انتخاب برگه

خون‌آشام گودعربون-رضا بهاری‌زاده

خون‌آشام گودعربون-رضا بهاری‌زاده

خون‌آشام گودعربون

رضا بهاری‌زاده

ایستاده بود کنار خیابان و دختر همسایه‌شان را زاغ می‌زد. ماشینی جلو پای دختر ترمز کرد. مرد به شمایلِ قرمزرنگِ موجودِ عجیبِ روی پیراهنش نگاه کرد. موجود عجیب و جدید شبیه همان موجود عجیبی بود که خیلی وقت پیش روی زره‌اش جان گرفته بود، منتها این بار به جای خون، آب زرشک ریخته بود روی لباسش. خانه‌اش توی محلۀ دروازه‌سعدی بود. یکی از خانه‌هایی که اتاق‌هایشان را اجاره می‌دهند و یک وقتی هم پر از بچه‌هایی بوده که آب بینی‌شان تا بالای لب پایینشان می‌رسیده. اتاقش آفتاب‌گیر بود و حداقل برای اوایل پاییز سرد نبود. توی حیاط که رسید پیراهنش را درآورد و لخت رفت سر شیر آب و لکه را شست. به زن همسایه و مرد معتادی که تا حالا ندیده بود و توی حیاط نشسته بودند سلام کرد و با سیگار خاموشی که کنار لبش گذاشته بود، رفت توی اتاق. فندکش را که از لبۀ طاقچه برمی‌داشت، دستش به لیوان استیلی که آنجا گذاشته بود، خورد و لیوان افتاد روی زمین. حس کرد جمجمه‌اش مثل لیوان استیلی که از طاقچه افتاده، زنگ می‌زند. دوباره تصاویر منقطعی که را که هزاران بار جلو چشمش رژه رفته بودند به یاد آورد. لرزش صدای زنگ توی تمام بدنش جوش می‌زد. از اسب افتاده بود روی زمین. شمشیر خون‌آلودش کنارش بود. ماه را توی آسمان می‌دید. سردی شمشیری را که به کلاه‌خودش خورده بود، زیر گردنش حس می‌کرد. گرمای خونی را که از گردنش می‌رفت روی تنش حس کرد. کسی گردنش را می‌جوید. قبضۀ شمشیر خمیده‌ای که 32 نفر را با آن کشته بود، توی دستش بود و….

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب