گلوله یا صحنههایی در میان سخنان یک کلۀ خراب- میلاد قنبری
گلوله
یا
صحنههایی در میان سخنان یک کلۀ خراب
میلاد قنبری
من متوقف شدهام، اما من که هرگز جنبشی نکردم، در اینجا که جایی نیست، که اسمش اینجاست. من اسمش را اینجا گذاشتهام. تنها یک در، دری همیشه بسته. اینجا، این اُتاق که اُتاق نیست. جزئی از یک مکان نیست. من ساکن آن نیستم، فقط هستم. فقط اینجا ایستادهام نه نایستادهام، ننشستهام، دراز نکشیدهام. اینجا قرار گرفتهام، بدون امکان تحرک. مثل یک آبنباتچوبی با این سَرم. یک سردیس در فضایی خالی، خالی از هر چیزی، بدون هیچ معنایی.
این در روبهرویم، این در سفید یا سیاه یا شاید بیرنگ، نمیدانم. درست روبهروی من، میان این دیوارها محصور شده. همواره خیره و بیوقفه درحال نگریستن. در انتظار هیچچیز نبودن اما منتظر بودن، در این ظلمات. این تاریکی همیشگی که دیگر شبیه تاریکی نیست، برای من نیست. چشمهایم عادت کردهاند، به این فضای تار و دودآلود. شب نیست، روز نیست، فقط تاریکی است. و فقط همین درِ میان این دیوارهای خالی. لختی ناتمام اینجا، نگاهِ تا ابد خیرۀ من و تویی که میشنوی. نه نمیبینی فقط میشنوی. به اینجا عادت دارم، هرچند تکراری است، هرچند تغییری رخ نمیدهد، هرچند هیچ اتفاقی نمیاُفتد. اما همین است دیگر. فقط حرف میزنم، تو میشنوی. و این در که نمیدانم به کجا راه دارد. نمیدانم در پس آن چیست. نمیدانم و میدانم که هرگز نخواهم فهمید. این پرسش که همواره تکرار خواهد شد که بیپاسخ خواهد ماند، مثل میخی است که با چکشی در صفحۀ ذهنم کوبیده میشود. اگر ذهنی داشته باشم. باید چیزی باشد که این چرندیات را تولید کند، یک ماشین، یک الگوریتم، یک سیستم عصبی، نمیدانم. گمان میکنم چیزی باشد. از گذشته چیزی بهخاطر ندارم، هیشه همینجا بودهام. گذشتهای در کار نیست. صدای چیست؟ …
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و هفتم– بهار 1403) منتشر شده است.