کُتَل بیطاووس شد. نخلی بیکبوتر ماند.-ساراعمرانی
کُتَل بیطاووس شد. نخلی بیکبوتر ماند.
سارا عمرانی
اعظمباجی لبهبهلبۀ حوض نشسته بود و ضجه میزد.
«الهی آل جیگرت رو تیکهپاره کنه زغنبوددختر. تنگوتونگ عقلت لوشن زده. چند روز دیگه طوقبندی و پارچهبَست سَر عَلَم و کُتَله. بیا تا بند بندازمت. نذر کردم امسال تو شووَر کنی خودم مرغِ رُخِ آقا میشم.»
اما طاووس با لچکِ چرکی دوربهدور حوض مثل خروس میجَهید و زهرخنده میکرد. کفل را گذاشته بود روی مِطرق و هنوهونکنان خودش را یله میداد جلو. دامن روبهبالا میسُرید. پاچینِ قرمز زیرِ داغیِ آفتاب برق میزد و لنگوپاچۀ پُرموی دو سوی چوب اینسو و آنسو میجَست و میخواند.
«شووَر باید مرد باشه. سیاه باشه. سوخته باشه. نمدی به کول داشته باشه. نوبتی عَلَم بگردونه. شیر باشه. شیر باشه. پوپَک رو سَر داشته باشه. پیر باشه. پیر باشه.» خروس لبِ تیزی بام ایستاده بود و جیغ میکشید. گردنش از زور فشار روبهجلو راست شد. کشیده شد و با هر بار اُفتوخیزش همچون صدای کوبیدن بر دَمام ندای دامپدامپ بلندی از حنجرهاش درمیآمد. کاکلش شبیه پنجۀ طوق عَلَم سیخ میشد و چشم تکان میخورد. دو تکه قبۀ سیاه، شبیه بیرقی که بر سَرِ پایهای بگردد. رَزی در باغچه بود و…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و یکم– پاییز۱۴۰۱) منتشر شده است.