انتخاب برگه

سور-مرجان اسماعیلی

سور-مرجان اسماعیلی

سور

مرجان اسماعیلی

ما تن به خورشید دادیم

آن هنگام که در شرق غروب می‌کرد

کودکانمان را روی دو دست گرفتیم

بالا بردیم… بالاتر

«شتاب کردیم

که آفتاب بیاید،

نیامد»

از زیر پاهایمان اژدها می‌جوشید

خونمان را می‌خوردیم

در صحرا بدون نی و چوپان

خار مغیلان به پاشنۀ پایمان می‌خُلید

برفمان سبز شد

زرد شد

«خون برف» شد

از پنجره‌هامان عَشَقه‌ها روییدند

شاخه‌هاشان به تنۀ نخل‌ها پیچید

کفشدوزک‌ها جفت کلاغ‌ها شدند

به چشمان سیاه تاریخ زُل زدیم

پل‌ها را شکستیم

پایه‌هاشان در سینه‌هامان فرورفت

آواز خواندیم

آواز…

با نُت‌های سکوت

در گام دو ماژور

گوشمان کر شد

وقتی شاخ بُز کوهی شکست

کسی در شاخ شکسته می‌دمید

در تاریکی به دنبال صدا رفتیم

ما تن به مرگ می‌دادیم

ولی نمی‌مُردیم

ما تن به تن ساییدیم وقتی که خورشید از مغرب طلوع می‌کرد…

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب