بریدهها و اندامها-اسماعیل قنواتی
بریدهها و اندامها
اسماعیل قنواتی
این شعر در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال پنجم – شماره بیستم– تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.
به شقایق که بریدهها را آشناست
اندامهای تکهتکه پرتشده به درۀ سنگلاخ
بیسایه رهاشده در دنگ آفتاب
خون میریزد از ادامۀ انتهای پارهها
اندامهای بریدهشده از پیوستگی
حتی پس از بریدهشدن
نسبتی دارند با هم
اندامهای بریدهشده در غرب
اندامهای بریدهشده در جنوب
اندامهای شمال
اندام شرقی
دستی که در کردستان بریده شده از من
در خوزستان خون بگریستهام
اعصاب حسی چون رودی همه جا رگ گردان است
اینگونه است که از تهاجم شلاق بر تن کویر هزار شن بر صورت آسمان میکوبد
اینگونه است که زیر گلوله میرود تنی تا دنبالۀ تنِ رفته باشد
و نخستین آوایی که بریدهای نجوا
در انتها صف میشود فریادی
ناگهان، زیر آفتاب، تن، تا کمر خمشده، در زباله!
زانوها از سرزانوهای پاره بیرون زده
بیرون میزند جهان سطحبندیشده در رسوبات و پسماندهای مازاد جمعیت
بیرون میزند لشکر ذخیره چون پورۀ پرتقالی که آبش گرفته شده
انبوه پیکرهای پیچیده در غذا و مستراح چرا هوق نزنند نکبت هستی را
چرا بالا زده نشود از حد تحمل
بیرون نزند از لایهها و در همپایگی خوش گزیند
اندامهای مرا گرد آورید
بریدههای سرگردان مرا در هر جهت
چشمهای مرا که هزاران نفر در هزار سو با آن هزار بار میگریند
شانههای مرا که اینجا و آنجا شلاق میخورند
دستان مرا که در شمال و جنوب و شرق و غرب خالیست
اندامهای مرا منهدم کنید
وقتی ماشین قدرت در خیابان جلویت میایستد که جلوتر نروی
و گندهبکی دستت را میگیرد
دستی که پاک نگه داشتهای از انواع کثافات سرخ میشود!
بَدِ ماجراست که نمیشود گفت دستم را پس بده!
وقتی در بازجویی توی خود جمع شده
و پیکر نحیفیست که زیر نگاه سنگین بازجو باید خودِ بسامانی جلوه دهد
اندام مرا که در سالنِ انتظار، انتظار میکشد
در حمام میگرید
و دستها بیهوده چشمههای جوشان را میمالند
پاهای پریشان مرا سرگشته در کوچههای این جغرافیا
سِرشده از سرما
تاولزده از گرما
میخکزده از میخِ فرورفتۀ سرنوشت
اندامها همه رها کنید
رهاشده از زیر نگاه و حرف و قضاوت و پندار و سرکوفت و آرزو
تا از قالب مزخرف مشروع بیرون بزند
کج بزند از پیکر مجسم قانون
بگریزد از حدود مشخص مکان
اندامها همه رها
اندامهای پیوسته از چارسو شهریور نود و هفت