کفشهای جناب هدرُم-محمدامین میری
کفشهای جناب هدرُم
محمدامین میری
شخصیتها: هدرُم، روکف، رباص
کف صحنه پر از خاک رس. میان صحنه یک چاه. جلوی صحنه هدرُم، مردی چاق و بیمو است که زیرپیراهنی سفید و پارهپاره و شلواری نظامی و پوتین دارد. صورتش مثل گچ سفید است و به مُرده میماند. صدای خرناسهای بیجان او همراه با صدای چند مگس، هرازچندگاهی در صحنه میپیچد. نور میآید. روکف، از سمت چپ صحنه وارد میشود. او جوانی سیساله است که بالاتنهاش لخت، استخوانهای سینهاش مشخص و شلوارش خاکی و پارهپاره است، کفش ندارد، بهسمتِ هدرُم میآید، رو به تماشاگران، درحالیکه خاراندن باسنش را شروع کرده خمیازه میکشد.
روکف: به نظرت توی جیبش سکه داره؟
رباص(از بیرون صحنه): ها؟
روکف(صدایش را بالاتر میبرد): تو جیبش سکه داره؟
رباص(از بیرون صحنه): دست نزن.
روکف(داد میزند): بیا.
رباص از سمت چپ صحنه وارد میشود. حدود چهل سال، او هم بالاتنهاش لخت است، شلواری کوتاه دارد، کفش ندارد. پاهایش را بعد از هر بار قدمزدن روی رس میتکاند. نزدیک روکف میآید و شانهبهشانهٔ او میایستد.
رباص: نمُرده.
روکف: چطور هنوز شاش داری؟
رباص: میمیره.
روکف: …
رباص: من ترجیح میدم بدون کفش برم، تا
روکف(با طعنه): بله، بله، فرموده بودید.
رباص: چرا معطلی؟ دربیار کفشش رو.
روکف: حوصلهٔ این بحث رو ندارم، من فقط کفشش رو میخوام.
رباص: من خوابم میآد.
روکف خمیازۀ بلندی میکشد.
رباص: بیا همدیگه رو نگاه نکنیم و انجامش بدیم.
روکف: شاید سکه داشته باشه.
رباص: فعلاً بیا همین کاری رو که گفتم انجام بدیم.
رباص و روکف پشتبههم، هرکدام از هدرُم سه قدم فاصله میگیرند. صدای لاشخور در صحنه میپیچد. روکف میخندد.
رباص: یک، دو، سه…
متن کامل این نمایشنامه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.