انتخاب برگه

شاید یک، شاید دو، شاید سه- مهرسا صفری

شاید یک، شاید دو، شاید سه- مهرسا صفری

شاید یک، شاید دو، شاید سه

مهرسا صفری

هوا میان تیرگی و روشنی گیج‌ بود. از تعادل چهارپایه که مطمئن شدم، بالا رفتم. اینجا دیگر بلندترین قسمت خانه بود. لباس‌های محبوبم را پوشیده بودم. جین مشکی لوله‌تفنگی، هودی مشکی که اخیراً خریده بودم و آل‌استارهای عزیزم. مثل همیشه مشکی ساق‌کوتاه. سی‌و‌چند پله، آن چهارپایۀ آهنی را بالا کشیده بودم. حساب همه‌چیز را کرده بودم. حتی آن‌قدر با چفت در پشت‌بام، ور رفته بودم تا یاد بگیرم بی‌سروصدا بازش کنم. عاشق این تصویر از خودم بودم. دختر سراپا مشکی‌پوش، در هوای گرگ‌و‌میش اواسط اردیبهشت‌ماه، به آل استارهایش زل زده بود که درست لبۀ پشت‌بام ایستاده بودند. دست‌هایش در جیب‌هایش. خب؟ حالا باید چه کنم؟ تا اینجایش که خوب پیش رفت. آخرِ لیستمان چه بود؟ چیز زیادی از من نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم از تنها‌ بودن با خودم می‌ترسیدم. کسی جز من، برای من خطرناک نبود. این منِ منفور باید از بین می‌رفت. او شب‌ها مرا مجبور به گریه می‌کرد. مجبور به خون‌بازی. این تنها تفریحمان بود؛ اما اجباری در کار بود. اوی غالب بر من، همۀ تصمیم‌ها را می‌گرفت. من اما ناراضی نبودم؛ چون او می‌توانست دوست‌نداشتنی بودن مرا گردن بگیرد…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب