انتخاب برگه

آشام‌خون‌های مفلوک-سارا عمرانی

آشام‌خون‌های مفلوک-سارا عمرانی

آشام‌خون‌های مفلوک

سارا عمرانی

زمستان بود. قبرستان تاریک و سرد و یخ بود. بوی گیاه‌خاک‌های تازه‌نَم‌خورده می‌آمد و فضا نمور و نموک و آب‌کشیده بود. صدای زوزۀ شغال‌ها و پارس سگ‌های ولگردی که دوربه‌دور تپه‌کوه‌های خاکستان پرسه می‌زدند، شنیده می‌شد. اطراف و درون قبرستان روشن و پُرنور نبود. فقط سوسوی زردنبوی فانوس‌های لَعابی‌رنگ آویزان‌از‌سردَر خانه‌ها از دوردَست در بادی که می‌وزید تاب‌تاب‌تاب می‌خورد و نواهایشان در سکوت کوچه‌ها مثل کوبه‌زنی به صدها در چوبی تَق‌تَق‌تَق می‌کرد. چنگیزخان پشت به چناری گردن‌خمیده ایستاده بود و این‌پاآن‌پا می‌کرد. لب می‌گزید. می‌نشست. می‌ایستاد. سرش را مثل یابو تکان می‌داد و سوراخ‌های گشادۀ بینی‌اش مثل اسب باز و بسته می‌شد و بخار گرمی از آن بیرون می‌جست و صدایش شبیه شیهۀ اسب بود. تکه‌تکه‌تکه کلمات را ادا می‌کرد. با زبان یواش‌یواش‌یواش اره‌ّشان می‌کشید…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب