اشکبوس-رضا قلیپور
اشکبوس
رضا قلیپور
جهان بازیچۀ رنگهاست. تو رنگت زرد است. سرفه میکنی و سرخ بالا میآوری اما ریهات سیاه است. دستمال سفید است. لبت کبود است، اشکت بیرنگ. چشمت قهوهای سوخته. آسمان آبی است اما گرفته است با خاکستری. و آفتاب باید احتمالاً زرد باشد آن پشت. چقدر گفتم موهایت را رنگ آفتاب نزن. داغ میکند سرت. بخار پر میشود در سرت. باد میکند سرت. باد میشود سرت. چقدر سرت آبی کم دارد. گوشت آتشفشان است. باد خاکستری. مذابهای نارنجی تیره. من دهانم دودی است. دودی است. دودی است. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. معدن بهزودی فرومیریزد. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. بله فقط یک فندک هست. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. بله همه مردند. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. میدانم خستهای اما جهان بازیچۀ تکرارهاست. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. فندک آبی است. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. بله فقط یک فندک دارند. مرد سیگارش را روشن میکند. فندک را پاس میدهد. فندک سیاه است. مرد سیگارش را روشن میکند. یک نقطۀ آبی در زیر سیاهی مشهود است. فندک را پاس میدهد. نگاه میکند به آسمان. آسمان آبی است. میدود. سیگار در هوا شناور است. یک نارنجی روشن چرخان که میل دارد خاکستری باشد. مرد سیگارش را روشن نمیکند. فندک در دستش خشکیده است. بله مثل گل ما که در خاک سیاه گلدان خشکید. بله گل ما سرخ بود. مرد خیره به مرد است. مرد سقلمه میزند به مرد که فندک را بده. مرد با سیگار خاموشش بازی میکند. مرد ریههایش را پر از دود میکند. مرد میگوید بایست. مرد سعی میکند فندک را بقاپد. مرد فندک را سفت میچسبد. مرد میگوید چت شده؟ مرد میگوید من سیاهم؟ مرد میگوید دودۀ زغاله. مرد میگوید همهچی سیاهه، حالا که چی؟ فندکو بده بیاد. مردها دارند جمع میشوند. بله مثل فیلمی از شکفتن گل که به عقب برمیگردد. مرد همچنان میدود. مرد میگوید بایست. مرد میگوید چرا آسمون آبیه؟ مرد میگوید مگه آسمونم سیاه میشه؟ با دودهها…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و ششم– زمستان 1402) منتشر شده است.