داستان وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ- علیرضا فارسیمدان
داستان وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ
علیرضا فارسیمدان
«سوگند به این شهر امن، که ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم، سپس او را به پایینترین مرحله بازگرداندیم.»[1]
۱
نشسته بودم کف سنگر و با خودم خلوت میکردم. برای کسی که زندگینامهام را میخواند، این خلوت و سلاحبهدست نبودنم خیلیخیلی عجیبوغریب است. احتمالاً بقیۀ بچهدبیرستانیها نفهمند که میشود آدم با خودش گوشهای تنها باشد و فقط فکر کند. مثل پدربزرگم که هر روز میرفت سر زمینهایش و دیرموقع برمیگشت، من هم میرفتم و از منطقهای که سنگرِ ما (من، ابوالقاسم و محمد) بود، مراقبت میکردم. مگر کار دیگری جز نگهبانی و محافظت از سنگر و خودمان میتوانستم انجام بدهم؟ هنوز آنقدر جربزه نداشتم و همین نگهبانی دادن برایم کافی بود. حداقل دو سال است که به جبهه آمدهام اما یک دفعه هم دشمن به چشمم ندیدهام. همانطور که داشتم با سنگریزههای کف سنگر با دستانم بازی میکردم و فکرهای جورواجور میآمد توی سرم، یک فکری انگار زورش از بقیه بیشتر بود، آمد و همهشان را شکست داد. آن فکر این بود که اصلاً بعدها کسی پیدا میشود که بیاید و زندگی ما شهیدها را بخواند؟ من که هنوز شهید نشدهام ولی امیدوارم هرچه سریعتر شهید بشوم. حداقل خیالم راحت میشود که میروم پیش خدا. خودخواهی هم هست ولی تا موقعی که فرماندهها و آن افراد بالارتبه و دیگران و دیگران که اسمهایشان را بلد نیستم، آنها هستند، دیگر کسی به سراغ شناختن یک بچهکوچک نگهبان وقتش را هدر نمیدهد. ولی شاید غیر از خدا، یک نفر هم پیدا شود و من را پیدا کند.
[1] آیات ۳ تا ۵ سوره تین
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و هفتم– بهار 1403) منتشر شده است.