صفحۀ شطرنج من سیاهوسفید نیست-مبینا غفارینیا
صفحۀ شطرنج من سیاهوسفید نیست
مبینا غفارینیا
بهمون میگفت که سیودو سالشه و چهار سال تو این مدرسه بوده؛ ولی اینو بهمون نگفته بود که احمق هم هست.
نشستیم و زل زدیم به تختۀ وایتبرد که داره سنگینی اشتباه احمقانۀ معلم رو تحمل میکنه. موهای پشت گردنش رو میخارونه و لباش رو به هم فشار میده. دنبال الکل میگرده تا اشتباهشو پاک کنه؛ ولی کی واقعاً میتونه ثابت کنه اینا اشتباهن؟ کی گفته یه سوال با جواب متفاوت و نوشتن با ماژیک غیروایتبرد اشتباهه؟ کی گفته من یه اشتباهم؟
همون لحظه که حواسم به پشت گردنش پرت میشه، مانی دستمال الکلیش رو میکشه روی تخته و من رو از زندگی پاک میکنه.
میشنوی که چند نفر دارن به کار احمقانۀ اون مرد میخندن، ولی نمیفهمی چیش خنده داره. چون تو داری با حرص پوست لبت رو میکنی و پاهات رو تکون میدی. نمیخواستی از رو تخته پاک شی، نه؟ سعی میکنی کل نفرتت رو توی چشمات جمع کنی و با زلزدن به مانی بهش بفهمونی چقدر دلت میخواست اون کسی باشه که از زندگی پاک میشه؛ ولی مانی همچین دغدغهای نداره. میدونی که اون دوستدختر داره.
زنگ کلاس بدون توجه به قتلی که مانی و معلم انجامدادن میخوره و بچهها عین اسب از کلاس میزنن بیرون تا برن دنبال کارایی که اگه مامانشون بفهمه انجام میدن، از شست پا دارشون میزنه. تو میشینی تو کلاس. زل زدی به لکۀ کمرنگ جوهر روی تخته. از گوشۀ چشمت میتونی ببینی که معلم هم زل زده به تو. شاید واسۀ اون، لکه تویی.
– میخوای بگی چرا سر کلاسا حواست هرجایی هست جز اینجا؟
نگاهش میکنی و تلاش میکنی بقیۀ نفرتت رو پرت کنی توی چشمای خاکستری اون…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.