انتخاب برگه

عناصر مازاد در تقابل با اسطورۀ انسجام (با تاکید بر داستان کوتاه “به سوی خلا” اثر مجید خادم)-محدثه طلوع

عناصر مازاد در تقابل با اسطورۀ انسجام (با تاکید بر داستان کوتاه “به سوی خلا” اثر مجید خادم)-محدثه طلوع

عناصر مازاد در تقابل با اسطورۀ انسجام (با تاکید بر داستان کوتاه “به سوی خلا” اثر مجید خادم)

محدثه طلوع

هر نقطه در پایان جمله، خود انقطاعی در مسیر پیوستۀ متنی نمود یافته بر صفحه‌ است. به محض دریافت بصری ما از آنچه پس از پایان جملات فضای خالی را پر کرده این پیوستگی نخست در شکل صوری متن به عینیت می‌رسد سپس ذهن را به تلاش برای تداوم و پیوند دادن جزئیات آن یا درک و ایجاد کلیتی واحد تحت عنوان یک روایت وامی‌دارد. به عنوان مثال آنچه را در یک روایت مکتوب جهان داستانیِ داستان می‌خوانیم با در نظر گرفتن کلیتی واحد در بستاری ذهنی به محض پایان خوانشی از آنچه در بستاری مشخصاً عینی و ملموس بوده امکان‌پذیر می‌سازد. در عین حال در یک متن روایی نوشتاری هر جمله در عین استقلال و مرزبندی با سایر جملات، پیش از هر چیز خبر از جملاتی دیگر از پی خود در متن مستقلی می‌دهد که این متن در ارتباط با سایر متن‌ها بوده، به طرق مختلف هم‌بسته می‌شود و همچون زنجیره‌ای دیگر متون را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد.

در نوشتار روایی مجاورت واژه‌ها و جملات، پیوستاری می‌سازد که صرف این همجواری حاکی از رویدادی‌ست منبعث از واژه‌ها و صورت‌بندی آن‌ها به گونه‌ای از پیش‌نمودارشده نزد مولف در جریان سازه‌ای ترتیب داده شده از اجزای روایت، اجزایی که به تمامیِ خود قابلیت این را دارد که به جزئی دیگر تبدیل شود تا جایی که هر جزء به گونه‌ای تفکیک‌ناپذیر همان دیگری است. به نوعی اجزای روایت با توجه به ماهیتی که دارند خود ترکیبی کلی هستند که در سازه‌ای به‌هم‌پیوسته به کلیتی فراتر دست می‌یابند. اگر اجزای روایت را نظام‌های آن درنظر بگیریم این هم‌پیوندی و ترکیب در این گفتار نمود بیشتری می‌یابد. آن‌ زمان که واژه‌ها و جمله‌ها به زبان و زبان به راوی و راوی به شخصیت‌پردازی و موقعیت و پی‌رنگ مبدل می‌شود، این متابعت و هم‌شدگی را پیاپی می‌توان در ارتباط نزدیک و درهمِ اجزا با یکدیگر دنبال کرد. در این صورت‌ها نظام‌های درهمِ ادغام شده در روایت به نوعی هم جزئند و نام‌پذیر و منقطع، و هم ترکیب‎یافته و تفکیک‌ناپذیر در کلی هدفمند.

در صورت پذیرش پیش‌فرض‌های گفته شده این سوال مطرح می‌شود که آیا در یک روایت خاص جزئی را که در مسیر کل‌بودگی کل ایجاد انقطاع کند و همچون مانعی برای سهولت در دستیابی به کل‌بودگی کل عمل کند یا دستیابی به این امر را به تاخیر اندازد می‌تواند به‌عنوان جزئی مازاد[1] یا عنصری مازاد از انسجام روایت بکاهد؟ و آیا از این طریق تقسیم‌بندی اجزای روایت به مولفه‌های ساختاری و مازاد امکان‌پذیر است؟ نه آنکه بپنداریم عنصر مازاد نقش روایی در ساختار نداشته- که این امر با وجود عملکرد ذهن در مرتبط کردن همۀ عناصر و اجزای بصری و معنایی یک متن واحد دور از تصور است- یا آن را جزئی الحاقی و اضافه بدانیم بلکه چنین فرض می‌کنم که در عین عملکرد ناگزیر رواییِ خود اختلالی در هم‌شدگی دیگر اجزا ایجاد می‌کند؛ به این ترتیب مازادِ بر کارکرد اولیه به ایفای نقش می‌پردازد و احتمالاً این امر به‌هم‌پیوستگی ساختار روایی را به سمت پراکندگی سوق می‌دهد.

در کمپوزیسیون‌هایی که انسجام و به‌پیوستگی در آنها به گونه‌ای است که نظام‌های سازندۀ در نظر گرفته شده به خدمت یکی، غالباً پی‌رنگ یا شخصیت‌پردازی درمی‌آیند و با محوریت قرار دادن آن جزء به فرم و سازۀ نهاییِ روایتِ هدف می‌نشینند، می‌توان عنصر مازاد را در نسبت با جزءِ محور و چگونگی به خدمت درنیامدن آن جزء در کل‌بودگی کل بازشناسایی کرد و شاید دور از ذهن نباشد که در این نوع نوشتار روایی وجود اختلال ذکر شده بواسطۀ عنصر یا عناصر مازاد در شکل‌گیری کمپوزیسیون نهایی نمودی تصادفی ایجاد کند و یا این عناصر نقشی تصادفی در کل‌بودگی کل برعهده گیرند و به این ترتیب در خوانش ما تغییراتی ایجاد کنند.

بدون در نظر گرفتن عناصر مازاد دلایل چندی برای بسیار پنداشتن انسجام ساختاری الگوی ذکر شده وجود دارد. از جمله اینکه این الگو به دلیل تداوم و بازآفرینی مکرر، همچنین مطابقت نسبی با نمود و یا توصیفی رایج از واقعیت مثلاً به لحاظ روابط خاص علت و معلولی در پی‌رنگ و یا جریان موضوعیِ مشابه، انسجام را افزایش می‌دهد. به‌ویژه نزد مخاطبانی که از پیش رابطه‌ای بین گونه‌ای از انسجام و صورتی از تایید و درستی از راه روابط خاص علت و معلولی پی‌رنگی برقرار می‌کنند؛ ابتدا در ذهن زنجیرۀ منسجمی از واژه‌ها و جمله‌های متن را درک می‌کنند سپس بواسطۀ روابط علت و معلولی به توجیه روابط معنایی منسجم ذهنی می‌پردازند. آن گونه که این تطبیق‌پذیری نهاییِ اثر برای آنها خوشایند است. شاید به همین دلیل تامسون معتقد است (این ادعا که یک تهمید هیچ کارکردی ورای یک حضور برای یک بازی ادراکی ندارد، خوشایند مخاطب نیست.

کریستین تامسون ساختارهای داستانی سینمایی را به طور بدیهی همواره حول پی‌رنگ در نظر می‌گیرد و عنصر مازاد را عنصری ضد وحدت‌زایی در پی‌رنگ می‌داند. مازاد سویه‌هایی از یک اثر است که نیروهای وحدت‌زای اثر در آنجا حاکمیت ندارند؛ خارج از عوامل قوام‌بخشی که درک و پیگیری ساختار آن را ممکن می‌سازند). (کریستین تامسون، 1381: 73) از آنجایی‌که متن رواییِ فاقد انسجام، قابل تصور نیست بلکه گونه‌ها و درجات مختلف کمی و کیفی از انسجام همواره مشهود است، باید گفت الگوهای روایی دیگری که به تکرار و بازآفرینی الگوهای رایج رو نیاورده‌اند،‌ با به‌کارگیری روش‌هایی به ایجاد انسجام مدنظر خویش و یا کاستن  از آن نوع انسجام پیشین و نزدیک به ذهن می‌پردازند. به نوعی الگوهای روایی بدیع هم‌زمان مدل دیگری از انسجام ارائه می‌دهند که گاه با معیارهای تشخیص و ایجاد انسجامِ سابق‌براین متضاد جلوه می‌کند تا جایی که ممکن است به حد بسیاری فاقد انسجام صوری و معنایی در ذهن مخاطبِ خوگرفته به الگوهای معمول متصور شود که در نسبت با آن الگوها به همین شکل نیز عمل می‌کند. به هر حال این نوع روایت نیز در قالب یک متن واحد ارائه شده است و کلیتی دارد. اما ذهن ما یا قادر به درک این انسجام نیست و یا بواسطۀ عدم آشنایی آن در مقایسه با کمپوزیسیون‌های رایج، این نوع انسجام را پس می‌زند و به سمت پراکندگی گرایش بیشتری پیدا می‌کند. می‌توان گفت روایت‌های بهره گرفته از کولاژ یا ساختارهای روایی که حول پی‌رنگ پدید نیامده‌اند و یا نظام‌‌های دیگری به جز پی‌رنگ‌شخصیت‌پردازی در مرکزیت قرار دارد، یا ساختاری‌ست برای رهایی از هرگونه مرکزیت یافتن یک جزء، از این نوع‌اند. در این روایت‌ها با وجود کم‌جلوه دادن پی‌رنگ و خارج شدن از محور اصلی کمپوزیسیون ممکن است ارتباط منطقیِ بین جمله‌ها و بخش‌های مختلف متن و در ادامه ارتباط مفاهیم متن و خوانش‌پذیری کاهش یافته، با اختلال در وحدت‌زایی از انسجام داستان ذهنیِ برگرفته از روایت بکاهد. به این ترتیب نقش عناصر مازاد در این کمپوزیسیون‌ها حائز اهمیت است. اما در اینجا عناصر مازاد به‌گونه‌ای به ایفای نقش می‌پردازند که این کل‌شدگیِ کل ناشی از وحدت‌زایی و انسجام منحصربه‌فرد روایی نیز احتمالاً با اختلال مواجه می‌شود. روایت “به سوی خلا” در ردۀ الگوهای روایی دستۀ دوم قرار می‌گیرد که در ادامه به بررسی مولفه‌ها یا عناصر مازاد موجود در آن می‌پردازم.

