سور-مرجان اسماعیلی
سور
مرجان اسماعیلی
این شعر در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال پنجم – شماره بیستم– تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
ما تن به خورشید دادیم
آن هنگام که در شرق غروب میکرد
کودکانمان را روی دو دست گرفتیم
بالا بردیم… بالاتر
«شتاب کردیم
که آفتاب بیاید،
نیامد»
از زیر پاهایمان اژدها میجوشید
خونمان را میخوردیم
در صحرا بدون نی و چوپان
خار مغیلان به پاشنۀ پایمان میخُلید
برفمان سبز شد
زرد شد
«خون برف» شد
از پنجرههامان عَشَقهها روییدند
شاخههاشان به تنۀ نخلها پیچید
کفشدوزکها جفت کلاغها شدند
به چشمان سیاه تاریخ زُل زدیم
پلها را شکستیم
پایههاشان در سینههامان فرورفت
آواز خواندیم
آواز…
با نُتهای سکوت
در گام دو ماژور
گوشمان کر شد
وقتی شاخ بُز کوهی شکست
کسی در شاخ شکسته میدمید
در تاریکی به دنبال صدا رفتیم
ما تن به مرگ میدادیم
ولی نمیمُردیم
ما تن به تن ساییدیم وقتی که خورشید از مغرب طلوع میکرد…