باشه؛ بلکه همینجا و در بین خودمون در جریانه. بهش میگه «کلی طبیعی.» من توی همین جهان میتونم تصوری از انسان کلی داشته باشم. نیازی ندارم که به آسمانها بفرستمش.
سومین آرخه رو فقدان معرفی میکنه. ارسطو داره برای نیستی وجه هستیشناسانه قائل میشه. فقدان چیزیه که هم هست و هم نیست. خود ارسطو مثال دانه رو میزنه. دانۀ بلوط فقدان بلوط شدن داره و دانۀ نارون فقدان نارون شدن داره؛ ولی دانۀ بلوط فقدان نارون شدن رو نداره. دانۀ بلوط این امکان رو داره که تبدیل به بلوط بشه و خود این امکان داشتن و فقدان، بخشی از هویتش رو تشکیل میده.
اگر اندیشناک زن باشه و بچهای نداشته باشه، در حال حاضر فقدان مادر شدن رو داره ولی فقدان پدر شدن رو نداره. مادر نبودن یک وجه ایجابی برای اندیشناک داره. انگار که اندیشناک واجد یک نیستی است. چیزی دارد که نیست.
● اگر فقدان رو یک امر ایجابی ببینیم، چطور میتونی به بقیۀ بخشهای زندگیات منتقلش کنی و بهش نگاه ایجابی داشته باشی؟
● تا حالا به این فکر کردی که به یک امر غیرثابت و در سیلان چطور میشه علم پیدا کرد؟ چیزی که مدام در تغییره.
● به نظرت توی ایران بیشتر نظام فکری افلاطون طرفدار داره و به حیطۀ زندگی عملیمون نزدیک شده یا ارسطو؟ دلایلت رو هم برام توی دفترت بنویس.
| خدا در نظام فکری ارسطو |
در فیلسوفان قبلی تا حدودی میتوان گفت که ما با کثرت خدایان مواجه هستیم؛ اما با ارسطو، ما وارد برداشت جدیدی از خدای توحیدی میشویم. در رابطه با مفهوم خدا، باید به این نکته اشاره کرد که در یونان باستان همواره بهدنبال یک محرک هستند نه خالق. در نظام فکری ارسطو هم مانند فیلسوفان قبلی، ماده قدیم است و کسی آن را خلق نکرده است. برای یونانیان حرکت مسئلۀ مهمی بود چون طبیعت مدام در حرکت است و پیدا کردن منشأ حرکت از اولویتهای آنها به حساب میآمد.
بحث از خدا را اولینبار ارسطو در انتهای کتاب فیزیکش به ما معرفی میکند. در پایان این کتاب موجودی را به ما معرفی میکند که عامل حرکت است اما خودش حرکت نمیکند که ارسطو به آن محرک نامتحرک میگوید. محرک نامتحرک علاوه بر اینکه حرکت نمیکند، غایتی هم ندارد و دلیل حرکت نکردنش هم همین میباشد؛ چون بالفعل محض است. هیچ قوهای ندارد. جنس این محرک نامتحرک از عقل است. کار عقل فکر کردن است. این متحرک نامتحرک به چه چیزی فکر میکند؟ او به هیچچیز پایینتر از خودش فکر نمیکند. او همواره به خودش فکر میکند.
علت فاعلی بودن خدا بهخاطر علت غایی بودنش هم میباشد. این علت غایی بودن به این معناست که در جهان یک شوق درونی وجود دارد که باعث حرکت کل موجودات از قوه به فعل میشود. این شوق بهسان نیروی محرکی برای حرکت کردن همۀ موجودات عمل میکند.
در نظام فکری ارسطو خدا کاری به جهان مادی ما ندارد و جهان مادی بهواسطۀ شوق طبیعی که دارد، بهسمت خدا در حرکت است. حرکت برای ارسطو درونزا میباشد.
به نظر میرسد که تمدن دارد بهسمت توحیدی شدن پیش میرود و ارسطو بهنوعی در نظام فکریاش این مسئله را پیشگویی کرده است.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ چهار اندیشناک
دیدیم که خدا برای ارسطو یک محرک نامتحرک است که غایتی هم ندارد. اگر غایتی داشت، مجبور به حرکت میشد. جنسش از عقله و فقط در حال فکر کردن به خودشه. بهش عقل عقل یا فکر فکر هم میگن. این عقل عقل هیچ دخالتی تو این جهان مادی نداره بلکه در خود جهان و طبیعت یک شوقی وجود داره که داره به سمت اون حرکت میکنه. شاید برات یهکم عجیب و غیرقابل فهم باشه همچین خدایی. ولی یک مثال برات میزنم شاید برات قابل درکتر شد. فکر کن که تو دنبال تناسب اندام هستی و عکس یک ورزشکار که اندام فوقالعادهای هم داره به دیوار اتاقت زدی. هر روز به عکس که نگاه میکنی انگیزه پیدا میکنی برای رژیم گرفتن و بیشتر ورزش کردن. درصورتی که اون ورزشکار تو رو نمیشناسه و به ذهنش هم شاید خطور نکنه که یک نفر توی ایران عکسش رو به دیوار اتاقش زده؛ ولی این عکس به تو انگیزۀ حرکت کردن میده بدون اینکه صاحب عکس با تو ارتباطی داشته باشه. به نظرم با این مثال شاید جایگاه خدا در نظام فکری ارسطو برات روشنتر بشه. یک جورایی ایدۀ خیر افلاطون رو ارسطو تبدیل به خدا کرد.
● نظرت دربارۀ خدایی که هیچ ارتباط مستقیمی با جهان مادی ما نداره چیه؟
● توی زندگی فعلیت، این شوق و حرکتی که در فلسفۀ ارسطو از طبیعت و موجودات بهسمت خدا وجود داره رو توی چه موقعیتهایی تجربه کردی؟