رنجهای یک خونآشام-سمیرا صفاییزاده
رنجهای یک خونآشام
سمیرا صفاییزاده
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و دوم– زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
در این مقاله به بررسی چند شخصیت داستانی خونآشام از منظر روانکاوی فروید میپردازیم که در جلد یکم از مجموعهرمانهای خونآشام نوشتۀ آن رایس، نویسندۀ آمریکایی خلق شدهاند. رمانهای این نویسنده بسیار پرتیراژ است و در دستۀ dark fantasy طبقهبندی میشوند. موضوع اغلب آنها که در یازده جلد نوشته شدهاند، بیان سرگذشت افرادی است که خونآشام شدهاند. بررسی این مقاله بیشتر بر زندگی روزمرۀ این شخصیتهاست و دغدغههایی که در گذران زندگی برایشان ایجاد میشود.
نام این رمان مصاحبه با خونآشام است. مردی که پس از دویست سال سرگردانی، حال داستان زندگی خودش را برای مصاحبهگری تعریف میکند. او تحت شرایط خاصی به خونآشام تبدیل میشود که برای بررسی ما اهمیت دارد. داستانش را بدینگونه میبینیم که لوییس، شخصیت داستان، پس از مرگ همسر و فرزند خود چنان افسرده شده که در آرزوی مرگ است؛ ولی بهخاطر شکل منفعل شخصیتش خودکشی هم نمیکند. او صاحب باغ و ملکی بزرگ و تعدادی برده است و خود را در خوشگذرانیهای بیهوده مثل قمار و زنان رها کرده و در بیانگیزگی به سر میبرد. شخصیت مرموزی (یک خونآشام به نام لستات) او را همهجا تعقیب میکند. به او نزدیک میشود و یک بار از خونش تغذیه میکند؛ اما نه به اندازهای که جانش را بگیرد. بار دوم خودش را با تمام ویژگیهای یک خونآشام به لوییس معرفی میکند. سپس به او پیشنهاد خونآشامشدن میدهد. لوییس دودل است و توانایی انتخاب ندارد. او در انفعال و افسردگی شدید به سر میبرد. اینکه چرا چنین شخصیتی برای خونآشامشدن انتخاب میشود، جای بحث دارد. افسردگی نمود یا نشانهای از مرگ روان یا دستکم حرکت به سمت آن است. بسته به میزان و شدت این حالت شخصیت کنشهای متفاوتی انجام میدهد. میتوان گفت شخصیت افسرده با یک دوراهی مواجه میشود: فرورفتن بیشتر در افسردگی و مواجهه با مرگ روان یا افتادن در فرایند اکت. اتفاقی که به شکل یک پیرنگ داستانی در همان اوایل رمان شاهدش هستیم: لستات گیرافتادن او را در این وضعیت تشخیص داده و او را به همین دلیل برای شکارکردن انتخاب کرده است. او در حملهای ناگهانی تمام خون لوییس را مینوشد و او را با مرگ حتمی و هراس آن مواجه میکند. آنگاه از او میخواهد که بین مرگ و خونآشامشدن یکی را انتخاب کند. مواجههای اینچنین واقعی و ناگهانی با مرگ، لوییس را مجبور به انتخاب میکند، آن هم از نوع اکت که آن را توضیح خواهم داد. اکت یک حرکت دفاعی روان در مواجهه با افسردگی شدید یا پایانگرفتن آرزومندی انسان است. در این فرایند، ناخودآگاه فرد وارد صحنۀ روان میشود و ارادۀ فرد را در اختیار میگیرد. آنگاه امیالی را به او تحمیل میکند که در ساختار یک روان سالم، ممنوعاند و پس رانده شدهاند.
تنها انتخاب برای لوییس به غیر از مرگ، پذیرش خونآشامشدن است. خونآشام تعریفشده در این داستانها ویژگیهایی دارد که میتوان آن را بسیار با ناخودآگاه منطبق دانست: نامیرابودن، حساسبودن به روشنایی روز (نمادی از آگاهی)، پایبندنبودن به قانون و حقوق انسانهای عادی، طردشدن از اجتماع و منزویبودن و امیال دیگری چون محرمآمیزی که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. ورود همۀ این خصلتها به شخصیت انسانی داستان میتواند تداعیکنندۀ همان اکت باشد. بازگردیم به لوییس که در لحظات جاندادن تسلیم خونآشام میشود و لستات از خون خود به او مینوشاند و از مرگ نجاتش میدهد. بدن انسانی و فانی لوییس میمیرد، سپس وجود خونآشامی او در بدنی نامیرا متولد میشود.
لوییس در توضیحش از دنیای خونآشامی به مصاحبهگر میگوید: «برای شما فانیها درکشدنی نیست. مثل اینکه به بهشت وارد شده باشی. مجسمهها ثابت بودند؛ ولی برای من حرکت میکردند. انگار تازه از مادر متولد شده بودم.» توصیفاتی که میتوان برای کودک تازهمتولدشده بهکار برد. زمانی که هنوز از مادرش جدا نشده، هنوز دنیای واقعیتهای بیرون، از اوهام درونی تمییز داده نشده و به اصطلاح روانکاوانه هنوز به فرایند ادیپ وارد نشده و روان او در دو سطح خودآگاه و ناخودآگاه شکل نگرفته است.
فرایند اکت در واقع طغیان امیال واپسراندۀ روان است که با قدرت به صحنۀ روان میآیند. اولین و بزرگترین این امیال عشق به محارم است که در سنین پایینی با جدایی کودک از مادر، پسزده شده است و پس از آن، تمامی قانونهایی در کودک انسانی شکل گرفته که او بهعنوان عضوی از تمدن بشری آنها را پذیرفته و توانسته خود را با جمعیت انسانی سازگار کند. قانونهایی که طی آن انسانها خوی وحشی خود را کنار گذاشتهاند. این امیال واپسرانده از ذهن آگاهانۀ انسان حذف میشوند؛ ولی در ناخودآگاه برای همیشه و بدون تغییر باقی میمانند. اینکه چرا روان را پریشان میکنند و چرا آمادۀ بازگشتند، از عقدههایی ناشی میشود که به عقدۀ ادیپ معروفاند. گرههایی که حل نشدهاند و روان را آزار میدهند؛ بنابراین با امیالی مواجهایم که هم میل به بازگشت دارند و هم بهشدت پس خوردهاند.
به لوییس بازمیگردیم و مسئلهای که در این مرحله با آن مواجه میشود: نوشیدن خون دیگران، بهشکل احتیاجی برای زندهماندن. او با انزجاری از این کار امتناء میکند. انزجار و نفرت و تهوع در مواجهه با این رفتار، از مقابلههای روان اوست دربرابر واپسراندهها. هم کامرانه و میل شدیدی به آن وصل است و هم با اجبارهای اجتماعی ممنوع و پس زده شده است؛ پس در جایی در ورای ادراک ذهن به زندگی ادامه میدهد و هنوز کامرانه با قوت به آن متصل است. به بیانی دیگر هنوز زندگی روان با قدرت زیادی به آن (در اینجا نوشیدن خون دیگران) وابسته است و کندن از آن، مرگ را برای روان در پی خواهد داشت. میتوان این حالت را توضیحی برای درک روشن رواننژندی دانست؛ ازاینرو شخص به شکل ناخواستهای به سمت میل خود کشیده میشود و سپس احساس انزجار و تنفر و تهوع میکند. نیز میتوان گزارۀ مشهور «نفرت روی دیگر عشق است» را نیز با این تحلیلهای روانکاوانه توضیح داد.
در این داستان لوییس از کشتن بردگانش و انسانها امتناع میکند و از شکل بیرحمانۀ زندگی لستات بیزار است. او برای زندهماندن به خون حیوانات بسنده میکند؛ اما کمکم متوجه میشود که کافی نیستند. ضعیفش میکنند و زنده نگهش نمیدارند. اولینبار زمانی از خون انسان تغذیه میکند که یکی از خدمتکاران زن به او نزدیک میشود. آن زن بهدنبال رابطهای عاطفی که قبلاً با لوییس داشت و بهخاطر دلجویی از او که بسیار افسرده و ضعیف شده بود، به او نزدیک میشود و لوییس بهشکلی کاملاً غیرارادی بهجای همآغوشی، خونش را مینوشد و با جسد بیجان او روبهرو میشود. شکل نوشیدن خون بهشدت شبیه کامگیری جنسی است. او با دیدن رگ روی گردن زن تحریک میشود و با نوشیدن آن شبیه یک همآغوشی عاشقانه سیراب میشود. کاری که به کشتن قربانی میانجامد. سپس لوییس چنان از خودش خشمگین میشود که از طرفی تمام بردههایش را آزاد میکند (روحیۀ انساندوستیاش) و از طرفی تمام خانۀ خود را به آتش میکشد (روحیۀ وحشیگریاش). در عین انزجاری که از کردۀ خویش دارد، ناباورانه متوجه انرژی زیادی میشود که از خون آن خدمتکار به دست آورده است.
فرد رواننژند در کشمکش خواستن و امتناع از میل سرکش و ممنوعه چنان درگیر میشود که بیمار میشود. لوییس آواره میشود و کمکم متوجه تنهایی و مطرودشدن خود از جامعه میشود. تنها همراهش لستات است و از او بهخاطر این دنیای جدید که به او ارزانی داشته، متنفر است. برای تمام خونآشامهای تازهمتولدشدۀ داستانهای رایس این مرحله پیش میآید که در آن از هیجانات تجربۀ دنیای جدید کمی فارغ شدهاند و ناگهان خود را منزوی و مطرود و تنها میبینند، جایگاهی که امیال ممنوعه دارند. خونآشامها اجازه و توانایی نزدیکشدن و دوستشدن با انسانهای فانی را ندارند؛ چرا که هم ممکن است ماهیت خطرناک و ضداجتماعیشان برملا شود و هم دوستانشان را در معرض خطر مرگ قرار بدهند. روزها را باید در مکانهای کاملاً بسته و تاریک سپری کنند و فقط شبها میتوانند از فضای بسته بیرون بیایند. این است که به تنها راه ممکن فکر میکنند: کسی را پیدا کنند که برای همراهی خود به خونآشام تبدیلش کنند. با این حال لوییس از لستات متنفر است و حاضر نیست هیچکس دیگر را به دنیای خونآشامی وارد کند. حال از آن بهشت جاودانی که در ابتدا احساس کرده بود، با نام جهنم یاد میکند.
بخش زیادی از داستان به کشمکش لوییس برای خوردن خون یک انسان دیگر و کشتن او میگذرد و نیز آوارگی آنها از این شهر به آن شهر. چراکه همراه او، لستات، در هر شهری بهراحتی چندین قربانی بهجای میگذارد و آنها را مجبور به فرار به جایی دیگر میکند. تا اینکه در شهری طاعونزده، دختربچۀ هفتهشتسالهای به لوییس پناه میبرد؛ درحالیکه پدر و مادرش را به تازگی از دست داده است. لوییس بدون اینکه ارادهای داشته باشد، خون گردن او را میمکد و دوباره ازخودبیزار فرار میکند؛ در عین حال اعتراف میکند که دوباره حس میکرد از مادر متولد شده است. بهشت جاویدان خونآشامهای فناناپذیر به چیزی منوط میشود: به نوشیدن پیاپی خون دیگران. چیزی شبیه به عادت یا اعتیاد که روان به آن چنگ میزند تا زنده بماند. او بهشدت عذاب میکشد؛ چون هنوز خویهای انسانیاش قدرتمندند و دچار رنج روان است. میتوانیم لوییس را نمونۀ یک رواننژند در نظر بگیریم. او نمیتواند وجدان خودش را زیر پا بگذارد و شبیه لستات باشد و از طرفی بدون نوشیدن خون انسانها هم زنده نمیماند و از این بابت در خطر هلاکت و نابودی است.
لستات برای آرامکردن لوییس او را پیش همان دختری میبرد که لوییس از خونش خورده بود و نشان میدهد که او هنوز زنده است. سپس تصمیم میگیرد از خون خودش به آن کودک بخوراند، فقط به این خاطر که دوستش را به زندگی برگرداند. لوییس از این کار او وحشت میکند و ابتدا مانعش میشود. او دوباره سر دوراهی مرگ یا اکت قرار میگیرد: مرگ کودک یا خونآشامشدنش، مرگ روان خودش یا نجات آن کودک. لوییسِ منفعل عقب میایستد و نظاره میکند. آن کودک خون لستات را چون نوزادی مینوشد و سالم و زیبا میشود و عجیب آنکه بسیار معصومانه و پاک به نظر میرسد. وقتی خدمتکاری وارد میشود و لستات رگ بریدۀ گردنش را مقابل کودک میگذارد، او شبیه آنکه از سینۀ مادری شیر بنوشد، خون خدمتکار را مینوشد. لوییس این کار را انگار بر آن کودک میبخشد که برای لستات رفتاری بیرحمانه میدانست. این صحنه ما را به یاد میلهای سرکش ناخودآگاه میاندازد که وقتی در کودکان میبینیم، بسیار معصومانه هستند؛ چون هنوز واپسرانی نشدهاند و هنوز مهر ممنوعیت نخوردهاند و انگار لوییس در رفتار آن کودک باز هم امیال فراموششدۀ بیشتری از خودش را بازمییابد و آرام میگیرد. آن کودک او را به زندگی برمیگرداند و به دنیای خونآشامی سازگار میکند. لوییس شبیه پدری مهربان از او مراقبت میکند.
در ادامۀ داستان میبینیم که بعد از بیستسی سال کلودیا، دخترک خونآشام هنوز کودک است و ظاهرش هیچ تغییری نکرده است. او با دیدن زن بالغی میپرسد که چرا هیچوقت شبیه او نخواهد شد. خشمگین و خسته است و با خشم از پدرانش لوییس و لستات دربارۀ گذشتهاش میپرسد و زمانی که متوجه میشود هرگز بالغ نخواهد شد و اینکه لوییس بود که او را کشت و لستات او را خونآشام کرد، از هردو متنفر میشود. کودک در مرحلهای گیر افتاده است که هم آرزوی بزرگشدن و بالغشدن دارد و هم به لوییس، پدر خود عشق میورزد و میلی به جدایی از او ندارد: اولین میل ممنوعهای که همان محرمآمیزی است و کلودیای خردسالِ خونآشام آن را واپس نرانده است. لذا هرگز به آرزوی خود یعنی بزرگشدن و بالغشدن و شبیه همۀ انسانهای دیگر شدن نمیرسد و همان طور که در ادامۀ داستان خواهیم دید، بالاخره از این مرحله عبور خواهد کرد و پادافره آن نابودی اوست.
کلودیا سرانجام لستات را میکشد و با این کار از او انتقام میگیرد. لوییس در صحنۀ قتل لستات هم کاملاً منفعل است و فقط از کلودیا مراقبت میکند. او مانع این انتقام نمیشود؛ چراکه از بیرحمی وحشیانۀ لستات بیزار است؛ بااینحال از مرگ او غمگین میشود. لستات شبیه پدری برای آن دو بود و اینجا با فانتزی آرزوی کشتن پدر روبهرو هستیم که از امیال قوی واپسرانده است. به این معنی که شخص هم میل شدیدی به انجام آن دارد و هم در مسیر رشد و سلامت روانش آن را پس رانده است تا بتواند از محرمآمیزی و روانپریشی در امان بماند و باز با یک وضعیت رواننژندانه روبهروست؛ ازاینرو کاملاً منفعل عمل میکند. با مرگ لستات که شبیه پدری برای آنها بود، فضای سرگردانی بازمیگردد و آن دو خسته از دنیای شب و دلتنگ برای دنیای روز و بدن انسانیشان، راهی سفر میشوند. آنها بهدنبال همنوعانشان همهجا را میگردند تا از تنهایی نجات بیابند تا اینکه به پاریس میرسند و گروهی خونآشام پیدا میکنند.
ماجرای بعدی اجباری است که در جداشدن لوییس از کلودیا، دخترش، اتفاق میافتد. آنها بین دستهای از خونآشامهای دیگر گیر میافتند و رهبر آنها که میخواهد لوییس را بهعنوان همراه ابدی خود بپذیرد، دختر را از پدرش جدا میکند و در چالهای بدون سقف حبس میکند که خورشید صبح به او بتابد. دربارۀ کلودیا میتوان اینگونه گفت که او متوجه اجبار جدایی از پدرش بهعنوان عشق زندگیاش شده است و بهآرامی تن به این کار میدهد. او با خونآشامکردن زنی دیگر از پدر خود عبور میکند. با عبور شخص از میل ممنوعه و خارجشدن از اکت و جایگزینکردن آن با چیزی دیگر، رواننژندی بهسمت درمانشدن حرکت میکند و در اینجا میتوان گفت پیرنگ داستانی آن خونآشام با خروج از فضای اکت به پایان میرسد. نور خورشید (نماد آگاهی) بر بدن خونآشامش (نماد ناخودآگاهی) میتابد و آن را دود و خاکستر میکند.
و بازگردیم به لوییس که در وضعیت خود جاودانه شده است. او انتقام دخترش را از همۀ آن گروه میگیرد و همهشان را میکشد و همراهی با رهبر آن گروه را رد میکند. او سرگردان و تنها و آزاد است و همراهی با هیچکس را نمیپذیرد و هیچچیز مرگ کلودیا را برایش تسکین نمیدهد. درنهایت درخواست مصاحبهگر را نیز رد میکند که از او میخواست او را به یک خونآشام تبدیل کند تا همیشه همراهیاش کند؛ حتی خونش را نمینوشد؛ پس هنوز عواطف انسانی دارد که این باز، شکل رواننژندانۀ شخصیتش را نشان میدهد.