الو؟ سفرهای فلسفی-بخش چهارم: آشنایی با افلاطون (قسمت اول)-غزاله سبوکی
الو؟ سفرهای فلسفی
بخش چهارم: آشنایی با افلاطون (قسمت اول)
غزاله سبوکی
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیستم و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.
سلام به همراهان اندیشناک
در شمارۀ قبلی، زندگی و نظام فکری سقراط را بررسی کردیم. دغدغۀ اصلی سقراط اخلاق بود. او تلاش میکرد که فلسفه را وارد زیست روزمرۀ انسانها کند. او هیچوقت کتابی ننوشت و ما از طریق شاگردش افلاطون با نظام فکریاش آشنا شدهایم. او با دیگران وارد بحث و گفتوگو میشد و بهواسطۀ سؤالاتی که از مخاطبانش میپرسید، عقاید آنها را به چالش میکشید و باعث برانگیختن خشم برخی از آنها میشد.
فیلسوفی که در این شماره بررسی میکنیم، از مهمترین و تأثیرگذارترین فیلسوفهای تاریخ فلسفه میباشد. تمام مخاطبان فلسفه ناگزیرند از مسیری که افلاطون در فلسفه باز کرده، عبور کنند؛ حتی منتقدانش. تمام بحثهای پیش از افلاطون، در افلاطون به یک انسجام نسبی میرسد.
افلاطون معرب شدۀ Plato است. پلاتو یعنی کسی که هیکلی درشت و سینهای ستبر دارد. او در خانوادهای اشرافزاده به دنیا آمده و حدود هشتاد سال عمر میکند. او در نوجوانی کمی شعر و تراژدینویسی را تجربه کرده بود. بعد از شهیدشدن معلمش سقراط، تصمیم میگیرد که در آتن نماند و به سفر برود. از نظر او، در فضای حاکم بر آتن دیگر جایی برای حقیقت باقی نمانده بود و آنچه اهمیت داشت، قانعکردن دیگران و پیروزی در دادگاهها بود که توسط سوفسطائیان رواج پیدا کرده بود.
او در چهلسالگی دوباره به آتن بازمیگردد و مدرسهای با نام آکادمیا تأسیس میکند و این مدرسه حدود نهصد سال به فعالیتهایش ادامه میدهد.
| چرا سقراط قهرمان تمام محاورات افلاطون بود؟ |
آثار افلاطون بهشکل محاوره نوشته شدهاند و قهرمان تمام محاورهها، بهجز محاورۀ آخر (قوانین) سقراط است.
در مواجه با آثار افلاطون این سؤال برایمان پیش میآید که چرا افلاطون، سقراط را انتخاب میکند و حتی سخنانی را به سقراط نسبت میدهد که احتمال میرود سقراط هرگز نگفته است.
افلاطون در سفرهایش به جنوب ایتالیا با فیثاغوریان و نظام فکری آنها آشنا میشود. برای فیثاغوریان، معلم شأن بسیار بالایی داشت و بین آنها، به نام استاد مطالب را نوشتن یک سنت دیرینه بهحساب میآمده است و بسیاری از متون و نظریاتی که به فیثاغورث نسبت میدادند، در واقعیت متعلق به خودش نبوده و این کار بهنوعی ادای دِینی به او بوده است. به نظر میرسد که افلاطون هم در محاورات بهگونهای در تلاش برای قدردانی از معلمش سقراط است.
از طرفی حضور سقراط امکان فاصلهگرفتن از متن را به افلاطون میدهد و این فرصت برایش پیش میآید که با کمی فاصله موقعیتی را که خلق کرده، دقیقتر بررسی کند. معمولاً در رسالههای فلسفی، فیلسوف از زبان خودش و بهصورت مونولوگ اندیشهاش را بیان میکند؛ اما در رسالههای افلاطون ما شاهد دیالوگ بین سقراط و دیگران هستیم و به نظر میرسد این فاصلهگیری از متن، امکانات جدیدی برای افلاطون فراهم کرده است.
مسئلۀ دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که به نظر میرسد افلاطون با قهرمان قراردادن سقراط در محاوراتش، بهنوعی در تلاش است تا آتنیان را با جنایتی که مرتکب شدهاند مواجه کند. این جنایت چیزی نبود جز رأی به اعدام سقراط.
| چرا محاورات بهصورت دیالوگ نوشته شدهاند؟ |
این شیوۀ خاص از روایت، برای متون فلسفی تا قبل از افلاطون رواج نداشته است. اکثر محاورات با یک پیشصحنه و موقعیت خاص آغاز میشوند. مثلاً در یک جشن یا مهمانی همه مشغول صحبت هستند تا اینکه شخصی ادعایی میکند و سقراط با آن شخص وارد گفتوگو میشود و مسیری آغاز میشود که ممکن است تا محاورات بعدی هم ادامه پیدا کند.
نکتهای که باید به آن دقت کنیم این است که از نظر افلاطون، فلسفهورزی در جمع و بهواسطۀ دیالوگ اتفاق میافتد. افلاطون منتقد شدید فیلسوفانی است که در تنهایی و انزوا و به دور از مردمِ زمانهشان زندگی میکنند و آنها را فیلسوفانی منفعل میداند. سقراط برای افلاطون نماد و نمایندۀ یک فیلسوف فعال است.
از طرفی افلاطون محاوراتش را برای مردم عادی نوشته است. او هرگز نظرات جدی و دقیقش را مکتوب نکرده است و ما از خلال همین محاورات و غیرمستقیم به اندیشههای اصلی او پی بردهایم. او معتقد بود که سقراط را یک دیکتاتور اعدام نکرد؛ بلکه او توسط مردم و با رأی مردم کشته شد. در شمارۀ قبل دربارۀ این مسئله صحبت کردیم که نظر مردم دربارۀ سقراط بهشدت تحتتأثیر نمایشنامۀ ابرها بود و یکی از دلایل این شیوۀ روایت میتواند نزدیکی فرمش به قالب نمایشنامه باشد.
منطقی که بر کل این دیالوگها حاکم است و سقراط بهعنوان قهرمان اصلی محاورات به آن اذعان میکند، این است که: «من میدانم که نمیدانم.» سقراط از جهل و نمیدانم آغاز میکند و سؤالاتی از طرف مقابلش میپرسد که خودش هم پاسخی برای آنها ندارد.
افلاطون این ادعا را دارد که حقیقت از طریق دیالوگ حاصل میشود. چیزی که در مسیر این دیالوگها به آن توجه ویژه شده، چگونه درستسؤالپرسیدن است. افلاطون معتقد است که درستپرسیدن و اصولیبحثکردن ما را در مسیر معرفت قرار میدهد. در این روش، افلاطون وامدار سقراط است. در این محاورات، سلسله مراتبی از سؤالپرسیدن وجود دارد که گامبهگام ما را به تعریفی کلی از موضوع موردبحث میرساند.
نکتۀ دیگری که در دیالوگها بهشدت بهواسطۀ سقراط مطرح میشود، کنارگذاشتن مفروضات اثباتنشده است. این فرضیاتی که مبنای بحث را شکل میدهند، معمولاً از طریق استدلال اثبات نشدهاند و به حکم عادت و روزمرگی وارد افکار ما شدهاند. در این محاورات سقراط تلاش برای اثبات و بازتعریف فرضیات را بهشدت پیشنهاد میکند.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ یک اندیشناک
خب، دیدیم که سقراط قهرمان اصلی محاورات افلاطون است (بهجز آخرین محاوره). افلاطون معتقد بوده که سقراط رو مردم بهواسطۀ دموکراسی کشتن و با قهرماننشاندادن سقراط در محاوراتش، در تلاش بود که آتن رو متوجه جنایتی که انجام داده، بکنه؛ چون تفکر یونانی بهشدت تحتتأثیر نمایشنامۀ ابرها بوده و نباید اینو فراموش کنیم و افلاطون دفاع از حقانیت استادش رو وظیفۀ خودش میدونسته.
حالا اینکه چرا محاورات بهصورت دیالوگ نوشته شده، نکتۀ مهمیه و ازت میخوام که خودت هم جداگانه بهش فکر کنی. سقراط و افلاطون معتقد بودن که فلسفهورزی در جمع و با دیگران هست که امکان بروز پیدا میکنه و اینکه تو با خودت تنها بشینی تو اتاق فکر کنی خیلی فرق داره با لحظهای که افکارت رو با دیگران درمیون میذاری و اجازه میدی اون افکار به چالش کشیده بشن و خودت هم وارد گفتوگو میشی.
متوجه شدیم که سقراط به جاهلبودن خودش اعتراف میکنه و به این نکته هم باید دقت کنیم که خیلی از شارحان بر این باورند که سقراط جهل خودش رو محصول زیستن در آتن آن زمان میدونسته و بهنوعی جهلش رو از تبعات زندگی در جامعۀ دموکراسی آتنی که بهشدت منتقدش بوده، در نظر میگرفته؛ چون میدونیم که شهر یا پلیس در آن زمان چقدر نقش تعیینکننده و حتی هویتبخشی رو برای آتنیها ایفا میکرده و حتی وقتی شاگردان سقراط از او میخوان که قبل از اعدامش از آتن فرار کنه، اون ممانعت میکنه و میگه: «من اگه از آتن برم دیگه سقراط نیستم.»
حالا این جهل سقراطی کل منطق محاورات افلاطون رو شکل میده و ما رو میرسونه به مهمترین نکتۀ این شماره که درستسؤالپرسیدن و درستبحثکردن، جریانش چیه؟
دلم میخواد بری یکی از محاورات افلاطون مثلاً «ضیافت» رو بخونی. اکثر محاورهها با یک پیشصحنه شروع میشن؛ مثلاً یک جشن یا مهمانی برپاست تا اینکه یک نفر یک ادعایی میکنه و سقراط به معنی واقعی کلمه بهش گیر میده و سؤالجوابها شروع میشن و تو متوجه میشی که چقدر سؤال درست پرسیدن مسیر بحث رو به جاهای متفاوتی میبره. نکتۀ مهم بعدی، کنارگذاشتن فرضهایی هست که ما همیشه درست و مسلم گرفتیمشون و در مسیر بحثها و گفتوگوهامون ازشون استفاده میکنیم، بدون اینکه به اشتباهبودنشون شک کنیم یا به این فکر کنیم که این پیشفرض از کجا اومده تو ذهن ما و خودمون در انتخابش چقدر دخیل بودیم؟
● تو اگه تصمیم بگیری یه کتاب دربارۀ نوع نگاهت به جهان و عقایدی که دربارۀ یک مسئله داری بنویسی، از دیالوگ استفاده میکنی یا مونولوگ؟ یا نسبت به مسئلهای که داری یه ساختار خاص براش تعریف میکنی؟
● سقراط جهل خودش رو محصول بافت اجتماعی زمانهش میدونست. نظر تو چیه؟ خودت رو محصول محیط زندگیت میدونی یا نه؟ یا هر دو؟ توی اون دفتر خاص، دلایلت رو بنویس. بیا ما هم فلسفه رو جمعی تجربه کنیم. برو نظر دوستات رو جویا شو. ببین اونا چطور به این مسئله فکر میکنن. ببین میتونی به روش سقراط گفتوگو رو هدایت کنی؟
● به نظرت اینکه سقراط با جهل شروع میکنه چه کارکردهایی میتونه داشته باشه؟ به نظرت وقتی یه جواب قطعی از نظر خودت توی ذهنته و با این ذهنیت وارد بحث میشی، چه اتفاقی در نهایت میافته؟
● ارج و منزلت سؤالپرسیدن برات چقدره؟ تا حالا شده توی یک کلاس باشی و ببینی پرسیدن یک سؤال نامربوط مسیر بحث رو به کجاها میکشونه؟ و در برابرش یک سؤال دقیق و بهجا چقدر روشنگره؟
● تا حالا به خودت این جرئت رو دادی وقتی در مسیر یه بحث یه نفر سؤال نامربوط میپرسه، تو با شهامت بگی این سؤال شما چه ارتباطی با بحث اصلیمون داشت؟
● به نظرت بلندبلند فکرمون رو بیان کردن، همون سؤالپرسیدنه؟ یا دانستههای قبلیمون رو بهزبونآوردن بدون اینکه روشنگری در بحث ایجاد کنه یا خودمون رو همهچیزدان جلوه دادن؟
● چقدر توی بحثها از این گزاره استفاده میکنی؟ «همه میگن» یا «فلان شخص مهم گفته» یا «معلومه دیگه.» ازت میخوام یه مدت پیشفرضهایی که براشون استدلالی نداری و چون همه گفتن تو هم داری استفاده میکنی، کنار بذاری. پیشفرضهای خودت رو پیدا کن، ببین چه تغییراتی توی زندگیت حاصل میشه.
| نظریۀ مُثُل |
سقراط مانند سوفسطائیان به رفتار عملی علاقهمند بود؛ ولی این تصور را نپذیرفت که حقیقت نسبی است و معیار ثابتی وجود ندارد و معرفت دارای متعلق پایداری نیست. وی معتقد بود که رفتار اخلاقی باید مبتنی بر معرفت باشد و آن معرفت باید معرفت ارزشهای جاویدان باشد؛ یعنی ارزشهایی که تابع تأثرات بیثبات و متغیر حسی یا عقیدۀ شخصی نیستند؛ بلکه برای همۀ آدمیان در همۀ اعصار یکساناند. سوفسطائیان در آن زمان از استدلالات هراکلیتوسی استفاده میکردند و معتقد بودند همهچیز در حال تغییر و شدن است؛ در نتیجه، ما نمیتوانیم به آنها علمی داشته باشیم. شرط علم در یونان باستان وجود اوبژه یا متعلقی ثابت بود. از نظر آنها وقتی اوبژه یا متعلق اندیشۀ ما مدام تغییر کند، علم ما نیز مدام تغییر میکند و شناخت حاصل نمیشود. افلاطون بهواسطۀ همنظربودن با سقراط و اعتقاد به اینکه شرط معرفتداشتن متعلق ثابت است و شیوۀ اندیشهاش، عالم مُثل را به ما معرفی کرد.
به نظر افلاطون، متعلقاتی که ما در مفاهیم کلی درک میکنیم، متعلقاتی که علم با آنها سروکار دارد، مُثل عینی یا کلیاتی قائمبهخودند که در یک عالم متعالی، یعنی جدا از اشیای محسوس موجودند و عملاً منظور جدایی مکانی است. اشیای محسوس روگرفتهای واقعیات کلی یا بهرهمند از واقعیات کلی هستند. این واقعیات کلی، ثابت و تغییرناپذیرند؛ حال آنکه اشیای محسوس، دستخوش دگرگونیاند. در واقع، اشیای محسوس همیشه در حال شدن هستند و هرگز به نحو درست نمیتوان گفت میباشند. میتوان به این اشاره کرد که به نظر میرسد عالم مثل نمایندۀ جهان پارمنیدسی میباشد که هیچگونه حرکتی در آن راه ندارد و عالم محسوسات نمایندۀ جهان هراکلیتوسی است که مدام در حال شدن و تغییر است.
| تمثیل غار |
افلاطون در ادامه برای واضحساختن اینکه آنچه در این عالم است همۀ ظواهر را تشکیل میدهند و آنچه حقایق را تشکیل میدهد در عالم دیگری است و فیلسوف است که به آن عالم راه یافته، تمثیل غار را بازگو میکند.
غاری را تصور کنیم که دهانهای بهسوی روشنایی دارد. در این غار، آدمیانی زندانیاند که از کودکی گردنها و پاهاشان چنان در غل و زنجیر بسته شده است که تنها میتوانند دیوار غار را که روبهروی آنان است، بنگرند و هرگز روشنایی بیرون غار یعنی روشنایی آفتاب را ندیدهاند. پشت سر آنان و دهانۀ غار آتشی فروزان است و در میان ایشان و آن آتش راهرویی مرتفع و دیواری کوتاه است؛ چونان محل نمایشهای عروسکی و پردهای که در پشت آن عروسکگردانان پنهاناند. بر آن راهرو آدمیانی میگذرند و چیزهایی بهشکل جانوران، مجسمهها و درختان و مانند آنها حمل میشود. همۀ آن چیزی را که آدمیان رو به دیوار میتوانند بنگرند، سایههای آن چیزهاست که بر دیوار غار افتاده است. بدینگونه، زندانیان در سرتاسر زندگیشان فقط سایههای واقعیت را میبینند و صداهایی را که میشنوند فقط پژواکهای صوت حقیقی است.
یک روز یکی از آنها به بیرون راه پیدا میکند و به هوای آزاد میرسد. اول ماتومبهوت میشود. پرتوی خورشید چشمش را میزند، بعد چشمانش به آهستگی عادت میکند و شکل حقیقی همۀ آن چیزهایی را میبیند که پیشتر سایهشان را میشناخت. از روی دلسوزی، آدمی که تازه روشنایی را پیدا کرده تصمیم میگیرد جهان زبرین را ترک کند، به غار زیرین برگردد و به همراهانش که هنوز گرفتار گیجی و خطا هستند کمک کند. چون به روشنایی دنیای زبرین عادت کرده، چشمش به
| تمثیل خط |
زحمت میبیند. وقتی از آفتاب میگوید غارنشینان مسخرهاش میکنند، عصبانی میشوند و نهایتاً طرح قتلش را میریزند.
برای درک معرفتشناسی افلاطون آشنایی با تمثیل خط از مقدمات ضروری است. در نظام فکری افلاطون معرفت بهدستآمدنی است. او برای پیشرفت ذهن انسان از جهل به معرفت، دو قلمروی اصلی معرفی میکند.
- قلمرو گمان (دوکسا)
- قلمرو معرفت (اپیستمه)
افلاطون معتقد است که قلمروی دوم را به حق میتوان قلمروی معرفت نامید. گمان با تصاویر سروکار دارد؛ درحالیکه معرفت با نمونههای والا. پیشرفت از یک حالت ذهن به حالت دیگر، بهاصطلاح «مبدلشدن» آن ممکن است.
در ادامه، جزئیات تمثیل خط را با مثال توضیح میدهم.
ساحت گمان: اگر کسی تصورش از عدالت، عدالت تجسمیافته و ناقص قانون اساسی آتن یا عدالت یک انسان جزئی باشد، در حالت گمان به سر میبرد.
ساحت خیال یا ایکازیا: اگر یک سخنور و لفاظ، با کلمات و استدلالات موجهنما او را قانع کند که چیزهایی عادلانه و درستاند که حتی مطابق عدالت تجربی قانون اساسی آتنی هم نباشد، در آن صورت حالت ذهن او در ساحت خیال یا ایکازیا به سر میبرد.
ساحت دیانویا: در این قسمت ما با ریاضیات طرف هستیم. افلاطون معتقد است که ریاضیدانها دربارۀ موضوعات خود، معرفت حقیقی را کسب نمیکنند چون از مقدمات خود فراتر نمیروند. آنها اصول موضوعۀ خود را بدون اینکه دربارهشان سؤالات بیشتری بپرسند، بهعنوان بدیهیات و بینیاز از غیر در نظر میگیرند و به همین دلیل به مرحلۀ بالاتر صعود نمیکنند.
ساحت علم یا نوئزیس: کسی که فرضهای بخش دیانویا را بهعنوان خواستگاه و نقطۀ عظیمت به کار میبرد، اما از آن فراتر میرود و به اصول اولیه عروج میکند، در این بخش از تصاویر استفاده نمیکند؛ بلکه در خود مثل و بهوسیلۀ مثل، یعنی با استدلال انتزاعی محض و دقیق، پیش میرود.
جمعبندی و مکاشفۀ شمارۀ دو اندیشناک
مهمترین و معروفترین نظریۀ افلاطون، نظریۀ مُثل هست. افلاطون عالمی رو برای ما ترسیم کرد که از نظر مکانی مستقل از جهان محسوسات است. او برای هر دسته از اشیا که نام مشترک دارند مثال یا ایدهای قائل است. چه مادی باشند مثل تختخواب، انسان، حیوان و نبات و چه غیرمادی مانند عدالت، زیبایی، برابری. او معتقده که ایدهها در عالمی برتر از این عالم به سر میبرند که همون عالم مثل است. ایدهها مجردند و برخلاف اشیای مادی، از هرگونه تغییر و فساد و فنا مصون هستند. برای هرچیزی که به فکر ما درمیاد و میتونیم بشناسیمش، مثال و ایدهای در عالم مثل وجود داره و تمام اشیای این جهان روگرفت یا تقلیدی از عالم مثل هستند.
افلاطون برای واضحترکردن نظریهاش از تمثیل غار استفاده کرد. درون غار و آدمهایی که سایهها رو میبینن و با حقیقت اشتباه میگیرن، همون کسایی هستن که فکر میکنن جهان محسوسات، جهانیست از جنس حقیقت و از عالم مثل بیخبر هستن. در نظام فکری افلاطون، راه رسیدن به حقیقت و درک مثل مشخص است و بهواسطۀ تمثیل خط مرحلهبهمرحله به ما نشان میدهد که معرفت بهدستآمدنی است.
ساحت علم یا نوئزیس همون عالم مثل هست. ریاضیدانها از همه بهش نزدیکتر هستن؛ اما چون پیشفرضهاشون رو مسلم فرض میکنن و بازتعریفشون نمیکنن، نمیتونن به معرفت حقیقی دست پیدا کنن.
جالبه بدونی که هنرمندا در ساحت خیال یا ایکازیا به سر میبرند و مخاطبهاشون در یک مرتبه پایینتر یعنی ساحت گمان قرار میگیرن.
این گوشۀ ذهنت باشه: اولین جرقههای رفتن به سوی دوجهانیت یا دوئالیزم با افلاطون زده میشه.
● چقدر به وجود دو جهان یا جهانهای دیگه اعتقاد داری؟
● اعتقاد به وجود جهانهای دیگه چه تأثیری روی زندگیت میذاره؟
● اگه یه روزی متوجه این میشدی که یه جهان بیشتر وجود نداره، اونم جهانی که الان توش زندگی میکنی هست، چه تغییراتی توی زندگیت به وجود میاومد؟
● اگه تمثیل غار رو میتونستی طبق جامعهای که توش زندگی میکنی تغییر بدی، چطوری مینوشتیش؟
● هرکدام از شخصیتها یا تیپهای موجود در تمثیل غار، برات نمایندۀ کدام قشر جامعه هست؟
● خورشید در تمثیل غار برای تو در چی تعریف میشه؟
● تو در تمثیل غار در چه جایگاهی ایستادهای؟
با دقت و حوصله به تمام سؤالا جواب بده. در شمارۀ بعدی قسمتهای جذاب باقیمونده از افلاطون رو با هم بررسی میکنیم. اندیشناک داره برای شمارۀ بعدی لحظهشماری میکنه.