با نگاهی اجمالی می‌توان یادآور شد، انسجام و پیوستگی در یک متن با هم متفاوت بوده، به اشکال مختلفی تحقق می‌یابد. (پیوستگی، ابزاری صوری و زبان‌شناختی است که نشان می‌دهد متن، ساختاری ورای جمله دارد. ابزارهایی همچون ضمایر، تکرار و حذف. به عنوان مثال تکرار ضمیر، که بوسیلۀ مرجع مشترک دو چیز را می‌پیوندد.) (هوپ و رایت،1394: 181) از منظری گشتالتی،‌ مجاورت صرف اجزایی که به هم نزدیک‌ترند موجب می‌شود بعنوان یک مجموعۀ واحد و یا یک گروه دیده شوند. نزدیکی عناصر بصری ساده‌ترین شرط برای مرتبط دانستن آنهاست که در یک متن روایی نوشتاری با وجود کنار هم قرار گرفتن صورت‌های پیش‌بینی‌پذیر کلمه‌ها و جمله‌ها دست‌کم به‌لحاظ فرمال و در ادامه در ساختار و معنا امکان ارتباط دادن آنها در ذهن مخاطب را بسیار محتمل می‌سازد. اما انسجام متن از پیوندهای کمتر صوری مانند ارتباطات منطقی نشئت می‌گیرد که عمدتاً در ذهن ما به هم مرتبط می‌شوند. (یک متن از این جهت دارای انسجام است که با ایده‌های ما دربارۀ مجموعه کنش‌ها به‌لحاظ علی و معلولی و ترتیب زمانی منطبق‌اند. به علاوه تقلید ساختاری از سایر انواع متون یا پیش‌بینی‌پذیری صورت، ایجاد انسجام و پیوستگی می‌کند.) (هوپ و رایت،1394: 181) در ادامه بیش از هر چیز به بررسی چگونگی پیوستگی‌های صوری و کم‌تر انسجام معنایی و نقش عناصر مازاد در آنها می‌پردازم. 

غالباً الگوهای رایج نوشتاری به دلیل تکرار و پیش‌بینی‌پذیر بودنشان ایجاد انسجام می‌کنند. به عنوان مثال متون نوشتاری معمول فارسی با جملات پی‌درپی به صورت افقی و از راست به چپ نوشته می‌شود. در متن یک روزنامه، واژگان، نحو، صورت و فیزیک آن کمتر متغیر بوده به گونه‌ای که از پیش انتظارات خواننده برای دستیابی به متنی حاوی یک خبر منسجم حفظ ‌شود. نیز غالب خبرها دارای محتویاتی به جز پاسخ به سوالات شش‌گانه (چه کسی، کِی، کجا، چه، چگونه و چرا) نمی‌باشد و طبیعتاً برای تحقق این انسجام عنصر مازادی به خود راه نمی‌دهد. در روایت به سوی خلا از ابتدا تا انتها متن نه به صورت معمولِ غالبِ روایت‌ها و متون مکتوب فارسی بلکه به صورت سه ستون عمودی است که در هر بخش یا کلمه‌ها و جمله‌ها را می‌بینیم یا  مستطیل‌های سیاه‌رنگی که خط‌چین‌‌مانند به یک اندازه و فاصله در امتداد هم قرار گرفته‌اند. متن خبری یک روزنامه در صورتی که طولانی باشد در چند ستون‌ به‌طور هم‌زمان و در کنار هم با ترتیب مشخصی دیده می‌شود. به گونه‌ای که از پیش انتظار داریم متن از سمت راست و ستون اول شروع و سپس ستون دوم ادامه دهندۀ آن باشد. در این روایت وجود جمله‌ای ناتمام در سمت راست صفحه همچون جمله‌ای معترضه به نظر می‌رسد که با جملۀ آخر همین ستون در صفحۀ 7 –خلاء، نهاد هستی را به خویش فرامی‌خواند- در ارتباط معنایی است. اما فرض می‌کنیم روایت از ستون وسط آغاز می‌شود.

ردیف مستطیل‌ها به عنوان عناصری مازاد این پیش‌بینی‌پذیری اولیه در برخورد بصری با متن را بر هم زده‌اند. درست است که کارکردی فرمال دارند اما علاوه بر این با ایجاد تمایز در مقایسه با صورتِ اولیۀ پیش‌بینی‌پذیر متن نقشی مازاد در کمپوزیسیون برعهده دارند. مستطیل‌ها در صفحات مختلف همین روایت نیز به گونه‌های مختلفی ترسیم شده و مثلاً در صفحه اول و دوم حاشیه‌مانند و در دو طرف صفحه قرار دارند و در صفحۀ سوم نیمی از ستون سمت راست را شامل و به متن روایت منتهی می‌شود.

گرچه در یک روایت تنها تغییر در فرم نوشتار الزاماً منجر به کاستن از انسجام نمی‌شود؛ پس از خواندن داستان‌ها اغلب از نو ترتیب زمانی رویدادها را در ذهن بازسازی می‌کنیم تا احتمالاً به درک منسجم‌تری از روابط بین اجزا و ایجاد جهان داستانی دست یابیم. در این داستان ستون‌ها کاملاً از هم تفکیک شده‌اند و جملات هر ستون از دیگری پیروی نمی‌کند. از این رو آنچه در صفحۀ سه و پنج در قالب چند واژه، بدون ارتباط معنایی ستون‌ها را به هم متصل کرده می‌تواند به عنوان عنصری مازاد تلقی شود که به لحاظ بصری، به ایجاد پیوستگی و از جهت فرمال اتصالی بین ستون‌ها ایجاد کرده‌اند. همان طور که در متن زیر می‌بینید در صفحۀ سه، ستون مرکزی متن و ستون سمت راست با چند واژه به هم مربوط شده‌اند که با توجه به ادامۀ متن در صفحۀ بعد ارتباط معنایی در این بین وجود ندارد. همچنین در صفحۀ پنج، ستون وسط و سمت چپ و در صفحۀ شش که هر سه ستون اینگونه به یکدیگر متصل شده‌اند. 

هرچند با ابتدا ظاهر شدن ستون وسط سپس برش سمت راست و بعد از آن بخش سمت چپ می‌توان ترتیب زمانی مشخصی برای خواندن اتخاذ کرد اما استقلال زمانی رویدادهای هر ستون و فقدان ارتباط منطقی به لحاظ علی و معلولی میان رویدادهای ستون‌ها یا ابهام شدیدی که در این خصوص وجود دارد برای خواننده این امکان را فراهم می‌سازد بتواند ترتیب دیگری برای خواندن اتخاذ کند. که بعنوان امری پیش‌بینی ناپذیر ناپیوستگی و گریز از انسجام را افزایش داده است. به عبارتی دیگر آنچه در نوشتار داستان رخ داده را می‌‌توانیم در ساختار آن و در روابط گسستۀ نظام‌های داستان در بین برش‌ها مشاهده کنیم. در ستون وسط یک راوی به شرح آنچه بر شخصیت می‌گذرد در موقعیتی خاص می‌پردازد که در ابتدا مشخص است و رفته رفته از وضوح آن موقعیت کاسته می‌شود. شخصیت سعی دارد خاطره‌ای از زمان مکان و حادثه‌ای نه چندان معلوم و مطمئن را مورد کاوش قرار می‌دهد، فرایندی کاهنده و حذفی از به یادآوری خاطرات یا رویدادی اتفاق افتاده یا نیفتاده در گذشته که در یاداوری آن اطمینانی ندارد. گویی هم‌زمان با تهی شدن از چیزهایی و عدم درک دقیق حادثه، زمان و مکان موقعیت حال به تکوین دوبارۀ آن جهان می‌پردازد این درحالی است که در لابه‌لای همین ستون، با ارجاع مستقیم بینامتنی راوی دیگری با زبانی متفاوت از سایر قسمت‌های روایت به شرح عینی و دقیق صحنه‌ای می‌پردازد که نمی‌توان نشانه‌ای از ارتباط اجزای آن با پی‌رنگ صحنۀ نخست یافت. اگر نخواهیم تلاش بیش ازحدی برای ایجاد انسجام و پیوند میان این دو بخش که تکه‌تکه در هم ترکیب شده‌اند داشته باشیم می‌توان صحنۀ دوم را مازادی بر صحنۀ نخست که موجب ابهام و اختلال در پیوستگی معنایی پی‌رنگ می‌شود دانست. حال آنکه پیوستگی آن با ستون سمت راست نیز محل پرسش است. در ستون سمت راست راوی به توصیف مکان خاصی می‌پردازد که در آن رویدادی بواسطۀ وجود شخصیتی حاضر رخ نمی‌دهد و نشانه‌ و تکرار و تداومی از اجزای آن در دیگر ستون‌ها و ارتباط این صحنه با دیگر اجزای ستون وسط و ستون سمت چپ دیده نمی‌شود.

ستون سوم که از صفحۀ 5 تا 9 امتداد دارد، راوی به روایت بیشتر اکسپرسیو صحنه‌ای می‌پردازد که به نظر می‌رسد در فضایی جنگ‌زده و در حال به تصویر کشیدن شخصی سربازگونه و جان‌باخته است. اما همان‌طور که در ستون وسط راوی دائماً نامطمئن بودنش در به یادآوری موقعیتی ظاهراً جنگی را به زبان می‌آورد در اینجا نیز عدم اطمینان از صحنه به طور برجسته نمایان می‌شود. شاید بتوان گفت عملکرد راوی غیر قابل اعتماد، وجود ابهام در روابط علت و معلولی پی‌رنگی مازادی است بر ناپیوستگی صوری و معنایی روایت.

در نهایت، هم‌سویی الگوی فرم و ساختار می‌تواند انسجام‌بخش متن باشد و از سویی گریز متن از گونه‌های ثابت متون نوشتاری روایی و ایجاد گسست از سبک‌های پیشین منجر به جلب توجه خواننده به بخش مادی داستان و ایجاد اخلال در پی‌گرفتن آن به شیوه‌ای کاملاً منسجم و بدون وقفه می‌شود. اینگونه آنچه را که کلیت‌بخشی و خوانش ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد، می‌تواند به عنوان عنصر مازاد بازشناسی شود.

منابع:

  1. تامسون، کریستین، مترجم، فتاح محمدی، مفهوم مازاد سینمای، نشریه فارابی، شماره 47، زمستان 1381، صص 71- 84.
  2. خادم، مجید، به سوی خلا، فصلنامه تخصصی ادبیات و هنر- داستان شیراز، سال چهارم، شماره 14، زمستان 1399، صص 6- 16.
  3. هوپ، جاناتان، رایت، لارا، مترجم: سید محمد باقر برقعی مدرس، سبک‌شناسی کاربردی، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ نخست، تهران، 1394.

[1] مازاد (excess)، در لغت به معنای بیش از حد، افراط، فراتر از میزان معمول، لازم یا مناسب است. یا به معنای بیشتر بودن چیزی از چیز دیگر که از کلمۀ exes که یک کلمۀ فرانسوی قرن چهاردهمی است، ریشه گرفته است. ریشۀ این کلمه را همچنین در زبان لاتین می‌توان یافت. در آن زبان از کلمۀ exessuss که به معنای افراط، زیاده‌روی و خشم است استفاده می‌شده. از اواخر قرن پانزدهم ریشه‌های مختلفی از این کلمه در زبان مصطلح بوده است. از آن جمله می‌توان به exedere اشاره کرد که به معنای خروج و فراتر رفتن از مرزهای عقل یا موضوع است. ex به معنای بیرون یا فراتر و cedere به معنای بازده و رفتن است. این کلمه به معنای یک صفت برای فراتر رفتن از آنچه لازم، مناسب یا درست است نیز به کار می‌رفته است.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب