مُحَمَّد و مُحَمَّد و مُحَمَّد، مُحَمَّد است.-سارا عمرانی
مُحَمَّد و مُحَمَّد و مُحَمَّد، مُحَمَّد است.
سارا عمرانی
مُحَمَّد و مُحَمَّد و مُحَمَّد، مُحَمَّد است.
«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ»
«مُحَمَّد بیا از کجاوه پایین.»
بیا. بیا. بیا. بیا. بببیاااااا. صدای آمنه دور و دورتر شد و دورتر و دورتر. محو شد. دوباره و دوباره و دوباره جان گرفت و در گوشهایش نوای نی و تنبور پیچید. باد میوزید. پردۀ مویین مدخل در لرزید. کسی در گوشهایش مینواخت و کسی دیگر نیز همچنان مُحَمَّد میگفت که ابتدا نوای آمنه نبود که مُحَمَّدَ میگفت. که بود؟ غریبی آشنا که میگفت و میخواندش مُحَمَّد با خود فکر کرد منم؟ مُحَمَّد؟ چشمهایش را بست.
شَحلهاش زیر بادی که در اتاق خزید تَپتَپتَپ کرد. قَمیص بر تنش تکانتکانی خورد.
«مُحَمَّد. بیا پسرم. قبر عبدللّهست. بنگر مُحَمَّد.»
از میان پردۀ آویخته از کَجاوه به یثرب نگریست. با دستانش پرده را اندکی رو به چپ کنار زد. گوشۀ آن را با دو انگشت اشاره و شست گرفت. خردهنوری به چشمانش خزید. سر خم کرد. انگشت اشارۀ آمنه را دید. اشاره به نقطهای دور. به کجا؟
چهرۀ آفتابسوختۀ امایمن و ساربانان را دید. از میان همهمهای از صدای شتران ندای عبداللّه بود؟
«مُحَمَّد من را ببین. به قبرم بنگر. بیا. بیا. بیا. مُحَمَّد.»
مُحَمَّدددد و میشنید و میشنید که عبدللّه مُحَمَّد میگفت و میگفت و میگفت و آن صدا نیز مُحَمَّد را آوا میکرد و باز میگفت مُحَمَّد…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و پنجم– پاییز1402) منتشر شده است.