گریز از حسی کهنه اما ماندگار-مریم مرادی
گریز از حسی کهنه اما ماندگار
مریم مرادی
گفت: «اره را بیار بالا»
پسرک جستی زد. اره را برداشت. دست راستش را که ورزیده و پرتوان بود بلند کرد. اره درشت و درنده با دندانهای سرکش و سفاک، در دستان مرد جانِ تازه گرفت. مرد نحیف بود و لاغراندام. لنگ چرکین و پوسیده و نخنما دور گردنش پیچانده بود. یقهٔ پیراهن چرکمردهاش تا روی سینه باز بود و پشمهای انبوه از یقهاش بیرون زده بود.
اره میسرید و میبرید با ضربآهنگ از پوست میگذشت و به رگوپی میرسید. اره آزاد میشد. مرد محکمتر میکشید. صدای خردشدن از درز پنجره رد میشد و به گوش ابرام میرسید. ابرام دانههای عرق مرد را میدید که میچکید روی لنگ قرمز کهنه. نیمی از آسمان عیان شد. کبود بود و خاکستری.
نور از بین شاخههای لخت روی پردهٔ حریر سفید، میسرید در چشمان قهوهای ابرام که در آن تاریکی به سیاهی میزد. ابرام نگاهش را از پنجره برداشت و روی میز میان زیرسیگاری پر از کونۀ سیگار جا گذاشت. لبهٔ تخت نشست. به زیرسیگاری نگاه کرد. به تهماندهٔ ظرف غذای چند روز پیش، به دو تا مگسی که لبۀ ظرف نشسته بودند و لکههای خشکیدۀ چربی را لیس میزدند. یکیشان چاقتر از آنیکی بود و ظرف غذا را زودتر ول کرد و پرید و روی بالشت ابرام نشست و دستهای جلویش را به هم مالید و بعد شاخکهای نازک سرش را و بعد بال شیشهای و شکنندهاش را. نشسته بود و بالشت را تفمالی میکرد. کلهٔ کوچکش را به اینطرف و آنطرف میچرخاند. از جا بلند شد. یک دور، دور سر ابرام چرخید و رفت روی میز کنار آنیکی که لاغرتر بود نشست و راحت و بیخیال همدیگر را در آغوش کشیدند و آب دهان و بزاقشان را روی سروصورت هم پاشیدند…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.